برطبق این نظریه، تفاوت میان زن و مرد، برخاسته از جنسیت که ذاتی و جوهری یا عرضیِ لازم آن دو بوده و موجب قوانین دائمی و پایدار می شود، نمی باشد؛ بلکه تفاوت میان زن و مرد که منجر به تفاوت حقوقی شده است، براساس یک امر عرضیِ مفارق است. به عبارت دیگر، تفاوت احکام، محصول شرایط اجتماعی و فرهنگی است و مبتنی بر شرایط زمانی و مکانی می باشد. بنابراین قوانین حقوقی متفاوت، درهمه اعصار و مکان ها ثابت نیستند، بلکه تا زمانی پایدار خواهند بود که آن شرایط برقرار باشد و اگر آن شرایط از بین برود، این قوانین هم معنای خویش را از دست خواهند داد. براساس این رویکرد، تفاوت حقوقی براساس «حقوق طبیعی»، جایگاه خویش را از دست خواهند داد و به جای آن «حقوق قراردادی» جایگزین خواهد شد.
برخی از نواندیشان دینی معتقد به این رویکرد هستند. آن ها به علت تعارض میان دیدگاه شریعت با اصل تشابه قانون میان زن و مرد در حقوق بین الملل، در صدد رفع این تعارض بر آمدند؛ بدین صورت که اختلاف میان زن و مرد را که در شرع به اختلاف حقوقی کشیده می شود، اختلاف طبیعی قلمداد نکرده اند، بلکه حقوق متفاوت را براساس شرایط اجتماعی و فرهنگی مبتنی می دانند.
برطبق این رویکرد «زبان قرآن» و احادیث در مورد احکام زنان، «زبان عرفی» است. یعنی این احکام برطبق زمان عصر نزول صادر شده است، در نتیجه این تفاوت ها فقط تا آن زمان اعتبار داشت و در زمان های دیگر اعتبار ندارند.
بر پایه این نظریه، احکام پاسخگوی نیازهای اجتماعی که زنان و مردان بر عهده گرفته اند، نیست و لازم است، براساس فرهنگ جدید و عرف زمان، تجدید شوند.
در بررسی و نقد این دیدگاه می توان گفت:
برطبق آن چه بیان شد، تفسیر ثابتی از عدالت ارائه نشده است. در زمان عصر نزول قرآن کریم، عدالت بر پایه حقوق های متفاوت استوار بود، اما هم اکنون عدالت را تشابه حقوق می دانند.
زمان مند و عصری دانستن احکام شریعت اسلام به معنای نسخ پذیری دین اسلام می باشد و با خاتمیت اسلام که از بدیهیات مسلمین است، در تعارض خواهد بود. اسلام، دین خاتم و جاودانی است و احکام آن نیز نسخ ناپذیر بوده و تا روز قیامت ثابت و غیر قابل تغییر خواهد بود. البته روشن است که ثابت بودن احکام الهی با گشوده بودن باب اجتهاد و لزوم روزآمد بودن دین در تعارض نیست. این که هر عصری نیازها و مقتضیات خاص خود را دارد و احکام خاص خود را می طلبد، به معنای عصری بودن احکام شریعت نمی باشد و از وظایف و تخصص های مجتهدین و فقیهان آشنا با دین و مقتضیات زمان است.
همان گونه که گذشت، در این دیدگاه، عرفی بودن زبان دین، دلیل بر عصری و متغیر بودن احکام و از جمله احکام حقوقی زنان دانسته شده است. اما بدیهی است که صرفاً از عرفی بودن زبان دین نمی توان عرفی و عصری بودن محتوای زبان و از جمله احکام حقوقی دینی را نتیجه گرفت. زیرا احکام فرازمانی بوده و صرفاً اختصاصی به عرف زمان عصر نزول نداشته است، و شارع مقدس تصریح فرموده است که احکام صادر شده از سوی پیامبر(ص) به همه اعصار تا روز قیامت، تعلق داشته وخاص زمان صدور احکام یا هر زمان دیگری نیست. البته ناگفته نماند که این امر با نقش و تأثیر زمان و مکان در تعیین موضوع احکام منافاتی ندارد؛ زیرا احکام، تابع موضوعاتشان هستند و بدیهی است که تغییر حکم در اثر تغییر موضوع به معنای عدم ثبات حکم و عصری بودن آن نیست.
این دیدگاه نتیجه گرفته است که شارع در این بخش از احکام خود، تابع عرف بوده و چون هر عصری عرف خاص خود را دارد، لذا این قسم از احکام الهی، مختص زمان شارع بوده و در هر عصری با تغییر عرف، متغییر خواهد شد. در این مورد باید گفت که لازمه امضایی بودن یک حکم، اختصاص داشتن آن حکم به زمان صدورش نیست. زیرا نمی توان با صرف تداول و رواج یک سیره عرفی، مورد تأیید بودن آن در نزد شارع را نتیجه گرفت. نمونه بارز این امر را می توان در زمان صدر اسلام مشاهده کرد؛ در آن زمان در معاملات عرفی، معاملات ربوی به شدت رایج بوده و به رغم شیوع و مطرح بودن آن به عنوان سیره ای فراگیر، از سوی اسلام مورد تأیید واقع نشده است.
حال با این مقدمه بیان شده در خصوص تشابه یا تساوی حقوق زن و مرد و توجه به تفاوت ها به تبیین نظرات فمینیسم‏‏ و اسلام در مورد جایگاه زن پرداخته می شود:
1-1- دیدگاه فمینیسم‏‏ نسبت به هویت جنسی زن
فمینیسم‏‏ در راه احقاق حقوق بانوان توانست اثرات چشمگیری از خود به جای بگذارد و پس از مطرح شدن بحث درباره حقوق برابر براى زنان – یعنى برخوردار شدن زنان ازحقوق شهروندى همانند مردان – مبنی بر این استدلال که هر فرد انسانی دارای ارزش است و ارزش هایش را، فردانیت او تعیین می کند، پس حقوق و ارزش ها نباید مقید به جنسیت باشد، رهبران مکتب فمینیسم‏‏ نظرات متفاوتی در باره هویت جنسی و فطرت زنانه ارائه نمودند:
فمینیست های موج اول تا حدی توانستند وضعیت زنان را در رابطه با برخی از مسائل بهبود بخشند؛گسترش آموزش و پرورش، شایستگی زنان برای ورود به مشاغل متعدد، پرداخت دستمزد برابر به زنان، برخورداری از حقوق مدنی برابر، رشد انجمن های بانوان در اصناف و مشاغل و گروه های مختلف اجتماعی که از جمله نتایج مهم تلاش‌ها در موج اول بود. رهبران این موج تأکید بسیاری بر هویت انسانی داشتند و معتقد بودند، بانوان نباید به عنوان «مادر، همسر، خواهر و دختر» مورد توجه قرار گیرند، آنچه زنان می‌خواهند آن است که به عنوان «شهروند» تلقی شوند و به زن به عنوان یک انسان کامل و نه کالای جنسی نگاه شود. رهبران این موج بدون توجه به هویت جنسی و فطرت انسان ها، به برابری در کار و فرصت های شغلی تأکید داشتند. آن ها کوشیدند تا با رد تفاوت سرشت میان زن و مرد به اصل برابری کامل دو جنس اشاره نمایند و معتقد بودند تفاوت میان دو جنس ذاتى نمی باشد، بلکه نتیجه اجتماعى شدن وشرطى سازى نقش جنس می باشد. جامعه با پسرها و دخترها، تقریباً از لحظه تولد، با شیوه هاىمتفاوتى رفتار مى نماید و احتمالاً دختران را از پرورش تمامى استعدادشان به عنوان انسان، باز مى دارد و این روند مانع رشد قدرت فکری زنان می شود، در نتیجه آن ها برده وار باقی می مانند و در زندگی هدفی غیر از «در خدمت مردان بودن» را ندارند. رهبران این موج با دید انتقادی به بنیادهای اجتماعی، بر این نکته تأکید داشتند که موقعیت فرودست زنان نتیجه قوانین یا تبعیضات حاکم بر جامعه می باشد که باید در رفع کامل آن کوشید. آن ها تنها راه رهایی زن از تبعیض ایجاد شده را، ورود او در صحنه اجتماع و مشارکت کامل – نه حاشیه ای – در کنار مردان تلقی نمودند تا تفاوت های اجتماعی ایجاد شده، ‌برطرف گردد و زن و مرد یکسان بسوی انسان شدن حرکت نمایند.
پیشتازان این موج براین باور بودند که همه گروههای زنان در همه جای دنیا باید برای از میان برداشتن تفاوت های اجتماعی میان زن و مرد مبارزه کنند. بدین روی تأکید آن ها بر این بود که شباهت انسان ها به هم بیشتر از تفاوت هایشان استو نابرابری حقوق مدنی و فرصت های آموزشی سرچشمه اصلی ستم بر زنان می باشد که برای رفع آن و ایجاد تساوی میان حقوق زنان و مردان لازم است؛ تمام موانع حقوق یکسان زن و مرد، برطرف گردد و بانوان از حقوق شهروندی مساوی با مردان برخوردار شوند و با جذب کامل اجتماعی و سیاسی آنان در نهادها و ساختارهای موجود، نقش های مبتنی بر جنسیت از میان برود، بدون آن که محیط های زنانه از مردانه منفک گردد. اینان با اعتقاد به آزادی به عنوان یکی از ارزش های جامعه، زنان را انسان هایی آزاد و با قابلیت قدرت تعقل کامل می دانندکهمانند مردان استحقاق برخورداری از تمام حقوق انسانی را دارند.
بر اساس دیدگاه تساوی ذاتی انسان ها بود که فمنیسم های موج اول خواستار دموکراسی و آزادی سیاسی شدند و پس از پایه ریزی مبانی فکری بدنبال راهکارهای عملی برآمدند و سعی نمودند تا از نظریه پردازی خودداری کرده و به بیان فریدن، به دنبال «دگرگون ساختن جامعه» از راه های «عملی» برآیند که البته با موفقیت قانونی در ایجاد هویت سیاسی برای زنان همراه بود و بانوان پس از این جنبش توانستند به امتیاز حق رأی نائل شوند و برخی قوانین حقوقی در حمایت از آنان و کودکان وضع گردید، برخی تبعیض های حقوقی رفع شد و اصلاحاتی در جامعه صورت گرفت. اما این موج با تمام تلاش هایی که در راه کسب آزادی و حقوق سیاسی و . . برای زنان به همراه داشت، به دلیل عدم گسترش مبارزه در سطوح فرهنگی- گفتاری نه تنها نتوانست موقعیت حاکم بر جامعه و تبعیض های موجود را در هم بریزد، بلکه آسیب هایی به جامعه زنان وارد ساخت و زمینه ساز ایجاد روحیه بی هویتی و افسردگی بانوان گردید. بدین خاطر که آن ها از بانوان خواستند از داشتن رفتارهای زنانه خودداری نمایند و حتی با سرکوب منش های زنانه آن ها را از حالت طبیعی بهسوی مکانیزه ‌شدن سوق دادند. این سیر معکوس موجب شد تا برای بانوان احساس عدم امنیت به لحاظ فقدان کانون خانواده، عدمثبات شخصیتی، تنهایی و بیماری‌های جسمی به لحاظ روابط پرخطر جنسی‌ پیش آمد و زنان و مردان تنها در چارچوب مردانه و طبقاتی موجود برابر شوند و زنان برای دستیابی به این برابری، می بایست به گونه ای عمل کنند که مردان آن ها را از خودشان بدانند یعنی آنان را به عنوان «‌مردان افتخاری» بپذیرند. در نتیجه، بر کسانی که برابری جنسی را به برابری شغلی محدود می کنند(محدود می کنند، نه این که مشمول بدانند) این انتقاد وارد است که در آرمان شهرآنان،‌ زنان به مردان تبدیل می شوند تا بدین طریق در چشم مردان مقام و منزلتی یابند. در چنین دنیایی زنان، برای آن که خود را با مردان برابر نشان دهند، مجبور می شوند، لباسی به تن کنند که در چشم مردان رسمی بنماید، رفتاری پیش گیرند که در دنیای مردان جدی ورسمی جلوه کند و افکاری داشته باشند که از دیدگاه مردان منطقی و علمی شمرده شود و هویت، فطرت و نیازهای خود را نایده انگارند و به مقابله با هویت جنسی خود بپردازند و ارزش ها را در کسب هویت جنسی مردانه بدانند.
در موج دوم نیز با وجود تأسیس سازمان هایی در راستای حقوق و شرایط تقریباً مساوی زنان با مردان در برخی از نهادهای اجتماعی و سیاسی که موجب دستیابی بانوان به حرفه ها و مشاغل مساوی با مردان بود و برخی حقوق سیاسی و اجتماعی برای بانوان و تغییر بعضی نظام های ارزشی و متوجه نمودن جامعه نسبت به قابلیت های مثبت زنان و در نتیجه بهره مندی بیشتر آنان از مواهب زندگی ایجاد شد، ولی علاوه بر تضاد با نظریه موج اولی ها، تقابل هایی بین نظرات رهبران موج دوم دیده شد. بدین روی موج دوم گرایش افراطی و معتدل تری داشت. جریان تند موج دوم به دلیل مخالفت با فطرت و طبیعت زنانه در دهه 60 شروع شد و بعد از آن گرایش معتدلتری در نظریات فمنیستی ایجاد شد که متأثر از دیدگاه پست مدرنیستی بود. جنسیت از نظر پست مدرنیسم ها یک ساخت اجتماعی است و هدف آن حذف تفاوت های جنسیتی بین مردان و زنان است. این موج به دلیل عدم وضع قانونی جامع و کامل با مشکلاتی مواجه شد به طوری که جامعه، بانوان را به صورت شیء در نظر گرفت و درصدد بهره گیری از جسم آن ها و بی توجه به نیازها و فطرت آن ها بود و تنها در صدد برابری مطلق دو جنس برآمد که این تساوی با توجه به تفاوت در فطرت در بسیاری موارد، موجب ظلم به جنس مؤنث، افسردگی و بی هویتی او گردید و با تأکید بیش از حد بر اشتغال و مشارکتاجتماعی و سیاسی، زنان را مجبور کرد تا برای ابراز وجود، هویتی مردانه از خود بهنمایش بگذارند و همه ی تفاوت های جنسیتی را در معرض نابودی قرار دهند و با حاکمیت برخی از نظریه های «مردانه» بر وضعیت زنان موجبات جذب نامحسوس به دیدگاه های «پدر سالارانه» را فراهم نمود و رفتارهای مردانه در سطح وسیعی توسط زنان از همین دهه بروز نمود. کار مردمآب شدن زنان بدانجا کشید که بیشتر به اشغال مشاغل مخصوص مردان، تمایل نشان دادند.
در مقابل برخی دیگر از رهبران موج دوم به بانوان یادآور شدند که نباید هدف خود را همانند مردان شدن، قرار دهد. اینان با الهام از نگرش های روان کاوی «لاکان» مدعی شدند که هدف زنان نباید این باشد که مثل مردان شوند، بلکه آنان با ایجاد زبان، حقوق و اسطوره شناسی نوین و ویژه زنان را هدف خود قرار دهند. فمنیست های مدرن در دهه های اخیر سعی نمودند با ظاهری زنانه و رفتاری ظریف، تمایز خود را از مردان به نمایش بگذارندو به قابلیت های مثبت زنان و ویژگیهای زیستی آن ها مانند عادات ماهیانه، باروری و شیردهی توجه نمایند و به واسطه برخورداری از نقش های سنتی همچون مادری به ظرفیت پرورش دهندگی و حس مسئولیت بالای آن ها که موجب تأثیر مثبت بر سایر افعال آن ها می شود، دقت نمایند. از نظر فمینیست های این موج، مردان به دلیل تقسیم کار جنسی جدا از فرزندان، دارای ادراکی فرد گرایانه، ابزار گرا و تقابل جو هستند. بدین ترتیب تفکر مادرانه به توسعه ارزش های اجتماعی و ارتباطی کمک می کند. اما فرهنگ مردانه، اقتدار طلب است. بر این اساس و در راستای دگرگونی ساختار جامعه موج دوم توانست مدارس را به تجدید نظر در تقسیم دروس بر مبنای جنسیت و . . وادار سازد و با ایجاد حساسیت عمومی در زمینه ایذای جنسی و سوء استفاده ابزاری از زنان، آن را مهار نمود و با تغییر در بسیاری از تصویرسازی‌های رسانه‌ای از زنان در برابر هر نوع تعرّض(عمل، تبعیض و تصویر) که با عزّت و شرف زن مغایرت داشته باشد، مقابله نماید. بدین ترتیب این موج به مرور زمان از «گفتار برابر» به سمت «گفتار متفاوت» حرکت نمود و در بسیاری از مواضع و استدلال هایش علاوه بر عدم حمایت مردان نسبت به جنس مؤنث و پیشینه ستمی که آن ها را در موقعیت فرودست قرار می داد، به تفاوت های موجود زنان با مردان اشاره کرد و حس بدبینی نسبت به مردان و برتر بودن جنس مؤنث را القا نمود. اینان به این عقیده رسیدند که اگر ارزش های موجود در زنان در کل جهان حاکم شود، مشکلات حل خواهد شد و اصلاحات صورت خواهد گرفت و از آن جاکه صداقت، عطوفت و سایر فضایل زنانه در جهان قابل تجلیل است، زنان می توانند خواستار موقعیت های اجتماعی و سیاسی باشند. اینان خشونت مردان را عامل جنگ های بین المللی می دانستند و معتقد بودند، دنیا نیازمند به عطوفت و روحیات لطیف است که زنان از آن برخوردارند. برخی از فمینیست ها با شعار “زنان بدون مردان” از زنان خواستند تا از پذیرش نقش‌هایی همچون مادری و همسری که به‌عقیده این گروه، موجب تسلط مردان بر زنان می‌شود، بر حذر باشند و با تأکید بر تجرّد و تقبیح ازدواج، آنان را به شرکت گسترده در فعالیت‌های اقتصادی تشویق نمودند و بر رقابت زنان با مردان در صحنه کار و فعالیت اجتماعی تأکید کردند و با تأکید یک جانبه بر خصیصه های مثبت زیستی زنان، پایه ریزی شکل جدیدی از نابرابری شدند و با ارائه نگرش نسبی گرایی فرهنگی خود، در جهت ابقای نظام نابرابر -یعنی تداوم این تفاوت ها – حرکت کردند و با بیان برتری ذاتی زنان در خواست هایشان از حد اخذ ضمانت های قانونی به یک تفکر افراطی بدل گردید. از جمله بازتاب های منفی و یک جانبه نگری این موج می توان به خشونت روز افزون در چارچوب خانواده و محیط کار، عدم امنیّت جنسی و نبود آرامش فکری برای زنان اشاره نمود که فمینیست های مدرن و پست مدرن به مقابله با آن پرداختند. فمینیست های این موج به نقش زنان در بازتولید سلطه مردانه و جامعه پدرسالار تأکید داشتند و برای تغییر سلطه مردسالارانه جوامع انسانی قیام نمودند و بر ویژگی های زنانه و تفاوت جوهری دختران و پسران و لزوم احترام به این تفاوت ها تأکید بیشتری نمودند و براین باور بودند که کلیشه های جنسیتی نقش های تحمیل شده جامعه نمی باشند، بلکه پژوهش های علمی بر تفاوت ذاتی میان دو جنس از نظر تمایلات و رفتارها و حتی هورمون های تعیین کننده رفتارهای متفاوت تأکید دارد. پس در شرایطی که طبیعت موجد «نابرابری» است، تأکید بر برابری و نفی نقش های سنتی بیهوده است. بنابراین تلاش زنان برای رسیدن به برابری با مردان بیهوده است. بدین روی فمینیسم‏‏ در اوایل دهه 1990 یک فرآیند اعتدال را تجربه کرد و بر خلاف موج دوم، این برهه با نوعی آشتی با خویشتن خود و تأکید بر ظاهر زنانه و رفتار ظریف بود. رهبران موج سوم معتقد بودند آثار سوء افراط در حرکت هاى زن مدارانه، بیش از همه دامان زن را گرفت و خشونت روز افزون در محیط خانواده و محیط کار و عدم امنیت جنسى، از آثاردوره پیش می باشد.
بنابر آن چه گذشت تضاد دیدگاه و رویه فمینیست ها در نگاه به هویت زنانه دیده می شود، به طوری که موج اول بدون توجه به هویت جنسی به اثبات هویت انسانی بانوان تأکید داشت، و با الگو قرار دادن نقش های مردانه و نگرش مردواره به حیات و هستی و مناسبات انسانی به تنزل دادن شأن زن از جایگاه رفیع انسانی او، به طور غیر مستقیم پرداخت. در حالی که لازمه ی “انسان بودن زن” مرد شدن او نیست، بلکه برای احراز شأن متعالی زن باید او را “انسان” تعریف کنیم نه “مرد”. تشبیه و تشبه زنان به مردان ، اذعان به برتری مردان است و بیگانه نمودن زن از خود و این موجب می شود تا زن در ورطه ی بحران شخصیت و کنش دو شخصیتی افکنده شود. موج دوم در جبران دیدگاه موج اول، به هویت جنسی زنان اشاره نمود ولی آن را برتر از هویت جنسی مردان دانست و حتی گاه، با افراط در این بینش، زن را به سوی روحیات ضد اخلاقی سوق داد و به موجودی انتقام جو تبدیل نمود. بنابراین در این جنبش ها به عواطف، غرایز و نیازهای عاطفی دو جنس توجه دقیقی نشده است و با تحمیل شیوه های زندگی غربی بر آنان نه تنها مشکلات او را حل نکردند، بلکه مسائل متعددی بر آن افزودند و نوع ظلم به او را متفاوت نمودند. به طوری که در محدوده زمانی قدیم، او را به بهانه های مختلف مانند عدم رشد عقلی و فکری در حد حیوانات می دانستند و در عصر حاضر او را به بهانه حضور اجتماعی، به سوی بی هویتی کشاندند و تحت عنوان دفاع از حقوق زن، حق او را ضایع ساخته و از بین بردند و به بهانه شخصیت دادن به او، وی را از غرایز زنانه اش منفک و به سوی هویت مردانه سوق دادند. بنابراین گویا فمنیسم نمی خواهد زن و مرد با حفظ زنانگی و مردانگی در شرایط مساوی قرار گیرند. موج سوم بر خلاف دو موج قبلی راه اعتدال پیمود و علاوه بر تأیید ویژگی های زنانه به تفاوت جوهری دختران و پسران تأکید بیشتری داشت وکلیشه های جنسیتی را نقش های تحمیل شده جامعه به شمار نیاورد، بلکه آن را ذاتی دانست و تأکید بر برابری در شرایطی که طبیعت موجد «نابرابری» است، را غیر معقول برشمرد و در نهایت تلاش بانوان را برای رسیدن به برابری با مردان بیهوده برشمرد. و برابری کامل زن و مرد را نفی کرد. بدین روی فمینیسم‏‏ در هر برهه ای از زمان نسبت به جنسیت زن نگاهی متفاوت و گاه متضاد داشت.
1-2-دیدگاه اسلام نسبت به هویت جنسی زن
قرآن کریم در آیات بسیاری این حقیقت را مطرح می فرماید که زن و مرد در خلقت یکسان بوده و از جنس واحدی آفریده شده اند و دارای قوا و ابزارهای ادراکی مشترکی هستند که خداوند تبارک و تعالی بالفطره به آن ها عنایت فرموده است:«یَأَیهَُّا النَّاسُ اتَّقُواْ رَبَّکُمُ الَّذِى خَلَقَکمُ مِّن نَّفْسٍ وَاحِدَهٍ . . »بر اساس این آیه کریمه، علامه طباطبایی نفس واحد را نفس انسانی می داند که مشترک و یکسان بین همه انسان ها می باشد و ظهور و بروز آن در جنسی بیش از جنس دیگر نیست. بلکه دمیده شدن روح الهی در تمامی انسان ها «ثُمَّ سَوَّاهُ وَ نَفَخَ فیهِ مِنْ رُوحِهِ . . » پس از آفرینش موزون بیانگر تساوی فطرت ها و یکسانی انسان ها می باشد و یکسانی ابزارهای ادراکی« . . وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَهَ . . »و اشتراک در برخورداری از مواهب و امکانات طبیعی و تشریعی دلالت بر برابری افراد در پیشگاه الهی دارد. البته علت خلقت دو جنس ایجاد زوجیت در بین انسان ها می باشد«فَجَعَلَ مِنْهُ الزَّوْجَیْنِ الذَّکَرَ وَ الْأُنْثى»‏ که بقاء نسل بشر به آن استمرار می یابد و نمایانگر برتری مذکر بر مؤنث یا بالعکس نمی باشد. خداوند تبارک و تعالی نشانه برتری را تقوای فرد قرار داده است« . . إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُم‏. . .» و این عناصر ایمان و معرفت و تقوی و عمل صالح ضوابطی هستند که یکسان بین زن و مرد وجود دارند و در صورت مجهز بودن به این صفت، شخص اعم از مذکر یا مؤنث می تواند الگو همگان باشد. بر این اساس قرآن کریم در داستان های بزرگ انسانی، از زنانی که در ساختن تاریخ نقش مهمی ایفا کرده اند، به نیکی یاد کرده است. همسران آدم، ابراهیم و مادران موسی و عیسی علیهم السلام نمونه هایی از زنان مورد تکریم و تجلیل در قرآنند. همسر فرعون به عنوان زنی بزرگ، با کرامت و شخصیت در قرآن کریم یاد شده است و او را نمونه ای برای آحاد بشر می داند و در این میان تفاوتی بر اساس جنسیت قائل نیست.«وَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِّلَّذِینَ ءَامَنُواْ امْرَأَتَ فِرْعَوْنَ إِذْ قَالَتْ رَبّ‏ِ ابْنِ لىِ عِندَکَ بَیْتًا فىِ الْجَنَّهِ وَ نجَِّنىِ مِن فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ وَ نجَِّنىِ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِین» مادر و خواهر موسی علیه السلام نیز در حفظ جان یک نبی و دفع ستم از او وظیفه خطیری ایفا نمودند. چندین آیه نیز مقام والای حضرت مریم سلام الله علیها را تبیین می نمایدو در وصف دخت گرامی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله او را خیر کثیر معرفی می کند.
بدین روی اسلام در زمانی که هیچیک از جوامع تحمل وجود فیزیکی زن را نداشتند، و گاه او را همریف بردگان و کودکان می دانستندو زن را از لحاظ عقلی ناتوان بر می شمردند و بدین روی شهروند محسوب نمی کردند و حتی به جرم مؤنث بودن زنده به گورش می کردند، و در صورتی که به سن رشد و کمال می رسید، زندگی او ارزشی جز خدمت به همسر نداشت و حق حیاتش با مرگ شوهرش به اتمام می رسید و به همراه او دفنش می نمودند و در زمانی که نه تنها مالک و صاحب مالی نبود و آن چه به عنوان جهیزیه به خانه شوهر برده بود، در تعلق همسرش می بود، بلکه بعد از فوت همسر به ارثش نیز می بردند، در آن زمان اسلام به او ارزش و مقام والایی عطا نمود و ارزش های انسانی و جنسی او را یادآور شدو هرگز به عنوان جنس دوم به او ننگریست و با اعتقاد به فرودستی زنان مبارزه نمود و ارزش های اخلاقی و معنوی را جنسیت بردار ندانست. حتی با نگاه تحقیر آمیز برخی از ادیان نسبت به جنس مؤنث مخالفت نمود. آن جا که با به تصویر کشیدن قسمتی از کتاب مقدس(سفر پیدایش) به شکل خروج حوا از دنده ی آدم توسط میکل آنژ، مبارزه علیه زنان را با هنر نقاشی می آمیزد و در این تصویر نشان می دهد که خداوند که پیرتر است و شکلی پدرانه دارد، حوا را از دنده آدم می آفریندو بیانگر برتری مردان نسبت به زنان می شود، در حالی که هیچ جنبه پدرسالاری ذاتی در مذهب دیده نمی شود. یا بر خلاف سایر ادیان که زنان را عنصر گناه مردان پنداشتند و وجود او را سبب شر و وسوسه دانستند و علت هر گناه و جنایتی که مردان مرتکب شده اند، را دخالت بانوان فرض نمودند و در مقابل مرد را در ذات خود از گناه مبرا شمردند، با به کار بردن ضمیرها به شکل تثنیهبا این خرافه نسبت به بانوان مبارزه می نماید و می فرماید: «فَوَسْوَسَ لهَُمَا الشَّیْطَانُ . . . وَ قَاسَمَهُمَا إِنىّ‏ِ لَکُمَا لَمِنَ النَّاصِحِینَ. فَدَلَّئهُمَا بِغُرُورٍ فَلَمَّا ذَاقَا الشَّجَرَهَ بَدَتْ لهَُمَا سَوْءَاتهُُمَا . . . وَ نَادَئهُمَا رَبهُُّمَا أَ لَمْ أَنهَْکُمَا عَن تِلْکُمَا الشَّجَرَهِ وَ أَقُل لَّکُمَا إِنَّ الشَّیْطَانَ لَکُمَا عَدُوٌّ مُّبِینٌ. قَالَا رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنفُسَنَا . . .» و آن جا که در سایر جوامع زن را مقدمه وجود مرد فرض می نماید و علت آفرینش او را خدمت به جنس مذکر می داند، اسلام در نفی این تفکر آن ها پوششی برای یکدیگر معرفی می نماید و می فرماید: «. . . هُنَّ لِباسٌ لَکُمْ وَ أَنْتُمْ لِباسٌ لَهُنّ . . . »
بدین روی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله در مقابله با جامعه عرب جاهلی و جوامعی که خوار نمودن زنان و نفرت از دخترانمورد پسند عموم افراد بود، و با زیر پا گذاشتن عقل و عاطفه به کشتن انسانی بی دفاع در زشت ترین صورت، افتخار و مباهات می نمودند، و آن را به عنوان یک واقعیت اجتماعی پذیرفته بودند، زن را موجودی ارزشمند می داند و با عقاید خرافی به مبارزه بر می خیزد و در صدد رفع سنت های غلط بر می آید و آن را به انتقاد می گیرد«‌ وَ إِذَا الْمَوْءُدَهُ سُئلَتْ. بِأَىّ‏ِ ذَنبٍ قُتِلَتْ» و آن را نه تنها مبارزه با یک جنس بلکه مبارزه با هویت انسانی می داند که اهانت به زن، اهانت به عنصر ارزشمند انسانی است؛ و زنده به گور کردن او ، نابود کردن نفس بشر و بخشی از حیات بشری است و این اقدام در اصل مقابله ای با حکمت آفرینش است. در مقابل برای جنس مذکر که در راستای حقی و حقیقت قرار گیرد، هم مقام والایی قائل است و امتیازات طبیعی زن را دلیل برتری ارزشی وی بر مرد نمی داند. بنابراین با رویکرد دقیق به دین، همه افراد بشر به حقوق شرعی خود دست می یابند، حقوقی که بر پایه فطرت و امکانات داده شده به هر فرد می باشد و مطابق با اعمال و وظایفی است که انسان را به سعادت می رساند. البته لازم است دین خالص، معیار قرار گیرد و فرهنگ امت ها از آن جدا شود. تفکیک آداب و رسوم غلط از دین و رد سنت های ناروا موجب احیای دین و ارزش های آن می گردد. البته نه به منظور دستیابی به تشابه کامل حقوق بین زن و مرد و جنسیت پرستی بلکه با هدف احقاق حقوق هر انسانی که حقوق او در معرض تضییع قرار دارد. بر این پایه اسلام در دورانی که برخی از مکاتب بشری و آئین های ساختگی، به شدت زن را تحقیر می کردند و آنان را طفیلی مردان قلمداد می نمودند و نه تنها حق ارث و مالکیت را از او سلب نموده بودند، بلکه همچون اثاث خانه به ارث برده می شدند، شخصیت و منزلت والایی برای مقام شامخ او قائل شده، و با مسائل خرافی و اعتقادات غلط که در طول تاریخ بشریت مطرح گردیده، مبارزه کرده و آن را محکوم نموده است. اسلام می خواهد زن را در مدار زنانگیش و در شرایط عادلانه قرار دهد( البته شاید در فرهنگ مسلمین این موضوع رعایت نشده باشد) بنابراین با صراحت می توان گفت؛ قرآن کریم احیاء کننده حقوق بانوان است و در عصر نزولش گام های بلندی به سود او برداشته است، بدون آن که زن بودن او را به فراموشی بسپارد و به مخالفت با طبیعت او بپردازد. سردرگمی دنیای امروز به دلیل عدم توجه به تفاوت ها و ویژگی های جنسی افراد و نیز عدم درک این موضوع که زن و مرد مکمل یکدیگرند نه شبیه و همانند همدیگر می باشد. بنابراین در مقایسه قوانین بشری با قوانین الهی باید گفت: قوانین موضوعه بشری، زائیده اندیشه نارسای گروهی از بشر و مخلوق افکار متفاوت آدمیان مختلف العقیده است. این قوانین از طرف گروهی از افراد که منافع قوم، حزب یا گروهی را در نظر داشته اند یا دارند، وضع و اجرا شده و به مردم به نام حکومت تحمیل می گردد و بر طرف کننده نیازهای واقعی و مشکلات عمومی بشر نمی باشد و بدین خاطر که برطرف کننده تمام نیازهای بشر نمی باشد، به زودی جای خود را به قوانین جدیدتر می دهد و این حرکت ادامه می یابد. ولی قوانین فطری، طبیعی و الهی که به حکم قانون فطرت پدید آمده و بر همه کائنات حکومت می کند، ثابت و لا یتغیر است. زیرا فطرت و سرشت آدمی بدون تغییر می باشد، هرچیز به جای خود برقرار و استوار و در نظام تکوینی در حال حرکت به سوی مطلوب خود است. بر اساس این قوانین زنان برای کسب هویت انسانی مجبور نیستند هویت جنسی خود را ترک و انکار نمایند و ملبس به رفتاری مردانه شوند.

                                                    .