معمولاً این پیشفرضها و نگرشهای خاص نسبت به انسان، با توجه و التفات به بحث های عمیق و استدلالی که در انسانشناسی فلسفی و دینی جریان دارد، انتخاب و اختیار نمی شود؛ بلکه اغلب با قضاوتی سریع و بدون تحقیق و تفحص عالمانه، دیدگاهی خاص مورد پذیرش واقع می شود.این نگرشها از هم بیگانه، به طور طبیعی باعث تشتت و عدم سازگاری نظریه پردازیها و تئوریهای علمی می شوند. بدون استمداد از انسانشناسی امیدی نیست. حاصل این وضعیت، محرومیت جامعهْ علمی از دستیابی به شناختی جامع و کامل از انسان است و تا اوضاع به این منوال باشد، جامعهْ علمی از شناخت کلیت انسان محروم است و باید به شناخت های جزئی پراکنده بعضاً متضاد اکتفا کند (همان).
ظهور مفهوم شخص
در طول سده نوزهم، چهارچوب مادی و معنوی تمدن قدیم تحت تاثیر انقلاب صنعتی و انقلاب های سیاسی در هم شکست. دگرگونی در شیوه زندگانی با ظهور مقولات فلسفی جدید و پیدایش دو گرایش مخالف همراه گشت.، سوسیالیسم (جمع گرایی) که بر نقش دولت و گروه اجتماعی تاکید داشت، فرد گرایی که علائق فرد را بر علائق جمع رجحان می نهاد. «فرد» سده نوزدهم نمونه های جدیدی از برابری (در برابر قاون و عدم تبعیض) توده ها را تحمیل می کرد؛ او قانون افراد دیگر را رد می کرد، و اراده خویش را به عنوان امری مطلق مطرح می ساخت. فیلسوف هرج و مرج گرای آلمانی ماکس استیرنر (1856-1806م)، متفکر مسیحی دانمارکی کیرکگور (1855-1813م) و فردریک نیچه (1900-1844م) هر یک نوعی فرد گرایی افراطی عرضه کردند. ولی چنین می نماید که «فرد» مورد نظر آنها اساسا یک جهت گیری منفی داشت: او بر خویشت تاکید می نهد بر ضد دیگران، او نسبت به قاعده و قانون مستثنی است، فرد بر ضد دولت (استیرنر)، مسیحی بر ضد کلیسا (کیرکگور)، یا ابرمرد بر ضد انسان ها در همه اشکال آن (نیچه). ولی مفهوم شخص در شخص گرایی قرن بیستم، می کوشد تصوری مثبت باشد و اجزای تشکیل دهنده انسان را به هم بپیوندد، نه اینکه آنها را از هم جدا کند: این شخص بیش از آنکه بکوشد یک منش استثنایی پیامبرانه نمایش دهد عبارت از مجموعه یی است از ارش ها که هر انسانی را می سازد. به جای اینکه، شخص گرایی، انسان را در برابر جمع قرار دهد می کوشد فرد را با گروه آشتی دهد.
آگاهی فرد از وجود خویش، محصل معلومات بی واسطه شعور و فعل او نیست، بلکه امری است که بعدها به آن دست یافته است. در فرهنگ های ابتدایی، اسان از هویت خویش بی خبر می ماند؛ نام او نقش او را در اجماع مشخص می ساخت. حدود اندیشه او به همان اندازه برای او ناشناخته بود که حدود کالبد جسمانی اش. انسان در برخی از اجتماعات اولیه، هیچ تصوری از زندگی و مرگ خود نداشت، برای این اجتماعات، وجود جمعی، وجود فردی را در خود حل کرده بود. روی هم رفته، پس از ارتباط یافتن با غرب بود که مباحثی از قبیل اصالت فردی برای اقوام و ملل غیر غربی مطرح گشت.
تفکر یونانی، با مرکز یا ریشه حقیقت قرار دادن موضوع متفکر چیزی از قماش انقلاب کوپرنیکی یا سقراطی، ایجاد کرد. با این همه آثار این فردی ساختن عقلانی در تفکر اولیه یونانی با تاکید ورزیدن بر روی نظام کیهانی، و در اندیشه مسیحی بعدی بر روی خدا مشوه گردید. انسان شناسی فلسفی می کوشد که تاکید بیشتری بر روی انسان بکند بیشتر از آنچه مکاتب فکری قبلی می کردند.
پژوهشگران شرقی ، نمایندگان انقلاب انسان شناختی نبوده اند. در هندوستان، تاکید بر روی وجود فردی غالبا نوعی از خطا و گناه تلقی میگردد و نجات را در انکار فردیت، و محوکامل نفس در قلب نیستی می توان یافت. این نکته، یکی از فرق های اسایس میان روحاینت شرق و غرب را تشکیل می دهد، و این دومی بسیار به آسانی می خواهد نظریه گوته را بپذیرد که می گفت: «کیفیت یک شخصیت به تنهایی می تواند سعادت آدمیان را تضمین کند.»
چنین می نماید که در اجتماعات غربی، رشد کوک گسترش تاریخ تفکر را منعکس می سازد. مانند انسان در اجتماعات قدیم، طفل نوزاد و دایه پرورد متکی به خود نیستند؛ آنها مستقیما به محیط خود مربوط هستند و ازجدا کردن ابدان خود از نزدیکترین چیزها ناتوان اند. به نظر می رسد که فردیت آنها در محیط و دور و بر آنها منحل و پراکنده می گردد. با شروع سه سالگی کودک تا حدودی یک آگاهی دقیق از وجود خود کسب می کند؛ و تنها پس از سنین بلوغ است که تعادل فردیت و مسئولیت اخلاقی به دست می آید- اگر به طور پیوسته و به هنجار به دست آید.
پایگاه شخص منفرد با زمینه تاریخی تمدن شایع تنوع می یابد. در هر سنی حقوق و تکالیف فرد، معیارها و ارزش ها، و اصول معرفت او مورد سوال قرار می گیرد. انسان شناسی فلسفی به نسبی بودن اصول متغیر اعصار اعتراف می کد و با این همه کوشش می کند به انسان یاری دهد تا بر نیروهایی که تشخص یافتن انسانیت او را مورد مزاحمت قرار می دهد، غلبه کند. نمونه این واکنش را در نظام های دولت- سالارانه سده بیستم همچون فاشیسم ایتالیایی، کمونیسم اتحاد شوروی تحت حکومت استالین و نازیسم آلمانی می توان دید که مرام های نیرومندی بودند و برای نابود ساختن منش فردی شخص انسانی فرا می خواندند. اعتراضات فلسفی پدیدارگرای آلمانی ماکس شلر، وجود انگار روسی نیکلائی بردیایف، متکلم و فیلسوف یهودی مارتین بوبر، و شخص گرای فرانسوی ایمانوئل مونیه پاسخ هایی از این چالش گری انسانیت ارائه می داد؛ فلسفه های شخص گرایانه و فلسفه های وجودی برای هر انسانی این امکان را ارائه میدهد که «خود را بر روی خود» متمرکز سازد، یعنی بر خودش متکی باشد (حلبی، 1374، صص138-140).
تهدیداتی نسبت به مفهوم شخص
شاید بتوان انسان شناسی فلسفی را مطابق آنچه خود رد می کند توصیف کرد. لیکن فلسفه با هستی شناسی (فلسفه وجود) از نوع عقلانی آن مخالف است زیرا انسان شناسی، فرد (یا جز) را بر کلی رجحان می دهد؛ این فلسفه می خواهد فلسفه تجربی زنده انسان عینی باشد، بی آنکه به جواهر هستی انسان شناسانه رجوع نماید. انسان را باید به عنوان انسان در جهات انسانی دریافت و فهمید؛ وضع و حال انسان وضع و حال خدا نیست، و همین طور انسان خدای کوچک یا خدای سقوط کرده نیست. ان فلسفه مفهوم «خود» را نیز به نحوی که فرضیه های دیگر مطرح ساخته اند، رد می کند. برای مثال، ماده انگاری، در همه اشکال خود، گرایش به این دارد که وجود شخصی را به یک وضع خارجی به یک ماهیت مادی یا زیست شناختی برگرداند. تهدیدهای دیگر از این قماش دیده می شود که از «تئوری» های اجتماعی بر می آیند. برای مثال، جامعه شناس فرنسوی امیل دورکیم اندیشه های فردی را «مظهری از تایید برای نمودارهای جمعی میدید»؛ یعنی اندیشه ها و ارزش های هر فردی از آن او نیست، بلکه او آنها ا بیشتر، به صورت از پیش شکل گرفته از گروه هایی می گیرد که او بدان ها تعلق دارد، و خود را به صورتی منفعل، تسلیم اصول آنها می کند.
هریک از موضوعات این اندیشه جدید تهدیدی به انسان شناسی فلسفی عرضه میکنند. زیست شناسی مادی، اندیشه های فروید را تا اندازه زیادی تحت تاثیر قرار داد. روان- پژوهی اشتباهات شعور را تخطئه میکند؛ این مکتبی، فردیت را به عنوان ترکیب یا اختلاط نیروهای ابتدایی زیر سطح شعور تحلیل می کند، که بیشتر زندانی فشار باقی می ماند که نمی تواند آنها را ضبط نماید. شیوه های درمانی فروید می کوشد «کنترل» کنترل خود آگاه را بر سر نا خودآگاه افزایش دهد. اما منتقدان این مذهب شیوه های درمانی آن را به سبب افراط در عقل گرایی خطاکار می شمارند، در حالی که مفهوم بنیادی آن به سبب افراط در عقل ناگرایی دچار خطا می گردد. بر همین منوال، ماتریالیسم تاریخی کارل ماکس شعور افراد را تابع نظام اقتصادی و روابط میان طبقات اجتماعی می سازد، هر چند که ماده گرایان تاریخی می خواهند شخص انسانی را آزاد سازند، این آزاد سازی موکول به آینده ای دور است؛ و در همان حال چنین می نماید که شعور انسانی در این نظریه از همه خلاقیت های خود عاری گشته است.
یک تهدید نهایی و شاید بسیار افراطی نسبت به وجود شخصی را، در ساختارگرایی معاصر می توان یافت که نهادهای اجتماعی را بر پایه روابط بسیار والای ساختاری مجرد تحلیل می کند. انسان شناسی ساختاری نظریه پرداز اجتماعی فرانسه لوی اشتراوس، چنین می نماید، که به نظر برخی از منتقدانش، عملا به آزادسازی انسان می انجامد. رفتار واقعی انسان به شیوه یی که الگوی منطقی ساختارگرایی از آن می فهمد، عبارت از ناخودآگاهی جمعی او است، یعنی نوعی «سایبرنتیکز» یا نظام کنترل منطقی، بر اندیشه همه افراد و کارکرد هه گروه ها اشراف دارد. نتیجه این رهیافت، چنانکه برخی از استادان گفته اند، این است که دیگر فرد انسانی در آن وجود ندارد.
ساختارگرایی، مارکس گرایی، و روا- پژوهی جریاناتی هستند که سخت به وسیله گسترش علوم انسانی متاثر شده اند، واقعیت وجود آنها، نقشی را که انسان شناسی فلسفی باید در ارتباط با انسان شناسی طبیعی و فرهنگی بازی کنند، آشکار می سازد. در این علوم، انسان دیگر نه به عنوان فاعل بلکه به عنوان مفعول و موضوع ترکیبات عقیدتی عرضه گردیده است. نقش اساسی تاملی فلسفی این است که شعور فردی را از هم نظام های تعلیمی (یا اصول مسلم انگاشته) که می کوشند بر آن غلبه کنند و یا آن را کوچک جلوه دهند، آزاد سازد. انسان شناسی فلسفی تاکید می کند که در واپسین مرحله (و نومیدی از وسایل دیگر) هر موجود انسانی- علیرغم تطمیعات و وسوسه های بسیار جهان و انسان های دیگر، و علیرغم همه تاثرات خارجی و داخلی- باید مسئولیت وجود خود را مسلم فرض کند. خطرهای بیگانگی (نوعی جدایی در برخی موارد از گروه های اجتماعی) متعدد است؛ این خطرها می تواند تا حدودی دوره تاریخ شخص را تغییر بدهند، ولی نمی توانند آن را یک سره محدود و معین سازند (حلبی، 1374، صص143-145).
انسان شناسی فلسفی- الهی
انسان شناسی فلسفی خود را وقف انجام دادن وظیفه تعیین حقیقت در حد انسانی از راه آشتی دادن روابط انسان با جهان طبیعی و جهان فرهنگی کرده است، برای بیشتر انسان شناسان فلسفی، در این کار یعنی قرار دادن انسان در تمامیت اشیا، باید روابط انسان با خدا را نیز به حساب آورد، که منشا بی همال و ممتاز همه حقیقت برای فلسفه های سنتی شرق و برای بسیاری از روحانیت های غرب بوده است.
انسان شناسی فلسفی کوشده است که انحرافی را که توسط تفکر یونانی به وقوع پیوسته بود، و می خواست انسان را به عنوان خط هدایت برای تاکید حقیقت جایگزین خدا کند، تحت تاثیر قرار دهد. ادیان بزرگ جهان هریک مفهوم خاصی از واقعیت و سرنوشت انسان که مبتنی بر تصور آنها از الوهیت است، گسترش داده اند. مفهوم انسان دینی (هومورلیگیوسوس) در ازمنه مختلف و فرهنگ های گوناگون تنوع یافته است، ولی همین مفهوم، برخی مقولات بنیادی مشترک دارد- مانند صفا و ریا، اطاعت و عصیان، وفاداری، نجات، و راندگی (ملعونیت)، که در همه ادیان عمومیت دارند. چنین می نماید که مطالعه انسان، جایگزین یک قیامت شناسی (مذهب امور آخرت) شده است که در آن اعمال فردی در یک قالب نمادی معنی پیدا می کند که یک ارزش فوق طبیعی بر آنها بار شده است (حلبی، 1374، ص149).
انسان شناسی مسیحی
هر خداشناسی موجب ظهور انسان شناسی خود می گردد. انسان شناسی مسیحی برای فلسفه غربی از این لحاظ اهمت زیادی داشته است که از قرون وسطی مابعدالطبیعه به عنوان حاصل ضمنی تفکر خداشناختی انسان گسترش یافته است، که همچنان بر الهام یهودی- مسیحی که در انجیل مسطور است مبتنی مانده است. انسان غربی از خود بر اساس «هوموکرستیانوس»، (=انسان مسیحی) آگاه گشته است که به طور طبیعی (=بهنجار) در عهد عتیق و عهد جدید توصیف گشته است. وجود انسان وجود آفریده ای است که داخل در زمره کل آفرینش است و در برابرآفریدگار خویش مسئول است. او داغدار گناه آدم است وبا تجسم مسیح رهایی یافته است، باید راه خود را در چهارچوب تاریخ نجات و رهایی که بسیار پیشتر از تولدش آغاز شده و پس از مرگ در شکوهی که برای برگزیدگان و نکبتی جاودانه که برای راندگان وعده شده، تکمیل کند. بنابراین، یک انسان شناس مسیحی وجود دارد؛ و آن یک انسان شناسی دینی است، و یک انسان شناسی فلسفی نیست. تا پایان سده هفدهم، مفهوم الهی یا کل

                                                    .