Widget not in any sidebars

نگرش سلطه گری
والدینی که دارای این نوع نگرش هستند، معتقدند که ضرورتی ندارد برای دستوراتی که به کودک می دهند، دلیل یا توجیهی بیاورند. آن ها متعتقدند که باید برای فرزندان شان محدودیت هایی را اتخاذ کنند.
نگرش تملکی
این نگرش در والدینی وجود دارد که معتقدند با حمایت های افراطی از فرزندان شان آن ها تحت کنترل خود در آورند. این گونه والدین دوست دارند آن چه دارند، وقف فرزندان شان کنند ولی کودکان شان همیشه وابسته به آن ها باقی بمانند. ویژگی بارز این گونه والدین این است که دوست دارند قطع وابستگی عاطفی کودکان شان به آن ها هر چه بیشتر به تأخیر افتد و فرزندان شان همیشه در مرحله طفولیت باقی بمانند.
نگرش بی اعتنایی
این نگرش باعث میشود که والدین معتقد شوند نباید روی رفتار فرزندان شان کنترل داشته باشند؛ هم چنین نباید برای تغییر رفتار کودکان از پاداش یا تنبیه استفاده کنند. آن ها از فرزندان خود انتظار ندارند که عاقلانه فکر کنند. در ضمن نسبت به فرزندان هیچ گونه محبت یا صمیمیتی نشان نمی دهند. چنین والدینی که دارای نگرش بی اعتنایی هستند، کودکان شان را به حال خود رها می کنند، بی آن که به آنان سرمشقی از یک الگوی بزرگسال بنمایانند(مک مکان، 1378).
در اینجا لازم است که بین نگرش فرزند پروری و عمل فرزند پروری تمایز قائل شویم. عمل یا رفتار فرزندپروری آن چیزی است که والدین عملاً در تربیت فرزندان خود اعمال می کنند. اما نگرش فرزندپروری، به اعتقادات والدین به این که چگونه باید فرزندان را پرورش دهند مربوط می شود. هر چند بین نگرش و عمل رابطه نسبی وجود دارد، اما این رابطه به هیچ وجه کامل نیست. با وجود این نگرش ها تا حدودی می توانند رفتار را پیش بینی کنند. برای مثال نتایج تحقیقات حاکی از آن است که مادران دارای نگرش های دوستانه نسبت به کودکان، بیشتر به شیردادن فرزند خود می پردازند و این کار را به مدت طولانی تری ادامه می دهند. به عبارت دیگر در این مادران یا الگوی عمومی آسان گیری دیده می شود که در همه زمینه های رفتاری آنان از جمله شیوه های فرزندپروری منعکس می شود (کریمی، 1374).
خوش بین بودن
برخورد والدین در برابر خواسته های کودکان بسیار اهمیت دارد. زمانی که پدر یا مادر در مقابل آرزوها و خواسته های کودکان خود با درنظر گرفتن منافع آن برای کودک و جامعه ی خانواده، نرمش نشان داده و اجازه می دهند که کودک زمینه های نیل به آرزوهایش را برآورده ساخته و والدین را در کنار خود به عنوان یاور و دستیابی مهمی بداند، آن زمان کودک به سمت خانه و به دلبستگی های خانوادگی بیشتر از پیش اهمیت خواهد داد و در این صورت است که احساس اطمینان از خانه و خانواده در کودک ایجاد شده و همین حالت زمینه را برای استعدادها و قابلیت ها و بروز نبوغ کودکان فراهم خواهد ساخت (جان برزگی، 1387).
خوش بینی افراطی و وابستگی شدید
توجه و خوش بینی زیاد و علاقمندی فراوان به کودک و مراقبت های بیش از حد و افراطی کودک را بسیار خودبین و خودسر می سازد. زمانی که کودک احساس نماید که بیش از آن چه که می طلبد در اختیارش می گذارند و یا آن چه را که خود در نظر نداشته، به سهولت در دسترسش قرار می دهند، آن زمان کودک احساس می کند که دارای منزلت و موقعیت خاصی است که خود از آن وقوف ندارد. از این رو کارها و خدمات و یاری های والدین را وظایف آنان دانسته و هر زمان چیزی کسر و یا ناقص باشد، لب به اعتراض می گشاید و همین حالت به تدریج در او رشد یافته و در بزرگسالی نیز بسان آفت اخلاقی نماد می یابد و فردی خودخواه، منفعت طلب و بدون توجه به حقوق دیگران بار می آید (جان برزگی، 1387).
از طرفی علاقمندی زیاد نشان دادن به کودک باعث می شود که کودک قدرت ابتکار و نبوغ را از دست بدهد و منتظر می ماند که والدینش کارهایش را انجام دهند. زیرا می داند که آنان به سهولت هر آن چه نیازش بوده، فراهم خواهند کرد. به دلیل رکود فکری و عملی در کودک، زمینه های پرورش استعداد در کودک از بین رفته و در بزرگسالی انسانی خفیف، بی استعداد، عاجز از انجام کاری و تنبل به بار میآید (جان برزگی، 1387).
مراقبت های بیش از حد و افراطی
مراقبت و تحت کنترل گرفتن کودک از سوی والدین و نظارت افراطی کودک را بد بار میآورد. کودک در چنان محیطی خود را در خفقان دیده و احساس می کند که تصورات و نظراتش چندان اهمیتی ندارند. روند تدریجی همین عادت و کنترل های افراطی به نهایت منجر به آن می شود که کودک احساس میکند هر آن چه اندیشیده و یا انجام داده و خواهد داد، درست نبوده و باید متکی به والدینش باشد. همین امر نیز استعداد را در کودک کور کرده و از طرفی کودک اگر به حقانیت خود واقف گردد، محیط خانواده را بسان زندگی دانسته و به سهولت در مسیر گریز از خانه بر می آید. مهم تر از همه این که فشار روانی حاصل از کنترل شدید بر کودک باعث می شود که او عاصی تر شده و کاری را که از انجامش منع شده، حریص تر به به انجام آن اقدام می نماید (جان برزگی، 1387).
پذیرفتن و مورد عفو قرار دادن
همه میدانیم که کودکان بعضاً دست به کارهایی می زنند که توأم با خطا بوده و ارتکاب به کارهای اشتباه غالباً سهوی و به دور از مقصد و منظور خاصی انجام می گیرد. زمانی که کودک احساس نماید که خطای او به سهولت نادیده انگاشته شده و عذر او را بدون هیچ بهانه و یا فشاری پذیرفته اند، هم کار خطا آمیز خود را فراموش کرده و جرم ارتکابی در نظرش بسی ساده و بی اهمیت جلوه می کند. همین خاصیت و عادت باعث می شود که او همان کار را برای بار دیگر تکرار نماید. اگر در بسیاری از کارها والدین برحسب علاقمندی به کودک رفتارهای خطا آمیزش را نادیده بگیرند و کودک را به هر عنوان و به هر بهانه ای بپذیرند، سرانجام کودک چنین استنباط خواهد کرد که کارهایش چندان مهم نبوده و والدین به هر نحوی باشد جانب او را خواهند گرفت. همین برداشت خلافکاری و بزهکاری های دیگر را در کودک فراهم خواهد ساخت. کودک آزاری، شیطنت، دزدی کودکانه، سربه سر نهادن، شوخی های بی مورد، آزاد و اذیت دیگران، چغلی دیگران را کردن و. .. از جمله آثار سوء حاصل از حمایت و پذیرش های افراطی است (جان برزگی، 1387).
طرد کردن، توجه ننمودن
کودک به مثابه کارهایی که انجام می دهد، آروز دارد که کارهایش به نحوی ارزیابی شود. کودکی که تازه پا به راه رفتن پرداخته، کاملاً کارهایش را علنی و آشکار انجام می دهد. گویی به خود امیدوار نبوده و با نگاه ها، خنده ها و یا نهیب های دیگران می تواند خوب را از بد تشخیص بدهد و به واقع نیز از این گونه است. زمانی که کودکی کار بدی را انجام می دهد، باید او را سرزنش کرد و متوجه نمود که کار خطایش تا چه اندازه ناشایست بوده است و در مقابل همین قضیه باید از کارهای شایسته و خوب کودک تشویق به عمل آورد. زمانی که کودک کار مناسب و خوبی را انجام می دهد انتظار دارد که والدین به او ارج نهاده و ارزش کارهایش را بدانند. ولی به جای آن اگر مورد طرد واقع شد، آن زمان احساس خواهد کرد که کارها و تلاش هایش بی ثمر بوده و هر اندازه تلاش نماید، کسی از وی طرفداری نخواهد کرد. طرد شدن کودک از سوی والدین اثر مخرب دیگری نیز دارد. به طوری که وقتی کودکی طرد می شود، احساس می کند که از همنوعان خود بسی متفاوت تر و بی چیز تر است. زیرا یقیناً چیزهای شایسته ای ندارد که مورد توجه قرار گیرد. بر همین اساس قدرت اعتماد به نفس در او رو به کاهش نهاده و عزت نفس خود را نیز از دست می دهد و عواقب آن را در بزرگسالی مشاهده نموده و فردی منفعل بار می آید (جان برزگی، 1387).
تحت فشار قرار دادن کودک
کودکی که تحت فشار یکی از والدین و یا هر دو والدین قرار گرفته باشد، به جای درستکار، ظریف طبع، با دقت بودن، فردی خجالتی، سریع تأثیر پذیر، بسیار حساس می شود. کودکانی که تحت فشار می باشند، در کودکی و در بزرگسالی انسانهای کم ظرفیتی شده و دست به کارهای عجیب و غیرمنتظره ای می زنند. به طور تصمیمات سریع و آنی. اقدام به انتحار و یا جنایت های جنون آمیز از اقدامات این نوع کودکان است. کودکان تحت فشار غالباً در کودکی نیز بسیار رنجور بوده و از هر چیزی شکایت نموده و به جای این که کارهای درستی انجام داده و یا رابطه های مثبتی را با دوستان و هم سالان خود برقرار نمایند، کودکان شیطان، سخن چین، و دو بهم زن می شوند. این نوع کودکان اگر فرصتی به دستشان بیفتد، بسیار احساس قدرت نموده و با بیرحمی با مخاطب خود برخورد می نمایند. در برابر انسانهایی که از خودشان تا حدودی قدرتمند و خشن باشند، لحن و گفتاری نرم و بزدلانه پیش می گیرند. غالب این افراد در بزرگسالی انسانهای منفعت جو و فرصت طلبی می شوند. تا جایی که دمشان لای تله است، با عجز و ناتوانی سخن گفته ولی زمانی که فرصتی به دستشان بیفتد در برابر همان انسانها رفتاری دگرگون و خشن پیش گرفته و سعی می نمایند که انتقام بگیرند. کودکان تحت فشار در بزرگسالی انسان هایی، پرخاشگر، زود عصبانی شونده، عاصی، کم ظرفیت می شوند.
تبعیض قائل شدن
کودکانی که در میان اعضای خانواده احساس تبعیض و تفاوت نمایند و تصور کنند که از سوی والدین دچار کم لطفی و تمایز از سایرین شده اند، به بیماری خاص روحی دچار می گردند. کودک مورد تبعیض واقع شده احساس می نماید که چیزی از خواهر و یا برادر خود کم دارد که نمی توان توجه و محبت والدین را معطوف خود سازد. به همین جهت تلاش می نماید تا کارهای ابتکاری انجام دهد و در این بین تجزیه و تحلیل را کنار نهاده و به هر کاری دست می یازد. به مثابه همین قضیه دچار اشتباهات زیادی شده و گاهاً خطاهایی از آن دست میزند و همین امر باعث میشود تا بیش از پیش مورد طعنه و سرزنش مادر یا پدر واقع گردد. کودک با مشاهده همین قضیه خود را باخته و اراده ی خویش را از دست داده و انسانی کم استعداد و بزدل بار میآید. یعنی به عبارتی دیگر به خودش ایمان و اعتقادی نداشته و باورش میشود که به راستی از سایرین متفاوت بوده که هیچ توجهی نسبت به وی انجام نمیگیرد. اگر این روحیه ادامه پیدا کند، کودک در بزرگسالی انسان کم ظرفیت، رنجور، گوشه گیر، در ایجاد روابط اجتماعی بسیار ناتوان، عاجز از کنترل رفتار و گفتار و بیشتر از همه دچار خود کم بینی میشود. برعکس این کودکی که بیش از دیگر برادران و یا خواهران مورد توجه واقع شود و احساس نماید که والدین نسبت به وی اهمیت زیادی میدهند، بسیار خودخواه، خودبین متوقع، ترجیح دهنده و سودجو میشود. در کودکی دوست دارد با پدر و مادرش باشد و با آنها همبازی گردد. یقین دارد که پدر یا مادر از او جانبداری خواهند کرد و لذا فرصتهایی را بر میگزینند تا قدرت و توان خود را به نحوی به رخ سایرین بکشد. همین روحیهی برتری خویی باعث میشود که در آینده نیز انسانی فرصت طلب باشد و به نحوی خودش را مطرح نماید. نیکوکاری و یا خیرخواهی از این نوع کودکان بعید به نظر میرسد. اگر مطالب مربوط به رفتارهای والدین را که پیش از این مطرح گردید، خلاصه نماییم، آن گاه می توان نتیجه گرفت که رفتارهای والدین در هر شرایطی باید سنجیده و منطبق با اصول بوده باشد. طرفداری از کودک یا تنبیه کودک تا حدی باشد که نه او را عایو خودخواه بار بیاورد و نه این که قدرت اراده و تصمیم را در او از بین ببرد (جان برزگی، 1387).
کدام والدین فرزندانی بیمار یا ناتوان تربیت می کنند؟
با توجه به انواع سبک های فرزندپروری متوجه می شویم که هر دسته از والدین، به جز آن هایی که

                                                    .