رشته حقوق

چارلز هورتون کولی

دانلود پایان نامه

2. خودانگارههای عاملین و ظرفیت آنها در خودتعاملی ذهنی عمدتاً از نقشپذیری (با دیگران خاص یا دیگری تعمیمیافته) نشأت میگیرد. از این رو، افراد غالباً با اخذ نگرشهای دیگران، غیرمستقیم یاد میگیرند و تجربه میکنند؛ تنها از این طریق میتوانند ابژههای خود باشند.
3.کنترل اجتماعی، تا حدود زیادی، خودکنترلی است. از آنجا که افراد می توانند خود را در کسوت دیگران ببینند، کنترل اجتماعی میتواند در قالب خودانتقادی عمل کند و خود را «صمیمانه و به طور فراگیر بر رفتار فردی تحمیل کند و به یکپارچگی فرد و کنشهای او با رجوع به فرایندهای اجتماعی سازمانیافته و رفتاری که از آن طریق عمل میکند، کمک کند». دیگری تعمیمیافته بویژه برای این نوع از کنترل اجتماعی مهم است، چون وسیلهای است که از طریق آن، نگرشهای اجتماع و گروه در افراد ترکیب شده و بر رفتار و طرز فکر آنها تأثیر میگذارند.
نقش احساسات نقشپذیری تأملی در تسهیل کنترل اجتماعی
روشن است که گناه، شرم و خجلت رفتار انحرافی را تشخیص داده و تنبیه میکند؛ ولی هر کدام تحت شرایط متفاوتی احضار میشوند. گناه احساسی است که با خودسنجی منفی همراه است و هرگاه فرد دریابد، رفتار او با ارزشهای اخلاقی معینی که خود را ملزم به همنوایی با آن میداند، اختلاف دارد، رخ میدهد. از این رو، گناه موقعی احساس میشود که شخص مرتکب کنش «غیراخلاقی» شود یا در آن خصوص بیندیشد، و سپس نقش دیگری تعمیمیافته (یا دیگران مهم) را برگیرد و قضاوت پنداری خود را از خویشتن، به مثابه نقض اخلاقی بپذیرد. ولی شرم، ناشی از احساس نقص اخلاقی که بنیاد گناه است، نیست؛ بلکه شرم حاصل قضاوت واقعی یا پنداری منفی است که به تحقیر خویش در مقابل گروه میانجامد. شرم مانند خجلت نیست، هرچند خجلت اغلب به منزله شکلی از شرم تلقی میشود. شرم با ادراک این مسأله حاصل میشود که دیگران (یا دیگری تعمیم یافته) خود شخص را ناقص و ناکارا میانگارند، در حالی که خجلت حاصل این آگاهی است که دیگران (یا دیگری تعمیمیافته) به ارائه خود توسط شخص به صورت نامناسب و ناشایست مینگرند. خود ناقص معمولاً، متضمن ارائه و نمایش نامناسب خویشتن است؛ از این رو، شرم معمولاً با خجلت همراه است. ولی عکس این قضیه درست نیست؛ به عنوان یک قاعده، خجلت تابع شرم نیست. به زبان مودیگلیانی (1968)، «نقص و کمبود در ارائه خود … هویت عمومی فرد را تخریب نمیکند؛ بلکه بیش از همه هویت موقعیتی محدودی را بیاعتبار میکند که در چهارچوب تعامل جاری وارد نموده است» (همان:1325).
برخلاف احساسات دیگری که کنترل اجتماعی را تقویت میکنند (مثل ترس)، احساسات مذکور حتی در غیاب ناظر بیرونی و موقعی که خطر به دام افتادن فرد بواسطه جرم و خلاف وجود ندارد، کراراً تحریک میشود. به نظر میرسد در بین این احساسات، خجلت با حضور عملی دیگران شدیداً در ارتباط باشد، شرم با حضور دیگران ارتباط کمتری داشته باشد و گناه دارای کمترین پیوند باشد. دلیل این امر احتمالاً به این مسأله بازمیگردد که خجلت اغلب با ملاحظه نحوه نمایش خودِ شخص به دیگرانِ خاص تحریک میشود، گناه ابتدائاً به نقشپذیری دیگری تعمیمیافته بستگی دارد و شرم در این رابطه، حالتی بینابین دارد. ولی خجلت ممکن است حتی به صورت محرمانه هم تجربه شود؛ خجلت خصوصی احتمالاً بواسطه تصور چگونگی ارائه نامناسب خود پدیدار میشود که در صورت مشاهده دیگران، عیان خواهد شد. لذا از آنجا که احساسات مزبور، تنها به نقشپذیری با دیگران حاضر یا غایب، واقعی یا پنداری، بستگی دارند، میتوانند حتی بدون نگاه و نظاره دیگران و در خلوت و تنهایی به درجات گوناگون، احساس شوند. در تحلیل نهایی، هیچ کس غیر از خودِ ما نمیتواند ما را شرمسار، گنهکار یا خجل سازد؛ و این امر قطعاً بدون ظرفیت تجربه احساسات و جامعه آن طور که ما میشناسیم، ناممکن خواهد بود (همان:1325).
به طور کلی، نقشپذیری عاملان اجتماعی و تلاش آنها برای اجتناب از عواطف و احساساتی مانند شرم، گناه، خجلت، گروههای اجتماعی و سلسلهمراتب اجتماعی را بازنمایی کرده، بوجود آورده و حفظ می کند. عواطف و احساسات در حقیقت، بنیاد نظم اجتماعی و عضویت گروهی هستند (ترنر،158:2006).
جورج هربرت مید
اساس نظریه مید در رابطه با تکوین اجتماعی ذهن و خود، این است که ذهن و خود هیچ یک نمیتوانند به کنش مادی و مکانیکی فروکاسته شوند. ذهن و خود برآیند و ماحصلاند. به زعم مید، تمام «اشیاء» – همه محصولات انسانی- به صورت اجتماعی ساخت یافتهاند؛ یعنی ابژههائی اجتماعیاند که از کنشهای اجتماعی سرچشمه میگیرند. اینها اقدامات و تلاشهای پیوستهاند؛ آنچه که انسانها تولید میکنند – خواه چوب بیس بال باشد یا شوهای رقص، خواه حیوانات خانگی باشد و خواه آداب مذهبی- همیشه در رابطه با جهان اجتماعی موجودیت مییابند. ادراک انسان از اشیاء مستلزم پذیرش نگرش اجتماعی نسبت به آنهاست: دیدن چیزی آنطور که دیگران میبینند، متضمن آگاهی اجتماعی یا آگاهی جامعهپذیر است. موقعیت عملی یک چیز- واقعیت آن – در فرایند تعامل با خود در موقعیتهای اجتماعی خاصی است (مککارتی،54:1989).
مید ذهن و خود را «خارج» از بدن جای میدهد به این معنا که هر یک به مناسبات فعال گونههای خاصی از ارگانیسم و محیط آنها ربط دارد. ذهن و خود تنها در ارتباط با اذهان و خودهای دیگر در چارچوب فرایند اجتماعی وجود دارد. دانستن، باور کردن، احساس کردن و آرزو کردن فعالیت خودهای ذهنیافته هستند. ذهن ساختار روابط در یک جهان است؛ آگاهی در چارچوب این روابط عمل میکند.
کیفیت پدیداری احساسات مستقیماً از ایده ذهن مید به صورت همافزا با خود فرایند اجتماعی تبعیت میکند. مید میگوید که زمینه تجربی کلی ما اساساً با فراگرد اجتماعی رفتار ارتباط دارد. مضمون جهان عینی، به طوری که ما تجربه میکنیم در مقیاس کلان از طریق روابط فرایندهای اجتماعی با آن شکل میگیرد. در تقریر مید از احساسات، احساسات نه جوهرند و نه حالت؛ احساسات و عواطف پدیدارهایی در چارچوب رفتارها محسوب میشوند. ضمن اینکه عواطف از لحاظ کارکردی با ارگانیسم فیزیکی در ارتباطاند، اما نمیتوانند به ارگانیسم تحویل شده یا بواسطه آن تبیین شوند. مید مدعی است که عواطف در چارچوب روابط مکانیکی بین خود و ارگانیسم تعین نمییابد. بلکه عواطف جزئی از روابط آگاهی، کنشها و تجربههای خود هستند. احساسات و عواطف «درون» اندامهای ما قرار ندارند، بلکه کنشهاییاند که ما در جهانمان جای میدهیم. کانون و مرکز ثقل عاطفه، آنطور که دنزین (1984) میگوید، «اندام زیسته» نیست. لذا، عواطف فردی، درونی یا عمیق نیستند. همچنانکه انگارهها، با قرار گرفتن در جمجمهای خاص، در تملک من نیست، همین طور کلمات مورد استفاده و عواطف من نیز مانند کلمات و احساسات دیگران عمدتاً «بیرونیاند». عواطف فقط زمانی در تملک من قرار میگیرند که به آنها پاسخ دهم. در عین حال، احساسات من اجتماعیاند، یعنی از طریق فرایندهای گروهی شکل گرفته و دوام و قوام یافتهاند. اینها به ارگانیسم بدن و به فرد خاص احساسکننده قابل تقلیل نیستند. (مککارتی،54:1989).
چارلز هورتون کولی
نزد کولی، شرم و غرور هر دو از دیدهبانی خویشتن نشأت میگیرند، فرایندی که در کانون روانشناسی اجتماعی وی قرار دارد. مفهوم «خودِ آیینهسان»، که تلویحاً به ماهیت اجتماعی خود دلالت دارد، مستقیماً و منحصراً به شرم و غرور اشاره دارد، ولی وی تلاشی برای تعریف هیچ کدام از احساسات صورت نمیدهد. (شف،260:2001). چارلز هورتون کولی از شرم و غرور به مثابه محوریترین «احساس از خویشتن اجتماعی»نام برده است. وی در برخی اظهارات، احساس از خویشتن را هر نوع احساسی قلمداد میکند که خود به خویشتن معطوف مینماید. سخن زیر درباره اهمیت فوقالعاده احساسات از خویشتن در رفتار بشری بسیار مهم مینماید: «در همه انسانهای سالم و نرمال، احساس از خویشتن اجتماعی، انگیزه عمده تلاش و کوشش و علاقه محوری تخیل در سراسر زندگی به شمار میآید». کولی در ادامه میگوید: ما در بیشتر موارد، به احساس از خویشتن اجتماعی، مادام که در حد اعتدال و انتظام رضایتبخش باشد، فکر نمیکنیم. بسیاری از افراد با ذهن عادی و فعالیت متداول بندرت به این موضوع واقفاند که آنها مدام مراقب فکر و نظر دیگران درباره خویش هستند و احتمالاً با خشم و عصبانیت این مطلب را که مراقبت فوق، عامل مهمی در کموکیف رفتار و عملکرد آنهاست، انکار خواهند کرد. اما این نوعی فریب و زهی خیال باطل است. اگر اشتباه یا لغزشی روی دهد و یا کسی به اتفاق دریابد که چهره آدمها به جایو احترام و لبخند و رضایت، از سردی و بیاحترامی حکایت دارند، فرد با نوعی شوک، ترس و یا احساس طردشدگی و درماندگی مواجه خواهد شد؛ این سخن بدین معناست که او بیآنکه بداند، در اذهان دیگران زندگی میکند، درست همانطور که هر روز روی زمین راه می رود بی آنکه فکر کند زمین چگونه او را تحمل میکند (شف،398:1988).
هرچند در متن فوق به شرم و غرور اشارهای نشده، ولی عناصر مزبور به طور ضمنی وجود دارند بویژه حضور کموبیش مداوم غرور کمپیدا در گفتمان روزمره. کولی به شرم و غرور به منزله احساسات از خویشتن میاندیشید. کولی احساسات از خویشتن را به دو بخش تقسیم میکند که به زعم وی جزو مهمترین احساسات به شمار میآیند: شرم و غرور. وی بیش از سه بار در متن زیر از واژه شرم استفاده کرده است:
مقایسه با آیینهسان به وضوح نشان میدهد که عنصر دوم، یعنی قضاوت پنداری، کاملاً اساسی و بنیادی است. این صرفاً بازتاب و انعکاس مکانیکی خویشتن نیست، بلکه آنچه در ما باعث احساس شرم یا غرور میشود، احساس اسنادی و احساس پنداری این انعکاس در ذهن دیگران است. مسأله مذکور این حقیقت را عیان میسازد که همه تفاوت در احساسات ما، به وزن و ویژگی دیگران، که خود را در ذهن آنها میبینیم و میخوانیم، بازمیگردد. ما از تصور انسان فریبکار در برابر انسان درستکار، انسان بزدل در برابر انسان بیباک و انسان ناپاک در برابر انسان پاک و نظایر این شرمساریم. ما همیشه قضاوتهای ذهن دیگری را در نظر میگیریم.
چیزی که درباره خود آیینه سان عجیب و غریب است، این است که کولی تلویحاً میخواهد به ما بفهماند که جامعه بر بنیاد و شرم و شالوده غرور استوار است. تحلیل او از ماهیت و طبیعت اجتماعی خویشتن را میتوان در دو گزاره زیر تلخیص کرد:
در بزرگسالان، دیدهبانی خود در حقیقت مداوم و پیوسته است حتی در خلوت و تنهایی (ما بیآنکه بدانیم در اذهان دیگران زندگی میکنیم).
دیدهبانی اجتماعی همیشه دارای یک جزء ارزشی است و لذا یا موجب شرم و یا موجب غرور میشود.
به موازات این گزارهها، معمایی قابل طرح است. اگر دیدهبانی اجتماعی خود پیوسته و دائمی است، و اگر باعث شرم و غرور میشود، پس چرا جلوههای چندانی از این دو احساس در زندگی بزرگسالان دیده نمیشود. یکی از پاسخ های ممکن این است که شرم و غرور وجود دارد ولی به رغم این آنچنان پوشیده و در خفاست که ما متوجه آن نمیشویم. این جواب به گزاره سومی ختم میشود که در اینجا از آن به گمانهزنی کولی-شف یاد میشود:
بزرگسالان همیشه در واقع، در حالتی از شرم یا غرور، معمولاً از نوع کاملاً پوشیده آن به سر میبرند (همان).
اروینگ گافمن
گرچه شرم عمدتاً در آثار اولیه گافمن ناپیداست، اما خجلت و اجتناب از خجلت موضوع محوری است. «هر شخص» گافمن همیشه دل نگران تصویر خود در انظار دیگران است و سعی میکند خود را به منظور پیشگیری از شرم با مقیاس بهتری عرضه کند. اثر فوق، ایده اجمالی کولی را درباره روشی که از طریق آن، خودآیینهسان مستقیماً به شرم یا غرور ختم میشود، جرح و تعدیل کرده و بسط و گسترش میدهد (شف،264:2001). طبق استدلال گافمن، رفتارهای افراد همیشه و همواره متضمن نمایش خود در حضور دیگران است. افراد با عرضه یک نمایش مهیج، از زمینه فرهنگی ایدئولوژیها، ارزشها و هنجارها، و نیز دورهبندی اثاثیه صحنه نمایش (قفسه ها، فاصله، اشیاء) استفاده میکنند تا خود را نه تنها به شیوهای جذاب، بلکه به نحو راهبردی نمایش دهند. به زعم گافمن، افراد میکوشند تا از خجالت و شرم که حاصل عملکردهای ناموفق و شکستخورده است، اجتناب ورزند، ولی برخلاف تعاملگرایی نمادین، نمایش خود تنها یکی از ابزارها و یا نمایشهای حرفهای است که افراد با دستکاری راهبردی موقعیت بکار میگیرند (ترنر،346:2009).
گافمن همانند دورکیم، بر اهمیت فعالیت مناسکی تاکید میگذارد. به نظر گافمن، تعامل از قالبها و چهارچوبهای خاصی تشکیل یافته است. قالبهایا چهارچوبها در جریان تعاملات برای افراد معنا تولید میکنند و نقشها و رفتارهای مناسب را سازمان داده و معین میسازند. گافمن، بر «خود» در تعاملات انگشت تاکید میگذارد. تحلیل گافمن از خود نشان میدهد که افراد چگونه مانند بازی هنرپیشهها در نمایشنامه میکوشند تصویر راهبردی از خود به دیگران عرضه نمایند. افراد با این کار، حمایت و هواداری خود را از نمایشنامه فرهنگی به سایرین اعلام میکنند. هرگاه افراد مرتکب اشتباهی شده و در اجرای نقش ناکام بمانند، احساس خجلت کرده، رفتار خود را اصلاح نموده، و خود را با انتظارات فرهنگی که نگهبان تعاملات اجتماعی است، وفق میدهند (استت،121:2012؛شف،395:1988). به زعم گافمن، افراد به مدیریت تأثیر گذاری روی میآورند و به خلق تأثیر ات مثبت بر دیگران اقدام میکنند و هنگام خروج تعامل از مسیر خود، به خود و دیگران در حفظ آبرو کمک میکنند. از دست دادن آبرو یک تجربه عاطفی است. زمانی که اثرگذاری بر دیگران، منفی و نامطلوب باشد، حس خجلت، شرم و گناه هویدا میآید. اقدام جمعی برای حفظ آبرو، پویایی و سیالیت حیات اجتماعی را تداوم میبخشد و نهادهای اجتماعی و الگوهای تعامل را نگه میدارد. نابرابری در نهادها و تعاملات اجتماعی، در اکثر موارد کار را برای اعضای گروههای مطرود دشوار میسازد – مانند همجنسبازان، زنان، افراد رنگین پوست، فقرا، افراد ضعیف – تا از شکلگیری آثار نامطلوب جلوگیری کرده و یا احساس خجلت و شرمی را که اثرات منفی و نامطلوبی به دنبال دارند، بهبود ببخشند. بدین ترتیب، عواطف مواجهه ما را با دیگران تنظیم نموده و به ما در خلق ترتیبات اجتماعی و حفظ و نگهداشت آنها، خواه درست و خواه غلط، کمک میکند (ترنر،157:2006؛ ترنر،346:2009؛ شف،264:2001).

مطلب مشابه :  تصمیم گیری در شرایط عدم اطمینان

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید