رشته حقوق

کارل گوستاو یونگ

دانلود پایان نامه

بیتردید، در سدهی بیستم میلادی، فروید آغازگر نقد روانشناختی است. هنگامی که او رسالهی معروف خود دربارهی “لئوناردو داوینچی ” و “هولدرین ” را نوشت، در نوع خود، کاری منحصر به فرد و تازه ارائه داد و کار او الگویی برای دیگر کسانی شد که در این راه گام برمیداشتند. شگفت آنکه به فاصلهی نه چندان زیاد با رایج شدن چنین شیوهای در نقد، صدها کتاب و رساله در شرح و تحلیل روانشناختی آثار نویسندگان مختلف نوشته شد و این باور در ذهنها استوار گردید که شیوههایی چون رویکرد زیباشناسی یا اخلاقی به تنهایی کافی و اقناع کننده نیستند. روانشناسی ممکن است قدرت حس و واقعیت را در بعضی از هنرمندان آگاه تقویت کند و توانایی آنان را در مشاهدهی پیرامون خود افزایش دهد، و به آنان فرصت دهد الگوهایی را که ممکن بوده از نظرشان مخفی بماند کشف کنند، اما روانشناسی، به خودی خود، تدارک مقدماتی کار آفرینش است و حقیقت روانشناختی در خود اثر ارزش هنری دارد که به انسجام و تودرتویی آن بیفزاید. یعنی به شرط آن که خود نیز هنر باشد(ولک و وارن،98:1373).
اما آنچه از هر لحاظ در نقد روانشناختی، به خصوص از دیدگاه فروید و یونگ اهمیت دارد گذر از جنبهی روانشناسی شخصی و رسیدن به جنبههای کلی و همگانی آن است. و راه اصلی برای دستیابی به این مهم، توجه کردن به مشترکاتی است که در میان همهی انسانها وجود داشته است؛ یعنی افسانهها و اسطورهها، زیرا «بر اساس مطالعهی افسانهها و اسطورهها میتوان روانشناسی توده را فهمید»( اقبالی و دیگران،72:1386). نقد روانشناختی، خواننده را با لایههای زیرین متن روبرو میکند، به گونهای که به درکی عمیق از متن و شخصیتها میرسد. اگر چه میتوان نقد روانشناسانه را به اولین تحلیلهای روانی متون نسبت داد و در آثار کسانی چون افلاطون و ارسطو به بازیابی رگههایی از آن پرداخت؛ بدیهی است که این شاخهی نقد در مفهوم مدرن خویش، حاصل مباحث دو قرن اخیر است، کسانی چون فروید، یونگ و.. با بررسی وجوه مختلف روان انسان و بخشبندی آن، به سراغ آثار ادبی رفتند و در قسمتی از پژوهشهایشان بر اساس این آثار، به تعمیق و گسترش نظریات خود پرداختند.
این نقد در ایران… در نیم قرنی که از عمر آن گذشته، راه درازی را پیموده و از قضاوت صحیح به پرهیز از ارزشگذاری و داوری دست یافته و از این نظرگاه با جریانهای بزرگ نقد روانکاوانه در جهان هم سو شده است(یاوری،60:1386). «به سخن دیگر نقد روانکاوانه نیز، همچون هر نقد و هر متن دیگر، ناخودآگاهی دارد و معناهایی که نویسندهاش از آن آگاه نیست. آشنا بودن با کارکردهای ناخودآگاهی، راه را برای داوری و ارزشگذاری میبندد و در برابر هر گونه قضاوت و سنجشی علامت سؤال میگذارد. و این را نه تنها روانشناسان که جهانیان به روانکاوی، و به مفهوم ناآگاه بودن از خود، مدیوناند»(همان).
3-4. رابطهی روانکاوی و ادبیات:
روانشناسی علم مطالعهی رفتار انسان و تبیین شکلگیری فرآیندهای ذهن و ساختار آن، در میان علوم انسانی جایگاه یگانهای دارد. چنانکه دانشهایی همچون پزشکی، فلسفه، زبانشناسی، انسانشناسی و… همواره خود را نیازمند یافتههای این علم دیدهاند که در این میان پیوند روانشناسی با ادبیات و به طور کلی نقد ادبی، از همه مهمتر و در عین حال قدیمیتر است.
ادبیات «تصویری درست و سر زنده از طبیعت بشری است»(دیچز،528:1379). و روانشناسی«پژوهشی عمیق دربارهی جنبههای معینی از سجایای انسان است»(همان،538). جیمز جویس دربارهی این پیوند میگوید: «آنها جوان بودند و به آسانی دوست شدند. حقیقتاً، قدمت دوستی ادبیات و روانشناسی به زمان جوانی آنها بر میگردد. و آسان بودن پیوندشان، به مصالح یا منابع مشترک میان آن دو»(Joyce,1971:371).
این پیوند همواره از کیفیتی متقابل برخوردار بوده است. روان انسان ادبیات را میسازد و ادبیات روان انسان را میپروراند. دریافتهای روانی انسان، عصارهی خود را از حیات طبیعی و انسانی دریافت میکند و زمینههای آفرینش ادبی را فراهم میآورد؛ از سویی دیگر ادبیات هم به حقایق زندگی توجه میکند تا بیانگر پارههایی از روان انسان باشد و به این دلیل است که نقد ادبی و روانشناسی انسان، جنبهها و زمینههای مشترکی پیدا میکنند. این ارتباط، زمانی محسوستر میشود که بدانیم علاقهی علمی فروید، اساساً در علوم انسانی و ادبیات و هنرها ریشه داشت(علایی،18:1380).
«فروید ادبیات را نه از درون، که از بیرون مینگریست، خدمت بزرگ او در شناساندن ادبیات، در گفتههای او دربارهی ادبیات نهفته نیست، بلکه در شناختی است که او از ماهیت ذهن انسان به ما عرضه داشته است. او به ما نشان داد که شعر، ذاتی بافت ذهن است، او ذهن را قوای شعر آفرین میدانست»(Joyce,1971:371). با توجه به این که ادبیات محصول ذهن آدمی است، الفاظی که بر روی کاغذ آورده میشود؛ ناشی از ضمیر خودآگاه و ناخودآگاه شخص است. و این ذهن خودآگاه و ناخودآگاه، به ساختار شخصیت فرد برمیگردد. بدین طریق نیز میتوان به رابطهی روانشناسی و ادبیات پی برد. چرا که هر دو با انگیزشها و رفتار انسانی و با توانایی بشری برای ایجاد اسطوره و کاربرد نماد سر و کار دارند. یاوری در کتاب روانکاوی و ادبیات به نقل از شوشانا فلمن مینویسد: «جای تأسف است اگر ادبیات را زبانی بدانیم که باید تفسیر شود و روانکاوی را دانشی توانا به این تفسیر… این حرف معصومِ بیرنگِ بیمعنا، این “و” کوچکی که میان روانکاوی و ادبیات قرار میگیرد، بر رابطهای که در دو سویهی آن ارباب و بندهای ایستادهاند پرده میکشد… رابطهی روانکاوی و ادبیات برخورد دو نیروی برابر و همتوان است. برخورد دو نظام زبانی و دو دانش»(یاوری،64:1386).
در واقع، امروزه ادبیات خارج از روانشناسی نیست زیرا هر نوشتهای که خلق میشود؛ باید دارای روح و تازگی باشد که آن روح روانشناسی است، تا شخص بتواند با افکار سالم آن اثر را بخواند و از آن لذت ببرد. به طور کلی هر کس متنی را میخواند، ناخودآگاه برای فهمیدن درون خود میکوشد و در پی آن است که خود را آنگونه که هست بشناسد. و بررسی در احوال روحی و نفسانی اشخاص، خاصه در داستان، چیزی است که نویسندگان و شاعران از قدیمیترین ایام بدان پرداختهاند. «رابطهی روانکاوی و ادبیات، امروز، به جای رابطهی پزشک و بیمار، رابطهی دو نظام اندیشمند است که با زبانی شدن ساختار ناخودآگاهی و با متن شدن روان، به یکدیگر نزدیک میشوند. یکی ناخودآگاه آن دیگر است و این یک از راه آن دیگری سخن میگوید»(همان).
«ارتباط روانشناسی به عنوان دانشی که به بررسی ذهن و رفتار انسان میپردازد، با ادبیات که موضوع آن انسان و تأثیر محیط بر اوست، چنان نزدیک است که شاخهای به نام”روانشناسی ادبی” بر اساس مشترکات این دو دانش به وجود آمد»(ولک و وارن،82:1373). یک اثر ادبی با امور روانی انسان ارتباط تنگاتنگی دارد، زیرا اثر ادبی آمیزهای از تخیل، الهام و اندیشه است که ذوق و دانش یک انسان آن را به وجود آورده است، تا از آن برای برانگیختن احساسات و عواطف انسان دیگری به عنوان خواننده، استفاده کند. و چه بسا بتواند وی را به واکنش رفتاری نیز وادار سازد(محکیپور و دادخواه تهرانی،1384: 158-157). بیگمان شناخت ابعاد یک اثر ادبی، در گرو آشنایی با دستاوردها و نظریههای دانش روانشناسی است. و با شناخت این دستاوردها است که ما میتوانیم به تحلیلی درست از این آثارها دست یابیم.
ما میتوانیم در یک رمان و یا نمایشنامه، در پرتو معلومات روانشناسی جدید، دربارهی رفتار اشخاص و داستان تأمل کنیم. و اگر رفتار آنها مؤید چیزهایی باشد که در باب دقائق فکر و ذهن بشر میدانیم؛ میتوان نظرات جدید را به عنوان وسیلهای از برای توضیح و تفسیر ادبی به کار برد. اگر رفتار هملت بر شیوهای منطبق است که بنا بر نظرات فروید مربوط به اشخاص معینی در اوضاع و احوال خاص است؛ به آن معنی نیست که شکسپیر از نظریههای فروید آگاه بوده! اما مؤید روشنبینیِ شایانِ توجه شکسپیر در ژرفای طبیعت آدمی است(دیچز،528:1379). «آنچه روانکاوی، هنر و ادبیات را به یکدیگر و به فرهنگها پیوند میدهد، درگیری هر دو با جهان اسطورههاست و شاید آنجا که روانکاوی و هنر و ادبیات مرزهای خود را از علوم عینی، فلسفه و تاریخ جدا میکنند، باز هم جهان اسطوره هاست»(صنعتی،72:1386).
یکی از مهمترین زمینههای تحقیق در نقد ادبی، ادبیات تطبیقی است که موجب باروری و رشد زبان و ادبیات میگردد و زمینهی آشنایی با ادبیات و فرهنگ کشورهای دیگر را فراهم میآورد. تعاریف مختلفی از ادبیات تطبیقی ارائه شده است، اما به طور کلی میتوان ادبیات تطبیقی را بررسی ارتباطات ادبی کشورهای مختلف دانست. ادبیات به دلیل ماهیت و حوزهی گستردهاش با سایر رشتههای علوم انسانی از جمله روانشناسی تناسب موضوعی دارد، و قابلیت انجام پژوهشهای مشترک با این گونه رشتهها را داراست. به طور کلی کار تطبیقی- میان رشته‌ای که این پژوهش سعی دارد به آن بپردازد، مضمونی است که در آثار فراوانی از ادبیات کشورهای گوناگون دیده میشود و آن مضمون تحلیل شخصیتهای یک اثر ادبی است که در این پژوهش با توجه به نظریهی روانشناسان برجسته، بررسی میشود. با توجه به تأویل پذیر بودن حوزهی زبان و ادب فارسی، نقد روانشناسانه چنان افقهای تازهای را برای ناقدان ادبی و مخاطبان گشوده، و چنان پوشیدهها را مکشوف کرده است که این نوع رویکرد، در تمامی شاخهها روز به روز گستردگی بیشتری یافته و بیش از پیش مورد توجه قرار گرفته است. اهمیت نقد روانشناسانه در تحلیل متون تا اندازهای است که میتوان گفت «این نگرش تازه، حوزههای وسیع و کاملا ناشناختهای را در ادبیات بررسی کرده است… و با طرح مطالبی در باب ناخودآگاه شخصی و جمعی، صور مثالی و امثال آن در آثار ادبی، به نقد ادبی عمق و نوعی جنبهی پیشگویانه و رازآمیز بخشیده است. اگر ادبیات جزو علوم انسانی است به یک اعتبار به سبب آن است که محصول ذهن آدمی است. و چه علمی برای مطالعهی ذهن آدمی و فرآوردههای آن شایستهتر از روانشناسی؟»(شمیسا،217:1383).
به کار بردن این نوع نقد شرایط خاصی دارد و منتقد باید با دو علم روانشناسی و ادبیات کاملاً آشنایی داشته باشد. برای تحلیل روانشناختی یک اثر، باید آثاری را مورد توجه قرار داد که موضوعیت و زمینهی لازم برای چنین تحلیلهایی را داشته باشد، و به باور نگارنده و بسیاری از پژوهشگران زُبدهی دیگر؛ داستانهای شاهنامه زمینهی لازم برای چنین تحلیلهایی را در خود نهفته دارد. و اینکه، این داستانها، به ویژه رستم و سهراب و رستم و اسفندیار، در نوع خود تراژدییِ محسوب میشوند، که تشکیل یافته است از گرهها و مشکلاتی، که همواره شخصیتهای حول آنها میچرخند. مشخص کردن این گرهها، و چگونگی به وجود آمدن آنها، و در پایان، چگونگی بازگشاییشان؛ خود، از محورهای نقد روانشناختی است.
تحلیل روانشناختی در کنار دیگر شیوههای نقد میتواند سر نخهای بسیاری را برای فهمیدن و حل مسایل و معماهای یک اثر ادبی در اختیار قرار دهد. نقد روانشناسانه گرایشهای مختلفی دارد، مثلاً گاهی به مطالعهی زندگی و شخصیت آفرینندهی اثر میپردازد و گاهی به مطالعهی خود اثر و شخصیتهای موجود در آن. هدف ما نیز در این پژوهش؛ مطالعه بر روی شخصیتهای دو داستان یاد شده است. زیرا که نقد روانشناختی و به طور کلی روانشناسی؛ ارتباط نزدیک و تنگاتنگی با جامعهشناسی و اسطورهشناسی دارد. و به طور کل میتوان گفت که بیگمان شناخت ابعادی از یک اثر ادبی، در گرو آشنایی با دستاوردها و نظریههای دانش روانشناسی است.
3-5. معرفی اجمالی زیگموند فروید، کارل گوستاو یونگ وآلفرد آدلر به همراه کلیاتی در خصوص نظرات آنها:
به دلیل اینکه امروزه صاحب نظران و پژوهشگران متنها و داستانهای ادبی، به حوزهی روانشناسی، آرا و اندیشههای آنان تا حدودی آشنایی دارند، از شرح و بسط کامل خودداری، و به توضیح مختصر بسنده میشود.
3-5-1. معرفی اجمالی یونگ، نظرات و باورهای یونگی:
کارل گوستاو یونگ در ۲۶ جولای (۱۸۷۵) در سوئیس متولد شد. پدرش(و حتی هشت تا از عموهای وی) در کلیسای سوئیس به کار کشیشی اشتغال داشت. به همین دلیل از همان سالهای اولیه نه تنها با مذهب، بلکه به همان اندازه با آثار کلاسیک آشنا شد. یونگ در دوران کودکی عمدتاً از کودکان دیگر کناره میگرفت و همواره در تنهایی بسر میبرد. و این تنهایی در نظریهی او از شخصیت نیز انعکاس یافته است. به همین دلیل او بیشتر بر رشد درون فردی تاکید میکند تا بر گسترش روابط با سایر افراد. بنابراین تاکید نظری یونگ، بر رشد درونی است. او به دلایلی از جمله بیاعتمادی به مادر و مأیوس شدن از ضعف پدر، از دنیای بیرونی واقعیت هشیار جدا، و در نتیجه به عنوان یک راه چاره به سوی درون، به دنیای ناهشیار خود،- یعنی، دنیای رؤیاها، پندارها و خیالپردازیها- گرایش پیدا میکند(شولتز103:1390).
یونگ بر خلاف پدرش، تحصیلات خود را در رشتهی پزشکی میگذراند و از سال(1906) با فروید آشنا میشود و طی یک آشنایی بین آن دو، دوستی عمیقی شکل میگیرد، اما بعدها به دلیل اختلافهای بنیادی در تحلیل و توجیه مسائل روانکاوی، روابط آنها کم‌کم به سردی میگراید و بعدها به کلی قطع میشود(کریمی،86:1373). یونگ در ابتدا از شاگردان مکتب روانکاوی زیگموند فروید بود که بعدها به نقد آرای فروید و تکامل نظریههای او پرداخت. او پس از سال‌ها مطالعه و تحقیق، مجموعه عقایدی را عرضه کرد که از آن با عنوان “روانشناسی تحلیلی” یاد میکنند. یونگ برخلاف فروید که تحقیقات خود را بیشتر بر رفتارشناسی و هنجارهای بیمارگونهی روان انسان و غرایز او متمرکز کرده بود، به مطالعهی فرهنگها و اساطیر و تمدن بشری پرداخت. او در مقایسهی بین عقاید پیش تاریخی و بازماندههای فرهنگی انسان متمدن به نتایج شگرفی دست یافت.
یونگ موضع فکری فروید را، نه چندان، مورد چند و چون قرار داده؛ و نه انکار کرده، و نه با فرا رفتن از آن، جایگزینی برایش ارائه کرده است، بلکه از بدو فعالیتش این موضع را گسترش داد و عمق بخشید. احساس او این بود که آرای همکارش دقت لازم را دارد، اما آنگونه فراگیر نیست که به نحو مناسبی کارکرد پیچیدهی ذهن را توصیف کند. از دید او تاکید فروید بر اهمیت انحصاری جنسیت و باور جبری به اصالت فردی موجودیت روانی- زیستی قابل دفاع نبود(مادیورو و ویلرایت،281:1382). البته باید خاطر نشان کرد هدف نگارنده در این پژوهش نشان دادن و عنوان کردن تفاوتها و اختلافات روانشناسان مورد بحث نیست؛ بلکه همانگونه که پیش‌تر گفته آمد، هدف تنها ارائه کردن نظریههایی است که منطبق با شخصیتهای دو داستان مذکور باشد. مهمترین نظریهی یونگ دربارهی، ماهیت ناخودآگاه بشر بود.
او ضمیر ناخودآگاه را که اول بار فروید به تبیین آن در بعد فردی پرداخته بود، دربردارندهی دو بخش دانست ناخودآگاه فردی و جمعی. به اعتقاد یونگ، این بخش- ناخودآگاه- از نیمهی تاریک روان انسان حاوی مواد فراموش شده و همهی کیفیات و خصوصیاتی است که زمانی خودآگاه بودهاند؛ ولی به دلایلی واپس زده شده و یا مورد غفلت قرار گرفتهاند. این کیفیات به سبب ناسازگاری با خودآگاهی سرکوب میشوند ولی در روان ناخودآگاه فرد نمود بیرونی مییابند(Jung,2001:79). یونگ در کتاب انسان و سمبلهایش مینویسد:
ناخودآگاه درونیترین و مرموزترین بخش روان است که نخستین بار زیگموند فروید در حین مطالعهی رؤیاها به کشف آن نائل گردید. تحقیقات مشترک فروید و بروئر ثابت کرد که نشانههای روان نژندی(هیستری)، پارهای از دردهای جسمانی و رفتارهای ناهنجار، در واقع وجهی نمادین دارند و هر کدام شیوهی ابراز وجود ناخودآگاه ذهن ما هستند(یونگ،89:1390).
شهرت و اهمیت یونگ در حوزهی نقد ادبی بیشتر به دلیل نظریهی حافظهی نژادی و صور مثالی است. وی معتقد است در زیر سطح ظاهری آگاهی، ناخودآگاه جمعی ازلی وجود دارد که به صورت عامل روانی مشترک و موروثی همهی اعضای خانوادهی بشری، درآمده است. وی میگوید، ضمیر بشر مانند یک لوح سفید نیست و همچون بدن او خصایص از پیش ساخته، یا گونههای رفتاری خود را دارا است. او به تجلی و بازتاب این عوامل ساختاری تحت عنوان بن مایهی تصویرهای ازلی و صور مثالی اشاره میکند(آل گورین و دیگران،192:1370). یونگ در مطالعاتی که دربارهی اسطوره به عمل آورده، و در راه تلاش برای یافتن مشابهتهای میان ایماژها و خیالات آغازین، به برخی از سرچشمههای تجارب شاعران دست یافت. وی به این باور رسید که تجارب نیاکان آدمی که در مضامین اسطورهای تجسم یافته، در نهایت به صورت ناهشیاری نژادی انتقال مییابد. یونگ این ایماژها را صورتهای ازلی میدانست که وجه مشترک همهی ادوار جامعه میباشد. او ضمن مطرود شمردن تاکید فروید بر غرایز، اصرار میورزید که انسان نه تنها در صدد ارضاء امیال خود است، بلکه از ابتدای تاریخ در طلب مذهب و فلسفهی تاریخ بوده، و آنها را در قالب اسطورهها آورده است. هنگامی که یونگ، روانشناسیِ ژرفا را بنیان نهاد، برای کاوش در روان آدمی و شناخت ناخودآگاهی، به جهان باستان بازگشت و در باورهای دیرین، پیوند میان روح و طبیعت را زنده کرد(انوشه،19:1376).
پس، چکیدهی کلام آنکه: ناخودآگاهی همگانی و تباری هر انسانی، دارای تصاویر و پدیدههایی شکل گرفته از دنیای بسیار کهن، و بینشها و اندیشههای اجداد باستانی ماست؛ که همچون میراث و مرده ریگی به ما رسیده است؛ گویی که این کهن نمونه‌ها، روان به روان، از ناخودآگاهی همگانی و تباری انسانِ دیرینه و کهن به ما رسیده است؛ و از ما هم به آیندگان خواهد رسید. در گسترهی جهان داستانی، اندیشهای همگون وجود دارد که راوی زندگی انسانها درگذر نسلها و فرهنگها است؛ طرحی مکرر که همچون آیینهای نشانگر آرزوها و آلام انسانی با زبان نمادها و اشکال آشنا است، و خواننده با ادراک و تعمیم آنها به زندگی واقعی خود، با این شخصیتهای داستانی همراه و همدرد میشود؛ زیرا آنها بیانگر الگوی مشخصی از جهانبینی هستند که از ناخودآگاه جمعی سرچشمه میگیرد. یونگ، نیز همچون فروید منشأ اسطوره را در اعماق ذهن آدمی و به خصوص در عرصهی ناخودآگاه جستجو کرده است
کارل گوستاو یونگ، با طرح و تبیین این مفهوم، گام آغازین را در معرفی بخش عظیم و ناشناختهای از روان آدمی برداشت. یونگ، روانشناس معروف و بنیان‌گذار مکتب روانشناسی تحلیلی در سرتاسر دوران زندگی و تحصیلش، به امور ماوراءالطبیعه علاقمند بود. او تحت تأثیر مثل افلاطونی، نظریات فلاسفه اشراقی و عرفان هندی، برای انسان یک ناخودآگاه جمعی قائل شد که محل نگهداری کهن الگوها (آرکیتایپ) به شمار میآید(بتولی،73:1376).
آرکیتایپ را در فارسی به کهن نمونه، سرنمون،(ثمینی،16:1387) سنخهای باستانی، نمونههای ازلی، صور ازلی و صور اساطیری ترجمه کردهاند(شمیسا،264:1387). موضوع آرکیتایپ یکی از نظریههای مهم و فراگیر است. «هنر و ادبیات از طریق آرکیتایپها به تاریخ قدیم همهی افراد بشری میپیوندد. و هم خواننده به نوعی خود را ناخودآگاه در آن باز مییابد»(شمیسا،227:1383). آرکیتایپ، ایده مجردی است که نماینده نوعیترین و اساسیترین خصوصیات مشترک داستانها و اساطیر و رهیافتهای هنری است. کهن الگو نیاکانگرا و جهانی، محصول ناخودآگاه جمعی و میراث نیاکان ماست(کادن،39:1386).

مطلب مشابه :  تفسیر نتایج

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید