.
اسطورهها آینههایی هستند که تصویرهایی را از ورای فرازها بازتاب میدهند و آنجا که تاریخ و باستانشناسی خاموش میماند، اسطورهها به سخن درمیآیند و فرهنگ آدمیان را از دور دستها به زمان حال میآورند. و افکار بلند و گستردهی مردمانی ناشناخته ولی اندیشمند را در دسترس میگذارند(هلینز،9:1386). امروزه بررسی اساطیر از دیدگاه علوم مختلف از جمله روانشناسی اهمیتی بسزا یافته است. روانشناسی در جستجوی مبانی روانی اسطورههاست. و در صدد است رابطهی با ساختار روان و ساز و کارهای دفاعی آن را تبیین کند.
اسطوره رؤیای جمعی یک قوم است که متکی بر کهن نمونه‌ها یا همان آرکیتایپهاست. از دیدگاه روانشناختی اسطوره؛ دیگر اسطوره عبارت از روایات در باب ایزدان و فرشتگان نیست، بلکه عبارت است از رؤیای همگانی انسان، و از همین دیدگاه است که نقد اسطورهای وارد بحث آرکیتایپها میشود. با دیدگاه روانشناختی اسطوره بهتر میتوان آثار ادبی و هنری را تحلیل کرد(اسماعیلپور،24:1382).
2-1-3. رابطهی حماسه و اسطوره:
دربارهی ارتباط میان حماسه و اسطوره میتوان گفت: «حماسه، فصل مشترک میان اسطوره و تاریخ است… قهرمان حماسه در طول عمر حماسه، زندگی مییابد و با آن هم عمر است. این، نه تنها مقابله با مرگ است، که تصویری از جاودانگی نیز به شمار میآید»(مختاری،274:1369). «حماسه زاییدهی اسطوره است و اسطوره به مامی پرورنده میماند که حماسه را میزاید و آن را در دامان خویش میپرورد و میبالاند. حماسهی راستین و بنیادین جز از دل اسطوره برنمیتواند آمد. حماسه تنها در فرهنگ و ادب مردمانی پدید میآید که دارای تاریخ کهن و اسطورهای دیرینهاند»(کزازی،183:1372). پس بن مایه و زیر ساخت اصلی حماسه، اسطوره است.
اگر خمیر مایههای اسطورهای را از حماسه برداریم، حماسه والایی خود را از دست میدهد. مثلاً اگر در داستان رستم و اسفندیار، سیمرغ و رویینتنی اسفندیار را از مجموعهی داستان کنار بگذاریم گیرایی محسوس و بارزی نخواهد داشت و به واقعهی رزمی- تاریخی تبدیل میشود. وقتی اسطورهها نقش خود را از دست دادند و به گنجینهی داستانها و روایتهای ملّی سپرده شدند، به تدریج شاخ و برگ داستانی به آن راه یافت، رنگ روایتهای زندگی به خود گرفتند. بیشتر حماسههای پهلوانی از داستانهای اساطیری و ساخت آنها مایه گرفتهاند(رزمجو،52:1374).
اساطیرها، ماجراهای قهرمانان حماسی، ساحران و… را نقل میکنند که بازگشت به زِهدان را در واقعیت، و نه به صورت رمزی انجام دادهاند. ماجراهایی همچون: بلعیده شدن قهرمان توسط غول دریایی، اسیر شدن در شکم حیوانات و خروج پیروزمندانهی قهرمان پس از دریدن شکم بلعنده، عبور از راههای پر خوف و خطر… همه اینها در واقع آزمونهای رازآموزانهای است که قهرمان با گذراندن پیروزمندانهی آنها صاحب مرتبه، و کیفیت وجودی جدیدی میشوند(الیاده،88:1362). این کیفیت وجودی تازه میتواند همان رشد معنوی و روانی پهلوان و قهرمان باشد، که در برابر سختیهای فراوان آن را بدست میآورد.
«قهرمانان حماسی ریشه در اساطیر دارند و موضوعات اساطیری به موضوعات حماسی بدل شدهاند. اسطوره قداست و ازلیت دارد، اما در حماسه عنصر پهلوانی، محبوبیت و قدمت حضور دارد. هنگامی که اسطوره به حماسه تبدیل میسود، شخصیتی ازلی به یک شخصیت محدود ملی بدل میگردد»(اسماعیلپور،18:1377). اما در این تغییر و تحول «ارتباط نزدیکی میان اسطوره و حماسه وجود دارد، و علاوه بر نقشی که خدایان در اغلب حماسهها به عهده دارند، بسیاری از خدایان اقوام کهن به صورت شاهان و پهلوانان در حماسهها ظاهر میشوند، و بسیاری از شاهان و پهلوانان بزرگ یک قوم در اساطیر آن قوم به صورت خدایان پدیدار میگردند»(بهار،274:1375).
«قهرمانان حماسههای پیش از تاریخ، که خود شأنی اساطیری دارند، منعکس کنندهی حوادثی هستند که به غایت، خط و مشی آدمیان را تعیین میکنند و عمدتاً در شکلگیری اصول اخلاقی و پندارهای معنوی آنان نقش بسزایی داشتهاند…»(کزازی،58:1372)
به طور کلی داستانهای اسطورهای و حماسهها، نمادی است از امیال و آرمانها و مشکلاتی که آدمی در گذر حیات خویش به آنها چشم داشته، این مسایل تمام ذهنیت انسان آن روزگاران را در برگرفته است. «بشر در جستجوی پاسخی به مسایل پیرامون خویش است. این مسایل مقولات ناشناختهی بشر آن روزگار است. و از همین رو چون پاسخ درخور و منطقی را برای آنها نیافته؛ نیروهای مرموز بر همهی امور چنگ میاندازد. این نیروهای مرموز صاحب تواناییهای فراوانند و بشر آن روزگار را که انبوه مشکلات وی را احاطه کردهاند؛ به این نیروها متوسل میشود. از همین رو شناخت آنها کاوشگر را یاری مینماید تا از رهگذر شناخت اساطیر، آرزوها و آرمانهای بشر آن روزگار را کشف و فهم کند»(سلیمانی،59:بیتا) زیرا اسطوره آینهی تمام نمای روان است. هر چند ما روزگار اسطوره را پشت سر نهادهایم اما، در روزگار دانش به سر میبریم و جای آن دارد که با دانش امروزی، اسطورههای دیروزین را کنکاش کنیم. «قصهها در همهی روزگار، حاصل میل شگفت و سرکش آدمی برای ارضای دنیای درون بوده و هست»(محبتی،71:1381). ما تعریفی از اسطوره و حماسه را ارائه دادیم، زیرا همانگونه که پیش‌تر اشاره شد بحث مورد نظر بر روی دو داستان مهمی است که؛ افزون بر نوع تراژدی بودنشان- که در ادامه در موردش بحث خواهد شد- از عناصر حماسی نیز برخوردارند. و همچنین از اسطوره سخن راندیم چرا که، «اسطوره گزارشی است ناخودآگاه از پدیدههایی، که نیک در جان و نهاد مردمان در درازنای زمان کارگر افتادهاند. از آنجا که ارزشها و نهادهای اسطورهای با ناخودآگاهی در پیوند است و از آن مایه میگیرد؛ گزارش اسطوره از پدیدهها، گزارشی است نمادین. زیرا زبان ناخودآگاهی زبان نمادهاست»(کزازی،60:1372). و آنچه روانکاوی و هنر و ادبیات را به یکدیگر پیوند میدهد، درگیری هر دو با جهان اسطورهها است و شاید آنجا که روانکاوی و هنر و ادبیات مرزهای خود را از علوم عینی، فلسفه، و تاریخ جدا میکنند، باز هم جهان اسطورههاست(صنعتی،79:1386).
در کلام بزرگانی چون فردوسی عنصر اسطوره شفافیت ویژهای دارد. و در این میان نگاه دقیق و ژرفکاوانهی فردوسی به شخصیتهای اثرش به گونهای است که میتوان نبوغ این شاعر را از رهگذر تناسب میان پندار و گفتار و کردار شخصیتها دریافت؛ به ویژه هنگامی که به توصیف و تبیین لایههای رفتار و روان آنها میپردازد. شاهنامه نیز با زیر ساخت اساطیری ویژهی خود، روایتگر داستانهای بیشماری است که از ریشه و پیشینهی ژرف اسطورهای برخوردارند، که رستم و سهراب و رستم و اسفندیار از جملهی این داستانهاست.
2-2. سخنی کوتاه دربارهی فردوسی و اثر وی، شاهنامه:
فردوسی که کنیهی او ابوالقاسم است در حدود سال 329 هجری قمری در روستای باژ دیده به جهان گشود. او از مردم طوس خراسان… در سراسر عرصهی ادبیات فارسی چون تهمتن قد برافراشته است. نامش به وسیلهی تألیفات بیشمار خاورشناسان، و ترجمههایی که از وی به عمل آمده، مدتهاست که در اروپا و به طور کلی در سرزمینهای وسیعی در آن سوی مرزهای فرهنگی ایران مشهور است…(شعار و انوری،25:1387). فردوسی شاهنامه را خلق کرد تا پاسخی برای بیعدالتیها و تسکینی برای دردهای بشری باشد. شاهنامه هنر زندگی را به انسان میآموزد و راه عبرت و آیندهنگری را در وجود بشریت تقویت میکند. داستانهای شاهنامه به گونه‌ای از متن زندگی انسانها در جامعه برگرفته شده است.
شاهنامه بی هیچ گزافه و گمان، بی هیچ چون و چند، نامهی بیمثال فرهنگ ایران است. دریای است توفنده و کران ناپدید.. این اثر پلی است ستبر و سترگ، برآمده بر مغاکهای زمان، و رشته پیوندی است ناگسستنی که پیشینیان را به پسینیان پیوسته میدارد. و به همین دلیل است که این نامهی نامور را، شیرازهی تاریخ و فرهنگ ایران میتوان نامید(کزازی، 4:1379). بین تمام حماسههای ایرانی، شاهنامه برتری ویژهای دارد زیرا «سخن از کشمکشهای دیرین ملتی است که از ملیت و استقلال خود دفاع می کنند»(ماسه،2:1350). فردوسی اندیشمندی است که بیش از هزار سال قبل با دیدگاهی بسیار متعادل و فراگیر به اسطوره نگاه کرده و در عین اسطوره آگاهی، و اسطورهشناسی، خردگرا و خردمند بوده و با نبوغ بیهمتای خود اسطوره را در خردنامه جای داده و ویژگی نمادین بودن و تأویل پذیری آن را درک کرده است.
شاهنامه، صرفاً مجموعه داستانها و سرگذشت شاهان نیست بلکه مانند آثار حکمی، پیام فلسفی و اخلاقی نیز دارد. پیام کلی آن، راز سرنوشت بشر و مبارزهی بیپایان خیر و شر، و رویارویی بیامان عناصر مهر اهورایی و کین اهریمنی است. در این داوری «جهان بینی ژرف و حکمت والای فردوسی در سراسر شاهنامه متجلی است»(مرتضوی،10:1372).
شاهنامه در چهارچوب حماسهای بزرگ چند تراژدی، چند اثر غنائی و چند حماسه تمام عیار روایت شده که هر یک به تنهایی با حماسههای مشهور جهانی برابری میکنند. زال، رستم، اسفندیار، سهراب، افراسیاب و… که محور اصلی حماسهها و تراژدیها و آثار غنائی به شمار میروند، هر یک نمایندهی سرشت خاصی هستند(مرتضوی، 31:1372). فردوسی از بهترین شاعران ملی و مردمی است که برای رسیدن و رسانیدن مردم خود، به هدف درست شعر میسرود، و عمر خود را در راه آن صرف میکرد. فردوسی میدانست که طبع و ذوق خود را در چه راهی به کار اندازد. او موضوعی را برای سرودن گزینش کرد که به اهمیت آن ایمان داشت، نه تنها برای آنکه سرگذشت حماسی قوم ایرانی بود، بلکه نیز از آن جهت که حکمت و فرزانگی دورهها و نسلهای گوناگون را در خود نهفته بود(اسلامی ندوشن،77:1391).
بسیاری گمان میکنند که شاهنامه، چیزی جز داستانهای گذشتهی شاهان و قهرمانان اسطورهای ایران نیست؛ اما این تنها پوستهی این اثر است نه مغز آن. درونمایهی این اثر ارجمند، که از سرچشمههای جهانبینی ایرانی برخوردار است؛ بسیار پیچیده و ژرف است که هوش و دقتی وافی را میطلبد، زیرا که در آن اندیشهها، کردارها و گفتارهایی نهفته است که با بررسی و تحلیل آنها میتوان روحیات و اخلاقیات نوع انسانی را شناخت و پاسخگوی بسیاری از سؤالات و نیازهای بشری بود.
شاهنامه نیز به عنوان مجموعهای از اساطیر ایرانی که بخش قابل توجهی از باورها، اندیشهها و آرزوهای ایرانیان را در خود جای داده است، بستر مناسبی برای پژوهشهای روانشناختی است(مسکوب،39:1374). فردوسی منادی عزت و اصل و نسب ملّت ایران است(مرتضوی،13:1369). پس بجاست که شاهنامه خوانان هنگام خواندن و شنیدن بزرگترین اثر حماسی و ملّی ایران با شاعر معاصر، “حسین مسرور” هم صدا شوند و بگویند:
کجـــــا خفتــــهای، ای بلنـــــــد آفتـاب بــــــرون آی و بــــر فــرق گـــردون بتاب
به یـــک گـــوشه از گــــیتی آرام تــوست همــــــه گیتـــــی آکنـــــده از نــام توست
چــــو آهنــــگ شــعر تـو آیـد بــه گوش بــــــه تـــن، خــون افسرده آیـد بـه جـوش
تـــــــو آب ابــــــد دادی آن نــــــام را زدودی از او زنـــــــــــگ ایـّـــــــــــام را
تویــی دودمــــــان سخـــــــن را پـــدر بــــــه تـــــــو بازگـــــردد نــــژاد هـــنر
(ریاحی،384:1387).
ورود فردوسی به دنیای درونی شخصیتها، یکی از وجوه تمایز شاهنامه نسبت به بسیاری از آثار کهن است. توجه فردوسی به توصیف ویژگیهای درونی قهرمانان و شخصیتهای دیگر تا جایی است که در آثار دیگر پژوهشگران نیز انعکاس یافته است.«شاهنامه از لحاظ دقت در ترسیم ویژگیهای اشخاص بهویژه جنبههای درونی، در رأس همهی متون داستانی سنتی فارسی، اعم از منظوم و منثور قرار دارد. بی آنکه بخواهیم شاهنامه را استثنایی در داستان پردازی گذشته قرار دهیم؛ باید بگوییم که فردوسی گاهی و تا حدودی، از توصیفهای کلی سنتی به جانب ترسیم خطوط دقیق شخصیتی(جنبههای درونی) متمایل شده است»(حمیدیان،15:1372). به طور کلی شعر فردوسی، حلقهی واسطهی خوبی برای همیاری اجتماعی و کمک به نزدیکی فکری اقشار اجتماعی است. چرا که این شعر همیشه دعوت به آهستگی و خرد و حفظ مبانی جمعی میکند و علیرغم تلخیها و گزندگیها و دلمردگیهایی که گهگاه لابهلای آن دیده میشود؛ جوهر نابش، جوهر زندگی است و دعوت به فهم و برخورداری از آن(محبتی،39:1381). بنابراین هر کس به وسع فهم و اقتضای حالش آن را مورد بررسی قرار داده و در مرکز توجه جامعه کشانده است.
2-3. معرفی دو داستان رستم و سهراب، رستم و اسفندیار و نوع تراژدی بودن این دو داستان:

                                                    .