پدیده های طبیعی

:
میتوان گفت که نهصت اصلاح دینی به لحاظ معنوی و فکری – اگر نگوییم به لحاظ کلیسایی- ریشه در اکهارت دارد. برای هر نهضت اصلاح دینی در آثار اکهارت مطالب روشن و صریحی برای هر کس گوش شنوایی داشته باشد، هست. او تنها زمانی آرام و قرار میگیرد که منبعی خاص از خلاقیت و .. را تنها جایی قرار دهد که بیواسطه بتوان شناختش و آن در ژرفای خود غیرمادی بشر است. این است آیین پروتستان…
مطلب مهم دیگر در تفکر وی آن است که اکام به جای عقل، بر ایمان تکیه داشت و به ما میآموزد که خداوند قادر مطلق است و میتواند هر امر ممکنی را به وجود آورد و هر چیزی تنها به خواست اوست که به وجود میآید. پس عمل آفرینش، فیض و رحمت ناب است و تنها از طریق وحی قابل دریافت است و خداوند جهان را آن گونه که میخواهد و اراده میکند میآفریند و محدود و محصور در قواعد و نظامات طبیعی نیست و حتی تصمیمات قبلی نیز او را محدود نمیکند. خداوند وامدار انسان نیست و هیچ نظم ثابتی نیز در طبیعت یا عقل وجود ندارد که برای بشر قابل فهم باشد و خداوند را نیز تنها از طریق وحی میتوان شناخت. به باور اکام، خداوند نمیتوانسته کلیات را خلق کند زیرا این کار قدرت او را محدود میکند. اگر امر کلی وجود داشته باشد، بدون نابود کردن خود کلی نمیتوان یکی از مصادیق آن را نابود کرد و در نتیجه، خداوند نمیتوانسته انسانی خاص را لعن کند. هر موجودی باید فرد و مخلوق منحصر به فرد خود خداوند باشد که با قدرت نامحدود خود آن را از هیچ آفریده است و همان قدرت اوست که موجب دوام و بقای او میشود و به تکتک این موجودات فیض داده میشود.
این ادعای اکام نه تنها واقعگرایی هستیشناسانه بلکه منطق قیاسی و علم را از هم میپاشد، زیرا با انکار کلیات، نشانهها و اسامی، دیگر شأن واقعنمایی ندارند، بلکه حقایق وجود را پشت پرده باور به واقعیت وجود مخفی میکنند. کلیات تصورات مفیدی برای دستهبندی کردن جزئیاتاند. با توجه به این که هر وجود واحد و هر مصداقی خودش به اراده خدا وجود مییابد، هیچ شناخت قبلی از اشیا نمیتوان داشت. پس طبیعت را نمیتوان بدون پژوهش در خود پدیده های طبیعی بازشناخت و دانش بشری نمیتواند فراتر از پیشفرضها حرکت کند، زیرا خداوند به تمام معنا آزاد است و حتی میتواند تصمیمهای قبلی خود را نقض کند. در نتیجه، هیچ گونه ضرورتی در جهان وجود ندارد و امکان دارد که به جای عیسی مسیح، رسالتش را به تکه سنگی واگذار کند. این نوع فهم بدانجا میانجامد که انسان تنها میتواند خدا را به شکلی که در متون مقدس معرفی شده، بشناسد اما فراتر از آن کاری نمیتواند بکند و برای مثال، علاوه بر اصل وجودش، وحدانیتش را اثبات کند. این نگرش تأثیر مهمی هم در شناخت طبیعت گذاشت. بر پایه اندیشه مدرسی، طبیعت غایت و هدفی داشت و جزئیات چیزهایی بالقوه بودند و هدفی که برای آن آفریده شدهاند. پس حرکت آنها به سوی مسیری از قبل تعیینشده است. اگر امر کلی وجود نداشته باشد، هیچ هدف کلی هم وجود ندارد و در نتیجه، نه علل صوری در کار است و نه علل غایی و در نبودش، هدفی کلی برای تحقق نداریم. این نگرش راه را برای آزادی انسانی نیز فراهم کرد، زیرا نداشتن هدف کلی، به معنای نداشتن هیچ وظیفه اخلاقی یا هدف شخصی قابل دستیابی بود.
به هر حال، طبق دیدگاه نومینالیستی جهانی که خدا آفریده، جهانی به هم ریخته و بیقانون است که هیچ نقطۀ اطمینانآوری نمیتوان در آن یافت. کمکم این باور در میان عدهای از مسیحیان (فرانسیسیها) شکل گرفت که شکلی از مسیحیت باید تثبیت شود که اصیلتر است و بدویتر، که نه از اندیشههای فلسفی یونان ملهم است و نه از ساختارهای فاسد دولت روم بلکه ملهم از شخص مسیح است. به اعتقاد آنان، زندگی مسیحگونه را نه در قصر پاپ بلکه در فقر و ریاضت باید جستجو کرد. البته این جریان که محبوبیت عمومی نیز پیدا کرده بود، با توجه به نظرات دیگری که در باب فقر و ریاضت و فضیلت زندگی زاهدانه داشتند، تهدیدی برای مقامات کلیسای کاتولیک روم محسوب میشدند و ازاین رو، در سال 1326 چنان مورد خشم و تعقیب مقامات کلیسایی قرار گرفتند که پاپ اعلام کرد که باور فرانسیسیها با کتاب مقدس در تعارض است. پاپ به خوبی میدانست که آموزۀ فقرپرستی این فرقه هم قدرت او و هم مسیحیت و کلیسایی را که به لطف ثروت و قدرت، خود را تجسم روح مقدس و مجری اقتدار خدا میدانست، دگرگون میکند. سرانجام پاپ علیه او اقامه دعوا کرد و در سال 1326 نظریات اکام ممنوع اعلام شد و خودش نیز چند بار محکوم شد. با این حال و به رغم همه فشارها و سرکوبها، این جریان فکری بعد از مرگ اکام به یکی از قدرتمندترین اندیشهها و تفکرات در انگلستان و فرانسه و آلمان تبدیل شد و چهرههای برجستهای از داعیهداران آن شدند که از آن میان میتوان به توماس برادوردین، رابرت هولکات، جان بوریدان و پیتر دایلی و گابریل بیل اشاره کرد. از دیگر نتایج این نگرش آن بود که این مکتب نظام و سلسله مراتبی را که اندیشه مدرسی میان انسان و خدا برقرار کرده بود، درهم شکست و به جای آن آشفتهبازاری از موجودات منفرد نشاند و در عین حال، هر یک را به خداوند پیوند داد و آنها را در وحدتی رازآمیز، دارای پیوندی الفتآمیز از قبیل پیوند میان خواهر و برادر میدید.
نتیجه سخن آن که مهمترین بحث در محافل علمی، دعوای افلاطونیها و ارسطوییها بر سر واقعی بودن کلیات در اواخر قرون وسطا بود. آکویناس به شکلی از واقعگرایی میانه معتقد بود، اما نسل فیلسوفان بعد از او یعنی دانز اسکوت و ویلیام اکام نومینالیسم را ترویج کردند و همین مطلب در بعضی از آموزههای دینی تاثیرگذار شد که برای نهضت اصلاح دینی اهمیتی حیاتی داشت. اکام معتقد بود که این نوع نگرش واقعگرایانه به کلیات، موجب محدود شدن اراده خداوند است، زیرا فرض یک نظام حاکم بر جهان، خدا را ناگزیر میکند که خودش را با آن وفق دهد. لذا ادعا کرد که ما باید الهیات خود را با پذیرش این نکته تاسیس کنیم که خدا میتواند هر کاری که بخواهد انجام دهد و چیزی نیست که مانع اراده او شود و در این صورت نیازی نیست که انرژی زیادی برای این مطلب صرف کنیم که خدا چه کاری را شایسته است بکند یا نکند. تمام توجه ما باید به مکاشفه الهی معطوف باشد که چه چیزی را خدا انجام داده و به یکایک مصادیق بنگریم، نه اینکه تصور کنیم که آنها با نظام بزرگتری خود را تطبیق میدهند.
اکام علاوه بر اینکه یک فیلسوف بود، اندیشههای سیاسی مهمی داشت. آنچه امروزه به استقلال نهادهای دینی و دولت سکولار گفته میشود، بیشتر از همه به او مدیون است. او به جای ابداع نظریهای سیاسی انتزاعی، به طرد و نفی چیزی پرداخت که آن را تعرض و استبداد ناموجه پاپ تلقی میکرد و بر آن بود که اصول عامی را برای رابطه کلیسا و دولت و برای حکومت سیاسی وضع کند. در گرماگرم دعوای کلیسا و دولت و ادعای پاپ که انتخاب امپراتور نیازمند تایید پاپ است، قاطعانه از استقلال دولت از کلیسا دفاع کرد و درباره خود کلیسا به شدت به استبداد پاپ حمله برد و اثر جنجالی او به نام آیا حاکم میتواند از اموال کلیسا برای جنگ استفاده کند و لو پاپ راضی نباشد وآخرین اثرش به نام درباره اختیارات پاپ و امپراتور گواه این موضوع است. اکام به تمایز روشن میان قدرتهای روحانی و اینجهانی باور داشت و اصرار میکرد که رهبر کل حوزه روحانی یعنی پاپ، سرچشمه قدرت و مرجعیت امپراتور نیست و برای انتخاب امپراتور به تایید پاپ نیازی نیست. خاستگاه قدرت امپراتور، انتخاب مردم است. به عبارت دیگر، او خاستگاه قدرت سیاسی را خدا میدانست که از طریق مردم تحقق مییابد. البته موضوع استقلال قدرت اینجهانی و آزادی مردم در انتخاب نوع حکومت نه اندیشهای بدیع بلکه اندیشه اکثریت اندیشمندان قرون وسطی بود، همان گونه که همه فیلسوفان و الهیدانان قرون وسطی به حقوق طبیعی اعتقاد داشتند و مخالف این تصور بودند که شاهان قدرت مطلق و نامحدود داشته باشند. اکام به محدودیت جایگاه پاپی اعتقاد داشت و راه محدود کردن او را شورای عمومی میدانست.
ج. اندیشه دینی جان ویکلیف (1328-1384)
وی در یورکشایر انگلستان چشم به جهان گشود و در دانشگاه آکسفورد به یکی از اولین فیلسوفان و الهیدانان شهرت یافت. ویکلیف نظریۀ خاصی دربارۀ تفوق و سلطه بر دیگران داشت که بر پایۀ آن، تنها امر الوهی میتواند به شکلی مشروع بر افراد بشر سلطه داشته باشد. از این رو و با توجه به اینکه سلسلههای رهبانی به فقر و قناعت تعهد داشتند، ثروت انبوه آنان که در انگلستان به یک سوم کل این کشور میرسید، مانعی بر سر راه انجام وظیفه دانسته نشد. این سخنان در انگلستان مخاطبان زیادی پیدا کرد و دربار سلطنتی نیز با توجه به موضوع جنگهای صد ساله و شانه خالی کردن کشیشان از پرداخت مالیات، ادعاهای او را به نفع خود دید و از این جهت وی را مورد حمایت خود قرار داد. وی در سال 1381 از آکسفورد رانده شد. نکته جالب اینجاست که نظریههای رادیکال او به خصوص در باب آموزۀ تبدل جوهری، کلیسا و کتابمقدس برآمده از فلسفه افلاطونی بود. به این نکته نیز باید توجه داشت که دانشگاه آکسفورد به هنگام حضور او تحت تاثیر مکتب نومینالیستی راه نو بود. با این حال وی با التزام به دیدگاه واقعگرایانه، معتقد بود که نان و شراب اگر جوهرش به جسم و خون مسیح تبدیل شده باشد، ممکن نیست که طعم و شکل اولیهاش را داشته باشد. تبرک شدن نان وشراب موجب تبدیل جوهر آن نمیشود، اما در مراسم عشای ربانی این جسم و خون مسیح به نان و شراب اضافه میشود.
در مورد کتاب مقدس نیز معتقد بود که این کتاب گنجینه ابدی حقیقت برای همه زمانهاست و اعتبار اصلی و فصل الخطاب از آن اوست و از این جهت بر کلیسا تفوق دارد. وی پیشتاز جنبش ترجمه کتاب مقدس به انگلیسی بود و معتقد بود که مردم خود باید کتابمقدس را بخوانند و به آنها میگفت که هرچه برای نجاتشان لازم است در آن گنجانیده شده است. بدین شکل راه برای تفسیر شخصی کتاب مقدس بدون توجه به نظر رسمی کلیسا فراهم شد. وی کلیسا را نیز کلیسای حقیقی نمیدانست و در این جهت به تئوری کلیسای مشهود و نامشهود آگوستین معتقد بود که بر پایۀ آن، حضور افراد ناشایست و تصدی مراسم توسط آنها در کلیسای مشهود ضرری ندارد، زیرا تأثیر کلیسای مشهود به خاطر فیض خدا به وسیله شعایر است نه جایگاه و منزلت واقعی افرادی که اجرای شعایر دینی را به عهده دارند. با این حساب وی کلیسای مشهود و مقام پاپی را دستساخت بشر میدانست که در کتاب مقدس جایگاهی ندارد.
با آنکه ویکلیف نتوانست وضع مطلوب مورد نظرش را مشاهده کند، اندیشههای وی بر نسلهای بعدی اصلاحطلب تأثیر عمیقی گذاشت که آخرینشان نهضت اصلاحات پروتستانی قرن شانزده بود. وی به خصوص بر جان هوس (1327-1415) و گروهی که در انگلستان به لولاردها معروفند، عمیقی گذاشت. اعتقاد به تعلق دست بالا به افراد بافضیلت و وجودهای قدسی نه منصب خاص، تعلق حجیت به کتاب مقدس نه به کلیسا، و تقاضا برای پایان دادن به هژمونی دینی کلیسا بر دین در اروپا موجب شد که جان هوس بر چوبه دار سوزانده شود و جنبش مذکور چنان تحت فشار و تعقیب قرار گیرد که شکلی زیرزمینی به خود گیرد. با همه این احوال، بذرهای اصلاح کمکم ریشهدار شد و خود را برای تأثیرگذاری در زمان مناسب آماده کرد.
کشف دوباره ارسطو
از مهمترین تحولات در این دوره، کشف دوباره ارسطو به سبب تماس با جهان اسلام در اسپانیا است و همین موجب شکوفایی حکمت مدرسی شد که عظیمترین و جامعترین کوشش الهیاتی برای آشتی دادن عناصر فلسفی و کتاب مقدسی در مسیحیت بود. شکوه تفکر اسکولاستیک به خاطر تعادل و موازنه میان اعتقادات مسیحی و عقلانیت کفار است و زمانی که این تعادل از دست رفت، شکوهش رو به افول گذاشت. تمایل به مسیحیت اصیلتر یا گرایش به عقلانیت یا سکولاریسم، دو انگیزه متضادی است که مقوم تفکر قرون وسطی بود. ظهور یک فلسفه مستقل به موازات الهیات یکی از نشانههای این تمایل به ارسطوگرایی بود. البته باید توجه داشت که تأثیر و نفوذ ارسطوگرایی در غرب خودش تا حدی به خاطر رشد مکتب مدرسی بود و تا حدی به خاطر ارائه بسیاری از متون ارسطویی به اروپای مسیحی از ناحیه شروح ابنسینا (370-428) و ابنرشد (520-595) که نتیجهاش ارائه یک نظام فلسفی سکولار در برابر نظام الهیاتی بود و همین موجب نگرانی مسیحیت اصیل از دو جهت بود: وجود ریشههای مشرکانه و مهمتر از آن، ارتباطش با اسلام. نگرانی اول چندان سخت نبود. اما نگرانی دوم از این جهت بود که غرب در آن روزگار، اسلام را به خطری سیاسی و الهیاتی بدشکون و نامبارک تبدیل کرده بود. شکست در جنگهای صلیبی این نگرانی را دوچندان کرده بود، البته در ناحیه متدینان نه از ناحیه متفکران. اسلام پس از تصرفات ملکی و زمینی، تصرفات فکری داشت، به گونهای که نزد مؤمنان مسیحی، رشد ارسطوگرایی بیشتر رشد ابنرشد بود.
یکی دیگر از تحولات مهم در تاریخ مسیحیت در قرون وسطی، انتقال مقر پاپ به شهر آوینیون بود که دلیل آن یکی بروز ناآرامی در رم و دیگری تعلقات خاص پاپ فرانسوی به پادشاه فرانسه بود. این شهر یکی از مراکز تجاری بود که با فرانسه، ایتالیا، آلمان و انگلستان و اسپانیا روابط تجاری داشت اما مرکز فکری نبود ولی انتقال مقر پاپی، موجب کوچ کردن بسیاری از اهل نظر و اندیشه شد که از موقعیت این شهر برای ترویج اندیشههای خود بهره میجستند که یکی از این مسافران، اکام بود که البته تفکراتش ناسازگار با تفکر پاپ بود. در گرماگرم منازعات میان پاپ و اکام بر سر مسائل کلامی و الهیاتی، متفکر دیگری پا به عرصه اندیشه گذاشت که نامش فرانچسکو پترارک (1303-1373) بود. وی که از دعواها بر سر نام خسته شده بود، بر این باور بود که طهارت و پاکی آدمی نه از طریق ایمان و پایهگذاری الهیاتی نصگرا، بلکه با ذوبشدن در سنت مسیحت و فضایل اخلاقی باستان حاصل میشود. به عقیده وی، حیات مسیحی علاوه بر نیاز به ایمان و شعایری دینی، به سنتهای اخلاقی نیز نیازمند است. وی نیز تأکید خاصی بر فرد و اراده انسانی داشت.
ادوار قرون وسطی
با آن که در سراسر قرون وسطی تأمل و اندیشهورزی رواج داشت، اما در مجموع، ابتدای قرون وسطی از سالهای 500 تا 100 را قرون تاریک نامیدهاند، اعم از اینکه آن را بخش اول دوره قرون وسطی بنامیم یا دورهای جدا از قرون وسطی تلقی کنیم. این دوره، دورهای مملو از ناامنی و اضطراب و ویرانگری است . اواسط قرون وسطی را باید دوره اعتلای فوقالعاده فکری و هنری آن دانست که راهاندازی و رشد مؤسسات آموزشی (که پیشتاز آنها فرانسه و دانشگاه پاریس و نقاطی چون نوتردام و سوربن بود) و شتاب گرفتن تفکرات و اندیشههای الهیاتی، احیای قوانین و اشتیاق دوباره به فرهنگ باستان، بسط ادبیات به زبان مادری، فعالیتهای هنری و معماری جلوههایی از آن است. در این دوره، رهبانان نیز به نقش خود در حیات فکری ادامه میدادند و کشیشان دنیاگرا و مقامات شهری و دربار پادشاهان از نفوذ خود هر چه بیشتر بهره میجستند.
در این دوره، (تا اواسط قرن یازده) مدارس رهبانی و کلیسایی از مهمترین مراکز علمی اروپا بود. مدارس کلیسایی به گونهای رشد کرده بود که هر کلیسا احساس میکرد که حتماً در کنار سایر فعالیتها باید مدرسهای نیز داشته باشد. این مدارس کانون اصلی اندیشه و تفکر در اروپا بود و در آن، غیر از تربیت کشیش، کسانی نیز به تحصیل مشغول بودند که قصد کشیششدن نداشتند و جالب این که عناوین امروزی Chancellor، Prorost یا Dean (به معنای رئیس دانشگاه/دانشکده و…) مربوط به آن زمان است. از این پس، تحولات مهم دیگری نیز در پیش بود که از مهمترین و تأثیرگذارترینش باید از تأسیس دانشگاهها در اروپا یاد کرد. در این دوره، گر چه مدارس وابسته به کلیسا و صومعهها در همه جا رواج داشت و کشیشان و راهبان به شغل معلمی مشغول بودند، ولی مراکزی نیز تأسیس شد که محصول دنیای روم یا یونان باستان نبود، بلکه در اصل اتحادیههای صنفی معلمان و دانشجویان اروپا بود و ریشه آن کلمهuniversitas بود که به معنای تعاونی یا اتحادیه صنفی است.
اولین دانشگاه در اروپا در بولونای ایتالیا تأسیس شد که مصادف بود با تجدید علاقه به حقوق رومی، به ویژه با توجه به کشف مجدد مجمع القوانین مدنی یوستینی. این دانشگاه در سراسر قرون وسطی بزرگترین مرکز حقوق در اروپا بود. در شمال اروپا نیز دانشگاه پاریس نخستین دانشگاه بود که در سال 1200 پادشاه نیز آن را به رسمیت شناخت. دانشگاه آکسفورد با تقلید از دانشگاه پاریس در سال 1208 تأسیس شد و سپس دانشگاه کمبریج بود که در سال 1209 تأسیس شد. در هر صورت، در اواخر قرون وسطی موجی برای تأسیس دانشگاه به راه افتاد که سکاندار آن، پادشاهان و پاپها و شاهزادگان بودند. مجموع این دانشگاهها تا اواخر قرون وسطی به هشتاد دانشگاه رسید که ویژگی مهم آن، استقلال از مقامات کلیسایی و حکومتی بود. دانشجویان این دانشگاهها را مردان تشکیل میدادند و لباسی که میپوشیدند، شبیه لباس کشیشان بود. این دانشجویان تا حدی از امتیازات کشیشان دونپایه برخوردار بودند که از جمله آنها، محاکمه در محکمه کلیسایی بود نه در محاکم مقامات سیاسی. در این مراکز علمی به دلیل نداشتن کتاب، رسم بر صرف قرائت و خواندن بود و واژه لکچر نیز، در اصل به معانی قرائت، یادگار همان دوران است. این دانشجویان پس از طی دوره تحصیلی در علوم انسانی میتوانستند در رشته حقوق، الهیات و غیره به تحصیل ادامه دهند.
از دیگر مسائل مهم در دوره قرون وسطی، موضوع اقتدار دینی پاپ است. تا این دوره، مقام پاپی مبین و مفسر مسیحیت بود و بر لشگری از کشیشان در ردههای مختلف فرمان میراند و قلمرو گستردهای را در اروپا تحت فرمان خودش داشت و امر و نهیش خریدار داشت. این امپراتوری معنوی بر مقدرات دنیوی نیز دست انداخته بود به گونهای که در مسائلی چون ازدواج کفن و دفن مردگان، تعلیم وتربیت، مدیریت مراکز درمانی و بیمارستانی به دلخواه عمل میکرد. کافی بود که کسی از در مخالفت برآید تا متهم به کفر شود.
یکی از تحولات مهم در قرون وسطی، موضوع شوراگرایی است. به دنبال تحولات مختلف در عرصههای مختلف اجتماعی و سیاسی و دینی، و شک و تردیدهای حاصل شده در مورد کفایت دینی دستگاه پاپی برای تولی امور دین، تمایل به شوراها که مدت زمانی مدید بدان علاقهای نشان داده نشده بود، در کانون توجهات قرار گرفت، اما شوراگرایی موضوعی بود که پاپ آن را بر خلاف مصالح خود میدانست و از این رو، دستور داد که توسل به شورا بدون اجازه پاپ بدعت است. این تحولات در شرایطی اتفاق میافتاد که پاپها در طول قرون وسطی و قبل از رنسانس حاکمان دینی و دنیوی محسوب میشدند. اما نتیجهای که پاپهای عهد رنسانس میبردند، واقعاً حیرتانگیز بود. یکی از حامیان دستگاه پاپی در این خصوص گفته است که من بر حسب عادت فکر میکردم خوب است که اقتدار مذهبی کاملاً از قدرت دنیوی جدا باشد اما حال میبینم فضیلت بدون قدرت چیز مسخرهای است. پاپ رم بدون قلمروی پاپی فقط به درد فراشی پادشاهان و امیران میخورد.
از دیگر مسائل مهم این دوره، علاقهمندی دوباره به آثار دوره کلاسیک است. رنسانس قرن دوازدهم در پی احیای آثار فراوانی از جالینوس و سقراط و بطلمیوس و ارشمیدس و اقلیدس بود. در همین دوره بود که غرب از طریق جهان اسلام و ترجمههای عربی، با ارسطو و آثار فلسفی یونان آشنا شد و آثار این فیلسوفان از عربی به لاتینی ترجمه شد. البته کمک فکری جهان اسلام به غرب صرفاً به این ترجمهها محدود نبود و مسلمانان خود نوآوریهای ارزشمندی درمسائل فلسفی داشتند. مرحوم شهیدی مطهری معتقد است که فیلسوفان مسلمان هم نقشی مهم در پروراندن مسائل فلسفی موجود داشتند وهم تعداد قابل توجهی مسئله نو ایجاد کردند که سابقهای در گذشته نداشت. از میان فیلسوفان مسلمان، ابنرشد تأثیری بیش از سایر فیلسوفان اسلامی در غرب داشت، به خصوص که تفکر او نوعی از تفکر عقلانی و فلسفی منحاز از وحی بود. علاوه بر این، در این دوره، جهان اسلام تفکرات یهودی را که شاخصترین نماینده آن موسی بنمیمون در قرطبه بود، در اختیار جریان فکری و فلسفی غرب نهاد. آنچه در این دوره به خصوص انتقال یافت، کاربست روش منطقی و فلسفی و نیز میراث تجربی جهان اسلام در زمینه علوم تجربی مانند ریاضیات و طب و مهندسی و امثال آن بود. از پیشگامان این تفکر در اروپا میتوان از آنسلم، آبلار، پیتر لومبار، آکویناس و …نام برد. توجه به علم حقوق نیز با محوریت کتاب مجمع القوانین یوستینی انجام شد. در این زمان کوشیده شد تا ضمن جمعآوری مجموعه احکام و مقررات شرعی کلیسا، به نحوی به نظام بخشی به آن و رفع تعارضات و ناسازگاریها پرداخته شود که شاهکار آن کتابی به نام سازگاری میان احکام مغایر (1140) به قلم راهبی به نام گراتیان است. در پایان این دروه تفکر ارسطویی به خصوص با تأکیدش بر علوم طبیعی و تجربه مورد توجه زیادی قرار گرفته بود.
نکته دیگر در این مقام، بررسی ریشههای قرون وسطی و حتی جهان مدرنیته است که میتوان آن را در ترکیب مسیحیت و فلسفه هلنی اواخر عهد باستان جستجو کرد. این دو تفکر در قرن اول و دوم میلادی در اسکندریه با یکدیگر تلاقی کردند و جریانهای مختلف تفکر مسیحی با عقاید شرق، مکتب نوافلاطونی و چند مکتب فلسفی دیگر داد و ستد فکری کردند. قسمت اعظم تنش میان جریانهای فکری در الهیات مسیحی هم ناشی از اختلافات میان این دو بخش است. البته در سالهای اولیه قرون وسطی به دلیل شرایط خاص اجتماعی، بسیاری از عناصر فلسفه یونانی الهیات مسیحی در اروپای غربی از دست رفت، اما در میانه همین دوره، به دلیل آشنایی با جهان عرب در اسپانیا، اندیشههای ارسطویی دوباره احیا شد که در این فلسفه، به آشتی میان عناصر فلسفی و دینی اندیشه مسیحی توجهی خاص میشد و از مهمترین گرایشهای فکری در آن، مکتب واقعگرایی بود که بر پایه آن، کلیاتی مثل انواع و اجناس اموری واقعی تلقی میشدند که جزئیات مصادیق آنها هستند. این کلیات چیزی جز عقل الهی نیست که بر انسان مکشوف شده و شناخت آن یا با اشراق ممکن است (آگوستین) یا با تفحص در طبیعت (آکویناس). در چارچوب این هستیشناسی واقعگرایانه، طبیعت و عقل با یکدیگر مناسبات خاصی داشتند که بر پایه آن، خداوند با آنکه وجودی متعالی و در ورای موجودات دارد، در آنها جلوهگر است و از طریق آنان و به تمثیل قابل فهم و شناخت است. پس منطق و الهیات طبیعی مکمل یکدیگرند و حتی چه بسا بتواند جانشین وحی باشد. در این صورت، انسان برای آشنایی با وظایف اخلاقی و زندگی این جهانی به کتاب مقدس نیاز ندارد. البته برای شناخت ماورای طبیعت از جمله سرنوشت ابدی انسان بدان نیاز دارد. کلیسای قرون وسطی بدین شکل میان باورهای مسیحی و عقلگرایی وثنی و غیرمسیحی به گونهای تعادل برقرار کرده بود.
این تعادل از دو سو در معرض تهدید قرار گرفته بود که یکی از ناحیۀ نفوذ عقلگرایی افراطی و سکولاریسم در کلیسا بود که از سنن جاری و دیرپای مسیحی فاصله میگرفت، و دیگری تمایلی دیگر در میان گروهی از متدینان که به مسیحیتی نابتر و مبتنی بر وحی یا تقلید از مسیح میاندیشیدند و نگاهی بدبینانه به نظامهای فلسفی و ارسطوگرایی داشتند و شاید یکی از علل انزجارشان از فلسفه، پیوند مفاهیم فلسفی با اندیشههای دینی اسلام بود که نزد متولیان سیاسی و دینی مسیحی خطری بزرگ و تهدیدی ویرانگر بود و شکست در جنگهای صلیبی و سپس سقوط مناطق مسیحینشین تا قرن سیزدهم نیز نگرانی بابت آن را دوچندان کرده بود. در همین اوضاع و احوال بود که متعصبان مسیحی مکتب ارسطویی را شکل دیگر مکتب ابنرشد دانستند و بابت نفوذ و تأثیر آن بس نگران بودند. از این رو بود که در سال 1270 و سپس در 1277 کلیسا کوشید با صدور دستورهایی رسمی، مانع ورود اندیشههایی شود که موجب زوال الهیات مسیحی میشد. در همین اوضاع و احوال بود که اکام با الهام گرفتن از اندیشههای دانز اسکوت، آبلار و روسلین الهیات جدیدی را مطرح کرد که در تعارض با الهیات فلسفه مدرسی بود که پیشتر بدان پرداختیم.
به رغم بعضی از تصورات دور از تحقیق، در قرون وسطی به خصوص در دوره متأخر آن، علم توسعه و رشد قابل قبولی داشت و در زمینه فنون پیشرفتهای خوبی به دست آمد. ماشینهای قرون وسطی با استفاده از نیروی باد و آب در زمینه پارچهبافی و آسیابکردن غلات و کورۀ آهنگری برای ذوب فلزات به کار گرفته شد. تکامل ماشینها، بسیاری از کارهای یدی را از بین برد. قرون وسطی عصر اکتشافات نیز بود که از جمله میتوان به ساخت عینک و ساعت مکانیکی در اواخر قرن سیزده اشاره کرد. در همین عصر بود که معماری و ساختن ساختمانهای زیبا و بادوام، از جمله صدها کلیسای جامع و صومعه و هزاران کلیسا در روستاها، چهره شهرها و مناطق مسکونی را دگرگون کرد. این جریان تکاملی تا سده چهاردهم ادامه داشت. از اواسط سده چهاردهم تا اواسط سده شانزدهم تحولات در اروپا سمت و سویی دیگر به خود گرفت، به گونهای که محققان و مورخان را بر آن داشته که به بررسی این موضوع بپردازند که آیا این دوره را ادامه قرون وسطی بنامند یا آن را سرآغاز عصر جدیدی بدانند. اومانیستها بر این باور بودند که این دوره را باید عصر تولد دوباره یا رنسانس بنامند، زیرا ادبیات و هنر بعد از مدتهای مدید دوباره حیاتی تازه یافت. عدهای دیگر نیز این دوره را ادامه همان دوره قرون وسطی میدانند.

                                                    .