رشته حقوق

کشورهای اسلامی

دانلود پایان نامه

اوّلین ضربههایی که بر پیکرهی این نظریه وارد آمد حاصل تماس جهان اسلام با غرب بود. غربی که تقریباً از قرن 15 میلادی با توجّه به شرایط خاص خودش به سمت جدایی دین از سیاست و به تعبیر بهتر حذف دین از عرصهی اجتماعی که یک بُعد آن سیاست بود حرکت کرد. بنابراین میتوان به این نتیجه رسید که بحث جدایی دین از سیاست در جهان اسلام یک امر برونزا بوده است. «ما با این نغمه که اسلام خوب است؛ امّا به شرط اینکه محدود به مساجد و معابد باشد و به اجتماع کاری نداشته باشد در حدود نیم قرن است که آشنائیم. این نغمه، از ماوراء مرزهای کشورهای اسلامی بلند شده و در همهی کشورهای اسلامی تبلیغ شده است.»(مطهری، 1369: ص113) از تعامل مسلمانان با مسیحیان بود که این فکر به ذهن برخی از مسلمانان خطور کرد که سیاست میتواند از دین جدا باشد. با توجّه به پیشرفتهایی که غرب پس از حرکت در بستر سکولاریسم و جدایی دین از سیاست بدست آورد این “میتواند” به “باید” تبدیل شد. یعنی سیاست و دین نه تنها میتوانند بلکه ” باید” جدا باشند. از این زمان بود که بحث پیوند دین و سیاست در بیان متفکّران اسلامی مطرح شد. برخلاف مسیحیّت که تقریباً از همان ابتدا بین دین و سیاست و نهادهای آن دو یعنی کلیسا و دولت کشمکش و تعارض وجود داشت و بعدّها این تعارضها با کنار رفتن دین، به نفع سیاست تمام شد امّا در جهان اسلام این تفکّر تعارض و جدایی نطفهاش در خارج از حوزهی فکری جهان اسلام – یعنی مسیحیّت- بسته شد و بعد میان برخی از مسلمانان رشد و نمو یافت. مسلمانان نیز در مقام پاسخ و حل این مسئله به دو دسته موافقان و مخالفان پیوند دین و سیاست تقسیم شدند. و هرکدام با ارائه ادلههای عقلی و نقلی خود به اثبات نظریه خود و رد نظریات طرف مقابل پرداختند. متفکّرانی که قائل به ارتباط و پیوند بین دین و سیاست هستند، پس از پاسخ مثبت به این سئوال که آیا بین دین و سیاست ارتباطی وجود دارد، بعد از آن باید به سئوالات دیگری که در این حوزه مطرح میشود پاسخ دهند. این ارتباط چگونه ارتباطی است؟ ماهیّت و نحوهی آن چگونه است؟ آیا دین مقدم بر سیاست است یا سیاست مقدم بر دین؟ دین ابزار دست سیاست است یا سیاست ابزار دست دین؟ کدام یک تعیین کننده ماهیّت دیگری است؟ و سئوالات بسیار دیگری از این دست.
نکتهای که باید به آن توجّه شود این است که ما با نهادهای دین و سیاست، یعنی روحانیت و دولت یا حکومت کاری نداریم. به بیان دیگر منظور ما از پیوند دین و سیاست، در قالب مفهومی و معنای نظری آنهاست.
2-2-4-2-معنای تأثیر عَرَضی و ماهوتی
پیش از وارد شدن به اصل مبحث لازم است ابتدا مقصود خود را از تأثیرگذاری عرضی و ماهوی دین بر سیاست روشنکنیم. برای این منظور لازم است از منظری فراختر به مسئله بنگریم. ابتدا باید مشخصکنیم که علوماجتماعی که علم سیاست نیز یکی از این علوم است دارای چه مؤلفههای کلیدی میباشد که تغییر آنها، تفاوت ماهوی آن علوم را به دنبال خواهد داشت. علوماجتماعی در معنای کلان خود به دنبال تبیین جامعهی انسانی از منظرهای مختلف، شناخت مسائل و نیازهای جامعه و ارائهی راهکارها و پاسخهایی برای حل مشکلات و معزلات و زندگی بهتر اجتماعی هستند. در همین راستا علوماجتماعی مبتنی بر چهار مؤلفهی کلیدی وظایف فوقالذکر را انجام میدهند. این چهار مؤلفه عبارتند از انسانشناسی، نظام ارزشی، روش و در نهایت پاسخهایی که ارائه میدهند. این چهار مؤلفه ماهیّت علوماجتماعی را مشخص می کنند. تغییر در هر کدام از این مؤلفهها شدّت و میزان تغییر در ماهیّت این علوم را مشخص میکند. بنابراین زمانی میتوانیم از تغییر ماهوی علوماجتماعی و از جمله علم سیاست صحبت کنیم که انسانشناسی، نظام ارزشی، روشها و پاسخهای این علوم نسبت به گذشته تغییر کرده باشند. چنانچه دین بتواند انسانشناسی، نظام ارزشی، روشها و پاسخهایی که در علم سیاست مطرح است را دچار تغییر و دگرگونی کرده و در راستای اهداف و مقاصد خود قرار دهد میتوان از تأثیر ماهوی دین بر سیاست صحبت کرد. اینجاست که میتوانیم ادعا کنیم سیاست دینی و یا سیاست برگرفته شده از دین و یا سیاست اسلامی بصورت ماهوی با انواع دیگر سیاست که در مکتبها و پارادایمهای دیگر مطرح است تفاوت ماهوی دارد. امّا اگر در هر کدام از آن مؤلفههای چهارگانه تغییری صورت نگیرد نمیتوان از تغییر ماهوی صحبت کرد. به عنوان مثال اگر تعریف ما از انسان در چهارچوب انسانشناسی -که خود زیر مجموعه ای از جهانشناسی و یا جهانبینی است – همان باشد که مثلاً در سیاست مدرن غرب مطرح است نمیتوان گفت تفاوت اساسی یا ماهوی بین سیاست در اسلام و سیاست در غرب وجود دارد. اصولاً این چهار مؤلفه وابستگی درونی با هم دارند. نوع انسانشناسی تعیین کنندهی نوع نظام ارزشیخواهد بود و به تَبَع آن نوع نظام ارزشی تعیین کنندهی نوع روشها مورد استفاده و نوع روشها تعیین کننده نوع پاسخها خواهد بود. به فرض اگر در انسانشناسی تفاوت وجود داشته باشد امّا نظام ارزشی، متناسب با آن انسانشناسی تغییر نکرده باشد و یا روشها و پاسخها متناسب با آن انسانشناسی و نظام ارزشی نباشد، علاوه بر تناقضات درونی و عدم کارایی مناسب آن علوماجتماعی، نمیتوان از تغییر ماهوی آن علم صحبت کرد. در نهایت میتوان گفت تغییر صورت گرفته در این علوم صوری و عرضی بوده و در ماهیّت تغییری صورت نگرفته است.
برای مثال، سیاستی که در غرب بعد از دوران ماکیاولی مطرح شد و از او به عنوان پدر این سیاست مدرن نام برده میشود در چهار مؤلفهی فوقالذکر با سیاستی که قبل از آن مطرح میشد، تفاوت دارد. انسانی که ماکیاولی از آن صحبت می کرد با انسانی که قبل از آن، از زمان یونان باستان و تا قرون وسطا مطرح بود تفاوت داشت. البتّه همان گونه که بیان شد این تفاوت ناشی از تفاوت جهان بینیها بود. نظام ارزشی و ارزشهایی که ماکیاولی از آن صحبت میکرد نیز چنین بود. عظمت، قدرت و شهرت به عنوان ارزشهای جدیدی مطرح شد و سیاست مدرن بر اساس آنها شکل گرفت. در صورتی که ارزشهای مطرح در نظام ارزشی قبل از ماکیاولی موارد دیگری بود و حتّی این ارزشهای جدید در گذشته به عنوان ضد ارزش شناخته می شد. هنگامی که ارزشها تغییر کرد، روشها نیز متناسب با آن تغییر میکند. از یک طرف عظمت، قدرت و شهرت به عنوان ارزشهای جدید، هدف قرار گرفت و از طرف دیگر انسان که در قالب مفهوم اومانیستی خود از خدا بریده شد بود، دیگر بدون ترس، از هر روشی اَعَم از مشروع و نامشروع میتوانست استفادهکند. اینجاست که ماکیاولی به شهریار پیشنهاد میکند در ظاهر به دین و ارزشهای دینی و مذهبی پایبند بوده امّا در عمل میتواند آنها را زیر پا بگذارد. در مقام پاسخ برای معزلات و مشکلات جامعه نیز راهکارهایی پیشنهاد میشود که با گذشته تفاوت اساسی داشت. لذا میتوان بیان کرد که اندیشههای ماکیاولی تأثیر ماهوی بر سیاست گذاشته و سیاست حاصل افکار او با سیاست قبل از آن تغییر ماهوی دارد.
حال باید دید آیا تأثیری که دین بر سیاست میگذارد یک چنین تأثیری است. سیاست متأثر از دین با سیاست موجود در عرصه جهانی که پدر آن ماکیاولی بوده و در قالب سیاست مدرن خود را نشان میدهد تفاوت ماهوی دارد و یا نه؛ این تفاوت یک تفاوت صوری و عرضی بوده و با موصوف کردن بسیاری از مفاهیم و دانشواژههای سیاست ماکیاولیستی و مدرن به صفت اسلامی و دینی صرفاً با الفاظ بازی میشود و ماهیّت سیاستها، همان سیاست ماکیاولستی مدرن است.
3-2-4-2-تأثیر گذاری دین بر سیاست ماهوی یا عرضی
پاسخ به این سؤال که آیا تأثیر گذاری دین بر سیاست ماهوی است یا عرضی- با توجّه به تعریفی که در قسمت قبل ارائه شد- احتیاج به مقدّماتی دارد. روشن شدن این بحث محتاج این است که ابتدا به دو سؤال کلیدی و اساسی در مورد دین پاسخ دهیم. اوّل آنکه بطور کلان انتظار ما از دین چیست و دوّم بحث قلمرو دین است. اصولاً در اکثر مباحثی که در مورد دین مطرح میشود، این دو سؤال نقش محوری و اساسی دارند. نحوهی پاسخ به این دو سؤال روشن کننده بسیاری از مسائل و مباحث در باب دین است. با پاسخ به این دو سؤال و سپس تسرّی دادن آن به حوزه سیاست میتوان به این سؤال که آیا تأثیر دین بر سیاست ماهوی است یا صوری و عرضی پاسخ داد. به معنای دیگر با روشن شدن انتظار ما از دین در سطح کلان میتوان این انتظار از دین را به حوزه سیاست نیز تسرّی داد و بیان داشت که در حوزه سیاست ما چه انتظاری از دین داریم و در سؤال دوّم نیز با مشخص کردن قلمرو دین در معنای کلان آن میتوان قلمرو دین در حوزه سیاست را نیز تبیین نمود. انتظار ما از دین و قلمرو دین در حوزه سیاست تبیین کننده نوع و ماهیّت تأثیر آن بر سیاست است.
1-3-2-4-2-انتظار بشر از دین
در باب انتظار از دین بحثهای مفصّل و مبسوطی صورت گرفته است و کتابهای و مقالات زیادی از گذشته تا به امروز در این باب نوشته شده است. از منظرهای مختلفی میتوان به تبیین انتظار بشر از دین پرداخت. به عنوان مثال آیت اللّه عبدالله جوادی آملی چهار شیوه را برای تبین انتظار بشر از دین مطرح میکند. تبیین انتظار بشر از راه بررسی ادله ضرورت بعثت انبیاء، از راه بررسی فواید دین، از راه انسانشناسی و از راه شناخت منابع دین.(جوادی آملی، 1384 : بخش دوّم). علاوه بر شیوههای تبیین انتظار بشر از دین، ادلههای گوناگون و مختلفی نیز در این باب مطرح شده است. از آنجا که بررسی بنیادی و اساسی مبحث انتظار بشر از دین و توضیح و تبیین ادلههای موجود در این مبحث خود مجالی گستردهتر را طلب میکند و موجب اطاله کلام ما میشود لذا از این مباحث گذر کرده و به سه دیدگاه کلانی که در باب انتظار بشر از دین وجود دارد میپردازیم.
نظریاتی که در باب انتظار بشر از دین وجود دارد را میتوان با سه دسته کلان تقسیمبندی کرد. دیدگاه دنیاگرایانه، دیدگاه عقبیگرایانه و دیدگاه جامعگرایانه.
1-1-3-2-4-2- دیدگاه دنیاگرایانه و نسبت دین و سیاست در آن
این دیدگاه هدف بعثت انبیاء و دینی که آنها آوردهاند را در امور دنیوی و حیات این جهانی جستجو میکند. به تعبیر دیگر دین آمده که دنیای ما را آباد کند. بر این اساس انتظار ما از دین آن است که بیشتر از آنکه به آخرت ما بپردازد به دنیای ما بپردازد. اگر دنیای ما آباد و ساخته شد به تبع آن عقبی و آخرت ما نیز ساخته میشود. اگر چنین دیدگاهی را بپذیریم که دین برای دنیا است، نتیجه ای که از آن در باب ارتباط دین و سیاست میشود گرفت آن است که دین ابزار دست سیاست است.سیاست به ماهو سیاست مفهومی است که به تدبیر امور این دنیا میپردازد. اگر قرار بر این باشد که دین نیز صرفاً به امور این دنیا بپردازد در این صورت دین، مفهومی هم ردیف سیاست قرار میگیرد. دین با توجّه به کارکرد اعتقادی و باور آفرینی که دارد با سهولت بیشتری نسبت به سیاست میتواند مردم را با خود همراهکند. این قابلیّت دین در همراه کردن و تأثیر و نفوذ در تودههای مردم و ایجاد باورهایی در میان آنها بهترین زمینه را برای سیاست فراهم میکند تا با استفاده از دین به مقاصد خود برسد. در این معنا دین نیست که بر سیاست تأثیر می گذارد بلکه سیاست است که با تعیین تکلیف کردن برای دین بر آن تأثیر گذاشته و دین تابعی از سیاست میشود. در این معنا دین در راستای مقاصد سیاست و توجیه آن بر می آید و هر آنچه سیاست بخواهد با مطرح شدن در قالب دین راحت اجرایی میشود. تاریخ اسلام بسیار شاهد مواردی این چنین بوده است. بارها اتفاق افتاده که خلفا و حاکمان و سلاطین در جهان اسلام عملی انجام دادهاندکه بعد آن عمل نه تنها توسط دین توجیه شده که حتّی جزئی از آموزههای دین قرار گرفته است.
نمونههایی از این موارد را در فلسفه سیاسی اهل سنّت مشاهده میکنیم. زمانی خلیفه در سقیفه توسط به اصطلاح اهل حل و عقد انتخاب میشود. زمانی دیگر خلیفه قبل جانشین خود را تعیین میکند و در جای دیگر خلیفه توسط شورا تعیین میشود. بدون اینکه بررسی شود که فلسفهی هر کدام چیست و چرا سه خلیفه با سه شیوه متفاوت انتخاب میشوند و آیا این موارد ریشه در دین دارد، بعدّها این سه شیوه در فلسفه سیاسی اهل سنّت از راههای مشروعیت دینی حکومتها قرار میگیرد. حتّی کار به جایی می رسد که استیلا، یعنی دست یابی به حکومت با زور و غلبه نیز مشروع تلقّی میشود. اینجاست که به وضوح شاهدیم که دین در راستای مقاصد سیاست و توجیه آن قرار میگیرد.
2-1-3-2-4-2-دیدگاه عقبی گرایانه و نسبیت دین و سیاست در آن
در این دیدگاه، برخلاف دیدگاه قبلی، هدف دین بیشتر به سمت حیات اخروی بشر میباشد. در این معنا دین نیامده که به دنیای ما بپردازد. بلکه دین هدفش سعادت اخروی و آباد کردن آخرت بشر میباشد. دکتر مهدی بازرگان و عبدالکریم سروش از چهرههای شاخصی هستند که به دین از این منظر نگریستهاند. آنان و مخصوصاً دکتر سروش بر این اعتقادند که دین برای پاسخ دادن به مسائلی آمده که عقل بشر قادر به درک و فهم آن نیست. اداره امور جامعه از آن دست مواردی است که عقل بشر خود میتواند در آن به تدبیر و مدیریت بپردازد. آباد کردن دنیا از عهدهی عقل بشر برمیآید. لذا دین باید به آخرت و عقبی که عقل بشر از درک و شناخت آن عاجز و ناتوان است بپردازد. در این دیدگاه دین و سیاست دو مفهوم جدا از هم تلقّی میشود. دین مربوط به آخرت و سیاست مربوط به امور دنیا در نظر گرفته میشود. دکتر سروش در مورد بازرگان بیان می دارند که « ایشان میخواهد با آیات در روایاتی که داریم نشان بدهد که آبادانی دنیا را از دین نباید انتظار داشت. (صادقی،1375:ص170) بنابراین بین سیاست و دین در این دیدگاه پیوندی وجود ندارد.
3-1-3-2-4-2- دیدگاه جامعگرایانه و نسبت دین و سیاست در آن
در این دیدگاه هدف رسالت انبیاء و دین هم حیات دنیوی و هم حیات اخروی بشریت است. دین دو بُعد زندگی انسان را مدنظر قرار داده است. از این رو این دیدگاه را جامعنگر می نامیم.
امام خمینی(ره)، مرتضی مطهری، جوادی آملی،مصباح یزدی و… از چهرههای شاخص این دیدگاه هستند. در این دیدگاه دین هم برای حیات دنیوی و هم حیات اخروی نظر و برنامه دارد. پر واضح است که در این دیدگاه بین دین و سیاست پیوند وجود دارد. چون همانطور که گفته شد سیاست به تدبیر امور دنیا میپردازد و دین نیز به این امر اهتمام دارد. این دیدگاه کاملاً بر خلاف دیدگاه عقبی گرایانه است که دین صرفاً حیات اخروی را هدف قرار داده و به امور دنیوی و سیاسی کاری ندارد. از طرف دیگر اهتمام دین به امور دنیا و آباد کردن دنیا و پیوندی که از این طریق بین دین و سیاست برقرار میشود با آن پیوندی که در دیدگاه دنیا گرایانه مطرح شد متفاوت است. در دیدگاه جامعنگر درست است که دنیا و آباد کردن آن هدف بعثت انبیاء و دین است امّا این هدف، هدف اصلی و بالذات دین نیست. بلکه هدف اصلی و بالذات دین حیات و سعادت اخروی بشر می باشد و آباد کردن دنیا هدف بالعرض دین است. « هدف بالذات انبیاء، هدایت و معرفت الهی است، امّا تحقّق این هدف در جامعه بشری مستلزم اتخاذ اهداف بالعرض دیگری مانند تأسیس حکومت و اصلاح نظام معیشتی است. پرداختن به اصلاح معیشت دنیوی وظیفه پیامبران است امّا وظیفهای بالعرض. بنابراین نباید گمان کرد که بالعرض بودن به معنای فرعی بودن و نفی آن از وظیفهی انبیاست و بلکه به معنای این است که پرداختن به اصلاح دنیا و ظلم ستیزی در امتداد رسالت است امّا به قصد ثانوی» (مطهری،1368:ص 179) با توجّه به چنین انتظاری از دین و اصالت سعادت اخروی در آن و قرار گرفتن دنیا در این راستا، در نسبت دین و سیاست، دین است که بر سیاست تأثیر گذاشته و سیاست متأثر از آن میشود. دین حدود و ثقور سیاست و اهداف آن را مشخص میکند و سیاست باید در راستای اهداف و مقاصد دین عملکند. در این معنا بر خلاف دیدگاه دیناگرایانه سیاست ابزار دست دین است و نه دین ابزار دست سیاست. دین است که ماهیّت سیاست و نحوهی عملکرد آن را مشخص میکند. به بیان کلّیتر در این دیدگاه دین بر سیاست اشراف کامل دارد. در مجموع نسبت دین و سیاست در این سه دیدگاه را میتوان به شکل زیر نشان داد:
سیاست
دین
دیدگاه دنیاگرایانه دیدگاه جامعگرایانه دیدگاه عقبیگرایانه

مطلب مشابه :  تعریف انگیزه پیشرفت

از آنجا که انتظار بشر از دین، تعیین کنندهی قلمرو دین است (سروش، 1370: ص390) پیش از وارد شدن به مبحث بعد، یعنی قلمرو دین، باید مشخصکنیم که ما کدامیک از این سه دیدگاه را در مورد انتظار بشر از دین قبول داریم.

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید