رشته حقوق

پارادایم اسلامی

دانلود پایان نامه

هر گونه تشکیک ،تردید، تزلزل و کم‌توجّهی نسبت به گفتمان انقلاب به پویا نبودن و صلابت و استحکام نداشتن سازۀ مبتنی بر آن منجر می‌گردد. حوزهی نظری بنیادی‌ترین اساس هر گفتمان محسوب می‌شود. حوزهی نظری به قلمرو ایده‌ها، الگوها، نظام معانی، نظریه‌ها و در مجموع بنیادهای فکری یک گفتمان مربوط است که فقط در صورت دسترس بودن و داشتن اعتبار است که می‌تواند متضمن تداوم استیلای نظام حاکم باشد؛ زیرا آنچه در عرصه رقابت‌های سیاسی، اجتماعی قبل از هر چیز تعیین‌کننده است، نه تسخیر و تسلیم اجسام، بلکه گسترهی نفوذ در اذهان است که برندهی واقعی را معین می‌نماید؛ ازاین‌رو باید دانست چنانچه نظام تولید علم در حوزه علم سیاست و سایر حوزههای فرهنگی و اعتقادی، چه از گذرگاه تولیدات پژوهشی و چه از مسیر آموزش و تجهیز نظام معانی در جامعه، مولّد اعتبار و مشروعیت برای گفتمان حاصل، که بر آن اساس مقوّم است، نباشد، چرخه قدرت، دانش و مشروعیّت از حرکت باز می‌ماند و ازهمین‌رو عکس آن عمل خواهد کرد. (احمد وند، 1387)
کسی که به عزّت و اقتدار امّت اسلامی و حتّی زندگی خویش میاندیشد، نمیتواند نسبت به تولید علم و دانش بیتفاوت باشد. علم، زیربنای استقلال فرهنگی، اقتصادی و سیاسی کشورهاست. چنانچه از آیات قرآن مبین مستفاد میگردد تحوّل، تغییر و بهبودی در اوضاع و احوال ملل و اقوام، جز به تحوّل و تبدیل در نفوس و سرشت و سیرت آنان میسور نیست. یکی از عوامل مهم تحوّل در انسان و بشریت همانا تأثیر علم و علما و دانشمندان میباشد.( موسوی موّحدی، 1381: 149 ). در تاریخ اسلام شاهد نمونهای از این نوع نگاه در زندگی ائمهی معصومین(ع) هستیم. به عنوان مثال امام باقر – علیه السّلام- که به عزّت خویش و عزّت امّت اسلامی میاندیشید و همه را در سایه عزّت الهی و نیروی او مقدور می دانست، با تولید، توزیع و تعمیق هر چه بیشتر دانشها، و پرورش شاگردان فراوان، زمینههای عزّت و اقتدار امّت اسلامی را فراهم ساخت.(مهدی پور، 1384: 5) به نحوی که تشیع از زمان ایشان و همچنین امام صادق– علیه السّلام- جان دوباره یافت و حتّی اقتدار اسلامی در دوره بعد را مرهون شاگردانی هستیم و که در مکتب این بزگوارانتربیت شدهاند.
امّا ما در بحث تولید علم در کشور بصورت عام، مشکل جدّی داریم. ما نه فقط به تولید علم که به احیای علومانسانی نیازمندیم. از خود بیگانگی علمی و چشم دوختن به مجلات علومانسانی غربیان برای شناخت و تبیین مسائل انسانی و تکرار نظریهها و یافتههای پژوهشی آنان، نمیتواند ما را به تولید علم در راستای بیداری و پیشرفت برساند. ما نیاز به آن داریم که دیدگاههای محدودنگر پژوهشی تحصّلی و اثباتگرایانه غربیان را پشتسر گذاریم و با اجتهاد و بازنگری در پژوهشهای موجود، بیداری علمی و مقاومت علمی را در علومانسانی در ایران و در نزد دانشپژوهان کشورهای مشابه خود تحقّق بخشیم. ما نیازمند یک تحوّل اساسی در نظریهپردازی و پژوهش هستیم. ( سبحانینژاد و افشار، 1388: 17)
با توجّه به تمام آنچه در بالا گفته شد حال باید بطور مشخص و دقیق به این سؤال بپردازیم که جنبش نرمافزاری و تولید علم در علوم سیاسی چه اهمیّتی دارد. بهتر است به موضوع به شکل دقیقتر و ملموستری بنگریم. محصول تولید علم در علومانسانی و بالطبع علوم سیاسی، تولید نظریه و نظریهپردازی است. حال بیایم به این سؤال پاسخ دهیم که « چه لزومی به نظریهپردازی در علوم سیاسی در اسلام وجود دارد؟» و یا « یک نظریه در قالب علوم سیاسی اسلامی چه فایده ای میتواند داشته باشد؟»
برای پاسخ دادن به این سؤال بهتر است که ابتدا از جنبه سلبی مسأله را مطرحکنیم. یعنی ابتدا به این سؤال بپردازیم که « اگر از نظریه غربی استفادهکنیم چه ضرری دارد؟» و یا « آثار و تبعات استفاده از نظریات غربی چیست؟». پاسخ به این سؤالات خود به خود دلیل و لزوم نظریهپردازی در حوزهی علوم سیاسی در اسلام و تولید نظریه اسلامی را روشن میکند.
برای پاسخ به این سؤال که استفاده از نظریات غربی چه ضرری دارد و آثار و تبعات آن چیست؟ ابتدا باید نگاهی به برخی از جنبههای کارکردی نظریه داشته باشیم. « نظریه مجموعهای از مفاهیم، زبان و واژگان خاص در اختیار ما قرار میدهد تا از طریق آن ضمن شکل دادن به رفتارهای خویش، واقعیت را مورد تفسیر و ارزیابی قرار دهیم. » (قوام، 1386 : 13) « معنای رویدادها در صحنه جهانی بدیهی نیست. بلکه باید در نوعی بستر و زمینه تفسیر شوند، و زمینه (یعنی رهیافتی) که ما در نظر می گیریم تعیین میکند که چگونه رویدادها را تفسیر خواهیم کرد و برای آنها اهمیّت قائل خواهیم شد.( مشیر زاده، 1386 : 5 ) »
آنچه بیان شد به خوبی نشان میدهد که نظریه چه کارکردی دارد. مبنا قرار دادن یک نظریه به رفتار ما شکل میدهد. اینکه ما چه نظریه ای را مورد استفاده قرار دهیم تعیین کننده شکل و نوع رفتار ما است. از طرف دیگر ما یک پدیده را بر اساس نظریهای که منبای کار خود قرار دادهایم تفسیر میکنیم. پدیدهها صامت هستند و خود حرف نمیزنند. اینکه آن پدیدهها را در چهارچوب کدام نظریه قراردهی معنای خاصّی به آن پدیده داده و تفسیر ما را از آن پدیده شکل میدهد. نظریه است که به ما نشان میدهد کدام پدیده را در صحنه سیاست باید مورد توجّه قرار دهیم و چگونه آن را تفسیرکنیم و کدام پدیده را باید کنار بگذاریم. وقتی ما بر اساس یک نظریه عمل میکنیم در واقع از زاویه دید نظریهپرداز آن نظریه واقعیتها را می بینیم و مورد ارزیابی قرار می دهیم. عدّهای پا را فراتر گذاشته و معتقدند که اساساً نظریه است که واقعیت را میسازد و نمیتوان مستقل از نظریه واقعیت را تصوّر کرد، ما با مفاهیم نظری به سراغ واقعیت میرویم (مشیر زاده، 1386 : 6).
با چنین اوصاف و کارکردی که برای یک نظریه وجود دارد، حال اگر ما یک نظریهی غربی را مبنای عمل و شناخت خود قرار دهیم چه آثاری برای کار مترتب خواهد بود! با این کار رفتار ما بر اساس نظریه ای که از دل پارادایمها واندیشههای غربی در آمده است شکل میگیرد. جهان را آنگونه که غربیها میبینند، میبینیم و پدیدهها را آنگونه که غربیها تفسیر می کنند، تفسیر میکنیم. آن چیزی که برای آنها مهم است برای ما مهم میشود و آن چیزی که برای آنها بیاهمیّت است برای ما هم بیاهمیّت میشود. این موارد در صورتی است که فرض را بر این بگذاریم که نظریات ارائه شده کاملاً علمی بوده و هیچ سبقهی سیاسی بر آنها مترتب نیست. یک نظریه اگر کاملاً علمی بوده و هیچ هدفی جز اهداف علمی نداشته باشد، تازه چنین آثار و کارکردی را با خود همراه دارد. امّا این فرض ( علمی بودن صرف نظریهها ) مخصوصاً در حوزهی علوم سیاسی نمیتواند درست باشد. نظریههایی که در حوزه علوم سیاسی مطرح میشوند اکثراً دارای جهتگیری سیاسی خاصّی هستند. نظریه در این حوزه نمیتواند از تعامل با علایق سیاسی اجتناب ورزد. کاکس بیان می دارد که « نظریه همیشه برای برخی افراد و به منظور برخی اهداف میباشد» ( Acharya، 2006). با این ویژگیهایی که نظریه در حوزهی علوم سیاسی دارد، کارکرد آن برای جوامع غیرغربی به مراتب بدتر بوده و آثار زیانبارتری به همراه خواهد داشت. ذکر چند نمونه میتواند آثار و تبعات اینگونه نظریات را که در جهت منافع قدرتهای غربی و به ضرر کشورهای غیرغربی هستند نشان دهد.
به عنوان مثال در حوزهی روابط بینالملل به عنوان یکی از شاخههای علوم سیاسی، کاکس عنوان میدارد که « رئالیسم و کثرت گرایان مکتب انگلیسی دربارهی وضع موجود قدرتهای بزرگ و حفظ نقش برتر خودشان در سیستم و اجتماع بینالمللی صحبت مینمایند اگر چه این نظریات به عنوان تئوریهای کلّی جهانی مطرح و توسط افراد زیادی مورد قبول واقع شده امّا در حقیقت این نظریات در مورد غرب و علاقهشان به حفظ قدرت، ثروت و نفوذشان در جهان میباشد.» ای اچ کار نیز اخطار میدهد که « مردم انگلیسی زبان هنرمندان قابلی هستند که هنر آنها پنهان نمودن علایق ملّی و خودخواهانه خودشان در قالب مصلحتهای کلّی میباشد. این امر به خوبی نشان میدهد که سلطه انگلوساکسونها بر علم روابط بینالملل صرفاً یک پدیده اتفاقی نبوده است.» ( Acharya، 2006). این مطلب از جانب یک متفکّر غربی، خود بیان روشن و واضحی است که نشان میدهد غربیها – بالاخص انگلوساکسونها – همواره منافع و متامع خود را در عرصهی روابط بینالملل در غالب نظریات علمی و آکادمیک بیان کرده و نخبگان و متفکّران کشورهای در حال توسعه به گمان اینکه با استفاده از این نظریات، اقدام به تحلیل علمی روابط بینالملل کردهاند، در واقع در جهت آنچه که خواستهها و نیات غربیهاست، که در غالب نظریات به اصطلاح آکادمیک بیان داشتهاند، حرکت میکنند. باری بوزان و آمیتاو آشاریا این اهداف و مقاصد را صریحتر و روشنتر بیان می کنند :
« امپریالیسم استدلال می نماید که مهم نیست مردم این نظریات را بپذیرند یا نپذیرند، با پذیرفتن اینکه اکنون جهان تک قطبی است نه تنها شیوههای دیگر شناخت رشتهی بینالملل مسدود میشود بلکه بطور خودکار امریکا را درون یک موقعیت بینظیر و منحصر به فرد قرار میدهد. این پذیرش دارای تأثیراتی خواهد بود. حتّی اگر در واژهی تک قطبی یک توصیف دقیق از چگونگی شرایط نباشد. فاصله گرفتن تئوری اجتماعی از واقعیتی که مورد خطاب قرار میدهد بدین معناست که همیشه باید مهم باشد چه کسی نظریه روابط بینالملل را تولید میکند. به سلطه زیاد انگلوساکسونها بر نظریههای روابط بینالملل نباید بدون شک و سوءظن نگریست. انگلوساکسونها با نظریاتی که ارائه می دهند به دنبال آگاهی بخشی به کشورهای دیگر مخصوصاً جهان سوم نیستند. آنها در غالب استعمارگری جدید در جستجوی ارائه دادن دانش و آگاهی معتبر درباره آنچه جهان سوم نامیده میشود نمیباشند بلکه منابع موجود آگاهی و اطّلاعات را درون الگوهای ساختاری جدید، به نحوی که در جهت خواستههای آنها باشد بازسازی مینماید.» ( Acharya، 2006)
این مباحث به خوبی نشان دهندهی نقش و کارکردی است که نظریات غربی برای غربیها ایفا میکند. با این اوصاف پاسخ این سؤال که استفاده از نظریات غربی چه ضرر و آثار و تبعاتی به دنبال دارد و در پی آن اینکه نظریهپردازی و تولید نظریات اسلامی در حوزه علوم سیاسی و روابط بینالملل چه لزومی دارد، کاملاً مشخص است. اگر ما به سمت تولید نظریات اسلامی در حوزهی علوم سیاسی و روابط بینالملل نرویم، هرچه بیشتر در مناسبات غربی که هدفی جز افزایش قدرت و ثروت و نفوذ برای خودشان ندارند، هضم و جذب خواهیم شد. ابزاری خواهیم شد در دست آنان برای آنکه از ما و منابع ما استفاده کرده و بر جایگاه و موقعیت جهانی خود بیافزایند، و در مقابل روز به روز از قدرت، تواناییها و پتانسیلهای موجود جهان اسلام در عرصههای سیاسی و بینالمللی کاسته شده و منفعلتر از همیشه تنها تابعی باشیم از ارادههای دیگران و کار به جایی برسد – که رسیده است – که بقا و ممات بسیاری از کشورهای اسلامی و حکومتهای آنها در گرو خواست و میل دیگران باشد.
4-2- بومی سازی علم سیاست یا تولید علم سیاست؛ کدامیک؟
1-4-2- بررسی مسأله بومی سازی در معنای کلان
در مورد بومی سازی سؤالات جّدیای مطرح است. بومی سازی علم یعنی چه؟ روش بومی سازی علم چیست؟ آیا بومی سازی علم به معنای اسلامی کردن مدرنیته است؟ آیا بومی سازی علم به معنای متحوّل کردن اسلام از طریق قرائتهای جدید با دستاوردهای علمی است؟ شاخصههای یک علم بومی شده چیست؟ آیا بومی سازی استفاده از مؤلفههای نظریات غربی و کنار نهادن مؤلفههای ناسازگار آن نظریات با اسلام است؟ در بومی سازی، کنار هم قرار دادن برخی مؤلفههای غربی و اسلامی چگونه توجیه میشود؟ در صورت استفاده از مؤلفههای نظریات غربی با آن جهانبینی سکولار که در مؤلفههای نظریات آنها مشهود است، چگونه با اسلام سازگاری ایجاد خواهد شد؟ چگونگی استفاده ار رویکردها و پارادایمها و نظریات غربی، که هر کدام به مکتب خاصّی با جهان بینی ویژهای وابسته است و دهها مورد سؤال جدّی دیگر. بررسی و پاسخ هر کدام از این موارد مجال بسیار مفصّلی را طلب میکند. ورای تمام این مباحث ما میخواهیم به این سؤال پاسخ دهیم که آیا علومانسانی و بالاخص علوم سیاسی قابلیّت بومیسازی دارند؟ و یا باید در آنها دست به تولید علم بزنیم. به همین منظور ابتدا بطور مختصر به بحث بومی سازی در معنای کلّی و در باب علومانسانی اشاره کرده و سپس بطور مبسوط به بحث علوم سیاسی خواهیم پرداخت.
برخی بومیسازی علم را معادل استفاده از دستاوردهای علم جهت برطرف کردن نیازهای یک جامعه دانستهاند. « بومیسازی، گفتمان، سیاست یا خط مشی بومی است که از گفتمانهای متعدّد مسئله بومی متأثر است و در تلاش است که علم را به صورت سازمان یافته جهت بهرهبرداری از آن در جامعه هدایتکند. بدیهی است این گفتمان عرصهی حضور دولتمردان و مدیران ارشد کشوری است و ربطی به دانشمندان علوماجتماعی ندارد، در واقع، گفتمان بومیسازی بیشتر معطوف به دستاوردها و نتایج علماجتماعی است.» (فراهانی، 1388: 95 ) این تعریف یا برداشت از بومیسازی اشاره به این نکته دارد که بومیسازی علم در واقع یک امر پسین علمی است. یعنی علمی متولّد میشود سپس سعی میشود از دستاوردها و نتایج آن در جهت اهداف یک جامعه بهرهبرداری شود. در مورد این معنی از بومیسازی نقد جدّی وجود دارد. آیا چنانچه ما از آثار و نتایج یک رشتهی علمی بیشترین استفاده را کردیم، آن را بومی کردهایم؟ آیا مثلاً اگر ما آمدیم و از دستاوردهای علم پزشکی استفاده کردیم آن را بومی کردهایم؟ در حوزهی علومانسانی آیا اگر ما آمدیم و لیبرال دموکراسی را در جامعه پیاده کردیم، در آن صورت لیبرالیسم را بومی کردهایم؟ به نظر میرسد این برداشت از بومی سازی علم چندان درست نباشد. چرا چنین برداشتی نادرست؟ بهتر است از موضع سلبی به مسأله نگاهکنیم. به عنوان مثال در حوزهی علومانسانی نظریهای در رشته علوم سیاسی مطرح میشود که این نظریه کاملاً مبتنی بر جهانبینی و معرفتشناسی جامعهای مشخص است و همچنین در ایجاد این نظریه مؤلفههای اجتماعی جامعه مورد نظر نقش اساسی داشتهاند. یعنی این نظریه مبتنی بر شرایط اجتماعی آن جامعه شکل گرفته است. حال اگر جامعهی دیگری آمد و از این نظریه استفاده کرده و دستاوردهای آن را بطور کامل در جامعه خود پیاده کرد آیا آن را بومی خود کرده است. اگر در باب مباحث هستیشناسی و معرفتشناسی و همچنین در باب شرایط اجتماعی موجود در دو جامعه تفاوت وجود داشت آیا میتوان گفت که این نظریه یا دستاورد علمی بومی جامعهی دوّم شده است. پس تفاوتهای این دو جامعه چه میشود؟ چگونه است که یک دستاورد علمی دارای یک قالب فکری( هستیشناسی – معرفتشناسی) واجتماعی مشخص در دو جامعه متفاوت قابلیّت پیاده شدن دارد؟ یعنی آیا این علم هم بومی جامعهی اوّل است که در آنجا تولید شده و هم بومی جامعهی دوّم؟ بعید به نظر میرسد که بتوان این برداشت را از بومیسازی درست در نظر گرفت. این برداشت از بومیسازی بیشتر به حوزهی کاربست علم اشاره دارد، نه به حوزهی آموزش و تولید علم.
بومی بودن در دو زمینه قابل بحث است: زمینه اوّل، متدولوژیک است و زمینه دوّم، مربوط به موضوعات مطرح در پژوهش‏های سیاسی است که خواهد آمد.(رنجبر، 1382: 99) اینکه بومی سازی را از کدام منظر بنگیرم به تلقّیهای متفاوتی خواهیم رسید. پرداختن به بومیسازی در سطح موضوع یک تلقّی حداقلّی از علوماجتماعی به وجود میآورد. در این معنا از بومیسازی ما باید به موضوعات جامعه خود بپردازیم. باید تحقیق و پژوهش ما مبتنی بر مسائل و دغدغههای جامعهی خود ما باشد. « ممکن است مسأله، مسألهی جامعهی دیگری باشد. به همین دلیل تأکید میشود که تحقیق و پژوهش باید بومی باشد، ولی در ایران، مسائل جوامع آمریکایی و اروپایی و… حل میشود. بنابراین مسائل و موضوعات باید بومی طراحی شود و نظریاتی را در همین فضا جستجو کنیم و در همین جا آن را بیازماییم و کاربردهایش را بینیم. » (فراهانی، 1388: 102 ) در این تعریف بومیسازی به نکته خوبی اشاره شده است. بومیسازی به این معنا است که ما باید به مسائل بومی توجّه کرده، در همین فضا نظریاتی را جستجو و طراحی کرده و در همین فضا بیازمایمشان و کاربردشان را نیز در همین فضا ببینیم. این یعنی بومیسازی یک علم. امّا ضعف این دیدگاه حداقلّی آن است که ما در اینجا فقط برای حل موضوعات داخلی تلاش کردهایم. امّا آیا راحلها نیز بومی است. اگر برای یک مسألهی داخلی و بومی، مخصوصاً در حوزهی علومانسانی و علوماجتماعی، راه حل بومی ارائه نشود نمیتوان گفت علمی که دارد به این موضوع میپردازد علم بومی است.
امّا اگر در سطح روش و نظریه داعیهی بومی داشته باشیم باید مبانی جدّی و کاملاً متفاوتی برای علومانسانی و علوماجتماعی در نظر گرفت. در واقع در این منظر ما از بومیسازی فراتر رفته و باید دست به تولید علم بزنیم. اینجا دیگر صرفاً بحث موضوعات داخلی مطرح نیست بلکه بحث از روشهای نظریات بومی است به معنای دقیقتر بحث از مبانی بومی است. « اگر این واقعیت پذیرفته شود که مبانی اعتقادی و فکری ما با پارادایم اعتقادی حاکم بر غرب تفاوت اساسی دارد، وارد فضای جدید دیگری خواهیم شد که با بومی سازی یا اسلامی سازی مفاهیم غربی و… منافات دارد. زیرا از دو سنخ و جنساند» (فراهانی، 1388: 103 ) بومی کردن روش‏های نو پیدا، نمی‏تواند به استحاله ماهیّت آنها منجر شود؛ به طور مثال، نمی‏توان از روش‏های پسامدرن سخن گفت، و نسبیگرایی آنها را نادیده گرفت.(حقیقت، 1382: 170) اصولاً علومانسانی قابلیّت بومیسازی را ندارند. بدین معنا که این علم ریشه در خاک دیگری دارند و اگر قرار باشند آنها را بیاوریم و در خاک پارادایم اسلامی بکاریم مطمئناً اثر و نتیجهای نمیگیریم. این علوم دارای ذات و جوهرهای هستند که نمیشود این ذات و جوهره را از آنها گرفت. اومانیسم جوهرهی اصلی این علوم در غرب است. آیا میشود در چهارچوب مفهوم بومی سازی، اومانیسم را آورد و بومیسازی کرد. اصولاً اومانیسم را به هیچ وجه نمیتوان در چهارچوب مفاهیم اسلامی قرار داد و به تعبیری بومیسازی کرد. بسیاری مفاهیم دیگر نیز مانند اومانیسم وجود داردند که قابلیّت بومیسازی ندارند. بومیسازی در علوم تجربی و علوم دقیقه مانند فیزیک و ریاضی معنا دراد. در علومانسانی بومیسازی موضوعیت ندارد. لذا باید در علومانسانی دست به تولید علم زد. البتّه این بدان معنا نیست که در علومانسانی از صفر شروع کنیم. ما میتوانیم از دست آوردهای غرب در علومانسانی استفاداهکنیم. حداقل میدانیم که آن راهی که آنها رفتهاند نباید رفت و اشتباهاتی که آنها تکرار کردهاند را نباید تکرار کرد. امّا باید دقّت کرد که باید اساس و بنیاد علومانسانی مبتنی براندیشهی دینی باشد. در این اساس و بنیادها است که علومانسانی اسلامی با علومانسانی غرب تضاد پیدا میکند.
در این راه باید دقّت کرد و از التقاط پرهیز نمود. ما باید مواظب باشیم که مبانی و بنیادهای خودمان را اساس علم قرار دهیم نه اینکه خود را فریب داده و دوباره همان مفاهیم غربی را رنگ و لعاب اسلامی بزنیم. و یا دست به جرح و تعدیل نظریات غربی زده به امید اینکه بتوانیم آنها را اسلامیکنیم. به نظر میرسد گفتمانی که در ایران به دنبال بومیسازی علوماجتماعی و علومانسانی است، دچار نوعی خلط بحث شده است. زیرا به هر شکلی که مؤلفههای نظریههای غربی جرح و تعدیل گردد، موضوع جدیدی متولّد خواهد شد که به طور طبیعی باید روند تکوین نظریهسازی را طی کند. کسانی که بومیسازی علومانسانی را دنبال می کنند باید به این سؤال پاسخ دهند که آیا استفاده از گزارههای غربی در کنار گزارههای بومی یا اسلامی زایش مفاهیم جدید است یا نه؟ بدیهی است که دستکاری نظریات غربی، آن را از شکل قبلی خود خارج خواهد ساخت و ارزش و اعتبار اولیه را نخواهد داشت.
در نظریات غربی به هیچ روی وحی و فطرت و… منظور نشده است، کسانی که در صدد بومیسازی علومانسانی و علوماجتماعی هستند باید این مؤلفه را در نظر بگیرند و گرنه بومیسازی معنایی ندارد. زیرا سنخیتی با فرهنگ بومی ندارد و اگر بخواهد مؤلفههای جدید را لحاظ کند، باید نظریهی جدیدی تولید شود که فرایند تکوین نظریه را طیکند. بنابراین موضوع ما بومیسازی علومانسانی نیست، بلکه تولید علم است.
2-4-2- امکان علوم سیاسی اسلامی
در این قسمت بطور مبسوط به این مسأله میپردازیم که در علوم سیاسی چارهای به جز تولید علم نداریم و حرکت در بستر بومی سازی علم سیاست حرکت درستی نیست. زمانی که ما میخواهیم سیاست و علوم سیاسی را بومیسازی کنیم، همانطور که گفته شد باید آن را با مبانی فکری و اعتقادی خود هماهنگ کنیم. زمانی که دست به هماهنگ سازی و تطبیق سیاست با مبانی فکری و اعتقادی خود که در واقع همان دین اسلام است، می زنیم خواهیم دید که اگر بخواهیم درست این فرایند را ادامه دهیم علوم سیاسی و سیاست جدیدی متولّد میشود که با علوم سیاسی غربی تفاوت ماهوی دارد. به تعبیری دین و مبانی فکری و اعتقادی دینی تأثیری ماهوی بر روی سیاست گذاشته و ماهیّت آن را تغییر میدهد نه تأثیر عرضی و صوری. اینجا دیگر علوم سیاسی جدید متولّد شده نه اینکه علوم سیاسی غربی، بومی شده باشد. آنچه در ذیل میآید تبیین همین تأثیرگذاری ماهوی دین بر سیاست و علوم سیاسی است.
1-2-4-2- مقدّمه
رابطهی دین و سیاست همواره یکی از مهمترین پرسشهای متفکّران عرصهی دین و سیاست بوده است. بعد از ظهور ادیان بزرگ ابراهیمی چون یهود، مسیحیّت و اسلام و در طول حیات این ادیان، تاکنون این مسأله یعنی نسبت دین با سیاست یکی از فصول مهم مباحثات کلامی، اعتقادی و در اسلام فقهی بوده است. دو پاسخ اساسی و بنیادی در برابر این پرسش که دین و سیاست چه نسبتی با هم دارند وجود دارد. یک پاسخ بر جدایی دو حوزهی دین و سیاست اشاره داشته و قائل به هیچ پیوندی بین دین و سیاست نمیباشد. در مقابل عدّهای نیز با رد پاسخ قبل، قائل به پیوند بین دین و سیاست هستند. هر کدام از طرفداران این دو نظریه ی را در اثبات نظر خود و رد نظر طرف مقابل مطرح میکند. از طرف دیگر شرایط تاریخی،اجتماعی، سیاسی و حتّی اقتصادی در انتخاب هر یک از دو نظریه توسط جوامع و متفکّران آنها تأثیر بسزایی دارد. ماهیّت هر یک از ادیان و برداشتهای غالب از آنها نیز از مهمترین عوامل تأثیرگذار بر پیوند آن دین با سیاست میباشد. غرب مسیحی با توجّه به شرایط تاریخی،اجتماعی و سیاسی که در آن به سر میبُرد و همچنین براساس ماهیّتی که مسیحیّت داشت- البتّه بهتر آن است که بگوییم ماهیّتی که برای مسیحیّت بوجود آوردند- به سمت نظریه جدایی دین از سیاست رفت و سالهاست که دیگر مسألهای به عنوان پیوند دین و سیاست در غرب مسیحی حل شده تلقّی میگردد. تسلّط و سیطرهی سکولارسیم بر تقریباً تمام شئون اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی غرب به خوبی نشان دهندهی این واقعیّت است.
در جهان اسلام، امّا وضعیت به گونهی دیگری بوده است. پس از ظهور اسلام و بالاخص پس از تشکیل حکومت توسط پیامبر اسلام(ص) در مدینه تقریباً همگان بر این باور و عقیده بودند که دین و سیاست از هم جدا نیست. به گونه ای که از این اعتقاد باور عمومی به « ارتکاز متشرعه» تعبیر می شد. حتّی بعد از رحلت پیامبر اسلام(ص) هیچ کسی در این امر شک و شبهای نداشت و در این زمینه اختلافی بین مسلمین نبود. تنها بحث و اختلاف در باب جانشین پیامبر اسلام(ص) بود. همین نکته به خوبی نشان میدهد که پیوند دین و سیاست و اینکه سیاست و ادارۀ امور جامعه باید به دست رسول خدا(ص) و پس از او به دست خلیفه او باشد نشان از باور جامعهی مسلمین به پیوند این دو حوزه بوده است. این باور تا قرنها بعد نیز در میان مسلمانان رواج داشت. هر چند شکل این پیوند عوض شده بود. در زمان پیامبر(ص) و حتّی خلفای راشدین او، پیوند دین و سیاست به گونهای بود که سیاست ابزارِ دست دین بود. بدین معنا که دین بر سیاست اشراف داشته و حدود و ثقور و نحوهی عملکرد و ماهیّت سیاست را دین مشخص میکرد. در این معنا سیاست در راستای تحقّق آرمانها و اهداف دین بود. امّا تقریباً از زمان معاویه به بعد این رابطه بر عکس شد. به گونه ای که دین ابزار دست سیاست و سیاست مداران قرار گرفت. در این رابطه، سیاست نقش تعیین کنندگی برای دین داشت و همین امر زمینه سوء استفادههای زیادی را فراهم کرد. امّا به هر حال رابطهای بین دین و سیاست وجود داشت و تا قرنها این نظریه، نظریهی غالب در میان عوام و علما بود.

مطلب مشابه :  سازمان های بین المللی

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید