ست
(همان،ب113-112)
رستم با شنیدن ماجرای آمدن سپاه توران و توصیفات سهراب از زبان گیو:
تهـــمتن چــــــو بشنید و نامـــه بخــوانـد بخــندیـــد ز آن کــــار و خیـــره بمــانـد
کــــه مانـــندهی ســام گــرد از مـــهـان ســــواری پـــدیـــد آمـــد انــــدر جهــان
از آزادگــــان ایــن نبـــاشـــد شگفــــت ز تـــرکــــان چنــــین یاد نتـــوان گــرفت
(همان:181،ب348-346)
اما خنده و شگفتی رستم از آن نیست که سواری چون سام گُرد، دوباره به جهان آمده است. خنده او زهرخندی دردناک است، واکنشی است در برابر این فشار خردکننده، و بی‌اختیار بر زبانش می‌آید:
مــــن از دخـــت شــاه سمنــگـان یکــی پســــر دارم و بــــاشــــد او کــــودکـــــی
(همان،ب349)
آیا سبب تردید، جز این است که پیام شاه همچون هشدار و کوبه‌ی تقدیر بوده است؟ به یاد آوردن فرزند و به اندیشه‌ی او افتادن چندان دشوار نیست. سرنوشت، رستم را شگفت‌زده می‌سازد و حتی او را به خنده وا میدارد. اما خیلی زود احساس خود را فرو می‌خورد، و به گمان خویش میدان نمی‌دهد و بی‌درنگ می‌افزاید:
هـــنوز آن گرامــی نــــداند کــــه جنـگ تــــوان کــــرد بایــد گــــه نــام و ننــــگ
(همان،ب350).
4-1-6-3-1. مکانیسم دلیل تراشی:
یکی از مکانیسمهای دفاعی که رستم از آن استفاده میکند عذرتراشی است. در مکانیسم دفاعی عذرتراشی و منطقتراشی، شخص با استفاده از منطقنمایی رفتار خود، از واقعیت میگریزد. او با این روش به خود میقبولاند که رفتار درست و بخردانه داشته است(شاملو،38:1374). رستم در اعماق وجود و ناخودآگاه ضمیر خود، سهراب را میشناسد و او را به سام تشبیه میکند. اما، مرتب با دلیلتراشی و با کمک مکانیسم دفاعی روانی خود یعنی انکار؛ محتویات ناهشیارش یعنی وجود سهراب را انکار میکند.
مـــن از دخـــت شــاه سمنگــان یــکی پســـــــر دارم و باشـــــــد او کــودکـــــی
هـــنوز آن گرامـــی ندانـــد کـه جنــگ تــــوان کــــرد بایـــد گـــه نــــام و نــنگ
فــــرستادمش زر و گـــــوهــر بســــی بــر مـــــــادر او بــــــه دســـــت کســــی
چــنین پاســخ آمـــد کــه آن ارجمــند بســـی بـــرنیاید کـــــه گـــــــردد بلنـــــد
همــی مـــی خـــورد بــا لــب شیر بوی شــود بیگمـــان زود پرخـــــــاشجــــــــوی
(فردوسی،181:1389،ب 353-349).
در واقع رستم با شنیدن اوصاف سهراب از زبان گیو، در ناخودآگاه خویش به یاد فرزندی میافتد که از تهمینه دارد اما با می نوشی تمایلات نهاد را واپس میراند؛ بدین معنی که دست به فراموشی انتخابی میزند؛ و آغاز خودفریبی از همین جاست. رستم نخستین گام را در راه گریز از واقعیت بر می‌دارد. از هم‌اکنون افزون بر درد جانکاه تردید و انتخاب، سرنوشت نیز گلوی او را می‌فشرد. رستم می‌کوشد که از سرنوشت بگریزد، این است که در چنین موقعیت باریکی در پاسخ پیام پرشتاب شاه، با ظاهری بی‌قید، گیو را به زمان‌گذرانی فرا می‌خواند:

                                                    .