نام بهمن در اوستا نیامده. اما داستان بهمن در متون پهلوی سابقه دارد. در فصل(33) بندهشن چنین آمده است «در همین هزاره(هزارهی چهارم) چون پادشاهی به هومن سپندداتان(بهمن پسر سپندددات) رسید ایران ویران بود و ایرانیان با یکدیگر به جنگ و ستیز برخاسته بودند و از تخمهی پادشاهی کس نمانده بود که پادشاهی کند از این روی همای دختر هومن به پادشاهی نشست»(اسلامیندوشن:1390،538). و در دینکرت او را بهمن درست کردار و فعالترین مرد از پیروان مزدیسنا خواندهاند(همان:123). بهمن یکی از چهار فرزند اسفندیار است که بیش از برادران شخصیتش در شاهنامه بازتاب یافته و در نهایت به پادشاهی میرسد. در واقعه سیستان دو تن از پسران اسفندیار یعنی مهرنوش و نوشآذر کشته شدند و بهمن زنده ماند. اسفندیار او را به رستم سپرد تا رسم و رسومات شاهی و رزم و بزم را به او بیاموزد. زمانی گذشت و رستم بهمن را به گشتاسپ سپرد. و گشتاسپ تخت و تاج شاهی را به او داد و او را اردشیر خواند:
ورا یافـــــت روشــــــن دل و یـادگیــــر ازان پــــس همــــی خوانــــدش اردشیــــر
(فردوسی،758:1389،ب1666)
زمانی که بهمن شاه شد اولین اقدامش کین خواهی از خاندان رستم بود(صفا،1389: 538-537) اما پس از اقدامات بسیار برای از بین بردن این خاندان و ویران کردن دخمهی خاندان سام سیستان، از کردهی خود پشیمان میشود. و سلطنت را به دخترش همای داد و خود در شکارگاه کشته شد(همان،541). در واقع بهمن از دو ساحت شخصیتی برخوردار است. که یکی از آن پیش از رفتن به نزد رستم و دیگری از زمان شاه شدن شکل میگیرد. در حقیقت ماندن و سختی کشیدن و پرورش یافتن در زابل سبب پرورش جان و تن بهمن میشود. و در راستای پیمودن این شرایط به شاهی میرسد. هر چند پس از رسیدن به قدرت، خوی و خصلت نیمهی نخست زندگی او که وامدار از پدر و پدربزرگ است؛ سبب میشود به خانهی دوم خود یعنی زابلستان لشکرکشی کند؛ ولی پس از گوش فرادادن به پند و رهنمونهای عموی خود- پشوتن- دست از این تاراج میکشد و به نیکی و نیک منشی روی میآورد.
پشوتن پسر گشتاسپ و وزیر بهمن از نفرین رودابه بترسید و بهمن را بر آن داشت که بر زال ببخشاید. و همهی خاندان رستم را به جای خود فرستد. بهمن نیز چنین کرد و به ایران بازگشت…و از کردهی خود پشیمان شد و بر همهی اسیران ببخشود و آنان را به سیستان باز فرستاد(همان:541-358). همانگونه که از سخنان کتایون برمیآید، بهمن برخلاف پدر بزرگش- گشتاسپ- و همچنین پدرش- اسفندیار- با مادر بزرگ خود- کتایون- رابطهی خوبی دارد. چرا که اخبار درجه اول دربار را به او اطلاع میدهد. و او را در چند و چون تصمیمات دربار قرار میدهد:
ز بهـــمـن شنیــــدم کـــــه از گــلستان همــی رفـــت خواهــــی بـــه زابـــــلستان
(فردوسی،716:1389،ب153)
از سوی دیگر میتوان به جنبهی درباری بهمن اشاره کرد که از اعضای اصلی حکومت است. و میبینیم که پس از تراژدی پدر، و مکر پدربزرگ؛ اوست که سکان هدایت را به دست میگیرد.
در این قمست برآنیم که شخصیت بهمن را در داستان رستم و اسفندیار بر اساس برخی از دیدگاههای یونگ مورد بررسی قرار بدهیم.
نقش بهمن و شخصیتش در داستان رستم و اسفندیار از زمانی شکل میگیرد که اسفندیار او را به عنوان سفیر و پیغامگذار به نزد رستم میفرستد. ولی پرسش اساسی این است که چرا اسفندیار این وظیفهی خطیر را با وجود پهلوانی فرزانه هم چون پشوتن، به بهمن واگذار میکند؟ شاید به درستی نتوان پاسخ جامع و مانعی به این پرسش داد؛ ولی به عقیدهی نگارنده سه نکتهی ظریف در این گزینش درخور درنگ است: نخست آنکه، از آنجایی که رستم عمری طولانی دارد و خود اسفندیار هم ممکن است در این نبرد کشته شود؛ اسفندیار به گونهای میخواهد شاه آیندهی ایران را به رستم معرفی کند. و همانگونه که در پایان داستان شاهد هستیم؛ اسفندیار سرپرستی و پرورش بهمن را به رستم واگذار میکند. دوم آنکه این انتخاب خود نشانگر نصیحتی ضمنی برای فرزند کم تجربه خود یعنی بهمن است. به این معنی که اسفندیار برآنست که ضمن معرفی خوی جهان پهلوان رستم، وجههی ناسپاسی او را نیز به بهمن بشناساند. زیرا به گفتهی گشتاسپ رستم برای پاسداشت لهراسپیان عرض بندگی نکرده و به بلخ – پایتخت ایران- نرفته است.(همان:714،ب109-107). ولی بالعکس بهمن، مجذوب شخصیت رستم میگردد. و دلیل سوم آنکه تراژدی حضور عقلانیت پشوتن را برنمیتابد.
به هر روی انتخاب بهمن به عنوان سفیر خود یکی از گرههای موجود در داستان است. و نوع تراژدی از مجموعهای از این گرهها تشکیل میشود؛ گرههایی که آبستن حوادث شوم است، و سبب رخ دادن فاجعه میشود.
4-14-1. بررسی ناخودآگاه شخصی و عقدههای آن در شخصیت بهمن:
ناخودآگاه شخصی به باور کارل گوستاو یونگ از همهی کیفیات و ویژگیها به وجود آمده است که زمانی خودآگاه بودهاند و به دلایلی واپس زده و طرد شدهاند. و همچنین از کیفیاتی که در آغاز ظهور بسیار ضعیف بوده و نتوانستهاند تأثیری روی شخص بگذارند؛ محتویات ناخودآگاه شخصی ممکن است پس از دورهای به خودآگاه بیایند(سیاسی،73:1367). شخصیت بهمن نیز در این راستا دچار اُفت و خیز میشود. وی که به عنوان فرستادهای از سوی اسفندیار، حامل پیام برای رستم است. در وهلهی نخست موقعیت رستم را ارزیابی میکند؛ و ویژگیهایی چون قدرت، بیخردی، بیتجربهگی و… در ناخودآگاه او رسوخ میکند که تصمیم به کشتن رستم میگیرد. ولی در این کار کامیاب نمیگردد و غمگین میشود:
غمـــی شــد دل بهـــــــمن از کـــار اوی چــــو دیــــد آن بزرگـــــی و کـــردار اوی
(فردوسی،721:1389،ب331).
پس از این مرحله، او تحت تأثیر شدید رستم قرار میگیرد. به علاوه پس از وقوع تراژدی، او چندین سال نزد رستم پرورش مییابد. که این دلایل سبب میشود کیفیات او به ناخودآگاه سوق پیدا کند. ولی پس از به تخت رسیدن، زنجیرهی این کیفیات به صورت عقده بروز پیدا میکند و در واقع عمل تبادل بار دیگر میان خودآگاه و ناخودآگاه بهمن شکل میگیرد. به همین دلیل سیستان را تاراج میکند. و در نهایت، این عقده تا پایان پادشاهی بهمن به خاطر اندرزهای پشوتن فروکش میکند. و با عدل و انصاف برخورد میکند.
«گروهی از خاطرهها، اندیشهها و عاطفهها که پیرامون مرکزی گرد میآیند عقده را تشکیل میدهند »(سیاسی،73:1367).
اندیشهای چون قدرت و خاطراتی چون مرگ دردناک پدر، سبب پیدایش عقده کینخواهی و خونخواهی در ناخودآگاه بهمن میشود. عقدههایی که سبب تلاطم زندگی او میشود. نیرو و قدرت این جاذبه توسط عمویش(پشوتن) به نوعی کنترل میشود. ولی عقدهی قدرت‌طلبی اسفندیار مهار نشدنی بود که تراژدی را به وجود آورد و او را به کام مرگ فرستاد. عقدهی قدرت‌طلبی در خاندان گشتاسپی موضوع تازهای نیست؛ همانگونه که پیش‌تر گفته شده، خود گشتاسپ نیز در جوانی دچار این فزونخواهیها شده بود.
4-14-2. کهن الگوی سایه و بررسی آن در شخصیت بهمن:
«انکار، احساسات نامناسب ناشی از سایه، گرایش دارند به این که در ناخودآگاه و رفتار آدمی بروز و ظهور کنند ولی آدمی آنها را به وسیلهی ماسک از دیگران پنهان میکند. و یا اینکه واپس میزند. و به ناخودآگاه شخصی میسپارد… به باور یونگ این جنبهی حیوانی کمک به دو قطبی شدن امور میکند و این دو قطبی شدن برای ترقی و پیشرفت ضرورت دارد»(همان:81-80). بهمن راهی زابل میشود هنگامی که به زال پدر رستم میرسد و بی آنکه سلامی بکند و یا رفتاری محترمانه از خود نشان دهد با لحنی تحقیرآمیز سراغ رستم را از زال میگیرد:
چـــــو نزدیــــــــکتر گـــــشت آواز داد بــدو گـفــت کــــای مـــرد دهقـــان نــژاد

                                                    .