.
5-1-1-2. تأثیر علم جدید و رویکردهای فلسفی در نظریهی وات از وحی
وات بیش از دیگر اسلامپژوهان غربی در تبیین وحی بر قوهی خیال تکیه کرده است. او پیامبر را صاحب تخیّلی خلّاق دانسته که ناشی از نفسی برتر است که در ورای ضمیر ناخودآگاه وی قرار دارد. بدین موضوع میتوان از دو زاویه نگریست؛ یکی از زاویه علم روانشناسی و دیگری از دیدگاه فلسفی.
5-1-1-2-1. جایگاه تحلیلهای روانشناختی در گفتمان وات از وحی
پژوهشهای علمی در دو سدهی اخیر در دانش روانشناسی، فرضیههای جدیدی را در مورد پیامبران مطرح ساخت که به نظریهی «وحی نفسی» انجامید. مطابق این نظریه، برخی دانشمندان اروپایی مدعی شدند که وحی از باطن پیامبری که وحی را دریافت میکند بر او عارض میشود، نه از خارج؛ زیرا مرام عالی و باطن پاک و قوهی ایمان به خدا و لزوم پرستش او و ترک بتپرستی و تقلیدهای موروثیِ پست، عموماً در او تأثیری دارند و همانها در ذهنش تجلی نموده، در شعور باطنش آن خوابها و رؤیت فرشته و سایر حالات روحی حادث میشود و آنچه را واجب و لازم میشمارد، معتقد میگردد که امر و ارشاد خداوندی است که بدون واسطه از آسمان بر وی فرود آمده و یا آنکه کسی را در برابر خویش مجسم دیده، معتقد میشود که فرشتهای است که از ماوراء الطبیعه به سویش فرستاده شده است و چه بسا که سخن او را نیز بشنود. محمد رشیدرضا در بیان و توضیح این نظریه، گفتار «درمنگهام»، دانشمند مسیحی و کاتولیک فرانسوی را با ده مقدمهاش به تفصیل نقل نموده و به وی پاسخ مبسوط و جامعی داده است.
یکی از پدیدههایی که روانپژوهان در تأیید «وحی نفسی» آوردهاند، پدیدهی هیپنوتیزم یا خواب مغناطیسی است که اکنون از امور مسلم علمی به شمار میرود. اولین بار دکتر مسمر آلمانی در قرن هجدهم میلادی هیپنوتیزم را کشف کرد، سپس پیروان وی یک قرن تمام کوشیدند تا آن را به اثبات رسانده و دانشمندان را به تأیید آن قانع سازند، و سرانجام، در این امر توفیق یافتند. دانشمندان از طریق هیپنوتیزم به این نتیجه رسیدند که انسان از شعوری باطنی بسیار پیشرفتهتر از عقل متعارف بهرهمند است.
از شواهد دیگر که از وجود شعوری باطنی در انسان حکایت میکند، یافتن بالبداههی راه حل مسائل علمی توسط برخی از افراد است. از شاعر بزرگ فرانسوی «سولّی پرودوم» نقل شده است که میگفت: «گاهی اتفاق میافتاد که ناگهان برهان نظریهای هندسی را که از یک سال پیش برایم طرح شده بود مییافتم، بدون اینکه کمترین توجهی به آن داشته باشم». شاعر فرانسوی «آنری فرانسیس رینه» میگوید: «اغلب میخوابم در حالی که قطعه شعری که مشغول سرودن آن بودم ناتمام مانده است و پس از آنکه از خواب برمیخیزم آن را در ضمیر خود تمامشده مییابم». نمونههای ارائه شده وجود روابط روحی و باطنی را در بعضی از افراد ثابت میکند.
5-1-1-2-2. جایگاه فلسفی گفتمان وات دربارهی وحی
آنچه که در سخن وات با عنوان قوهی خیال در شخص پیامبر(ص) و تأثیر آن در شکلدهی به پیامهای وحیانی آمده، با سامانهی منطقیتری در سخن فیلسوفان مسلمان آمده است. فیلسوفان مسلمان با کشف سه مرتبهی حسی، خیالی و عقلی در قوهی درّاکه، به تبیین چگونگی دریافتهای انسان و نایل آمدن به دانشهای بشری و الهی پرداختهاند. از نظر فیلسوفان، علوم موسوم به علوم بشری از حس شروع میشود و از رهگذر قوهی خیال و صورت ذهنی به فرآوردههای عقلانی تبدیل میشود. این در حالی است که علوم الهی از دریافتهای عقلی آغاز میشود و آن نیز از رهگذر قوهی خیال و با ترسیم صور خیالی به دریافتهای محسوس- گاه شنیداری، گاه دیداری و گاه هر دو- میانجامد. این تبیین از سیر تحقق وحی و پیامهای وحیانی تبیینی است که هم فیلسوفان قدیم و هم فیلسوفان جدید بر آن متفق هستند. اختلاف کلیدی در تبیین نقش قوهی خیال از دیدگاه فیلسوفان مسلمان و وات- و نیز دانشمندان علم النفس که نظریهی «وحی نفسی» را پذیرفتهاند- آن است که وات قوهی خیال پیامبران را به عنوان «تخیّل خلّاق» معرفی میکند، در حالی که از نظر فیلسوفان مسلمان، قوهی خیال صرفاً نقشی انفعالی و انطباعی دارد و به مثابه بستری است که نقوش و صور مثالی در آن نقش میبندد.
از نظر فارابی و ابن سینا، چون نفس در اصل جنبهی قابلی دارد و در نتیجه، واجد هیچ یک از صوَر معقول نیست، ایجاد آن صوَر نیاز به یک علت فاعلی دارد. از نظر آنها، آن فاعل «عقل فعّال» است که ابتدا حقیقت مجرد وحی را بر نفس پیامبر افاضه میکند و سپس به واسطهی قوهی متخیّله به صورت حسی درمیآید. از نظر فارابی، پیامبر دارای قوهی تخیّل نیرومند است و به مدد آن میتواند مدرکات عقلی را که عقل فعّال بر او افاضه کرده، محاکات یا شبیهسازی کند. در واقع، صورت فرشته و الفاظ وحی صورتهایی هستند که از متخیّله در حس مشترک نقش بسته و ادراک میشوند. به بیان دیگر، بر اثر اتصال متخیّلهی نبی با عقل فعّال، فرشته بر پیامبر تمثل پیدا کرده و الفاظ وحی دریافت میشود.
ابن سینا حقیقت وحی را همان القای پنهانی میداند که با اذن حق تعالی به واسطهی موجود عقلانی (فرشته مقرّب) در نفوس انسانی که آمادگی پذیرش چنین القایی را دارند انجام میگیرد و برای پیامبر و نبی سه ویژگی را بیان میکند: اول، شدت قوهی حدس که به واسطهی آن پیامبر همهی معارف را بدون فکر و اکتساب از عقل فعّال دریافت میکند. به جهت برخورداری از قوهی حدسِ قوی، پیامبر بالاترین استعداد را برای اتصال با عقل فعّال دارد؛ دوم، نیروی تخیّل قوی که موجب میشود پیامبر از امور غیبی آگاه گردد. تخیّل در افراد عادی باعث میشود تا در رؤیا از بعضی حقایق آگاه شوند، اما برای نبی این امر هم در رؤیا و هم در بیداری صورت میگیرد. تخیّل قوی موجب میشود تا فرشتهی وحی بر او تمثّل یافته و الفاظ وحی را از او دریافت کند؛ و سوم، تصرف در عالم که به موجب آن پیامبر قدرت ارائهی معجزات و کرامات را دارد.
به تعبیر ابن سینا، هرگاه نفس به چیزی از عالم ملکوت آگاهی یافت، به ناچار نفس در آن هنگام مجرد و بدون همراهی قوهای خیالی یا وهمانی یا غیر اینهاست و عقل فعّال (جبرئیل) آن معنا را یکباره به گونهای کلی و بسیط و بدون تفصیل و تنظیم بر نفس افاضه مینماید؛ سپس آن معنا از طریق نفس به قوهی خیال راه مییابد و در پی آن، قوهی خیال آن معنا را به صورت مفصل و منظم با عبارتی شنیدنی و پیوسته به صورت خیالی ادراک میکند، و گویا وحی بدین گونه باشد؛ زیرا عقل فعّال چون موجود عقلانی است محتاج به قوهی خیال نیست، کاری که او انجام میدهد افاضهی وحی بر نفس است و پس از آن نفس را با الفاظ شنیدنی و مفصل مورد خطاب قرار میدهد. با این تحلیل از وحی، ابن سینا مشکل تکلم الهی را حل میکند؛ چرا که تکلم خداوند را به معنای سخن گفتن با الفاظ نمیداند، بلکه آن را فیضان علوم و معارف الهی بر قلب پیامبر میداند. شایان ذکر است که مراد ابن سینا از تخیّل کلمات فرشته، تخیّل رایج در فهم و زبان عموم، یعنی ادراک غیر مطابق با واقع نیست، بلکه مراد او از آن همان تخیّل مصطلح فن، یعنی تمثّل و ادراک صورت مثالی فرشته و کلمات اوست.
ملا صدرا نیز در آثارش ضمن بیان سه مرتبه و قوهی عقل، خیال و حس به تبیین نقش قوهی متخیّله در پدیدهی وحی و نبوت پرداخته است. وی در این باره میگوید: قوهی متخیّلهی پیامبر نیز چنان قوی است که در بیداری عالم غیب را به چشم مشاهده کرده و صورتهای مثالی غایب از انظار مردم بر او متمثّل میشود. بر اثر قوت قوهی متخیّله، پیامبر نه تنها اصوات و کلمات را به گوش خویش میشنود، بلکه جبرئیل نیز بر وی متمثّل میشود. ایشان با پذیرش عالم مثال یا خیال منفصل، تأکید دارد که آنچه پیامبر مشاهده میکند یا الفاظی که میشنود، حقایق عینی و خارجی است؛ نه تصرف قوهی خیال پیامبر. در واقع، پیامبر حقایق مجرد وحیانی را با قوهی متصرفه یا خیالِ خود به صورت محسوس و جزئی تبدیل نمیکند، بلکه این صور و اصوات را مستقل از قوهی خیال خود مشاهده میکند. نقش قوهی خیال در اینجا فقط در اندازهی یک ابزار ادراکی برای مشاهدهی صور برزخی و مثالی است.
یکی از اندیشمندان معاصر، در بیان برهان بر عدم امکان فاعل بودن نفس پیامبر نسبت به وحی و صورتگری آن مینویسد: اما اینکه صورتگری کتاب خدا و تألیف آن با قوهی متخیّله و خیال پیامبر، با برهان سازگاری ندارد بدین جهت است که فاقد شیء و کمال، عقلاً نمیتواند معطی آن باشد؛ پس چگونه ممکن است نفس نبوی که به خودی خود علوم و معارف قرآن و صور مفصّلهی الفاظ و قالب آنها را و نیز صورت ملک را که هیچ یک در خود نداشته است، آنها را با قوهی متخیّله و خیال خود پدید آورد؟ تحقق چنین امری مستلزم اجتماع نقیضین و فاعل و قابل و اتحاد قوه و فعل است. اگر گفته شود که نفس پیامبر به لحاظ مرتبهی اعلای خود که مرتبهی عقل اوست اعطا کنند و فاعل آن امور است و به لحاظ مرتبهی پایینتر خود که مرتبهی خیال اوست گیرنده و قابل آنهاست، پاسخ داده میشود که بنابر این فرض، قوهی متخیّله و خیال، خلّاق و فاعل آن امور نیست و این خلاف نظر کسی است که میگوید پیامبر با خلّاقیتِ قوهی خیال، وحی را صورت میبخشد.
5-1-1-2-3. سخن نهایی در مورد نظریهی وات
به نظر میرسد که مبنای مشترک بین وات و الهیدانان مسلمان آن است که پیامبر اسلام(ص) در ادعایش مبنی بر اینکه از سوی خدا برانگیخته شده و قرآن از جانب خدا بر او نازل شده است صادق است. بنابراین، گام دومی که هر دو میخواهند بردارند این است که تبیینی از وحی و قرآن عرضه کنند که با این مبنا سازگار باشند. آنچه که الهیدانان مسلمان عرضه کردهاند تبیینی از وحی قرآنی است که با ادعاهای مطرح شده در قرآن سازگار است. اما تبیین وات با گفتههای قرآن سازگار نیست. اگر وات صداقت پیامبر(ص) را قبول دارد و نیز در برخی از مطالبش به آیات قرآن استناد میکند این امر نمیتواند گزینشی باشد. خود او میگوید که پیامبر(ص) بین افکار خودش و افکاری که از سوی خداوند به او القا میشد تمایز قایل بود. پذیرش این امور حکم میکند که به گزارههای قرآنی که حاکی از الهی بودنِ متن قرآن است وفادار باشد. قرآن در عین حال که میگوید جبرئیل قرآن را بر قلب پیامبر(ص) نازل کرده است: « »، به صراحت میگوید که وحی قرآنی به صورت الفاظ بر پیامبر(ص) خوانده میشده و پیامبر اکرم(ص) موظف شده است تا پس از استماع کامل، آن را برخواند: « ». بنابراین، مطابق نص قرآن، آیات و سور قرآن از سوی خداوند بر پیامبر(ص) قرائت و تلاوت میشده است. بدیهی است که آنچه قرائت و تلاوت میشود الفاظ است. بنابراین، وحی قرآنی صرفاً وحی حقایق نبوده، بلکه وحی الفاظ هم بوده است. قرآن کریم در آیات دیگر به اصطفای انبیا و اولیا و تطهیر آنها توسط خداوند و انتخاب آنها و اقراء وحی بر آنها به صراحت سخن گفته است: « ». البته بعد از پذیرش اینکه وحی لفظی بر پیامبران امری ممکن، بلکه به وقوع پیوسته بوده است، میتوان از چند و چون زبانِ به کار گرفته شده سخن گفت؛ میتوان از این امر سخن گفت که تا چه اندازه فرهنگ زمانه در این زبان تأثیر گذاشته است و اینکه تا چه اندازه میتوان پذیرفت که خطاهای تاریخی و غیرمهم در لابلای این متون وحیانی وجود داشته باشد.
5-1-2. تحلیل و نقد موردی
5-1-2-1. تحلیل نظریهی «تخیل خلّاق» یا «وحی انفسی»
طی قرن نوزدهم و آغاز قرن بیستم میلادی برخی از مستشرقان، از جمله ویلیام مُنتگمری وات که به بررسی زندگی پیامبر اسلام(ص) پرداختند، با اثرپذیری از اندیشههای پوزیتیویستی، وحی را ناشی از ضمیر و باطن پیامبر(ص) دانستند. ایمان پیامبر(ص) به خدا و پرستش او و ترک بتپرستی و تقلید گذشتگان، در او تأثیرات مثبتی بر جای گذارد و در نتیجه، حالات خاصی از قبیل رؤیت فرشته در درون او حادث شد. به بیان دیگر، بر اثر افکار صحیح و اعتقاد به خدا و تهذیب نفس، پیامبر(ص) به مرتبهای میرسد که شخصی را در برابر خود مجسم دیده و او را فرشتهای در نظر میگیرد که از عالم ماورای طبیعت برای او پیامهایی ارسال میکند.
در نقد این دیدگاه وات که از «وحی انفسی» تعبیر به «تخیّل خلّاق» پیامبر(ص) نموده و قرآن را ناشی از تراوشات فکر و مخلوق خودِ پیامبر(ص) دانسته است، میتوان به موارد زیر اشاره نمود:
1. نخستین دلیل بر نفی این نظریه این است که هیچ دلیلی آن را تأیید نمیکند؛ یعنی این نظریه ادعایی بدون دلیل است. به کدام دلیل میتوان اثبات کرد که وحی تجلی شعور ناخودآگاه است؟ مگر میان پذیرش ضمیر ناخودآگاه و وحی تلازمی وجود دارد؟
2. تجلیات شعور ناخودآگاه متناسب با محتویات آن است؛ یعنی هر فردی آنچه را که درون خود دارد متجلی میسازد. تجلیات ضمیر ناخودآگاه یک انسان فاسد با تجلیات ضمیر ناخودآگاه یک انسان سالم تفاوتهای بسیار دارد، چرا که هر یک محتویات خاصی را درون خود انباشته دارند. همچنین تجلیات ناخودآگاه یک انسان عالم با تجلیات ناخودآگاه یک انسان بیسواد تفاوت بسیار دارد. هر انسانی آن چیزهایی را که از جهان خارج گرفته و در درون خود انباشته کرده است متجلی میسازد. با این بیان، چگونه عالیترین اندیشهها بر ذهن پیامبری خطور میکند که قبل از بعثت خود نه معلمی داشته و نه علم و دانشی اندوخته است؟ پیامبری که ناخودآگاهِ او عاری از علوم و معارف باارزش بوده، چگونه ممکن است که باارزشترین معارف از ناخودآگاه بیمحتوای او بر عرصهی خودآگاه او ظهور پیدا کند؟
3. تجلیات ناخودآگاه که گاهی به عرصهی خودآگاه میآید، ممکن است دستخوش تغییر و تحول یا فراموشی شود؛ یعنی فرد دچار نسیان شده، بسیاری از اندیشهها و افکار خود را به دست فراموشی بسپارد. اما پیامبران هیچگاه محتویات وحی را فراموش نمیکردند. این نشانگر آن است که آگاهی آنها از نوع آگاهیهای معمولی و متعارف بشری نبوده است تا دستخوش تغییر و تحول یا فراموشی شود.
4. اگر واقعاً وحی تجلیات ضمیر ناخودآگاه است، پس چرا چنین مسألهای در همهی افراد دیده نمیشود و در اعصار گوناگون فقط در انبیا دیده میشود؟ آیا به راستی میتوان باور داشت که موضوعی تجلی ضمیر ناخودآگاه باشد و تنها در معدودی از افراد بشری ظهور پیدا کند؟ آیا از نظر روانشناسی میتوان پذیرفت که پدیدهای روانی هر چند وقت یک بار آن هم تنها در یک فرد ظهور کند؟
5. اگر وحی تجلی ضمیر ناخودآگاه میبود، نمیبایست وقفههای طولانی در وحی واقع میشد. این که نزول وحی به اختیار خود پیامبران نبوده و زمان مشخصی نداشته است، خود دلیلی است بر رد این فرضیهی موهوم. گاهی که در نزول وحی فترت واقع میشد، مشرکان بر پیامبر(ص) ایراد میگرفتند که چرا آیات جدیدی ارائه نمیدهد: « ».
6. معلوماتی که طرفداران «وحی انفسی» اساس تعالیم پیامبر(ص) در نظر گرفتهاند، محدودتر از مطالبی است که در قرآن منعکس شده است. به بیان دیگر، دایرهی این معلومات تنگتر از آن است که اساس وحی قرآنی واقع شود. مطالبی که بحیرای مسیحی یا یهودیان و مسیحیان آن روزگار داشتند، با مطالبی که در قرآن آمده قابل قیاس نیست؛ چه رسد به اعراب جاهلی. اگر گفته شود که پیامبر(ص) در سفرهای کوتاه خود به مطالعهی تورات و انجیل پرداخته و از آنها چیزهایی فرا گرفته بود، این سؤال مطرح میشود که پیامبر(ص) در این مدت کوتاه چگونه توانسته خطاها و تحریفهای راهیافته در این دو کتاب مقدس را دریافته، و در قرآن به نقد آنها بپردازد. در قرآن آیاتی وجود دارد که مخالف عهدین است و هیچ یک از یهودیان و مسیحیان آنها را ذکر نکرده بودند. آیا میتوان پذیرفت که پیامبر در مواجهه با محیط خود این دانشها را فرا گرفته باشد؟

                                                    .