دانلود مقاله با موضوع مرگ و زندگی، عرفان نظری، فکر و اندیشه، منطق ارسطویی

نظارت شده، سالک روندی را طی می کندتا از سطح به عمق دست پیدا کند و عالی ترین فعالیّت اندیشه گی خود را به ظهور برساند.
زایاندن حقیقت از دل یک گفت و گو که کاملاً جنبه اقناعی دارد، نه غلبه کردن یا وادار کردن حریف به اسکات و افشا کردن تناقض های اندیشه گی، روش دیالکتیک است. این سلاح بعدها به دست سوفسطاییان افتاد و به کار برده شد. چنان که در ادامه ی این طریقت اندیشه گی، هگل به عنوان یک فیلسوف با بینش دیالکتیکی اظهار داشت: چه بسا استعمال کنندگان دیالکتیک ساده لوحانی بیش نباشند که چون به علم حقیقی دست نمی یابند ناگزیر آن را در جهت انتفاع و سود شخصی به کار می برند، آن را از معنی تهی کرده و فقط به منظور تفتیش افکار دیگران و پیروزی بر حریف از آن سود می جستند و مانع سیر و سلوک آزاد عقل در وصول به حقیقت بودند و تنها دیالکتیک را زینت کلام خود می ساختند. اینان تنها از دیالکتیک برای کانالیزه کردن اندیشه ی حریف به سمت تناقض استفاده می کردند، نه جست و جوی حقیقت و یافتن آن از طریق پرسش و پاسخ که شیوه ی دیالکتیک سقراط بود- بدین معنی که با پرسش و پاسخ مکرر طرف مقابل را به نتیجه ای می رساند که مخالف موضع اولیّه او بود- بنابراین دیالکتیک سقراط عبارت بود جست و جو و زایاندن حقیقت از طریق پرسش و پاسخ و به عبارت دیگر فن مباحثه از طریق پرسش و پاسخ . یعنی گاهی برای«اثبات» به کار می رفت گاهی برای «نفی». چون ناسازها برای همیشه در جبهه ی ضد هم قرار داشتند. در حالی که هگل در دیالکتیک خود این ناسازها را با هم آشتی و در کنار هم قرار داد. اما روش زنون شبیه برهان خلف در منطق و ریاضیات است که ابتدا ادعای طرف مقابل به صورت فرض پذیرفته می شود و سپس ثابت می شود که چنین فرضی، مستلزم تناقض و امر محال است و در نهایت نتیجه گیری می شود که نقیض نظریه طرف مقابل، صادق است. هدف دیالکتیک زنون، غلبه بر طرف مقابل برای مقاصد فلسفی جدی بود، ولی سوفسطاییان از دیالکتیک فقط برای «غلبه»بر طرف مقابل در مباحثه استفاده می کردند. (دکتر معصومی ، ۱۳۸۴، ص:۱۰۸)
منطق ارسطویی منطق صوری و ذهنی است ولی دیالکتیک به صورت های ذهنی کار ندارد. متوجه واقعیّت های عینی است نه حرکت ذهن و صور عقلی بلکه حرکت عین و پدیده های طبیعی. عقل نمی تواند تصور کند یک موجود هم مرده باشد هم زنده اما در طبیعت مرگ و زندگی با هم و در هم اند. به هرحال دیالکتیک و بینش دیالکتیکی بعدها به«نوافلاطونیان» منتقل می شود تا بعدها ثمره ی این انتقال و حرکت تاریخی در دیالکتیک هگل آشکار شود.
افلاطون در اندیشه ی «مُثُل»خود، جنبه ی متافیزیکی خود را آشکار می کند و تنها پس از مرگ اوست که این جنبه ی متافیزیکی کم رنگ تر می شود. «بعدها تحت تأثیر نظریه هایی که وصول به حقیقت را ناممکن می دانستند(و این نتیجه طبیعی افراط در بحث های نظری بود) از مذاهب پر رمز و راز که در اوایل قرن مسیحی از زمین می جوشید، نظریه هایی اقتباس کرد و به سوی عرفان گرایید. لیبرتون در این باره می گوید: «فلسفه ی نو افلاطون که دیگر نمی خواست از راه تعقل به خدا بر سد، کوشید که با جذبه، خود را به سوی او ارتقاء دهد» (فولکیه ،۱۳۶۲،ص: ۵۵)
حال چگونه تفکرانتزاعی ومتافیزیکی افلاطون در اندیشه ی نو افلاطونی امتداد می یابد، «به عقیده ی فلوطین نام دار ترین فیلسوف تفکر نو افلاطونی ، منبع و منشأ همه چیز وجودی یگانه است، که جاودانی و ساکن است، چون وجودی که پارمیندوس بدان معتقد بود. با این همه-هم چنان که در نظریه افلاطون-مثال نیکی منشاء همه چیز بود، همه ی موجودات، با مشارکتی که عامداً درجه بندی شده است، از آن وجود ناشی می شوند. این درجه ها عبارتند از: هوش(Intelligence)، روان، عقل(Rasion). سرانجام روان های انفرادی که ماده آن ها را متکثر و فردی می کند. در این بیان ما با برنهادی که بعدها هگل آن را تبیین می کند سر و کار داریم: برنهاد وحدت موجودات است و برابرنهاد تکثر آن ها. این تضاد برای تفکری که می خواهد وحدت را درجذبه ای بیابد که در پرتو آن روح با خدا یکی می شود، تحمل ناپذیر است و این، خود، هم نهاد است.»(فولکیه،(۱۳۶۲)،ص:۵۵و۵۶) واین پروسه ی تاریخی به صورت منطقی تاریخ تحول و تحرک خود را به سوی آینده این چنین ادامه می دهد: «عرفان نظری قرن چهاردهم- موجی از فلسفه ی نو افلاطونی مسیحی در قرن چهاردهم آلمان را فرا گرفت و نمایندگان چندی عرضه کرد. مشهورترین آن ها را به خصوص در کتاب هانری دولاکرا به نام«تحقیق درباره ی عرفان نظری آلمان در قرن چهاردهم» می توان دید. شعله ی نو افلاطونی را اینان به هگل منتقل کردند». (فولکیه ،۱۳۶۲، ص: ۵۸)
۲-۲)رابطه منطق و دیالکتیک:
اگر منطق را دانش کلاسیک «جلوگیری از خطای اندیشه» بدانیم و پی بردن از اثر به مؤثر و از معلول به علّت؛ می تواند سیر اندیشه را از معلوم به مجهول هم در بر بگیرد و بدین معنی منطق دان با استدلال درست به فصاحت در سخن راه می برد. حال دارنده بینش دیالکتیکی چه ارتباطی با راه بری به سوی استدلال درست و بستن دریچه ی فکر خطا می تواند داشته باشد؟
«گاه گاه دیالکتیک را هنر مباحثه ی ظریفانه و چابک دستانه از همه ی مسائل» می خوانند و بدین سان مفهوم دیالکتیک را با معنی فصاحت می آمیزند، در این معناست که در عهد عتیق سوفسطاییان خلعت «دیالکتیک مآب» را بر تن کرده بودند. مقصود از این مفهوم آن بوده که سوفسطاییان واجد هنر مباحثه کلامی و خطابی اند. معنی مذکور که سخت توهین آمیز است هم نزد سن توماس داکن و هم نزد رقیب و همآورد وی دانس اسکوت باز می یابیم.»(گوروویچ ،۱۳۵۱،ص: ۱۴)
دیالکتیک تغییر ابدی است. در دیالکتیک چیزی مطلق و پایا نیست، تمام پدیده های هستی در زاد و مرگی بی پایان سیر می کنند. هر پدیده در فراگردی حتمی ضد خود را درون خود می پروراند تا برابرنهادی(سنتز) از درون آن سر برآورد و جایگزین آن شود. مرگ و زندگی سرمدی پدیده ها آن چنان در هم تنیده شده اند که باعث آشتی تناقض ها شده اند؛ به طوری که از درون هم سر بر می آورند و نبرد دایمی و تغییر ناپذیر کهنه و نو را رقم می زنند و طبق یک اصل تغییر نا پذیر«نو» برابر نهاد (آنتی تز)«کهنه»است و در یک روند همیشگی جایگزین آن می شود. «دیالکتیک با منطق ارتباط بسیار نزدیک دارد اما منطق بیشتر آیین اندیشه عقلانی است ، در صورتی که دیالکتیک عبارت است از هنر انطباق شناسایی قواعد منطق بر مباحثه. فرق دیالکتیک دان با منطق دان فرق وکیل دادگستری است با قاضی. اهرم اصلی فعّالیّت منطق دان اصل«این همانی» است که در صورت منفی اش اصل«عدم تناقض» است و برهان خلف بر آن اساس بنا شده است. دیالکتیک دان در مباحثه با حریف به طور انحصاری بر برهان خلف تکیه می کند، یعنی برای مرود شناختن عقاید حریف نشان می دهد که یا رأی او با مسلمات در تناقض است یا قسمتی از نظریات او با قسمت دیگر تناقض دارد، و چون قضایای متناقض در آن واحد درست نیستند، حریف در می یابد که دچار اشتباه بوده است. اصل تناقض، یا چنان که برخی ترجیح می دهند اصل عدم تناقض تا زمان هگل پایه ی اصلی دیالکتیک و منطق بود ». (فولکیه ،۱۳۶۲، ص: ۱۱) بنابراین دیالکتیک مستقیماً به مباحثه راه می برد و سیر به سوی حقیقت از طریق مباحثه هدف نهایی اش است و بر هم ریختن بناهای دگم ذهنی حریف که مانع وصول آزاد دست یابی به حقیقت اند، از وظایف خود می داند.
دیالکتیک «از کلمه ی دیالوگ و دیالکت به معنای گفتن و نطق بر می آید، به همین جهت بعضی، علم کلام اسلامی را می گویند ترجمه دیالکتیک است، در برابر منطق که ترجمه لوژیک است. چون منطق از آن ارسطو بوده است مسلمان ها در برابرش علم دیالکتیک یعنی علم کلام(معنی لغوی آن) را طرح کرده اند؛ ولی معنی اصطلاحی آن عبارت است از: رسیدن به حقایق و اثبات هدف از طریق کشف و تعقیب تناقض ها در فکر و سخن. مشهورترین مباحثه ی دیالکتیک روش سقراط است که سقراط با این متد تناقضات سخن حریف را کشف می کرد و بر او پیروز می گشت.»(شریعتی ،۱۳۷۸ ، ج.۲، ص: ۱۵۷)
۲- ۳: فرق منطق و دیالکتیک:
هر چند منطق به مباحثه راه می برد اما بیشتر همان جلوگیری از خطای اندیشه و رسیدن به استدلال درست را وجهه ی همت جود قرار می دهد و کشف علت از طریق معلول و دیالکتیک یک مباحثه ی ظریفانه برای روشن کردن حقیقت است اما ، منطق با دیالکتیک فرق دارد زیرا«منطق می گفت یک علت به یک معلول تبدیل می شود اما دیالکتیک طرز درآمدن معلول را از علت و شکل عمل را معلوم می کند گذشته از آن منطق طرز عمل عقل و ذهن است در پی بردن به مجهول از طریق معلومات و دیالکتیک طرز عمل واقعیت عینی است در تغییر و تکامل؛ این واقعیت عینی هم طبیعت است و هم جامعه ی بشری. فئودالیسم، بورژوازی را در آستین می پروراند و بورژوازی، پرولتاریا را که دشمنش است به وجود می آورد و نمی تواند هم به وجود نیاورد. بنابراین دیالکتیک هر چیزی مرگ خودش را جبراً و دایماً در درون خودش دارد. هر واقعیتی در این جهان مار در آستین می پروراند. حتی به نظر من این اصل در شخصیّت های بزرگ انسانی نیز صادق است و غالباً شخصیّت های انقلابی در دامن ارتجاع بزرگ می شوند.»(شریعتی ،۱۳۷۸،ج.۲، صص: ۱۶۴و۱۶۵)
در سیر تاریخ دیالکتیک، از دیالکتسین های معروفی چون کانت ، فیخته ، شلینگ ، اسپینوزا ، سن سیمون ، پرودن ، و دیالکتیک آن ها می گذریم و تنها مختصری به هگل(۱۷۷۰-۱۸۳۱م.)می پردازیم. که از دیالکتسین های ایده آلیست معروف است صاحب اندیشه های غامضی است و در افکار و اندیشه های دانش وران معاصر و پس از خود تأثیر بسزا داشته است و هم میهنان آلمانی خود را به اندیشه های خاص خود سوق داده است. از پیامبران عصر روشنگری اروپاست، به طوری که برخی فلسفه ی او را آخرین مرحله ی حکمت و دانش قلمداد کرده اند. شاید به این دلیل که او جامع حکمت همه ی دانشوران پیشین است البته نه خرمنی از یافته های رنگارنگ پیشینیان، که خود از مولدان اندیشه و نوابغ بزرگ بشری است. هراکلیتوس که خود یکی از دیالکتسین های معروف است، که به هراکلیتوس تاریک سخن مشهور است. هگل نیز به پیچیدگی فکر و اندیشه و نظر شهرت دارد . «گفته اند وقتی کسی معنی عبارتی از عبارات او را از خود او پرسید، پس از تأمل پاسخ داد: وقتی که این عبارت را می نوشتم من و خدا هر دو می فهمیدیم اما اکنون تنها خدا می فهمد .»(فروغی ،۱۳۶۸، ص: ۳۵)
همان طور که گفته شد فلسفه ی هگل مبتنی بر فلسفه ی کلاسیک است که بر سه اصل اعتقاد به خدا، اعتقاد به روح و اعتقاد به ماده یا جهان استوار است در فلسفه ی هگل خدا «ایده ی مطلق» است یعنی وجودی که فی النفسه و ذاتی است. طبیعت آوردگاه مبارزه ی دائمی اضداد است. به این معنی که درک تناقض در طبیعت به مثابه ی

                                                    .

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *