یک مایع است گرفته می شود آب هم مایع است پس اصل وجود آن ها تقریبا یکی است اما با بر خوردن به هم یعنی ریختن آب در روغن داغ ، تضادی پر سرو صدا پدید می آید .گل و خار در یک زمین می رویند اصل آن در زمین است . ریشه ی هر دو در خاک است . اما از این سر چشمه ی واحد دو مظهر و تعین متفاوت پدید می آید . شاید در فعل وانفعالی دیالکتیکی جانشین هم شوند یا در جهش به تغییرات کیفی برسند مثلاً آب با گرما دیدن به بخار تبدیل می شود اما هنوز اصل آن ها یکی است .
چون عمارت دان تو وهم و رأی ها گنج نبود در عمارت جای ها
(مولوی ،۱۳۷۸، دفتراول بیت: ۲۴۸۱)
اگر آراء و اندیشه های خود را که در واقع اوهامی بیش نیستند ، کاخ هایی برافراشته بدانی و بپنداری که در کاخ های اندیشه ات ، نقص و ویرانی راه ندارد ، بدان در اشتباه هستی . آن اندیشه ها خالی از هر نفع وخوبی هستند . زیرا گنج در نقطه مقابل خود یعنی در ویرانه یافت می شود . ویرانه می تواند کنایه از ویران کردن نفسانیات باشد آن گاه است که برابر نهاد آن ویرانه یعنی گنج وجود انسان پرورش یافته و تجلی می کند . انسان به گنج دست یافته همان پیر کامل و به حقیقت دست یافته است . درکاخ آباد که معنی انسان دارای رعونت وخود خواهی است گنج پنهان نیست . در مطلب «سبب حرمان اشقیاء» دوباره این موضوع را بیان می کند که در جهان هم جنس ها هم دیگر راجذب می کنند و ضدها هم دیگر را دفع می کنند . و درباره ی این که زمین مرکز هستی است دو ایده ی قدما راطرح می کند : یکی این که زمین مرکز هستی است ، آسمان های نه گانه «زمین را به نحو مساوی از همه سو به خود می کشند وجذبش می کنند وچون نیروی جاذبه ازهمه سو برابر است ، زمین در وسط قرار گرفته و ساکن مانده است ، دسته ای دلیل آن را دفع افلاک به نحو متساوی می پنداشتند ، اولین را مثال می زدند به بت آهنین که در خانه ای از مغناطیس نهاده بودند وآن بت، به سبب تساوی جذب از شش جهت در هوا معلق و آونگ بود ، دومین را تشبیه می کردند به کفی خاک که در شیشه ای ریزند و آن شیشه را به سرعت تمام بر قطب خود در چرخ آورند که در این حالت آن کف خاک به علت دفع و طرد مساوی ، در وسط شیشه قرار می گیرد .» (فروزان فر،۱۳۸۰ ج.۳ص: ۱۰۶۱)
چون حکیمت اعتقادی کرده است کآسمان بیضه،زمین چون زرده است
گفت سایل چون بماند این خاک دان در میان این محیط آسمان
هم چو قندیلی معلق درهوا نه به اسفل می رود نه برعلا
آن حکیمش گفت کزجذب سما از جهات شش بماند اندر هوا
(مولوی، ۱۳۷۸،ابیات: ۲۴۸۷-۲۴۹۰ )
باتوجه به بیت :
آن دگرگفت آسمان باصفا کی کشد در خود زمین تیره را
(همان،بیت: ۲۴۹۲)
جنس ناهمگون هم دیگر را دفع می کند . ضد بودن دو چیز همراه با ، درکنار هم قرار گرفتن آن ها ایجاد تنش ودرگیری می کند . این درگیری ممکن است به یک جهش کیفی منجر شود . یا کشش بین جنس های هم گون که خواهان هم هستند ، اما دور بودن آن ها از هم دیگر تقلا و کوشش را موجب می شود تا این هم جنس های دور از هم به وصال برسند . باز این ستیزه و تقلا ممکن است به یک جهش کیفی منجر شود که از اصول پذیرفته شده ی دیالکتیک است . آونگ ماندن بت سومنات در هوا در اتاقی در فضای مغناطیسی همان جهش کیفی یک بت آهنی است که از هر جهت به وسیله ی آهن رباها کشیده می شود . حال این دفع کردن و کشش را به اوصاف اولیاءالله تعمیم می دهد .
کهربای خویش چون پنهان کنند زود تسلیم تو را طغیان کنند
(همان، بیت: ۲۴۹۸)
۳-۹) حقیر و بی خصم دیدن دیده های حس، صالح…
وقتی اولیاء الله قدرت روحی جذب و هدایت خود را از کسی باز دارند و او را از این فیض الهی محروم کنند ، جهش کیفی آن یا هم نهادش تسلیم شدن فرد به طغیان گری است . کسی که سرپرستی الهی ندارد ،لگامش را به دست خودش دادند تا در سقوط نفسانی خویش غوطه ور شود . حضرت صالح (ع) و ناقه اش ، آن ناقه معجزه ی آن حضرت بود و بیانگر جسم اولیاء می باشد . بر مرید است خاطر ولی را پاس بدارد و در برابر ش تمکین و فرمان بردار محض باشد . بعلاوه این که ظاهر بینان و تبه کاران تنها توان آن را دارند که برناقه یعنی جسم ولی آسیب و جراحت بزنند و صالح (ع) یا روح بلند ولی از دسترس عوام بیرون است .
روح صالح قابل آزار نیست نوریزدان سغبه ی کفار نیست
(همان، بیت:۲۵۲۲)
پاس نداشتن خاطر ولی یا آزار ناقه ی صالح (ع) در عذاب الهی قرار گرفتن است . همان پادآفره ای که قوم حضرت صالح (ع)را نابود ساخت .
شحنه ی قهر خدا ز ایشان بجست خون بهای اشتری شهری درست
(همان، بیت:۲۵۱۸)
نزدیکی و در کنار هم بودن دو چیز ، دو موضوع یا دوکس دلیل هم بسته بودن یا شباهت و نزدیکی انواع آنها نیست بلکه ممکن است کاملا ٌضد هم باشند شاید در ظاهر و صورت شبیه هم به نظر برسند.
اهل نار و خلد را بین هم دکان درمیانشان برزخ لایبغیان
اهل نار و اهل نور آمیخته در میانشان کوه قاف آمیخته
هم چو در کان خاک و زرکرد اختلاط در میانشان صد بیابان و رباط
هم چنانک عقد در دُرً و شبه مختلط چون میهمان یکشبه
(همان، ابیات:۲۵۷۴-۲۵۷۷)
درکنار هم بودن این اضداد به مبارزه دایمی اضداد تعبیر می شود . این مبارزه و تضاد درونی از اصول تکامل شمرده می شود . مردم آمیخته به هم و در کنار هم اند اما یکی اهل نار و دیگری اهل نور است و همین تضاد راهبر به سمت تکامل موجودات است . مثال دیگر این که در یک شیء زینتی مروارید و شبه در کنار هم اند اما نتیجه ی تضاد این دو شیء این است که هم مروارید بهتر به چشم می آید وارزشش آشکار می شود ، هم جلوی خستگی چشم را می گیرد و باعث زینت بیشتری می شود .
بحر را نیمش شیرین چو شکر طعم شیرین رنگ روشن چون قمر
نیم دیگر تلخ هم چون زهر مار طعم تلخ و رنگ مظلم چو قار
(همان،ابیات:۲۵۷۸و۲۵۷۹)
مولانا در این ابیات قسمت بالایی دریا را روشن و شیرین پنداشته و نیمه ی پایینی آن را تلخ و سیاه و این دو به وسیله موج ها دایماً در هم تاثیر می گذارند که در اندیشه هگل به مبارزه ی اضداد خارجی تعبیر شده است . این اضداد دایماً در حرکت اند بر هم تاثیر می گذارند و به هم تبدیل می شوند در حالی که در ظاهر ثابت و یکسان به نظر می رسند .
در این ابیات می بینیم این تحرک و تحول دایمی از این به آن و از آن به این ، هم چنین مبارزه ی داخلی و دایمی اضداد اساس توسعه و تکامل انسان و جهان را در دیالکتیک عرفانی مولانا تشکیل می دهد. که محرک و پیش برنده ی همه ی این موجودات تنها عشق است.
صورت بر هم زدن از جسم تنگ اختلاط جان ها در صلح و جنگ
موج های صلح بر هم می زنند کینه ها از سینه ها بر می کند
موج های جنگ بر شکل دگر مهر ها را می کند زیر و زبر
قهر تلخان را به شیرین می کشد زانک اصل مهر ها باشد رشد
قهر شیرین را به تلخی می برد تلخ با شیرین کجا اندر خورد
(همان ،ابیات:۲۵۸۱-۲۵۸۵)
حتی جسم مادی هم در کشاکش با بی شمار اضدادی که احاطه اش کرده اند دریای شیرینی پدید می آورد که به هم نهاد آشتی و مهر منتهی می شود و بالعکس ، از دریای تلخ بدی ها و بدکاران امواجی پدید می آید سرشار از کینه و آشوب و جنگ و این برابر نهاد ستیزه از نهاد بدی رخ نموده است . امواج دریای آشتی که از نیکان و نیک سیرتان برخاسته است ضد و نابود کننده ی بدی ها است و آن کینه ها و نفرت ها را از دل می زدایند و بالعکس امواج دریای نفرت و ستیزه از بدان و تبهکاران بر خاسته است نسیم لطیف مهر و نیکی سینه ها را زیر و زبر می کند . مهر و قهر دو نهاد هستند که در ضدیت آشکار با هم گاه وجود انسان را میدان کشاکش و ستیزه ی خود قرار می دهند تا بالاخره به هم نهادی منتهی گردند که انسان در به نتیجه رسیدنش صاحب اختیار و انتخاب است .
«هم چنان که جامعه ی انسانی ، جامعه ی اضداد است ، وجود هر فردی از انسان هم ، جهانی است مرکب از اضداد . شخصیت انسان به حسب تعاقب فعلیات و صفات نیک و بد پیوسته متحول می شود و آن چه از نخست بود اکنون آن نیست…به عقیده صوفیه ، هر فعلیتی که عارض قلب یا نفس می شود ، صورتی است که بر هیولای صورت پذیر آن ، عارض می گردد ، صورت مایه ی تشخص و ما به الامتیاز ماهیات است بنابر این با تبدل صورت ، حقیقت باطن آدمی تغییر می کند و انسان ، آن صورت نفسانی است نه هیکل جسمانی…مولانا از تباین دو حالت صلح و جنگ یا گرایش فرد ، به سازش و پیکار بر اختلاف احوال و فعلیات درون استدلال می کند ، این دوحالت ، دُمادم یکدیگر بر دل و جان آدمی عارض می شوند ، آن ها را به موج دریا تشبیه می کند زیرا موج آبی است که به سبب جریان هوا یا محرکی دیگر در آب نقش می بندد جنگ و صلح نیز مانند موج دریاست که اسباب مهر و قهر آن ها را بر می خیزاند و هم بر سیرت و سان امواج از قلب و نفس بر می خیزد و خردی و کلانی آن بستگی به شدت و ضعف اسباب مهر و قهر دارد و موج وار دیر نمی پاید بدان جهت که قلب پیوسته در حال دگرگونی و انقلاب است…موج دریا هم چنین صورتی است از آب ، مختلف در مقدار ، از خردی و کلانی و بلندی و پستی اما آن هم در حقیقت آبی است که در صورت موج پدید می آید . (فروزانفر، ۱۳۸۰ صص: ۱۰۸۸-۱۰۹۰)
در این ابیات اصول دیالکتیک به خوبی دیده می شود . یکی این که این متضاد ها وجود دارند و در کنار هم اند . این تضاد ها متقابلاً بر هم دیگر تاثیر می گذارند . تغییرات این تضاد ها را عرصه ی کشمکش های دایمی ساخته است ، صلح به جنگ ، مهر به کینه ، تلخی به شیرینی ، قهر به آشتی و بالعکس تبدیل می شوند . حرکت از این سر طیف به سر دیگرش آن ها را از سکون به تحرک دایمی وا داشته است .
چشم آخر بین تواند دید راست چشم آخور بین غرورست و خطاست
(مولوی، ۱۳۷۸،دفتراول بیت: ۲۵۸۷)
بین چشم با بصیرت که فریفته ی ظواهر نیست با چشمی که افق دیدش

                                                    .