پایان نامه رایگان با موضوع جهانی سازی، جنگ جهانی دوم، جهانی شدن، توسعهی اقتصادی

جهان، آشکار شد، نیز میباشد. بهعلاوه در طی این فرآیند، واژهی بینالمللی، جایگزین کلمهی ملی شده و دولتهای ملی بخشی از حاکمیت خود را به نظام بینالمللی میدهند؛ هرچند دولتها هنوز از لحاظ حقوقی مرجع نهایی تصمیمگیری در قلمروی خود میباشند اما این وابستگی متقابل کشورهاست که بهعنوان یکی از مهمترین پیامدهای جهانی سازی از اقتدار آنها میکاهد.
باید در نظر داشت در جهانی‏شدن متداول، بر ابعاد فرهنگی، اجتماعی و سیاسی تأکید کمتری میشود؛ چراکه محور اصلی آن اقتصادی میباشد. البته مسئلهی جهانی شدن فقط تغییر ساختارهای نهادی اقتصادی نیست.
همانطورکه جوزف استیگلیتز در کتاب خود بیان میکند که: “وزرای دارایی و تجارت معمولاً به جهانی سازی از منظر اقتصادی نگاه میکنند؛ اما طبق نظر بسیاری از افراد در جهان درحالتوسعه، این امر بسیار فراتر از اینهاست.” (استیگلیتز، ۱۳۸۷، ۲۹۸)
از طرفی باید افزود که در راستای روند عملی جهانی سازی، از هم اکنون آرایش سازمانهای چالشگر شروع شده است. در این حوزه، انجمن بین‏المللی پیگیری جهانی سازی یکی از مهمترین این سازمانهاست. این انجمن با نشستی که در کنگرهی جهانی نیویورک با شعار “اصلاح سازمان جهانی تجارت و نشاندن آن در جای تعیین شده یا ریختن آن به دریا” داشته، اولین گام‏ها را در فضاسازی نوین جهانی سازی برداشته است. (پیشگاهی فرد، ۱۳۸۰، ۱۷۱-۱۷۰) البته وجود چنین سازمانهایی اگرچه در ظاهر امر در سرعت رسیدن به جهانی سازی اختلال ایجاد میکند، اما در واقع در رسیدن به ایدهآل و شکل درست جهانی سازی و شکل‏دهی فرهنگ و تمدن جهانی مؤثراند. همچنین باید توجه داشت که این سازمانها در طی فرآیند جهانی سازی و در جهت رساندن جهانی سازی به شکل آرمانی، همواره باید حقوق بشر و به تبع آن، حق توسعهی کشورهای عقب مانده را نیز در نظر داشته باشد.
در آخر باید درنظر داشته باشیم که برای رسیدن به شکل ایدهآل وحدت جهانی، مهمترین عنصر داشتن علم و آگاهی در طی این روند میباشد؛ بدین معنا که تغییر در ساختارهای ملی و داخلی همراه با رضایت و با نگاهی دوراندیشانه در جهت رسیدن به بهترین شیوهی زندگی باید صورت بگیرد.
بخش دوم: بررسی و تحلیل تئوری سه جهان و تئوری جهانیسازی در رابطه با حق توسعه
مرز باریک بین سه جهان که در گذشته بهواسطهی توسعهی اقتصادی و بعد از آن توسط جهانی سازی مطرح بود، به سختی از میان خواهد رفت. (Dirlik and Bahl and Gran, 2000, 7) بدین معنا که شاید از میان رفتن مرز میان سه جهان با کمک گرفتن از حق توسعه یا عنوان کردن طرح جهانی سازی هم ممکن نباشد و حتی بسیار به چالش کشیده شده و عمیقتر شود.
برای دریافتن این امر که این نظریه تا چه مقدار میتواند درست باشد، نخست در این بخش رابطهی تئوری سه جهان را با حق توسعه و سپس رابطهی جهانی سازی با حق توسعه را بررسی مینماییم.
گفتار اول: تئوری سه جهان و حق توسعه
تئوری حق توسعه همانطور که گفته شد، ابتدا بعد از جنگ جهانی دوم و در پی استقلال کشورهای مستعمره در سال ۱۹۴۵ بهطور ضمنی در منشور سازمان ملل مطرح شد. این تئوری مجدداً بعد از آن در سال ۱۹۵۷ در دستورکار مجمع قرار گرفت و در اعلامیهی پیشرفت اجتماعی بدان اشاره شد. (در مورد تاریخچهی حق توسعه، در فصل اول، مفصلاً توضیح داده شد)
در مقابل، طرح تئوری سه جهان نیز، برای اولین بار بعد جنگ جهانی دوم و بین سالهای ۱۹۴۵ و ۱۹۸۰، یعنی درست زمانی که گروهی از کشورها به استقلال دست یافته بودند، انجام شد. در مورد تاریخ دقیق طرح تئوری سه جهان، سندی در دسترس نیست، اما ظاهراً بعد از پایان نظام قیمومت و استقلال کلیهی کشورها، از آنجا که کشورهای تازه استقلالیافته در سطح برابری با کشورهای استعمارگر یا کمونیستها نبودند و خود نیز نمیخواستند در تقسیمبندی آنها قرار گیرند، این تئوری مطرح شد. درست در همان زمان بود که بحث بر سر توسعه بهعنوان یک حق به اوج خود رسیده بود. در این راستا، شاید بتوان گفت که تئوری سه جهان و حق توسعه، لازم و ملزوم یکدیگرند؛ چراکه با ایجاد جهان سوم بهعنوان جهان توسعهنیافته و عقبمانده بود که حق توسعه مطرح شد؛ یا برعکس عنوان شدن حق توسعه در ابتدا بر فاصلهی میان کشورها صحه گذاشت و باعث افزایش آن شد و در نهایت هم منجر به طرح تئوری سه جهان شد. البته در مورد ارجعیت زمانی طرح هریک از این دو فرضیه، نمیتوان بهطور دقیق و قاطع بحث کرد؛ اما شاید بتوان تدوین طرح تئوری حق توسعه، در جامعهی بینالمللی را زودتر از دیگری دانست؛ زیرا اسناد تدوین شده در مجمع عمومی، گویای چنین واقعیتی میباشند.
به هر حال تئوری سه جهان و حق توسعه، به شدت بر یکدیگر تأثیرگذارند، بهگونهای که شاید بهجرأت بتوان گفت در عمل هریک بر تشدید دیگری دامن میزند.
برای مثال غرب بعد از دوره‌ی استعمار مصرف‌گرایی، و علاقه به رفاه و روح سرمایه‌داری را به همراه کمکهای خود به جهان سوم، بهعنوان عوامل توسعهیافتگی انتقال داد. اما فرهنگ و ساختار لازم برای فعالیت متعادل اقتصادی و توسعه‌ی صنعتی را عرضه ننمود؛ (سریعالقلم، ۱۳۷۵، ۷۲) و این امر خود باعث بیشتر شدن هر روزهی شکاف میان جهان سوم با جهانهای دیگر شد؛ پس کمک غرب به توسعهی جنوب، خود موجب افزایش فاصلهی جهانها و دور شدن از اهداف توسعه شد.
از طرفی نیز در نظم اقتصادی بینالمللی به جهان سوم همیشه جایگاهی حاشیه‏ای داده شده است و فرامین و رهنمودهایی که برای توسعهی آن صادر شده است یا سست بودند و یا کاملاً گمراه کننده. (شیرودی، ۱۳۸۴، ۱۲۲) در این راستا گرچه بعضی از جهان سومیها پیشرفتهای مختصری داشتند؛ اما نابرابری و فاصلهی آنها با بقیهی جهان به هیچوجه از میان برداشته نشد و حتی میتوان گفت شکاف میان جهانها افزایش هم پیدا کرد.
در ادامه باید اشاره کرد که هرچند تعیین اولویت زمانی طرح تئوری سه جهان یا تئوری توسعه، ممکن نیست؛ اما در عوض میتوان گفت این تئوری توسعه بود که باعث تقسیمبندی امروزی جهان به جهان توسعهیافته و جهان درحالتوسعه شد. بدینگونه که با در نظر گرفتن توسعه بهعنوان یک حق، بر فاصلهی میان دو جهان تصریح شد و در واقع کمکم معیاری برای جدا کردن شمال غنی و صنعتی از جنوب فقیر و عقبمانده به وجود آمد.
بهدنبال این تقسیمبندی، کشورهای شمال موظف به کمک به توسعهی جنوب شدند؛ کشورهای فقیر نیز با استناد به همین امر، خواستار گرفتن حقی برای توسعهی خود از کشورهای غنی شدند. اما در عمل بعد از جدایی دو جهان، حق توسعه نتوانست کاری از پیش ببرد و از فاصلهی دو جهان بکاهد؛ بلکه برعکس موجب افزایش روزافزون این فاصله شد. چراکه کشورهای توسعهیافته کمک به کشورهای فقیر را از وظایف خود نمیدانستند، بلکه آن را صرفاً لطفی در حق جنوبیها برمیشمردند. آنها حتی برعکس تصور کشورهای جنوب که توسعهی کشورهای شمال را دلیل توسعهنیافتگی خود میدانستند، معتقد بودند که توسعهی آنها مرهون زحمات خودشان میباشد و نه غارت اموال کشورهای ضعیف و فقیر؛ و حتی خود را محق دانسته و ادعا میکردند اگر منابع کشورهای درحالتوسعه را استخراج نمیکردند، بلااستفاده باقی میماند و سودی هم عاید جنوبیها نمیشد. بنابراین خود را موظف به کمک نمیدانستند و کمک کردن را یک امر صرفاً اخلاقی و انسانی برمیشمردند.
پس میتوان گفت، تئوری حق توسعه و تئوری دو جهان شمال و جنوب، یکدیگر را تقویت میکنند؛ بدین صورت که در عمل حقی با عنوان توسعه، موجب جدایی دو جهان از یکدیگر و تصدیق تفاوتهای آنها شد. از طرفی نیز حقی با عنوان توسعه، بعد از جدایی دو جهان رنگ تازهای به خود گرفت و با افزایش فاصلههای شمال و جنوب، این حق نیز روز به روز پررنگتر شد و بیشتر مورد توجه قرار گرفت؛ تا جایی که معیار جدایی دو جهان، توسعهیافتگی (توسعهیافتگی و توسعه نیافتگی)، و عامل از بین برندهی شکاف و فاصلهی میان جهانها، حق توسعه معرفی شد.
گفتار دوم: تئوری جهانیسازی و حق توسعه
تئوری توسعه، پروژهای بود که در ابتدا توسط کشورهای شمال پیشنهاد شده بود. درواقع در آن زمان دلیل طرح این پیشنهاد از سوی کشورهای شمال، ضمانت، مسئولیت و نهایتاً کمک به کشورهای جنوب برای پیمودن روند توسعه بود. بنابراین در طرح تئوری توسعه برخلاف طرح بعدی، یعنی تئوری جهانی سازی، دولت-ملتهای جنوب بهعنوان واحدهای اساسی درگیر بودند؛ بدین ترتیب که آنها هم باید خود به پیشرفت این تئوری کمک میکردند، و هم باید به آنها کمک میشد تا توسعه یابند. (Ritzer, 2009, 71) در واقع فرض بر این بود که نه تنها شمال بیشتر در زمینهی اقتصادی و دیگر زمینهها توسعه پیدا کرده، بلکه راه توسعهی جنوب را هم میداند و مدل توسعهیافتگی محسوب میشود؛ پس کشورهای جنوب باید بر اساس روشی که شمال پیشنهاد میکند، توسعه پیدا کنند؛ چراکه این روش بهترین راه میباشد.
توسعه میتواند بهعنوان یک مرحلهی تاریخی که بر دورهی جهانی سازی تقدم دارد، دیده شود. مخصوصاً عنوان کردن حقی بهنام توسعه میتواند یک طرح که قبل از طرح جهانی سازی اتفاق افتاده است، درنظرگرفته شود. اوایل حق توسعه عمدتاً مربوط به توسعهی اقتصادی ملتهای خاصی بود. بعد از جنگ جهانی دوم، این طرح توسط قدرتهای غربی و بهخصوص آمریکا برای کمک به کشورهای ضعیف ویران شده توسط جنگ داده شد. اما در مورد جهانی سازی باید اشاره کرد همان طور که گفته شد، از حدود دههی ۱۹۹۰ بود که به شکل مدرن و امروزی مطرح شد. بنابراین عنوان کردن حق توسعه، به مراتب پیشتر از تئوری جهانی سازی بوده است.
در این راستا مدارک زیادی وجود دارد که طرح جهانی سازی هم نتوانست خیلی متفاوت از طرح توسعه در شرایط اختلاف بین شمال و جنوب عمل کند. (Ritzer, 2009, 73) به همین دلیل گفته شده است که برای اکثر کشورهای درحالتوسعه، دهه ۱۹۹۰، دههی یأس و ناامیدی بود. (Suarez-Orozco and Qin-Hilliard, 2004, 28) البته در رابطه با اثر جهانی شدن بر حق توسعه در کشورهای درحالتوسعه دیدگاههای متفاوتی وجود دارد. برخی از کشورها آن را نقد کرده و پروژه استعماری دیگری میدانند که هدف آن نه تنها توسعه نیست، بلکه برعکس بهانهای برای کشورهای توسعهیافته است که حق توسعهی آنها را نادیده بگیرند و بهصورت جدیدی آنها را استثمار کنند.
در مقابل گروهی دیگر آن را پروژهای مقبول میدانند؛ برای مثال لویس جیقه معتقد است: “جهانی شدن برخلاف تصور برخی‏ها، استعمار نیست، بلکه مشارکتی مؤثر و سودمند در یک اقتصاد جدید مبتنی بر حق برخورداری از توسعه و آزادی و شناخت است.” (شیرخانی، ۱۳۸۱، ۱۶۳) و بدین ترتیب این گروه، جهانی سازی را راهی میدانند که هدفش برآورده کردن حق توسعهی کشورهای درحالتوسعه است.
در ادامه باید گفت تئوری جهانی سازی و حق توسعه از یکدیگر تأثیرپذیرند. از طرفی ایجاد حقی

                                                    .

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *