رشته حقوق

پایان نامه با واژه های کلیدی ظلم و ستم

دانلود پایان نامه

‌ به‌ شهر طوس‌ متولد شد، پدر امام‌ در اوقات‌ فراغ‌ به‌ حلقه‌های‌ درس‌ دانشمندان‌ و به‌ مجالس‌ وعظ‌ واعظان‌ و محافل‌ درس‌ فقیهان‌ می‌رفت‌؛ سخن‌ آنان‌ را می‌شنید و بر دانش های‌ آنان‌ آگاهی‌ می‌یافت‌ و آنچه‌ بیشتر از روزی‌ او بود، در راه‌ آنان‌ خرج‌ می‌کرد و همین‌ آمد و شد و استماع‌ مجالس‌ وعظ‌ و درس‌، او را بر آن‌ داشت‌ که‌ از خدا بخواهد فرزندی‌ به‌ او عطا کند تا از این‌گونه ‌مجالس‌ درس‌ و وعظ‌ بنیاد گذارد و مردم‌ را به‌ امور دینشان‌ دانا گرداند و به‌ خیر دنیا و آخرتشان‌ بینا کند. خدا هم این‌ خواهش‌ او را پذیرفت‌ و دو پسر به‌ او داد: نخستین‌ ابو حامد و احمد. چون‌ وفات‌ پدر نزدیک‌ شد، ابو حامد و احمد‌ را به‌ دوستی‌ صدیق‌ به نام‌ او ابو حامد احمدبن‌ محمد رادکانی‌ سپرد و بدو گفت‌: از اینکه‌ خود درس‌ نخوانده‌ بودم‌ پیوسته‌ غمگین‌ بودم‌، دلم‌ می‌خواست‌ که‌ با تعلیم‌ این‌ دو پسرم‌ آن‌را جبران‌ کنم‌، دریغا که‌ نشد! تو این‌ مهم‌ را انجام‌ داده‌ و آن‌ دو را تعلیم‌ کن‌ و اگر در این‌ راه‌ تمام‌ آنچه‌ را که‌ من‌ باقی‌ گذاشته‌ام‌ صرف‌ و خرج‌ کنی‌، باک‌ مدار. به‌ زودی‌ مرده‌ ریک‌ پدر ته‌ کشید و آن‌ دوست‌ مجبور شد آن‌دو را به‌ مدرسه‌یی‌ که‌ در آن‌ غذا و لباس‌ دانشجویان‌ را تأمین‌ می‌کردند بسپارد. این‌ کار در روح‌ آن‌ دو سخت‌ تأثیر کرد و آنان‌ را به‌ تحصیل‌ تشویق‌ نمود، چه‌ گاهی‌ فقر جوهر انسان‌ را بروز می‌دهد تا به‌ امور کوچک‌ سرفرود نیاورد و از این‌ جا بود که‌ غزالی‌ همواره‌ از آن‌ یاد می‌کرد و می‌گفت‌: ما علم‌ را به‌ غیر خدا خواستیم‌ ولیکن‌ خدا نخواست‌ که‌ جز برای‌ او باشد (سروش،1384، 94).
2-2-3- غزالی‌ بر مسند نظامیه:‌
هنوز غزالی‌ به‌ سی‌ سالگی‌ نرسیده‌ بود که‌ تمام‌ علوم‌ رسمی‌ و فنون‌ متعارف‌ زمان‌ خود را از ادب‌ فقه‌ و اصول‌ و خلاف‌ و کلام‌ و مبادی‌ فلسفه‌ رسمی‌ فرا گرفته‌ بود و استاد کامل‌ گشته‌، با وجود این‌ باز در خدمت‌ استاد خود به‌ سر می‌برد و در نیشابور کم‌کم‌ به‌ کار تصنیف‌ و تألیف‌ شروع‌ کرده‌ بود تا اینکه‌ به‌ سال‌ 478 امام‌ الحرمین‌ درگذشت‌. غزالی‌ پس‌ از این‌ واقعه‌ در مُعَسْکَرِ نیشابور به‌ خدمت‌ وزیر نامدار سلجوقیان خواجه ‌نظام‌الملک‌ رسید، خواجه‌ که‌ نام‌ و آوازه‌ فضل‌ او را از پیش‌ شنیده‌ بود مقدم‌ او را گرامی‌ داشت‌، غزالی‌ با عالمان‌ و فقیهان‌ مناظره‌ کرد و بر آنها غالب‌ آمد چنان‌که‌ همگی‌ یک‌دل‌ و یک‌زبان‌ و از بن‌ دندان‌ به‌ فضیلت‌ او معترف‌ شدند. روزبه‌روز بر مقام‌ و تقرب‌ غزالی‌ در نزد خواجه‌ و ملک‌شاه‌ افزوده‌ می‌گشت‌ تا اینکه‌ منصب‌ تدریس‌ در نظامیه‌ بغداد را به‌ او مفوض‌ کردند. خواجه‌ به‌ سال‌ 484 بر کرسی‌ تدریس‌ نظامیه‌ بنشست‌. مدت‌ چهار سال‌ در بغداد به‌ تدریس‌ و وعظ‌ و تذکیر و خطابه‌ و مناظره‌ و تألیف‌ و تصنیف‌ مشغول‌ بود و صدها نفر شاگرد در حلقه‌ درس‌ او حاضر می‌شدند و پیوسته‌ مقام‌ ظاهری‌ و عزت‌ و حشمت‌ او در افزایش‌ بود. نوشته‌اند مدت‌ سه‌ سال‌ از چهار سالی‌ را که‌ در بغداد بود مشغول‌ کتابهای‌ فلسفه‌ بود تا از دقایق‌ و نکته‌های‌ این‌ علم‌ هم‌ آگاه‌ گردد. دوره‌ اول‌ زندگانی‌ غزالی‌ که‌ می‌توان‌ آن‌را “دوران‌ صوری‌ حیات‌ غزالی‌” نام‌ گذاشت‌ بدینسان‌ که‌ در سی‌ و نه‌ سالگی‌ او پایان‌ می‌پذیرد که‌ مصادف‌ با سال‌ 488 هجری‌ می‌شود (سروش،1384، 96).

2-2-4- دوره‌ دوم‌ زندگانی‌ غزالی:‌
چون‌ مدت‌ عمر غزالی‌ از 39 روبه‌ نشیب‌ آورد، حالی‌ پیدا کرد که‌ به‌ کلی‌ با احوال‌ سابقش‌ فرق‌ داشت‌، دیگر آن‌ غزالی‌ که‌ در سخن‌ دلیر می‌آمد و راه‌ کلام‌ بر همگنان‌ می‌بست‌ از جوشش‌ افتاده‌ بود مثل‌ این‌ بود که‌ تمام‌ دانشهای‌ رسمی‌ در وجود او مرده‌ بودند و جملگی‌ فراموش‌ شده‌ بودند. همه‌ شاگردان‌ و دوستداران‌ وهواداران‌ از این‌ واقعه‌ ناراحت‌ بودند ولیکن‌ از درد پنهانی‌ او آگاه‌ نبودند، گروهی‌ بر او تأسف‌ می‌خوردند و جماعتی‌ دیوانه‌اش‌ می‌خواندند.

2-2-5- در طلب حقیقت:
غزالی‌ از سر همه‌ تعلقات‌ بگذشت‌ و آنچه‌ یک‌ عمر در باطن‌ داشت‌ و به‌ ظاهر نمی‌توانست‌ آورد، سرانجام‌ آشکار گشت‌. آن‌ امر چه‌ بود؟ عطش‌ باطنی‌ به‌ درک‌ حقیقت‌! غزالی‌ علوم‌ رسمی‌ را خوانده‌ بود اما در باطن‌ می‌دید که‌ دردش‌ با این‌ جملات‌ و این‌ کلمات‌ درمان‌ نمی‌یابد. او در پی‌ کیفیت‌ و حال‌ بود تا مگر راه‌ به‌ مقصود ببرد. دوستی‌ و علاقه‌ به‌ تحقیق‌ در طبیعت‌ من‌ سرشته‌ بود، از آغاز جوانی‌ تشنه‌ درک‌ حقایق‌ بودم‌، از مدتها پیش‌ می‌خواستم‌ حقیقت‌ را دریابم‌، چه‌ کنم‌ این‌ عطش‌ درونی‌ در من‌ اختیاری‌ نبود توگویی‌ غریزی‌ و فطری‌ من‌ بود، من‌ از عنفوان‌ جوانی‌ روح‌ تقلید و تعبد را شکسته‌ بودم‌، چون‌ می‌دیدم‌ کودکان‌ یهود و نصاری‌ و مسلمانان‌ جملگی‌ در مهد تربیت‌ پدر و مادر پرورش‌ می‌یابند و به‌ عقاید پدر و مادر و تلقینات‌ نزدیکان‌ برمی‌آیند و می‌بالند و حدیث‌ معروف‌ را که‌ می‌گوید: هر مولودی‌ نخست‌ به‌ فطرت‌ اولیه‌ از پدر و مادر متولد می‌شود. پس‌ از آن‌ پدر و مادر او را یهودی‌ و ترسا و مجوسی‌ می‌کنند ، شنیده‌ بودم‌ از این‌ رو می‌خواست
م‌ آن‌ فطرت‌ اولیه‌ را بجویم‌ و بیابم‌ تا مگر عقاید عارضی‌ را که‌ به‌ تقلید از پدر و مادر و استادان‌ در ذهن‌ انسان‌ پدیدار می‌آید پاک‌ سازم‌. پیش‌ خود گفتم‌: مطلوب‌ من‌ علم‌ به‌ حقایق‌ امور است‌، پس‌ باید نخست‌ بدانم‌ که‌ حقیقت‌ علم‌ چیست‌؟ و از اینجا بر من‌ آشکار شد که‌ علم‌ آن‌گاه‌ یقینی‌ تواند بود که‌ معلوم‌ بر طالب‌ چنان‌ منکشف‌ گردد که‌ شکی‌ با آن‌ باقی‌ نماند و امکان‌ غلط‌ و پندار به‌ هیچ‌وجه‌ با آن‌ مقارن‌ نباشد و دل‌ نیز به‌ امکان‌ آن‌ گوایه‌ ندهد. علم‌ یقینی‌ و مبرا از خطا، شایسته‌ است‌ که‌ مقارن‌ با یقین‌ باشد بدان‌ حد که‌ اگر کسی‌ بر بطلان‌ آن‌ تحدی‌ نماید و مثلاً بگوید: که‌ سنگ‌ را به‌ زر و چوب‌دستی‌ را به‌ اژدها مبدل‌ می‌کند، در آن‌ علم‌ هیچ‌گونه‌ شکی‌ و انکاری‌ حادث‌ نگردد (احمدی، 1392، 5).
چه‌ مثلاً وقتی‌ من‌ دانستم‌ که‌ ده‌ بیشتر از سه‌ است‌، اگر کسی‌ بگوید: نه‌، سه‌ بیشتر از ده‌ است‌ به‌ دلیل‌ آنکه‌ من‌ عصا را به‌ اژدها می‌گردانم‌ و من‌ نیز این‌ کار را از او ببینم‌، در معرفت‌ من‌ شکی‌ پدیدار نگردد؛ شاید از کار او تعجب‌ بکنم‌ ولیکن‌ شک‌ در معلوم‌ خودم‌ نتوانم‌ بکنم‌. پس‌ فهمیدم‌ که‌ هر علمی‌ که‌ آن‌ را من‌ چنین‌ ندانم‌ و دوباره‌ آن‌ بدین‌ پایه‌ از قطع‌ و یقین‌ نرسیده‌ باشم‌ علمی‌ است‌ که‌ بر آن‌ هیچ‌ اعتبار نیست‌! پس‌ در پی‌ آن‌ شدم‌ که‌ چنین‌ علمی‌ بیابم‌. از این‌رو، گرم‌ در کار آمدم‌ و برای‌ آنکه‌بدین‌ مطلوب‌ برسم‌، شروع‌ کردم‌ تا دانشهای‌ خود را بررسی‌ کنم‌، پس‌ دریافتم‌ که‌ من‌ علم‌ ندارم‌ که‌ بدین‌ صفت‌ موصوف‌ باشد، مگر حسیات‌ و ضروریات‌. چون‌ از تمام‌ دانشها امیدم‌ بریده‌ آمد بر آن‌ شدم‌ که‌ بدانم‌: آیا وثوق‌ من‌ به‌ محسوسات‌ و ضروریات‌ از نوع‌ آرامش‌ و وثوقی‌ است‌ که‌ به‌ تقلیدیات‌ حاصل‌ می‌گردد یا نه‌؟ چون‌ باریک‌ شدم‌، دیدم‌ که‌ بدبختانه‌ در محسوسات‌ هم‌ آن‌ امان‌ و آرامش‌ نیست‌ زیرا شکم‌ قوت‌ گرفت‌ و به‌ من‌ گفت‌: اطمینان‌ تو به‌ محسوسات‌ از کجاست‌؟ چه‌ قوی‌ترین‌ حاسه‌ تو، بینایی‌ است‌، چون‌ به‌ سایه‌ می‌نگرد حکم‌ می‌کند که‌ ایستاده‌ است‌ و تحرک‌ ندارد و بدینسان‌ حرکت‌ را نفی‌ می‌کند! چون‌ ساعتی‌ می‌گذرد میبینی‌ که‌ سایه‌ متحرک‌ بود منتهی‌ یک‌ مرتبه‌ حرکت‌ نکرده‌ است‌، بلکه‌ تدریجاً و کم‌کم‌. ستارگان‌ آسمانی‌ را می‌بینی‌ که‌ بانداره‌، از یک‌ دینار کوچک‌ترند، ولیکن‌ دلایل‌ هندسی‌ می‌گوید: که‌ آنها از زمین‌ بزرگ‌تر هستند! این‌ مثالها و نظایر اینها اطمینان‌ مرا از محسوسات‌ هم‌ ببرید، پیش‌ خود گفتم‌: حال‌ که‌ حاکم‌ عقل‌ احکام‌ حس‌ را تکذیب‌ کرد، شاید جز به‌ عقلیاتی‌ که‌ “اولیاتشان” میگویند بر هیچ‌ امری‌ اطمینان‌ نشاید داشت‌ مثل‌ اینکه‌ می‌گوییم‌: “ده‌ بزرگ‌تر از سه‌ است‌.” و “نفی‌ و اثبات‌ جمع‌ نمی‌شوند”.
اما محسوسات‌ هم‌ به‌ من‌ گفتند: از کجا که‌ اطمینانت‌ به‌ عقلیات‌ همانند وثوق‌ تو به‌ محسوسات‌ نباشد، چه‌ تو پیش‌ از این‌ بدان‌ واثق‌ بودی‌، چون‌ حاکم‌ عقلی‌ بیامد مرا تکذیب‌ کرد و اگر حاکم‌ عقلی‌ نبود، تو همچنان‌ مرا تصدیق‌ می‌کردی‌ و از کجا که‌ در فراسوی‌ حاکم‌ عقلی‌ حاکم‌ دیگری‌ نباشد، از جواب‌ درماندم‌ پیش‌ خود گفتم‌ حاکم‌ عقلی‌ آمد خطاهای‌ حسی‌ را آشکار ساخت‌، آیا امکان‌ ندارد که‌ حاکمی‌ برتر از عقل‌ باشد تا اشتباه‌های‌ عقل‌ را ظاهر نماید!؟ چون‌ بیشتر تأمل‌ کردم‌ به‌ صحت‌ این‌ شک‌ دلیلی‌ یافتم‌ و آن‌ این‌ بود که‌ گفتم‌: در عالم‌ خواب‌ چیزها می‌بینی‌ و احوالی‌ به‌ نظرت‌ می‌آید و گمان‌ می‌کنی‌ که‌ جملگی‌ آنها ثبات‌ و قرار دارد چون‌ بیدار می‌شوی‌ می‌فهمی‌ که‌ آن‌ همه‌ اصل‌ و ریشه‌یی‌ ندارد و واقعی‌ نیست‌ پس‌ از کجا که‌ این‌ امور که‌ در بیداری‌ به‌ حس‌ یا عقل‌ بدانها اعتماد پیداکرده‌ای‌ به‌ نسبت‌ با این‌ حالتی‌ که‌ در آن‌ هستی‌، حق‌ باشد و ممکن‌ است‌ برای‌ تو حالتی‌ دست‌ دهد که‌ نسبت‌ آن‌ بابیداری‌ تو همانند نسبت‌ بیداریت‌ با خوابت‌ باشد و بیداریت‌ نسبت‌ با آن‌ همچون‌ خواب.
آری‌ اگر به‌ این‌ حالت‌ بررسی‌ یقین‌ کنی‌ که‌ تمام‌ آنچه‌ به‌ عقل‌ خود دریافته‌اند خیالاتی‌ است‌ که‌ هیچ‌ سودی‌ ندارد! و باشد که‌ این‌ حالت‌ همان‌ باشد که‌ صوفیان‌ آن‌ را ادعا میکنند چه‌ آنان‌ گمان‌ میکنند که‌ وقتی‌ در این‌ حالت‌ هستند در خویش‌ فرو می‌روند و از حوادث‌ خود غایب‌ می‌شوند و احوالی‌ را مشاهده‌ می‌کنند که‌ موافق‌ این‌ معقولات‌ نیست‌ و شاید این‌ حالت‌ همان‌ مرگی‌ باشد که‌ پیامبر گفت‌: “مردمان‌ خفتگانند که‌ چون‌ بمیرند بیدار شوند!” شاید زندگی‌ دنیا هم‌ به‌ نسبت‌ با آخرت‌ خواب‌ باشد که‌ چون‌ انسان‌ بمیرد اشیاء برای‌ او خلاف‌ آنچه‌ اکنون‌ می‌بیند ظاهر می‌شود و در این‌ حال‌ است‌ که‌ او را بگویند “پوشش‌ چشم‌ ترا برداشتیم‌ و امروز به‌ دیدگان‌ تو تیزبین‌ شده‌ است چون‌ این‌ خواطر و خیالات‌ بر ذهن‌ من‌ خطور کرد و بر نفس‌ من‌ راه‌ یافت‌، در پی‌ چاره‌ای‌ گشتم‌، اما ممکن‌ نشد، چه‌ جز با دلیل‌ نمی‌شد آنها را دفع‌ کنم‌ و چون‌ نصب‌ دلیل‌ جز با ترکیب‌ علوم‌ اولیه‌ امکان‌ ند
اشت‌ و در آنها هم‌ از پیش‌ شک‌ کرده‌ بودم‌ ترتیب‌ دادن‌ دلیل‌ ممکن‌ نشد، این‌ درد سخت‌تر شد و نزدیک‌ به‌ دو ماه‌ طول‌ کشید و من‌ در آن‌ مدت‌ وارد حالت‌ سوفسطاییان‌ شدم‌ ولیکن‌ گفتن‌ و به‌ زبان‌ آوردن‌ نتوانستم‌ تا آنکه‌ خدای‌ بزرگ‌ مرا از این‌ مرض‌ شفا داد و نفس‌ به‌ صراحت‌ و اعتدال‌ برگشت‌ و چنان‌ شد که‌ ضروریات‌ عقلی‌ دگرباره‌ مقبول‌ و مؤثوق‌ افتاد! لیکن‌ این‌ کار با نظم‌ دلیل‌ و ترتیب‌ مقدمات‌ درست‌ نشد، بلکه‌ به‌ نوری‌ بود که‌ خدا در سینه‌ من‌ افکند و این‌ نور است‌ که‌ کلید بیشتر دانشها و معارف‌ است‌ و آنان‌ که‌ گمان‌ کرده‌اند کشف‌ حقیقت‌ موقوف‌ بر تحریر ادله‌ و برهان‌ است‌ از وسعت‌ رحمت‌ الهی‌ بی‌خبرند! از این‌ نور نمونه‌های‌ بسیار وجود دارد، چنان‌که‌ وقتی‌ رسول‌ را از شرح‌ و معَنای‌ آن‌ در آیه‌: فمن‌ یرداللّه‌ ان‌ یهدیه‌ یشرح‌ صدره‌ للاسلام‌ (س‌ 6/آیه‌ 125) پرسیدند، گفت‌: آن‌ نوری‌ است‌ که‌ خدا در دل‌ میافگند. پرسیدند: علامت‌ آن‌ کدام‌ است‌. فرمود: دوری‌ از سرای‌ فریب‌ و روی‌آوردن‌ به‌ سرای‌ جاویدان‌ و از این‌ راه‌ باید که‌ طلب‌ کشف‌ حقیقت‌ کنند…” (سروش،1384، 97).

مطلب مشابه :  آیه الکرسی

2-6- بررسی شرایط و اوضاع فرهنگی، اجتماعی و سیاسی دوران مولوی:
عصری که مولوی در آن زیسته، از آشوب‌ترین و متزلزل‌ترین دوره‌های حکومت سلجوقیان در آسیای صغیر است. سپاهیان مغول که شرق را تصرف کرده بودند، پس از تسلط بر خوارزم و عراق، به علت عبور جلال‌الدین خوارزمشاه از آناتولی، شهر سیواس را ویران ساخته، به آتش کشیدند و قبل از ورود سپاه سلجوقی به آنجا، شهر را ترک کردند. متقابلاً سپاهیان سلجوقی، به سرزمین گرجیان که متحد مغولان بودند حمله کردند و برای انتقام از مغولان، آنجا را ویران ساختند. علاءالدین کیقباد که امپراتور درخشان‌ترین و لرزان‌ترین دوران حکومت سلجوقیان بود، گروهی از خوارزمشاهیان را در جلگه ارزروم سکونت داد، که در نتیجه، مغولان به شهر حمله کرده و بسیاری از مردم را قتل عام کردند. این پادشاه ضمن پرداخت به امور داخلی آناتولی، با جلوگیری از حمله مصریان به شهر خربوط، همواره برای ایجاد دولتی مستقل در ستیز بود.پس از علاءالدین در سال ??? ه. سلجوقیان با سپاه مغول که شهر ارزروم را غارت کرده و مردم را قتل عام کرده بودند، روبرو شدند و شکست سختی خوردند و از آن پس، سلجوقیان آسیای صغیر، حکام دست نشانده مغولان شدند. پس از حکومت رکن‌الدین قزل ارسلان چهارم با وزرات معین‌الدین سلیمان، غیاث‌الدین کیخسرو سوم با حمایت معین‌الدین که همدست مغلولان بود به سلطنت رسید و با قتل او در ارزنجان، سراسر قلمرو سلجوقیان زیر تسلط غیاث‌الدین مسعود قرار گرفت. غیاث‌الدین که دوران سلطنتش با آشوب سپری شده و علاءالدین کیقباد سوم به‌جای او به سلطنت رسید که با مرگ او توسط مغولان در سال ??? ه. امپراتوری سلجوقیان پایان یافت و حکومت‌های جدید محلی در سراسر آناتولی به قدرت‌نمائی پرداختند.

مطلب مشابه :  - بررسی اعتبار قانونی دلیل الکترونیکی پیش از تصویب قانون تجارت الکترونیک

2-6-1- اوضاع اجتماعی قرن هفتم هجری
عدم وحدت سیاسی که ناشی از ناتوانی حکومت مرکزی بود و بی‌نظمی اجتماعی که در اثر حمله مغولان ایجاد شده بود، موجب ناامنی سرزمین آناتولی و تسلط همه جانبه مغلولان بر حکام سلجوقی شد. ننگ‌های برادرکشی، مثل جنگ رکنالدین قلج ارسلان با عزالدین کیکاوس و مخالفت وزرا با پادشاهان به علت ناامنی، شورش حکام و اقدام سلاطین به قتل وزرای خویش؛ وضعیت اجتماعی نابهنجاری به‌وجود آورده بود و از جمله علل آشوب‌هایی بود که انبوه مردم را برای برانداختن حکومت متحد می‌کرد.مهم‌ترین شورش به رهبری فردی به نام “بابا اسحاق” صورت گرفت. او با افشای ظلم و ستم سلجوقیان، به مردم نوید می‌داد که به زودی این حکومت از درون رو به نابودی خواهد رفت و به این ترتیب خوارزمشاهیان ناراضی و ترکمن‌ها و روستائیان، با نیرویی عظیم، با قوای حکومتی به جنگ پردخته و چندین بار آنها را شکست دادند. “بابا اسحاق” در “خانقاه آماسیه” دستگیر و به دار آویخته شد ولی بابایی‌ها که به جاودانگی او اعتقاد داشتند به مبارزات خود ادامه دادند تا اینکه در جنگی عظیم با سپاهیان امپراتوری که از ملیت‌های گوناگون تشکیل شده بود، پس از نبردی

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید

پاسخی بگذارید