رشته حقوق

پایان نامه با واژه های کلیدی مقالات شمس، معرفت نفس

دانلود پایان نامه

ذوق بر می‌خوریم که به معنای عرفانی مشابی از آن استنباط می‌شود. یکی از قدیمی‌ترین موارد حضور این اصطلاح در کتاب عبدالرحمن سلمی (د:419 ق) است بعدها در نوشته قشیری (د:465 ق) می‌خوانیم: ذوق، درک مستقیم معانی” (ذوق المعانی) ابو حامد غزالی اهمیت خاصی برای ذوق قائل است و آن را در کتاب المنقذ من الضلال خویش اینگونه وصف می‌کند: “خاص‌ترین صفت اکابر عرفانی صوفی و چیزی که منحصر به آنان است، این صفت را فقط از راه چشیدن، می‌توان حاصل کرد نه از طریق یادگیری…[ذوق] همچون رؤیت چیزی به چشم خود و گرفتن چیزی به دست‌های خود است.
بنابراین “ذوق شهودی روحانی است که بدون آن درک شعر صوفیانه ناممکن است این مفهوم از لحاظ روانشناسی پیچیدهتر و پیشرفته‌تر از شمّ خلاق یا ذوق هنری صرف است”. فریدون سپهسالار نیز در اینباره آورده است: “این معانی تطویل دارد تا طالب بدان مقام نرسد کیفیت مزه و لطف آن حال را به مقام نتواند تصویرکردن…من لم یذق لم یعرف”.

4-3-2- سماع در سوانح العشاق:
همان طوری که عارف از راه چشم به جلال و عظمت باری تعالی پی میبرد، از راه گوش نیز ممکن است به طوری محو و جذب او شود که در هر نغمه دلانگیزی ثنای پروردگار را بشنود. از نظر عرفا هر موجودی به زبان خودش حمد و ثنای خداوند را میگوید فقط بایستی گوش شنوا داشته باشیم تا ازهرچیزی صدای آسمانی را بشنویم.
رسیدن به حد اعتدال و آرامش خیال از مسائل مهمی است که غالب صوفیه برای رسیدن به این هدف سماع را امری مورد قبول دانستهاند. غزالی بوده است، در حقیقت احمد غزالی از سماع به عنوان یک وسیله موثر در جهت ارتقاء روح و تجرد آن از عالم جسمانی استفاده کرده است.
خواجه احمد نه تنها در مجالس سماع شرکت میکرد بلکه در رقص صوفیان نیز مشارکت داشت. البته باید یادآور شد که حضور احمد غزالی دراینگونه مجالس فرصت را برای مخالفانش هموار میکرد و همین امر سبب گردیده بود که مورد طعن دشمنانش قرارگیرد.
“بوارق الاسماع فی الرد من یحرم ” خواجه در سوانح العشاق سماع را تحت عنوان که در آن در مورد فوائد سماع مطالبی را عنوان مینماید، از جمله دلایلی که السماع بالاجماع دلایل به دو دسته تقسیم شده است
یک وی برای توجیه سماع اقامه نموده است چنین است دسته دلائل شرعی است که مبتنی بر کتاب و سنت و مطالب منقول است. دسته دیگر دلایل عقلی است، دلایل شرعی، خواجه کم و بیش همانهایی است که مشایخ به خصوص برادرش محمد در احیاءالعلوم و کیمیای سعادت ذکر کردهاند. اما آنچه سخت در خور توجه است دلائل عقلی خواجه در این کتاب است که به لحاظی محکمتر از دلایل شرعی است، یکی از آن ابوبکر کلابادی به ابومحمد رویم نسبت داده “تعرف” آراء گوناگون رأیی است که صاحب است.
اصل سماع را در خطاب بدانکه در سماع سه: امام محمد غزالی برادر احمد غزالی درباب سماع چنین گفته است سه چیز باید نگاه داشت، زمان و مکان و اخوان، که هر وقت دل مشغولی باشد یا وقت نماز بود یا وقت طعام خوردن بود یا وقتی که دلها بیشتر پراکنده بود مشغولی باشد سماع بیفایده بود. اما مکان چون راه گذری باشد یا جانی ناخوش و تاریک بود یا به خانه ظالمی بود همه وقت شوریده بود. اما اخوان آن بود که باید هرکه حاضر بود اهل سماع بود و چون متکبری از اهل دنیا حاضر بود یا قرای منکر باشد یا متکلفی حاضر بود که وی هر زمان به تکلف حال و رقص کند یا قومی از اهل غفلت حاضر باشند که ایشان سماع بر اندیشه باطل کنند یا به حدیث بیهده مشغول باشند به هر جانبی مینگرند و به حرمت نباشند یا قومی از زنان نظارگی باشند ودر میان قوم جوانان باشند اگر از اندیشه یکدیگرخالی نباشند این چنین سماع به کار نیاید (مهدوی؛ 1390، 2).
احمد غزالی در بحر الحقیقه، بحر اول، معرفت را معرفی نموده است و در آنجا پس از بحث در مورد معرفت و یقین مساله سماع را اینگونه مطرح نموده است. اما عارف را سماع باشد، بیواسطه بشر باشد. و این سماع همان معنی را باشد اما بباید دانست که در این سماع وی را چون شنوانند حق سبحانه ندا کند که عهد دوستی مرا وفادار که منم خداوند و پادشاه و پروردگار تو و محبوب و معروف تو که دوست داشتم خود بی واسطه تو و خواستم تا تو را بر این دوستی دارم. تو را داشتم در مشاهده خود وگفتم: عزیز باش به عز من، قوی باش به غنای من مستمع باش به اذن من، باقی باش به بقای من که منم خدای تو، جل الله.
و بباش در حکم ارادت من که تو را خواستم و تو به خواست من مرا خواستی تعریف کردیم تا مرا بشناختی و هدایت کردم تا به وحدانیت من بگرویدی و آن دوستی را خلعت تو کردم تا مرا دوست داشتی، اکنون من دوست تو و تویی دوست من عارف را در سماع این باشد، و هر که را این سماع نیست و این اکرام نیست، سماع وی خود سماع نیست که روز میثاق خود همین سماع بود که منم خدای عزوجل، هر آن معنی را به وقت هر سماعی این باشد. این سماع را سماعی خوانند که میان بنده و حق به واسطهگری شود تا از حق شنود و با حق گوید. سر سماع مستمع را این است. و اهل این سماع راه سماع در سماع است. سماعش ندای حق شنیدن است. سماعش درسماع لطف دیگری است باقی و شرب در شرب و شربش از هر دو عالم پاک آمدن است وشرب در شربش در اسرار مشاهده دوست یافتن است و این مستمع را شکر بر سکر است از غلبه ای بیرون نیامده باشد. دیگر بارش مغلوب کنند و این غلبه سروی را باشد که نور بر نور زیادت میکند تا قوی گردد و از عالم بشریت خود معزول شود. چون بدان وقت به عالم بشرش آرند عارف رفته باشد نه مانده. مستغرقی عارف به دریای معرفت این باشد. و به کف
آوردن صدف و قبض کردن در این باشد
(محبی، 1391،16).
با توجه به گفتههای خود خواجه میتوان چنین استنباط نمود که وی سماع را امری مباح تلقی نموده است و بی توجه به گفتههای مخالفانش به سماع میپرداخته است. در مورد سماع خواجه برخی به مخالفت پرداخته و گروهی آن را تایید کردهاند.
ابن حجر از مخالفین احمد غزالی است که در لسان المیزان در مورد سماع چنین میگوید: از ابوالفضل مسعود طرازی نقل شده است وقتی جماعتی از صوفیه مجلس سماعی برپا کردند در این هنگام قوال چیزی گفت: در حال غزالی برخاست و به وجد و سماع پرداخت. و در حالی که سرش را برزمین نهاده بود پاهایش در هوا چرخ میزد. تا این که پاسی از شب گذشت و جماعت خسته شدند و او هم چنان سرش بر زمین و دست و پاهایش در هوا بود و نظر احمد مجاهد این است که هیچ آکروبات باز حرفهای هم قادر نخواهد بود چند ثانیه سرش را بر زمین نهد و دست و پاهایش در هوا چرخ زند. اگر ابن حجر خود این سماع را آزمایش کرده بود به پوچ بودن این روایت پی میبرد. صحیح این نوع سماع همان است که احمد بن طوسی از عارفان قرن هفتم آورده است، یعنی سر بر زمین نهادن و دایره گردیدن بدون اینکه دست و پاها در هوا باشد.
ابن جوزی نیز در مورد سماع احمد غزالی چنین گفته است به چرخابی گذشت آواز گردش دولاب حالت وجد بدو بخشید. طیلسان خود را بر آن افکند و در میان گردش چرخ قطعه قطعه گردید.
محمد راوندی هم در باب سماع احمد غزالی چنین میگوید:
روح و آسایش عاشقان مجروح بود، صوفیان را صفای درون ظاهر شد و عارفان را حالت آمده، مطربی به لحنی خوش و آوازی دلکش بر ندای نی، نه بر آوای نای این ترانه ساخته بود و این بیت درانداخته:
دارم سخنان تازه و زر کهن
آخر به کف آرمت به زر یا به سخن (سوانح العشاق؛ 1385، 83)
امام غزالی رحمهالله علیه حاضر بود و از سرّ وجود گفت: زر را چه محل سخن، سخن از آنجا که سماع خود آمیزهای از هنرهای زیباست یعنی شعر، آواز، موسیقی، رقص، سخن.
از مصادیق هنرهای زیبا هستند، خود هنرهای زیبا برگرفته از عواطف و احساسات آدمی است و این ذوق و سلیقه افراد است که میزان و درجه هنری آن را تعیین میکند واز سوی دیگر آدمی در طی زندگی با ناملایمات آن برخورد مینماید چه بسا دچار افسردگی و یأس گردد که با شنیدن نغمه و آواز دلانگیز آلام را از خود دور نماید. سماع مباح است مگر.
امام محمد غزالی، برادر احمد غزالی در مورد سماع گفته است آنکه جهتی از حرمت درو باشد مانند سرود فحش و هجا یا طعن دین چون شعر روافض که در صحابه گویند: اما صوفیه و کسانی که به دوستی حق مشغول و مستغرق باشند و سماع برآن کنند.
گفتم بشمارم سر یک حلقه زلفش
تا بو که به تفصیل سر جمله برآرم
خندید به من بر سر زلفینک مشکین
یک پیچ بپیچید و غلط کرد شمارم (سوانح العشاق؛ 1385، 109)
وی با آنکه فقیهی متعبد بود سماع و وجد و جامه، خرقه کردن را که فقهای ظاهری به حرمتش فتوی دادند جایز شمرده است.
با توجه به این سخنان که عنوان نمودیم باید گفت احمد غزالی اگرسماعی داشته و یا در مجالس سماع شرکت نموده از روی هوا و هوس نبوده بلکه دل مشتاق و بیتاب اورا تسکین میداده و به آرامش میرسید. البته بایستی توجه داشت که در قلمرو سماع میبایست میزان اعتدال و ضوابط آن در نظر گرفته شود تا از حد فراتر نرود که ممکن است سبب گمراهی و انحراف گردد. پدیدهای چون سماع علاوه بر اینکه میتواند فشارهای روحی را تخلیه نماید و سبب سبکی و چالاکی فرد شود میتواند دگرگونیهای دیگری را نیز منجر شود. و هم چنین یک نکتهای که قابل توجه است آن است که سماع برای نااهلان جایز نمیباشد و نیزآنان که با سیر و سلوک آشنایی ندارند نه تنها حضورشان در مجالس سماع موثر نخواهد صاحب غفلت را سماع نیست و بود چه بسا مضراتی را هم بدنبال خواهد داشت آمده است
صاحب شهوت را سماع مسلم نیست اما صاحب وقایع را بر حسب ادراکات سماع است با این اوصافی که در مورد اهل سماع داشتیم باید گفت که احمد غزالی نیز اولاً با سیروسلوک آشنایی کاملی داشته و از محرمان آن به شمار میرفته و ثانیاً دلبستگی به دنیا نداشته و دل را از قید و بندها رها نموده بود، اهل ادراک حقایق بوده و در حقیقت سماع برای او مانند مرهمی بوده که التیام بخش دردهایش به شمار میرفته. چرا که صوفیه سماع را آرامشبخش جان و تسکین دهنده آلام روحی و جسمی دانستهاند و معتقد بودند که موسیقی که در سماع اجرا میشود، صدای دلنواز رباب، و آوای جان سوزنی حالی به عارف میدهد که گویا نغمههای عالم قدس را میشنود، در آن هنگام است که از خود بیخود شده شروع به چرخیدن ورقص و وجد مینماید. زیرا موسیقی زمینی تذکار موسیقی آسمانی و خطاب ازلی و ولم یزلی است.
احمد غزالی هم عارف وارستهای بود که در جای جای هستی حضور معشوق ابدی را جستجو میکرد و او را با جان و دل حس مینمود، هرجا که چیز زیبایی دیده و یا حتی صدای دلانگیزی میشنید یاد محبوب در ذهنش و روحش طنینانداز میشد و حیات دوباره میگرفت.

مطلب مشابه :  دیوان بین المللی کیفری

4-4- اندیشههای عرفانی مولوی:
مثنوی مولوی، همانند بیشترمثنوی‌های صوفیانه، به صورت عمده‎ از”داستان” به عنوان ابزاری برای بیان تعلیمات تصوف استفاده می‌کند. ترتیب قرارگرفتن داستان‌های گوناگون در این کتاب ظاهراً نظم مشخصی ندارد. شخصیت‌های اصلی داستان‌ها می‌تواند از پیامبران و پادشاهان تا چوپانان و بردگان باشد. حیوانات نیز نقش پررنگی در این داستان‌ها بازی می‌کنند.
حکایات موجود در مثنوی از منابع مختلف قدیمی‌ترآمده‌اند. برخی عیناً در م
ثنوی‌های عطار نیشابوری همچون منطقالطیر موجودند. برخی همچون داستان خلیفه و لیلی، پادشاه و خانه کمپیر، استر و استر، محمود و ایاز، گنج نامه، حلوا ساختن جهود و عیسوی و مسلمان از مقالات شمس استخراج شده‌اند.
اگر خواسته شود که در باب تفکرات عرفانی مولوی تحقیق شود، شاید بهترین راه تحلیل کلیات شمس باشد. ولی اگر هدف شناخت برداشتهای او از زندگی و دین باشد، بررسی غزلهایش نتیجه‌ای در بر نخواهد داشت. به این منظور مثنوی انتخاب بهتری است. مولوی در تدوین این اثر قصد تعلیم و اندرزگویی داشته و راههای وصول به خدا و معرفت نفس را می‌آموزد (فروزانفر؛ 1381، 272).
بعضی را نظر بر این است که مولوی اساساً در قالب‌های صوفی‌گری غزالی نمی‌گنجد و می‌گویند: مثنوی او گاهی حتی با اصول صوفی‌گری مانند “نفرت از دنیا و عشق به خدا”، “فنای در خود و بقای در خدا” و تخلص به اخلاق الله” نیز در تعارض است. بر عکس مثنوی بیشتر با مسائلی از قبیل “حیات دینی روح” و “اشتیاق روح به اتحاد با حق” درگیر است. اما با دقت در مفاهیم مثنوی معلوم می‌شود که مولوی اندیشه‌ای فراتر از همه چیز داشته و به عبارت دیگر صلح کل بوده است و اگر تفاوتهایی میان سلوک وی با اندیشه‌های امثال امام محمد غزالی وجود دارد اما با آن در تعارض نیست.
مثنوی، منتخب بدون نظم و ترتیبی از تمامی اندیشه‌های فلسفی و کلامی جهان اسلامی از آغاز تا قرن هفتم هجری است. مولوی هرچه در هر دستگاه فکری درست یافته است، انتخاب کرده ‌است. رشته‌ای که این نکات نامرتبط را به یکدیگر پیوند داده‌است، داستانهای مثنوی است.
هر جمادی که کند رو در نبات
از درخــت او رویــد حــیـات
ذره‌ای کام محو شد در آفتاب
جنگ‌ او بیرون شد از وصف ‌و حساب
چون ز ذره محو شد نفس و نفس
جنگش ‌اکنون ‌جنگ ‌خورشید است بس
گر شدی عطرشان بهر معنوی
فرجه‌ای کن در جزیره مثنوی
فرجه کن چندان که اندر هر نفس
مثنوی را معنـوی بینی و بـس
اقتضای جان چو ای دل آگهی است
هر که آگه‌تر بود جانش قویست
خود جهان جان، سراسر آگهی است
هر که بی‌جان است از دانش‌ تهیست
خواجه آخر یک زمان بیدار شد
وز حیات خویش برخوردار شو
همین روش برگیر و ترک ریش کن
در فـنا و نـیستی تفتیش کن
و گر سالکی محرم راز گشت
ببندند بر وی در بازگشت (مثنوی معنوی؛ 1384، 194)
جلا‌ل‌الدین رومی در مثنوی معنوی جهان را قرائت می‌کند، قرائتی داستانی عرفانی مثنوی وی بیش از هر چیز یک (خواندن) است، خواندن جهان (که شامل انسان هم هست) به مثابه پدیدارهایی که معنای نهایی همه آنها (خدا) است. سبک این خواندن (حکایت) است و او یک حکایت‌کننده. او از آنچه بر جهان گذشته و می‌گذرد و به صورت پدیدارها آشکار می‌شود حکایت می‌کند. آموزه‌های عرفانی او در مثنوی معنوی نمی‌گویند که ماهیت جهان چیست؛ این آموزه‌ها بیش از هر چیز نشان می‌دهند که جهان مجموعه‌ای از اتفاقات و حوادث است که نسبت‌هایی با هم دارند. مولوی این اتفاقات و حوادث و نسبت‌ها را حکایت می‌کند. شورمندی ملموس و بسیار اثرگذارکه در حکایت وی دیده می‌شود نشان می‌دهد که این انسان با تمام وجودش با این اتفاقات و حوادث درگیرشده است. این درگیری طوفان‌ساز و اتفاقات و حوادث با هم نسبت می‌یابند و معنادار می‌شوند و مولوی با این معنادهی این اتفاقات و حوادث را جاودانه می‌کند و آنها را از تطاول زمانه مصون می‌سازد، چون محتوای حکایت و روایت

مطلب مشابه :  بحث و بررسی
برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید

دیدگاهتان را بنویسید