برای رستم، رهاندن فرزند از چنگال مرگ کرداری است درست و شاید جبران ستمی که می‌پندارد بر فرزند روا داشته است، و نیز آرامش درون که جز با رهایی سهراب باز نخواهد گشت. این است که رستم گودرز را سوی کاووس می‌فرستد تا شاید تنها یکبار به پاداش تمام از خودگذشتگی‌ها و نیکی‌های گذشته‌اش(کهنالگوی قهرمان) از نوشداروی شاه برای رهایی فرزند بهره جوید. او با یادآوری تلاشها و زحمات چندین ساله خود، از کاووس تقاضای نوشدارویی را میکند که حکم جبرانِ سرکوب تمایلات واپس زدهی خود را دارد:
از آن نـــوشدارو کـــه در گـــنج تـــوست کــــجا خســتگـــــان را کـــــند تــــندرست
بـــه نـــزدیک مــــن با یکـــی جـام می ســزد گــر فرستـــی هماکنـــون بـــه پــــــی
مگـــر کـــو بـــه بخـــت تـــو بهتر شود چــو مـــن پیـــش تخــت تـــو کهـــتر شـــود
(همان:199،ب967-965)
و در نهایت این سایهی اهریمنی کاووس است که او را از دادن نوشدارو بر حذر میدارد. زیرا کاووس از بودن پدر و پسر در کنار هم(خواست اولیه سهراب) و قدرت آندو بیم دارد. او نوشدارو نمیدهد و اینجاست که فردوسی خصلت ناپسند حاکمان قدرت‌طلب را یادآوری میکند که معتقدند مخالف نباید تقویت شود:
شــــود پشـــت رستـــم بــه نیـــرو تـرا هــــــلاک آورد بــــــیگــــمانی مـــــــــرا
(همان،ب969)
کاووس گرفتار جاهطلبی و سنگدلی است. وی گناه این خون- خون سهراب- را بر گردن سرنوشت میاندازد(همان:200،ب1022-1017و 1024) و خرسند از برقراری تعادل به کاخ بازمیگردد. فردوسی با استفاده از فعل “خرامیدن” این حالت را به خوبی به تصویر کشیده است:
وزان جایــگه شـــاه لشـــکر برانـــــــد بـــه ایــــران خــــرامید و رستـــــم بمانـــــد
(همان:200،ب1032).
کاووس با خاطری آسوده به ایران میخرامد و رستم میماند، درمانده و بیچاره، و دلمرده. فردوسی درماندگی ابر پهلوانش را با گزینش فعل “بماند” در برابر “خرامید” به خوبی نشان داده است.

و اما نوشدارو همان دارویی است که در بندهش دربارهی آن چنین آمده است«گوید به دین که هوم سپید، که گُوکرَن درخت خوانند، در دریای فَراخکرت، بدان دریای ژرف رُسته است. برای فَرشْکَردسازی(افشرهگری) درباید؛ زیرا اَنوشگی را از او آرایند… هوم گیاهان را سرور است»(دادگی،100-87 :1369). اینکه کاووس نوشدارو را نمیدهد، جدای از خودکامگی وی، علتی آیینی نیز دارد. چنانکه «در یشت بیستم نیز آمده است، هوم (نوشدارو) نمیتواند به سهراب خورانده شود، زیرا به وسیلهی آن خواسته شده تا شهریار-در این داستان کیکاووس- بر لشکر دشمن فریفتار و تازَنده چیرگی یابد. هوم زرین بلند را ما میستاییم، هوم فزایندهی گیتی را ما میستاییم، هوم دور دارندهی مرگ را ما میستاییم… تا من در گیتی مانند شهریار مطلق گردش توانم داد چه دیوها و مردمان و… »(پورداود،303:1356). گودرز نیز ضمن اشاره به سایهی سهمگین و همیشگی کاووس، از رستم میخواهد خود شخصاً به حضور شاه برود و نوشدارو را از او بگیرد:
بـــدو گـــــفت خـــوی بـــــد شـــهریار درختــی است جنـگی همـــیشه بــــه بــــــار
تـــو را رفــــت بایـــــد بــــه نـزدیک او درفـــــشان کنــــــی جــــــان تاریـــــک او
(فردوسی،199:1389،ب976-975)
رستم تن نیمه جان سهراب –بخش ناهشیاری شخصیتیاش- را بر جامهای قرار میدهد:
جـــوان را بـــر آن جـــــامه آن جـــایگاه بخــــوابید و، آمــــد بـــــه نـــــزدیک شـــاه
(همان،ب978)
و برای جبران این سرکوبیها و نادیده گرفتن هشدارهای ناهشیار، خود وارد عمل میشود و به سوی کاووس راه میافتد. با توجه به مصراع دوم میتوان گفت در واقع رستم با خاباندن سهراب بر روی جامه و آمدن به نزد شاه برای گرفتن نوشدارو؛ قصد درمان ضمیر ناهشیار خود را دارد. اما این جبران و درمان با مرگ سهراب به نتیجه نمیرسد، زیرا:
گـــــو پــیلتن ســــر ســـوی راه کـــرد کــــس آمـــــد پـــسش زود، و آگـــاه کـــرد

                                                    .