رشته حقوق

کشورهای اسلامی

دانلود پایان نامه

به اعتقاد بعضی از محققان، عقبماندگی و فساد در کشورهای اسلامی به دلیل غفلتی در آغاز عصر جدید است. پیشفرض این نظریه آن است که گویا جهان اسلام در مسیری منطقی قرار داشته است که به دلیل بروز حوادثی و مشکلاتی از ادامه راه باز مانده است. اما این تحلیل تحلیلی عالمانه نیست، گو اینکه در غرب کسانی به خصوص از روشنفکران فرانسوی ادعا کردهاند که قرون وسطی به طور کلی عصر تاریکی بوده و در جهان اگر نوری بوده از ناحیه اسلام تابیده است. این ادعا از آن جهت مطرح شده است که مسیحیت به بهای دادن امتیازی به مسلمانان، تخریب و بیاعتبار شود. به بیان دیگر با دادن امتیازی به دینی دیگر، دین خاصی تحقیر شود. اما حقایق تاریخی امروز گواه بر این است که نه قرون وسطی در واقع این است که معرفی شده و نه کلیسا آن چنان غرق ثروتاندوزی و مالاندوزی و فاسد بوده است. البته کلیسای کاتولیک شاید اینگونه بوده باشد، اما تعمیم آن کاری است ناصواب. دلیل این امر آن است که بیشتر خادمان دین راهبان و راهبههایی بودند که در صومعهها با فقر و قناعت میزیستند و به نیایش و یا کارکردن مشغول بودند. در میان این گروه متفکرانی بودند که در صومعهها مینشستند و بیآنکه در اندیشه ثروت یا ملاحظه دربار باشند، به علمآموزی مشغول بودند.
زمان شروع اصلاحات در جهان اسلام و مسیحیت. اصلاحات دینی در جهان مسیحیت به طور پراکنده و سرکوبشده از قرن سیزدهم شروع شد ولی نتوانست به یک جریان فراگیر تبدیل شود، اما در قرن شانزده به بعد بود که جریانهای اصلاحی در اروپا در نقاط مختلفی به شکلی سربرآورد که عملاً قابل سرکوب نبود و بر خلاف گذشته، این جریان مقابل اصلاحات بود که متحمل شکستی بزرگ، که همان بروز شکاف بزرگ در کلیسای غرب بود، شد. روشن است که این جریان به رغم گستردگی در قلمرو جغرافیایی، چندان در شرق مسیحی جایگاهی نداشت و به نظر میرسد که تحولات دینی در این مناطق از شرق، از شرایط فکری و اجتماعی عمومی متأثر بود. در جهان اسلام با سیصد سال تأخیر یعنی در قرن نوزدهم بود که این تحولات کم کم جدی شد و دامنه و ابعاد آن ایران، ترکیه، مصر، سوریه، لبنان وشمال افریقا و شبه قاره هند و پاکستان را فراگرفت. دلیل این رخوت و تاخیر را باید در موضوع انحطاط اجتماعی جهان اسلام دید که اگر فشارهای خارجی و جبر بیرونی مانند حملات و زیادهخواهیهای دولتهای استعماری نبود، شاید امروز نیز در جهان اسلام تحول و نگرشی اصلاحی وجود نداشت. اما مهمتر از زمان شروع، کیفیت این جریان و تاثیرگذاریش بر جریانهای بر جریانهای فکری و اجتماعی سیاسی است.
نوع نگاه به علم: در قرون وسطی علم عمدتاً قیاسی بود نه استقرایی، بدین معنا که از اصول و قضایای کلی به موارد جزیی استدلال میشد نه اینکه از جزئیات و مشاهدات شروع شود و سپس تعمیم داده شود. این تصور در فیلسوفان دورۀ باستان، از همه مهمتر افلاطون، نیز وجود داشت. به علاوه، توجه به علت غایی در مقابل علت فاعلی بیشتر بود. برای مثال، در تبیین این که چرا باران می‌بارد و دانه به گیاه و درخت تبدیل میشود،‌ به جای آنکه به فعل وانفعالات داخلی توجه شود، تمرکز بر این بود که بارش باران برای سیراب کردن گیاهان است و رشد دانه نیز برای تبدیل شدن به گیاه و درخت. پس مهم علت صوری و علت غایی بود که از طبیعت شیی ناشی شده و بر طبق نقش و فایدهاش معلوم میشود. اما در نگرش جدید، تکیه بر علت فاعلی و علت مادی است و بیشترین توجه به حوادث قبلی و فعل و انفعالات بعدی است که شاید آگاهانه نیز نباشد و ناشی از طبیعت اشیاء است. اما در دوره جدید نگاهی ابزاری، عملگرایانه و کلیتگریز به علم شد. از پیشتازان این رویکرد به علم ویلیام اکام بود. اکام معتقد بود «‌در تحقیق علمی بهتر است کمتر به ذهنیات و عالم تصور متوسل شویم و به کشف و شهود بپردازیم. علم صحیح آن است که به تجربه و مشاهده متوسل شویم. وی حکمت الهی را یکسره از فلسفه جدا میکند.» با همین نگاه بود که فلسفه نیز ابزاری در دست علم شد تا جایی که به باور بعضی از محققان، کار علم پس از گالیله و نیوتون، روشن کردن و آسان ساختن مراحل مختلف و به پیش بردن خود علم و بسط مسائلی بوده است که علم بتوند آنها را حل کند و اگر آنان به پژوهشهای فلسفی پرداختند به این سبب بود که حل بعضی از مسائل تنها از طریق اصلاحاتی در اصول بنیادی امکان داشت. اما فلاسفه طبیعی قرون وسطی بیش از آنکه به مسائل عینی جهان تجربه توجه داشته باشند، به این میپرداختند که علم طبیعی از چه نوع شناختی است و چگونه در ساختار متافیزیک آنان قرار میگیرد و اگر گسترش یابد، چه تأثیری در الهیات خواهد داشت.
نکته مهم دیگر آن بود که تا پیش از این دوره، علم تنها به معنای سنت و انتقال آن دانسته میشد. اما دکارت نیز مانند بیکن معتقد بود که باید از علم برای بهبود زندگانی نوع بشر استفاده کرد. این نوع نگاه به علم و نیز تحول در متدولوژی دو تحول مهمی بود که در غرب رخ داد. تشکیک در همه معلومات گذشتگان از جمله اموری است که در این فرایند تأثیر زیادی داشت. بیکن با نقادی بتها به عنوان موانع شناخت درست، برخی از پیراهههای تعالیم قدما را برشمرد. دانش موانعی دارد که بیکن آنها را بیماریهای شناخت میداند و نخستین آن بیماریها، علاقه مفرط به مطالعه زبانهای باستانی و لغتبازی برخی از نمایندگان جنبش نوزایی بود و دومینش، پرداختن به موضوعات پوک و بیحاصل و مجادلاتی که برای تشحیذ دهن مفید میتواند باشد، اما در قلمرو واقعیت امر سالمی نیست. ذهن وقاد، مجال فراوان و نوشتههای کم برای خواندن، آنان در حجرههای تنگ و تاریک چند نویسنده به ویژه ارسطو که مستبدانه بر آنها فرمان میراند، زندانی بودند، همچنانکه خود در حجرههای حوزههای علمیه و صومعه ها محبوس بودند. دانش آنها دربارۀ تاریخ سخت اندک بود، اما ذهن آنها بینهایت فعال بود.
در خصوص تحول ایجادشده در نوع نگاه به علم، فروغی معتقد است که «‌دکارت همچنان که در روش کسب علم، جاده کوبیده پیشینیان را رها کرد و راه تازهای در پیش گرفت، نسبت به خود علم نیز همین شیوه را اختیار کرد. آنچه را از پدر و مادر خود آموخته بود، نیست انگاشت. بساط کهنه برچیده،‌ بساط نو درانداخت؛ به این نیت که به قوه تعقل و تفحص شخصی خویش،‌ اساسی در علم به دست آورد و به عبارتی شک را راه وصول به حقیقت قرار داد. دکارت همه گفتههای پیشینیان را سلب اعتماد کرد و جمیع معلومات خویش را محل شک قرار داد و بر‌ آن شد که پایهای برای علم و یقین به دست آورد. نخستین اصل ثابت، وجود خویشتن بود و دومین اصل، وجود ذات باری، آنگاه در پی آن شد که حقیقت عالم خلقت را معلوم سازد. اما این که خاستگاه علم جدید و مدرن کجاست باید گفت که از دل تسمیهگرایی و بازنگری در معنای هستیشناسی تسمیهگرایی درآمد. از منظر تسمیهگرایی، نظم ترسیم شده در تفکر قرون وسطی بیمعنا و بیهدف است؛ زیرا اولاَ هر موجودی در اصل منفرد است و ثانیاً خود خداوند وجودش متفاوت از سایر موجودات است. اکهارت نیز مانند اکام فاصلهای بی نهایت میان خدا و جهان قائل بود. تسمیهگرایی به این دیدگاه خط بطلان کشید و اعلام کرد که خداوند خود نه تنها در معرض تغییر است بلکه شاید خویشتن را نیز تغییر دهد. فرانسیس بیکن، پدر علم جدید که تفاوتی اساسی با دانش در قرون وسطی داشت، به دنبال فهم چیستی و جهت حرکت آن (علت صوری و غایی) نبود، بلکه در صدد شناختن ویژگی و حرکتهای خاص ماده بود. او نه در پی فهم چیستی طبیعت بلکه درصدد درک چگونگی کارکرد آن بود.
به هر حال، بیکن بود که نخستین خشتهای بنای علم جدید را بر اصولی نومینالیستی بنا کرد، اما گالیله و دکارت و هابز دیوارهای آن را برافراشتند. یکی از جریانهای مهم در اندیشه مدرن با دکارت آغاز میشود و در ادامه راه به لایبنیتز و مالبرانش و اسپینوزا و فیخته و هگل و شوپنهاور منتهی میشود. توضیح آن که جریان دیگر نیز با هابز و لاک و هیوم و میل آغاز میشود که بسیاری از دانشمندان انگلوامریکن در آن جای گرفتهاند. از محورهای اختلافات این جریانها میتوان به اختلافشان در مورد طبیعت و رابطه انسان و خداوند اشاره کرد. از نظر بیکن، انسان بخشی از طبیعت است و فراتر از آن را نه میشناسد و نه میتواند کاری انجام دهد. انسان در گیرو دار طبیعت قرار دارد و با آنکه میتواند تا حدی آن را به فرمان خود درآورد، بخشی از طبیعت است نه خالق آن. دکارت راه دیگری برگزید و ابتدا بر این باور بود که بر پایه ریاضیات، علمی یقینی و شکناپذیر تأسیس کند. اما بعدها دریافت که خداوند قادر مطلق ممکن است ریاضیات را از مرتبه یقینآور خود ساقط کند. این امر او را به جستجویی درونی کشاند و سرانجام وی به این اصل مشهورش باورمند شد که من میاندیشم پس هستم. بر این پایه، وی اساس علم مدرن را بر روی سوژه خودمختای بنا کرد که نه تنها از طبیعت برتر است بلکه میتواند در برابر خود خداوند طبیعت مقاومت کند و حتی به جای او بنشیند و صاحب و ارباب طبیعت شود.
این برداشت از علم جدید ناشی از برداشت جدید از انسان به عنوان موجودی صاحب اراده و برگرفته از الگوی قادر مطلق نومینالیستهاست و انسان را قادر میسازد تا همانند خداوند با اعمال اراده نامحدود خود، بر طبیعت حکم براند. دکارت در اینجا نه فقط بر نومینالیسم بلکه بر آرمان اومانیستی فرد خودآفریده و خودبسنده و نیز اندیشه لوتر دربارۀ پیوستگی اراده انسان و خداوند تکیه کرده است. دکارت انسان را به عنوان جسمی متحرک در طبیعت رها میکند و هم او را برتراز آن میداند و او را به جایگاه قادر متعال اعتلا میبخشند. هابز نیز انسان را قطعهای از طبیعت یا جسمی متحرک میدانست و همانند تسمیهگرایان معتقد بود که جهت این حرکت از پیش مشخص نشده است. اما بر خلاف آنان، آن را بیقاعده نمیدانست، بلکه تابع اصول مکانیکی تلقی میکرد.
نتیجه سخن آن که تحولات عمیقی از این دست بود که نوع نگاه به آدمیان را تغییر داد، اما نگاه ما به دانش و کارکرد آن چندان تغییری نکرد.
تا اینجا به بررسی نقاط اشتراک و افتراق در جریان اصلاحی در اسلام و مسیحیت پرداختیم و هم اینک بعد از معرفی جریانهای مذکور و بیان همسانیها و ناهمسانیها، به نتیجهگیری از همه مباحث مذکور میپردازیم.

مطلب مشابه :  پایان نامه درباره قانون جدید حمایت خانواده، روابط خانوادگی

5
خاتمه
در اینجا به سخنی که در ابتدای نوشته بیان کردیم، بازمیگردیم. مقایسه میان تحولات اصلاحی در کشورهای اسلامی و کشورهای غربی سرانجام به جایی رسید که بعضی از اندیشمندان در جهان اسلام بدین باور افتادند که این دو اقلیم، سرنوشت کمابیش مشترکی داشته و دارند و از آنجا که قواعد و قوانین آفرینش و طبیعت، قطعی و مستمر و فراگیر است و جایی برای استثنا در آن نیست، ما و غرب در مسیر تعالی یا انحطاط از قوانین مشترکی استفاده میکنیم و لذا هر چه عامل پیشرفت است، در همه جا عامل پیشرفت است و هر چه عامل پسرفت است، در همه جا این گونه است و از آنجا که جریان اصلاحات پروتستانی انقلابی در عالم فکر و اندیشه و سیاست و اجتماع و فرهنگ پدید آورد، باید از این واقعه عبرت گرفت و راه طیشده و آزموده و به نتیجه رسیده را رفت.
جالب اینکه جریان پروتستانی در اصل جریانی بنیادگرا و شاید بتوان گفت که متحجر و واپسگراست، اما چرا این جریان تا بدین حد مورد توجه و استقبال جریان اصلاحطلب ایرانی و بعضاً غیرایرانی قرار گرفته، تا جایی که عدهای به خیال افتادهاند که پروتستانهای غرب، فرشتگان نجات آنها بودهاند؟
البته دو جریان مذکور در بعضی از امور مشترکند، مانند تفسیر مجدد و بازسازی دینی، عرفیسازی و تفسیر دنیوی (البته از طریق مفهوم شغل دنیوی به مثابه تکلیف نزد پروتستانها، و نزد روشنفکران از طریق تفسیر مجدد دین با استفاده از علوم دنیوی)، ناچیزانگاری نقش مناسک و شعایر دینی در حیات اجتماعی، احترام گذاشتن به آزادی در تفسیر دین. اما تفاوتهایی ماهوی میان دو جریان پروتستانی و روشنفکری دینی هست که عبارتند از:
توجه اصولی پروتستانها به اصول دین به جای متون کلاسیک غربی،
قرار داشتن خدا در اندیشه دینی پروتستانها، به جای انسان نزد روشنفکران، و قرار داشتن عمل اجتماعی در جهت افزایش عظمت خدا.
بیشترین تلاش پروتستان ورود به جمع برگزیدگان است، اما بیشترین همت روشنفکران، ورود به دنیای مدرن است. پروتستانها مسحور خدایند، اما روشنفکران مسحور جهان مدرن و صنع انسان مدرنند.
مخالفت بر سر کثرتگرایی و پذیرفتن راههای مختلف برای نجات،
اختلاف بر سر منشأ ضرورت عمل اجتماعی که نزد پروتستانها تکلیف است اما در نزد اینها حق است.
عقل نزد پروتستانها ضعیف است و ناتوان، اما روشنفکر بر توانایی نامحدود عقل تکیه میکند.

مطلب مشابه :  نمونه پایان نامه حقوق :حقوق بشر

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید