(همان:713،ب25-22).
یکی دیگر از روشهای دفاعی برای حفظ فرد در مقابل اضطراب “بازگشت” نام دارد فرد برای مقابله با اضطراب دست به رفتارهایی میزند که به سنین پایینتر تکامل روانی جنسی مربوط میشود. این رفتارها غالباً کودکانه و نامناسب با شرایط است. در افراد بزرگ‌سال عصبانیتهای کودکانه، فریاد زدن، خشمگین شدن، شکستن اشیاء و …. را میتوان از این‌گونه رفتارهای بازگشتی دانست(شاملو،38:1374). نمود این مکانیسم را در شخصیت اسفندیار زمانی میبینیم که بر سر مادر خود کتایون با بیاحترامی و توهین فریاد میزند.
در مرحله دوم که اسفندیار به نزدیک مادرش میرود؛ مادر نیز، که از اندیشه شوم پدر و خواست تغّییرناپذیر پسر آگاه بود دوباره شروع به نصیحت کردن او میکند و در ضمن اندرزهایش که از بزرگی و قدرت بینظیر رستم سخن میگوید:
ز گــــــیتی همـــــی پنــــد مـادر نیوش ببــــــد تیز مـــــــشتاب و چـندین مـکوش
ســـواری کـــــه باشد به نیــــروی پیــل ز خـــون رانـــــد انــــدر زمــین جـوی نیل
بــــــدرد جـــــــگرگاه دیـــو ســـــپید ز شــــمشیر او، گــــــم کـنـــد راه، شــیر….
(فردوسی:716:1389،ب157-156).
اسفندیار را از رفتن به زابل منع میکند:
مــــــده از پـــی تــــاج ســر را بـه بــاد کــــه با تـــــاج، شاهـــی ز مـــادر نــــزاد
پــــــــدر پـــــیر سرگشـت و بـرنا تــوی بــــه زور و بــــه مــــردی تــــوانا تــــوی
سپـــه یــــکسره بـــر تـــو دارنــد چشم میفـــکن تـــــن انــــدر بلایـــی بـخـــشم
جــز از سیســـتان در جـــهان جای هست دلیــری مکـــــن تیــــز منـــــــمای دست
(همان:717، ب166-163).
بنابراین میتوان گفت که بخشی از شخصیت اسفندیار که همان آنیمای اوست منع شده، و یک بعدی و نهفته مانده است زیرا که به نظر یونگ «تنها خصیصهای که سلامت روان را تحلیل میبرد عقیم گذاردن رشد و پرورش و بیان کامل همهی جنبههای شخصیت انسان است. همهی جنبهها باید هماهنگ تکامل یابند» (شولتس،134:1386) ولی اسفندیار این جنبه از رشد خود را عقیم گذاشت و مانع رشد و تعالی آن شد. اسفندیار برای کاهش اضطراب و تنشهای دورنی خود، به تمایلات نهاد،- که همان خواستن تاج و تخت است- با پذیرش شرط گشتاسپ، پاسخ مثبت میدهد. اما کتایون که در این داستان نقش “فرامن” وی را بر عهده دارد او را از عواقب کار و بزرگی رستم آگاه میکند و میترساند. اسفندیار نیز سخنان ضمن تأیید سخنان “فرامن”؛ بزرگی رستم را اقرار میکند:
چنیـــن پــــاسخ آوردش اسفــــــــندیار کــــه ای مهــــــربان این سخـــن گوش دار
هـــــمانست رستــــم کــــه دانـی همی هنـــــرهاش چـــــون زنــــــد خوانـی همی
نکــــــوکارتر زو بــــــه ایـران کــــــسی نیـــــــابی و گـــــر چنـــــد پــویی بـسی
(فردوسی،717:1389 ،ب170-168).
اما به دلیل اینکه نیروی نهاد- قدرتطلبی- بر فرامن سنگینی میکند؛ اسفندیار را از تصمیم خود- رفتن به زابل- منصرف نمیسازد. و با توسل به مکانیسم “دلیل تراشی” عمل خود را ناگزیری از فرمان شاه میداند:
چـــــگونه کشـــــم ســـر ز فرمــان شاه چــــــگـونه گـــــــذارم چــنین دستگــــاه
(همان،ب173).
برخی دیگر از کهنالگوها که یونگ بدانها علاقه دارد، عبارتند از: کهنالگوی جادو، قهرمان، ستاره، خویشتن، مادر، کودک، خدا، مرگ، قدرت و پیر خردمند است(شولتز،114:1390). ما در اینجا به یکی از این کهنالگوها که در شخصیت اسفندیار نمود پیدا کرده وآن هم کهنالگوی پیر خردمند است اشاره میکنیم. این کهنالگو در قالب شخصیتی نمود پیدا میکند که به حکم قوهی تعقل و دانشی که از آن بهرهمند است همواره نقش مرشد و پیر را ایفا میکند، و در مواقعی که شخصیت مثبت داستان با معضلی لاینحل مواجه شده، یا در موقعیتی قرار گرفته که نمیتواند از آن رهایی یابد به کمک آمده و با ارائه نصایح و راهکارهایی خردمندانه موجبات رهایی وی را از اینگونه موقعیات فراهم میآورد.
در داستان مذکور بارها میبینیم که پشوتن برادر اسفندیار در موقعیتهای حساس و مشکل، راهنما و مشاور و میتوان گفت فرامن اسفندیار است. او در واقع ندای عقل و زبان دل اسفندیار است. این پیر دانا و خردمند اسفندیار از همان آغاز حرکت اسفندیار به سوی رستم او را به راه نیک و درست رهنمون میکند که در زیر نمونههایی از آنها را میآوریم:
هنگامی که اسفندیار به سوی زابل حرکت می کند و در کنار رود هیرمند توقف میکند، به یاران خود میگوید: باید با احترام و نیکویی با رستم برخورد کرد زیرا او برای ایران رنج زیادی کشیده و همهی شهر ایران به وجود او زندهاند…و پشوتن در ضمن سخنان او میگوید:

                                                    .