رشته حقوق

پایان نامه رایگان با موضوع پدیده های طبیعی، یونان باستان، علوم طبیعی، زیست شناسی

دانلود پایان نامه

ترغیب کرده است بررسی و کشف روابطی است که میان پدیده های عالم طبیعی رخ می دهد. نخستین کسانی که چنین دانشی را در معرض بررسی عقلانی قرار دادند و کوشیدند روابط علی را در میان اجزای طبیعت دنبال کنند یعنی فیلسوفان کهن یونان باستان در واقع نخستین کسانی بودند که علم آفریدند (دمپی یر:1391). مطالعات تاریخ علم نشان می دهد پس از اولین تلاش ها توسط فیلسوفان طبیعت در یونیای یونان، برای بررسی عقلانی روابط علی در که پدیده های طبیعی مشاهده می شود، تا عصر نوزایی، مابعد الطبیعه جای فلسفه یونیایی طبیعت را گرفت. ذهن انسانی شیفته اعمال خود شد و از بررسی طبیعت روی بر تافت و به درون خود روی آورد. متعلقات حس انکار شد و حتی ارسطو نیز که در زیست شناسی به آزمایش و مشاهده می پرداخت، در فیزیک و اختر شناسی به روش های درون گرایانه استادش افلاطون روی آورد.
با استفاده از این روش های درون نگرانه، حتی علومی مانند فیزیک و اخترشناسی از مشاهده و کشف روابط علی در جهان طبیعی بازماند. و از پرسش درباره پدیده ها به پرسش درباره کنه واقعیت آن ها تغییر جهت داد. چرا که به عقیده افلاطونیان امور خارجی، خواه طبیعی و خواه مربوط به زندگی انسان و تاریخ، فقط آن گاه واقعیت می یابند که ذهن، آن ها را درک کرده باشد. و واضح است که چنین فلسفه ای نمی توانست مشاهده دقیق طبیعت یا تاریخ را ترویج کند. به تدریج فلسفه کمتر و کمتر طبیعی و تجربی شد و بیشتر به مفاهیم و موضوعات عرفانی روی آورد. کشمکش میان دیدگاه افلاطونی و ارسطویی اما، همواره وجود داشته است. در سده های میانه نخستین آبای کلیسا، معتقدات مسیحی و فلسفه نوافلاطونی که آمیزه ای از منش افلاطون و روحانیت مسیحی بود، علم طبیعی را بیش از پیش از حرکت باز ایستاند.
با رشد مسیحیت و تماس آن با این جنبه ها از فلسفه یونانی، و تلاش کسانی چون آگوستین قدیس، متونی مسیحی در ایجاد معرفت دینی، فراهم شد و فلسفه نوافلاطونی که آمیخته الهیات مسیحی و تعالیم اخلاقی آن و فلسفه افلاطونی بود، بنیان جدید معرفتی قرار گرفت. اشتیاق و توان بررسی طبیعت با ذهن باز و قدرت انتقادی به تدریج از بین رفت. هر چیزی که با کتاب مقدس و تفاسیر آبای کلیسا موافقت داشت مقبول و به غیر از آن کفر و الحاد تلقی می شد (همان). با گروش امپراطوری روم به مسیحیت و زوال آن در قدرت در حال فراگیر شدن دین نیز سازمان کلیسا از جهت سیاسی تقویت شد و در این وانفسای حیات انسانی این سده های تاریک، فراگیری و نیاز به دانش طبیعی تقریبا به فراموشی سپرده شد.
البته این نکته را نیز نباید از نظر دور داشت که در حالیکه دانش اروپایی در حضیض خود بود مکتب اسلامی با بازیافتن گنجینه پنهان و از یاد رفته دانش نخستین یونانی در آثار ارسطو و ترجمه و افزودن آنچه خود یافته بودند دیدگاه علمی تر و نگرشی تازه تر اختیار کرده و این امانت گرانبها را به خوبی حفظ نمودند. در دوره کلاسیک علم اسلامی – نهم میلادی – دانشمندانی چون ابن سینا، رازی، ابن هیثم، ابوریحان بیرونی و مخصوصا جابربن حیان در علم شیمی، علوم در بررسی پدیده های عالم طبیعی، جریان اصلی خود را به شیوه ای مطلوب دنبال نمود (همان). اما متاسفانه این مسیر چندی بعد، از ترس رواج اندیش های نوظهور و بدعت گذاری ها، با افول همراه شد و کشمکش های داخلی و زوال امپراطوری اسلامی نیز مزید بر علت گردید تا این جریان علمی که بررسی پدیده های طبیعی را با روش تجربی و استنتاج عقلی مورد توجه قرار داده بود دگر بار از حرکت باز ایستد.
درست است که فلسفه مدرسی یعنی آنچه غزالی موسسش بود، با اولویت دادن به تعقل و روش استنتاجی مسیر حرکت علوم طبیعی را، میان مسلمانان منحرف نمود اما با حفظ برتری عقل و آموختن اینکه درباره خدا، عالم و همه چیز می توان اندیشید و با عقل بشری می توان آن ها را درک نمود میان اروپاییان دور افتاده از توانایی اندیشه، فرض آنکه طبیعت نیز قابل شناختن است را اصالتی دوباره بخشید تا قرون بعد که حتی به آن ها آموخت تا خودش را نابود کنند. مشاهده کردن را با ایمان آغاز می کردند اما برای تبیین مشاهدات، نتایج را با استنتاج منطقی استنباط می کردند در حالیکه با تجربه قابل آزمون بود. فلسفه مدرسی بدین ترتیب اعتقاد به شناخت پذیری طبیعت را که دور از تفکرات قرون وسطایی بود، حفظ کرد.
اما حرکت در این مسیر هم چنان بسیار دشوار می نمود. نزاعی حرکت آفرین میان فلسفه و علوم الهی وجود نداشت و هر دو بر این عقیده بودند که طبیعت پست، موضوعی شایسته تحقیق علمی نیست (کستلر:1390). و با خشونت آمیز شدن این نگرش، و عواقب ناشی از آن و نیز پذیرش تقدیرگرایانه سرنوشت انسان، به تدریج توانایی و اهمیت عقل بشری در ذهن ها نیز ضعیف قلمداد شد.
حمله های فلسفی که از اواخر سده سیزدهم به مکتب مدرسی آغاز شد، اختیار را صفت انسانی شمرد و اصول عقاید را بر اساس مشیت خداوند حفظ کرد اما این نخستین حرکت ضد اتحاد دین و فلسفه بود، تا فلسفه از بندگی دین و کلام جدا شده و در اتحادی بارور با تجربه، در انتظار زایش علم باشد. انتزاعات عقلی پیچیده و بیش از حد، نام گرایی را رواج داده و با تاکید بر متعلقات حسی اتکا به انتزاعیات را از اعتبار انداخت (دمپی یر:1391).
رهایی از چنین بستر عمیق معرفتی میان اروپاییان هرگز به یکباره اتفاق نیافتاد. علومی مانند پزشکی که با یکی از پیچیده ترین مظاهر طبیعت یعنی انسان سروکار داشتند از جمله علومی بودند که در مقابله با این حکومت فکری از دیدگاه علمی طبیعی فاصله چندانی نگ
رفتند. بنابرین پزشکی نخستین علمی بود که احیا شد. با ترجمه آثار عربی نیز طب اسلامی و مدارس و سازمان های درمانی به وجود آمدند و در صحنه علم حاضر شدند. مراکز علمی غیر دینی دیگری که بعدها به صورت دانشگاه درآمدند، در کشورهایی مانند اسپانیا که نیمی اسلامی بودند شکل گرفتند. مفاهیمی تازه در روابط دین و فلسفه در کار کسانی چون ابن رشد، جان تازه ای برای انتقاد و بحث در این مراکز علمی به وجود آورد. فلسفه به تدریج از قید و بند نگرش مدرسی و استنتاجات صرفا عقلانی خود را رهایی بخشید. و به دنبال این نگرش ها بود که اروپا به عصر نوزایی پای نهاد.
پس از جنگ های صلیبی، در ابتدا ماموریت گروانیدن کفار (سراسر جهان) به مسیحیت، اکتشافات جغرافیایی را حائز اهمیت نمود. داده های طبیعی زیادی برای فنون دریانوردی لازم بود علاوه بر آن ابزار آلات دقیقی هم مورد نیاز بود. پس کتاب های زیادی از عربی ترجمه شد تا چگونگی اندازه گیری طول و عرض جغرافیایی مشخص گردد. به دنبال شوق فراگیری این پدیدهای طبیعی و پیش بینی و شناخت شرایط اقلیمی، تعداد این سفرها افزایش یافت و برای آنکه تنها پرتغالیان از یافتن گنجینه های طلا و جواهرات و نیز بردگان بسیار سود نبرده باشند، دیگران نیز به این رقابت ترغیب شدند. داد و ستدها با سرزمین های تازه، تجارت را رونق بخشید و تغییرات اقتصادی هنگفتی به دنبال داشت که در مجموع این اتفاقات برای طبقات غیر روحانی و کلیسایی بسیار سودمند بود. هرچند در درون دستگاه مذهبی و سازمان کلیسا نیز اصلاحاتی مهم به وقوع پیوسته بود و تخفیفاتی برای ابراز عقیده در نظر گرفته شده بود، اما در مجموع، بستر لازم برای تغییرات علمی و اکتشافات بزرگ به تدریج فراهم می شد (دمپی یر:1391).
قرون 16 و 17 با اراده به افزایش حدود قدرت انسان در کنترل طبیعت توسط فرانسیس بیکن آغاز شد. او علت های غایی ارسطویی را در علم بیجا می دید. و دانشمندان را از اینکه خود را نسبت به ارائه دیدگاهی غایی در نظریاتشان مجبور بدانند بر حذر داشت. او نخستین کسی بود که به فلسفه استقرایی پرداخت. به دنبال کپرنیک، تیکو براهه و کپلر و سر انجام گالیله روش علم طبیعی را با مشاهده، ساخت ابزار و آزمایش چون دماسنج و تلسکوپ، ارائه فرضیات غیر غایی و.. به کار بردند. پاستور، بویل، پاسکال، هابز، دکارت، نیوتن و…. یکی پس از دیگری از موانع علمی با استفاده از روش های تجربی گذشتند و بر شناخت بشر از جهان طبیعی افزودند. البته نزدیکی سرزمین های اروپایی نیز باعث شد تا ایشان هرگز راه را به روی خود بسته نبینند و هرجا مورد دشمنی و خصومت دربار و امپراطوری قرار می گرفتند، یافتن حامی جدید و پشتیبانی قدرتمند، کار چندان دشواری نبود.
سرانجام موفقیت شگفت انگیز نظریه نیوتن در تبیین ساز و کار افلاک با قلمرو و دامنه وسیعش در اذهان، فیزیکدان بزرگ و ریاضیدان اعلم را از آسمانها به زمین و طبیعت کشید. هرچند خالقان این نظریات همگی متدین و پیرو الوهیت بودند. علوم طبیعی و الهیات با تاسف از هم جدا شدند (کستلر:1390).
اگر اولین کشمکش آشکار میان کلیسا و بارقه های علم جدید را جنجال گالیله بدانیم، کپلر، دکارت، بارو، لایبنیتس، بویل و شخص نیوتن یعنی نسل معاصرین گالیله و پس از وی همگی متدین و صاحب ایده های مذهبی بودند اما تصور ایشان از الوهیت به مرور تغییرات اساسی یافته بود. آنها از چهارچوب خشک اصول مدرسی رهایی یافته و به سمت پیدایش نظم و هماهنگی در افلاک برای اثبات توانمندی ریاضیدان، فیزیکدان و اخترشناس بزرگ یعنی خداوند رفته بودند اما با هر کشف جدید جهت گیری ها و غایت اندیشی ها دستخوش بحران هایی بزرگ می شد. گاه خداوند خالق بزرگی بود که جهان هستی را آفریده و رها نموده بود و گاه مسئول تعمیرات و نگهداری جهان طبیعی آفریده خویش. آنها نمی خواستند الوهیت را از دنیای خود برانند اما نمی توانستند محلی برای آن بیابند. به تدریج علم و کلیسا راه را از هم سوا نمودند و این نه به خاطر خشم و عصیان، بلکه برای این بود که دیگر چیزی نداشتند که به هم عرضه کنند(باربور: 1393).
این جدایی برای علم نوین، میمون و فرخنده بود. چرا که دیگر نیازی به ارائه مستدلات مذهبی و غایت انگارانه برای هر ادعای علمی نبود بلکه تنها این شواهد تجربی بودند که راه گشای دانشمندان می شدند. بار سنگینی از دوش علم جدید برداشته شده بود و این سبکی، به گذار از باقی مانده مشکلات دوران سخت و تاریک گذشته سرعتی صد چندان بخشید.
سده نوزدهم و آغاز عصر علمی مصادف است با آگاهی انسان از نیازهای مادی زندگی عملی و وادشتن بیشتر صنعتگر به تولید، بنابرین این طور استنباط شد که نیاز، مقدم بر اختراع و کاربرد آن است. درست است که توجه به کاربرد و رشد صنعت در سایه تکنولوژی حاصل از کاربرد این دانش، به استیلای علم مدرن دامن زد. اما از آنجا که بسیاری از اختراعات مهم مانند تلگراف نیز ضمن پژوهش در علم محض اتفاق افتادند هرگز گرایش به شناخت ناب از رونق نیفتاد. پیشرفت شیمی، زیست شناسی و فیزیک و پزشکی نیز به واسطه گسترش روش تجربی روز به روز بیشتر شد.
اما یکی از گرایش های کلی اندیشه علمی را نیز می توان خصلت های نمایان ملی و جدایی فکری بین کشورها ذکر کرد. دانش فرانسوی در آکادمی ها و علم آلمانی در دانشگاه ها، روحیه معرفت فردگرای انگلیسی ابتدا اندیشمندان علمی را از هم دور کرد و تکنولوژی و منافع صنعتی و اقتصادی نیز به این مساله دامن زد اما با تخصصی شدن دانش و برپایی سمینارهای علمی و نشریات ادواری بار دیگر چهره ع
لم بین المللی و فرامرزی شد. فیزیک، شیمی، اختر شناسی، ریاضیات، طب و.. در کشف روابط پدیده های طبیعی اهتمامی مضاعف نمودند و با تخصصی شدن بیشتر به پیشرفت بیشتری نائل آمدند. بدین ترتیب با اختراع ابزار آلات متناسب برای دقت و سرعت کار و انبوه سازی آنها، تکنولوژی برای دستیابی به ثروت های هنگفت و رفاه وارد میدان شد(دمپی یر:1391).
باید اذعان نمود که رشد علوم در تمدن های کهن به خصوص تمدن یونان باستان و در تمدن معاصر غرب محصول رشد نسبی اقتصاد جامعه از یک سو و نیازمندی آن به علم برای رشد بیشتر از سوی دیگر بود(علمداری:1382). درست است که کاربرد های علم نوین، که عموما به تکنولوژی منجر می شود، مساله کسب ثروت و قدرت را نیز از، این مسیر برجسته کرده است و حتی منجر به رشد سرمایه داری و توسعه در تمامی جنبه ها، تسلیحات نظامی و جنگ افزار، استثمار کشورهای غیر اروپایی و استعمار و امثال آن شده است اما خاستگاه اصلی اندیشمندان آن، چنانچه تاریخ علم نیز نشان داده

مطلب مشابه :  زمین لغزش
برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید

پاسخی بگذارید