سبز اندیشان امروز

پارادایم اسلامی

تغییر این نگاه جز با آگاهی بخشی به تودهی مردم امکانپذیر نیست. آموزش عمومی مهمترین نقش را در این زمینه دارد. همانطور که در بحث تعریف علم سیاست اشاره کردیم یکی از وظایف علوم سیاسی در سطح عمومی میتواند همین است. رشته علوم سیاسی علاوه بر کارکرد فنی و تخصصّی، کارکرد عام نیز دارد. یکی از اهداف اصلی در علم سیاست، ایجاد آموزش مناسب برای شهروندان است. هر شهروند باید بداند که حکومت کشورش چگونه عمل میکند و او چه نقشی در پیشبرد اهداف حکومت خود میتواند داشتهباشد.
شاید بتوان گفت اولین گام در مسیر تولید علم ایجاد این دیدگاه در عموم مردم و بالطبع آن در نخبگان است که میشود دنیای اطراف را تغییر داد. این ما نیستیم که اسیر شرایط –محیطی، جغرافیایی، تاریخی، سیاسی و…- هستیم بلکه ما بر آنها سیطره داشته و میتوانیم آنها را تغییر دهیم. سنّت اللهی نیز این واقعیت را تأیید میکند. آنجا که می فرماید : « آن اللّهَ لاَ یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حتّی یُغَیِّرُواْ مَا بِانفُسِهِمْ » (درحقیقت‏ خدا حال قومی را تغییر نمی‏دهد تا آنان حال خود را تغییر دهند )(رعد:11)
2-1-4-شناخت کامل و اشراف بر جهان بینی اسلامی
نکتهای که نباید فراموش شود این است که ما از نظریه اسلامی صحبت میکنیم و قبلاً نیز بیان نمودیم که یک نظریه باید چه ویژگیهایی داشته باشد تا بتوان آن را نظریه اسلامی نامید. لازمهی اینکه یک نظریهپرداز مسلمان بتواند یک نظریه اسلامی ارائهدهد، اشراف او بر جهان بینی اسلامی است. « به نظر می رسد پیش از پرداختن به نظریه سازی، باید پارادایم اعتقادی خود را بر اساس مبانی جهان بینی خودمان طراحی کنیم. زیرا فرهنگ و اعتقادات ما قالب ویژهای برای ما در نظر گرفته است که باید در آن قالب حرکت نماییم »( فراهانی، 1388: 103 ) اگر نظریهپرداز نسبت به جهان بینی اسلامی – که سه حوزه هستیشناسی، معرفتشناسی و روششناسی از آن نشأت میگیرد – آگاهی و اشراف کامل نداشته باشد امکان لغزش و خطای او و حرکت در مسیری خارج از تفکّر واندیشه اسلامی بسیار زیاد است. ممکن است ضعف جهان بینی اسلامی نظریهپرداز باعث شود، نظریهای که با مؤلفههای جهان بینی اسلامی ناسازگار است به عنوان یک نظریه اسلامی مطرح گردد. متأسفانه مثالها در این باب کم نیستند. چه بسیار اندیشمندان و نظریهپردزانی که به دلیل همین ضعف، مفاهیمی چون دموکراسی، جامعه مدنی و… را که از دل پارادایم اومانیسم و لیبرالیسم درآمدهاند را به عنوان مفاهیم اسلامی و در چهارچوب پارادایم اسلامی در نظر گرفتهاند. شرط اوّل نظریهپردازی در حوزه تفکّر اسلامی اشراف به جهان بینی اسلامی است. اگر چنین ویژگیای در پژوهشگر و نظریهپرداز وجود ندارد بهتر است از اقدام به نظریهپردازی در حوزهی اندیشه اسلامی خودداریکند و ابتدا نسبت به جهان بینی اسلامی آگاهی پیداکند سپس اقدام به نظریهپردازی در این حوزه کند. در همین راستا سیّد حسین نصر بیان میدارد که : « ضروری است که جهان بینی اسلامی مجدداً کشف و به زبان دنیای معاصر تدوین شود. فقط در این قالب است که میتوان هر مجموعه خارجی شناخت از قبیل علم جدید ( از جمله علم سیاست ) را بررسی، نقد و جذب و عناصر بیگانه با این جهان بینی را دفع کرد…. این جهان بینی را باید از حقیقت نهفته در بطن قرآن کریم و حدیث اخذ کرد…. فقط در این سنّت فکری میتوان جهانبینی اصیل اسلامی را تا آنجا که به شناخت طبیعت و در واقع به کل مسئله مراتب دانش مربوط میشود، کشف کرد.» (نصر، 1386 : 19 )
اینجاست که میتوان بحث وحدت حوزه و دانشگاه را تبیین نمود. « با عنایت به دو قطبی بودن نظام آموزشی علومانسانی در ایران یعنی حوزههای علمیه و دانشگاهها، لزوم ایجاد پل ارتباطی میان این دو و همفکری آنها، بستر ساز شکلگیری نطفه آغازین نهضت نرمافزاری خواهد بود.» ( فیروزآبادی، 1386: 21 ) دانشگاهیان ما برای تولید یک نظریهی اسلامی احتیاج به درک درست از جهان بینی اسلامی دارند. پیوند حوزه و دانشگاه، آگاهی دانشگاهیان از مبانی تفکّر اسلامی و همچنین آگاهی حوزویان در مباحث جدید علم سیاست در قالب مباحث آکادمیک، به هر دو کمک میکند تا با استفاده از ظرفیتها وتواناییهای یکدیگر توأمان و با هم در راستای تدوین نظریات سیاسی اسلامی گام برداشته و با هم افزایی این مسیر سخت را سریعتر و صحیحتر بپیمایند.
3-1-4-استفاده از مفاهیم و گفتمان اسلامی در نظریهپردازی
چگونه مفاهیمی چون استقلال، استقلال ملّی، مشروعیت، توازن قدرت، منافع ملّی، ملّیگرایی، دارایی خصوصی و… اساس و پایه نظریات غربی شده است (Acharay, 2006) ما نیز در نظریهپردازی اسلامی در حوزهی سیاست باید مفاهیم اسلامی را مبنا و اساس نظریهپردازی خود قرار دهیم. مفاهیمی چون مشروعیت الهی، ولایت، عدالت، برادری مسلمانان، غیرت دینی، امّت اسلامی و…. . به عنوان مثال اگرمفهوم امّت را جایگزین مفهوم ملّت کنیم نه تنها نظریه، که حتّی میتوان گفتمان جدیدی را در عرصه علم روابط بینالملل به عنوان یکی از شاخههای علوم سیاسی رقم زد. مفاهیمی چون استقلال ملّی، منافع ملّی، قدرت ملّی و…. معنای دیگری به خود میگیرند. در مورد سایر مفاهیم نیز همین طور است.
باید دین و مفاهیم دینی را دوباره وارد فرآیند نظریهپردازی و تولید علم کرد. البتّه دین اسلام همواره با علم پیوند داشته است. پس از انقلاب و در نظام جمهوری اسلامی انتظار می رود روح حاکم بر نظام تولید علم در سیر فعالیت و تولید خود ملاحظات حاکم بر گفتمان انقلاب را مد نظر قرار دهد. تعهد نداشتن در فرآیند تولید علم از گذرگاه برنامهها، استراتژیها، ملاکها و معیارها خود جدّیترین آسیبی است که دیگر آسیبهای مطرح بر بدنه نظام تولید علم از آن حاصل میشود. از این رو قبل از هر چیز شایسته است متولّیان نظام تولید علم حدود و ثغور گفتمان انقلاب ار در نظر بگیرند. باید مرزهای میان هویّت اسلامی و سکولار مشخص شود. اگر نظریهپردازی غرب بطور عمده و تقریباً فراگیر درون گفتمان مدرنیسم بحث میکنند، از عقل نقاد و مدرن استفاده می کنند، سکولار هستند و به اصالت علم، آزادی و لیبرال دموکراسی همچون اصولی خدشه ناپذیر و شبه مقدّس سخت پایبند هستند، در گفتمان انقلاب و از منظر فلسفه وجودی شالودهشکن آن اولاً عقل نقاد مدرن جایگاهی دراندیشه دینی ندارد و ثانیاً در تعارض بین سنّت و مدرنیته این بار مدرنیته است که زیر سؤال میرود. (احمدوند، 1387: 84)
4-1-4-توجّه به تاریخ و سنّتهای فکری کلاسیک جهان اسلام
بسیاری از نظریههای سیاسی غربی ریشه در تاریخ اروپا و نظریات متفکّران کلاسیک آنها از سقراط و ارسطو گرفته تا هابز و کانت دارد. به عنوان مثال در روابط بینالملل بحث موازنه قدرت یا معمای قدرت ریشه در نوشتههای توسیدید در کتاب تاریخ جنگهای پلوپونز دارد. توسیدید یک نظریهپرداز روابط بینالملل نبود، او یک مورّخ بود. امّا از دل نوشتههای او این مباحث بیرون آمد. هابز، کانت و متفکّران دیگر از این دست، شاید خود مدعی نبودهاند که در حوزه علوم سیاسی محض دارند نظریهپردازی می کنند. برخی از آنها به حوزههای دیگر علومانسانی نزدیکتر بودند تا علوم سیاسی. امّا میبینیم که غرب به خوبی توانسته از دل تفکّرات اندیشمندان کلاسیک خود که شاید مستقیماً در حوزه علوم سیاسی فعالیت نمیکردند نظریات وایدههایی در باب سیاست بیرون بکشد. ما نیز میتوانیم با نگاه و مداقه نسبت به تاریخ و سنّت فکری کلاسیک جهان اسلام، ایدهها و نظریاتی از دل آنها بیرون بکشیم. آثار فکری در این حوزه کم نیستند. ما در این زمینه متفکّر و اندیشمند کم نداشتهایم. نمونههایی چون فارابیها، ابن خلدونها، ملاصدراها و… هستند که میتوانیم با نگاهی دوباره و از زاویهای جدید به آثار آنها ریشههای نظریات و اندیشههای خود را از چشمه تفکّرات و دستاوردهای آنان سیراب سازیم. هنوز زوایای پنهانی ازاندیشههای متفکّران مسلمان کلاسیک وجود دارد که پنهان مانده و همت و تلاش مضاعف میطلبد تا با سیر و غور در اندیشهها و آثار آنها به ابعاد جدیدی از تفکّرات آنها پیبرده و در بازسازی علوم اسلامی – که یکی از آنها میتواند علم سیاست باشد – در دنیای امروز از آنها استفاده کرد. شاید در نگاه اوّل این کار مشکل و غیر معمول به نظر آید، مخصوصاً در مورد استفاده از تفکّرات این متفکّران کلاسیک در دنیای امروز نتوان سنخیتی بین آثار و تفکّرات آنها با علم سیاست امروز پیدا کرد. امّا میشود از برخی از مفاهیم و پارادایمهای کلیای که آنها مطرح نمودهاند – که طبیعتاً در چهارچوب تفکّر واندیشه اسلامی است – برای ارائه نظریه اسلامی و نظریهپردازی در حوزه سیاست اسلامی استفاده نمود.
5-1-4-تقویت بینش فلسفی و دانش سیاسی
همانطور که دکتر الکساندر ونت بیان میدارد « بینش فلسفی قوی لازمه نظریهپردازی است. »( ونت،1388 : www.mehrnews.ir) امّا در مقابل دکتر استفان سایدمن، استاد علوم سیاسی دانشگاه مک گیل کانادا عنوان میدارد که « عرصهی نظریهپردازی بیش از آنکه نیازمند دانش فلسفی گسترده در زمینهی فلسفه باشد، نیازمند دانش وسیع در حوزه سیاسی است ». (سایدمن،1388 : www.mehrnews.ir).
با توجّه به مباحثی که این دو استاد دانشگاه مطرح می کنند میتوان این نتیجه را گرفت که هم بینش فلسفی و هم دانش سیاسی، هر دو برای ارائه نظریه لازم و ضروری هستند. بر این اساس میتوان بیان داشت که برای ارائه نظریه اسلامی و نظریهپردازی، بینش فلسفی اسلامی و دانش سیاسی اسلامی لازم و ضروری است. جایگاه فسلفه -اسلامی- و فکر در ساختار نظام پژوهشی ما معین نیست. به عبارتی اگر انقلاب اسلامی یک وجه نرمافزاری، فرهنگی، فلسفی و فکری پر رنگی دارد، خواه نا خواه باید فلسفه و فکر دارای جایگاه بالایی باشد، این در حالی است که در نظام پژوهشی چنین جایگاهی به فلسفه و فکر داده نشده است.
نکتهای که در اینجا حائز اهمیّت است آن است که یک نظریهپرداز مسلمان صرفاً نباید بر فلسفه اسلامی و دانش سیاسی اسلامی (در آن حدی که موجود است) مسلّط باشد. بلکه آگاهی و شناخت جامع و کامل از فلسفه و دانش سیاسی غربی نیز لازم و ضروری است. این امر افق دید نظریهپرداز مسلمان را وسیعتر کرده و بر تواناییها او در ارائه نظریه و نظریهپردازیخواهد افزود. حتّی ممکن است بخشی از آن فلسفه و دانش سیاسی در چهارچوب تفکّر اسلامی کاربرد داشته و قابل استفاده باشد
6-1-4- توجّه بیشتر به موضوعات شناختی و معرفتی در حوزه سیاست
توجّه بیشتر به موضوعات شناختی و معرفتی در آثار نویسوندگان و مترجمین ایرانی و اسلامی علوم سیاسی منجر میشود که از نظریات سیاسی در حوزههای دانشجویی ادراک سطحی صورت گیرد. ( متقی، 1387: www.shahrvandemrouz.com ) بسیاری از نظریاتی که در حوزهی اندیشه سیاسی ارائه میشوند از آبشخورهایی سیراب میشوند که عموماً برای بسیاری از دانشجویان و حتّی اساتید ما ناشناخته و مبهم است. ریشههای معرفتی بسیاری از نظریات برای دانشجویان و اساتید ما شناخته شده نیست. ما باید بدانیم یک نظریه سیاسی در چه قالب هستیشناسی و معرفتشناسی شکل گرفته است. این عدم توجّه به جنبههای معرفتی یک نظریه باعث میشود تا درک درستی از یک نظریه نداشته باشیم و به تبع آن نتوانیم با یک شناخت صحیح به نقد و تحلیل و بررسی نظریات سیاسی بپردازیم تا از دل این نقد و تحلیلها بتوانیم نقاط ضعف نظریات قبلی را شناخته و برای جبران آن نقاط ضعف و ارائه بدیلهایی بهتر و کاملتر دست به نظریهپردازی بزنیم. خیلی از مواقع به دلیل این عدم شناخت، هنگام نقد یک نظریه، دقیقاً در همان پارادایمی صحبت می کنیم که همان نظریه در آن پارادایم شکل گرفته است.
این مشکل ناشی از نظام آموزشی ما میباشد. به عنوان مثال در رشته علوم سیاسی پیش از آنکه مبانی معرفتی و فکری سیاسی غرب توضیح داده شود به بررسی اندیشههای سیاسی متفکّران مختلف پرداخته میشود. این مبانی معرفتی و فکری غرب ممکن است مستقیماً به حوزهی سیاست مربوط نباشد. دانشجوی رشته علوم سیاسی در ایران اندیشه فلان اندیشمند را در غالب واحدهای درسی –مانند اندیشه سیاسی در غرب- فرا میگیرد، امّا به دلیل آشنا نبودن به آبشخورها و مبانی فکری و معرفتی آن اندیشمند در تحلیلاندیشه او، یا ناتوان است و یا نمیتواند تحلیل درستی ارائه دهد.
به عنوان مثال در هیچکدام از کتابهایی که در طول مقطع کارشناسی توسط انتشارات سمت برای دانشجویان علوم سیاسی منتشر شده بطور مستقل و مفصل در باب اومانیسم صحبت نشده است. شاید در جاهایی بطور گذرا و برای تبیین بیشتر اشارهای مختصر به اومانیسم شده باشد امّا کافی و وافی نیست. امروزه اساس تفکّر غرب مدرن بر اساس اومانیسم شکل گرفته است. ریشهی تمامی اندیشهای غرب امروز اومانیسم است. جا دارد حداقل چند واحد درسی به تبیین این موضوع اختصاص یابد. مباحث از این دست بسیارند. عقل خود بنیاد نیز از این دست مفاهیم است که مبنای شکلگیری بسیاری از نظریات غربی قرار گرفته است. چطور دانشجویی که تفاوت عقل خود بنیاد مطرح در غرب را و معنای عقل در تفکّر اسلامی را نمیداند میتواند به تحلیل و نقد اندیشههای غربی بپردازد. از نقد و تحلیل که بگذریم بدون شناخت این مفاهیم بنیادی و معرفتی در غرب آیا واقعاً میتوان شناخت درستی از اندیشه سیاسی غرب داشت؟ این عدم شناخت و درک صحیح زمینهی انحرافات فکری عمیقی را ایجاد میکند.
2-4-علمی
1-2-4- خودباوری علمی و نفی هضم و جذب اندیشمندان، دانشگاهها و مراکز علمی پژوهشی جهان اسلام در علم و دانش غربی
یکی از مهمترین عواملی که باعث شده کمتر (اگر نگوئیم اصلاً) اندیشه و نظریهای در باب علوم سیاسی در اسلام مطرح شود ذوب شدن اندیشمندان مسلمان در علم و دانش غربی است. بسیاری از متفکّران مسلمان در چهارچوب پارادایمهای غربی اندیشیده و تفکّر میکنند. « اصولا نخبگان سیاسی نسبت به صاحب‏نظران علم سیاست با بدبینی نگاه میکنند و آنها را متعلّق به جهان بینی غربی میدانند. » (رنجبر، 1382: 103) نظریهپردازان مسلمانی که نظریات و تئوریهایی در باب سیاست مطرح کردهاند مانند برخی از نظریهپردازان پاکستانی و یا مصری هستند، امّا این نظریات در چهارچوب مبانی و اصول و پارادایمهای غربی میباشند. درست است که یک اندیشمند مسلمان آنها را مطرح کرده امّا نظریه و تئوری آنها هیچ سنخیتی از لحاظ هستیشناسی، معرفتشناسی و روششناسی با مبانی و اصول اسلامی ندارد. متأسفانه در برخی موارد شاهدیم که بسیاری از اساتید و دانشجویان مسلمان اصولاً اعتقادی به این امر ندارند که اسلام و اندیشه اسلامی توانایی زایش و برون دادن نظریات و تئوریهایی در عرصههای مختلف منجمله روابط سیاست دارد. آنها چنان هضم و جذب در علم و دانش غربی شدهاند که باور ندارند که میشود خارج از آن چهارچوب هم اندیشید و نظریات دیگری غیر از آن نظریات مطرح نمود.
نگاهی به تاریخ گذشته و افتخارات علمی که در سدههای نه چندان دور داشته و متفکّرانی که امروزه ریشه بسیاری از دانشهای موجود در جهان علم متأثر از افکار واندیشههای آنان است میتواند این انگیزه را در پژوهشگران ما بیدار کند که باز هم میتوانیم در عرصهی علم و دانش حرفی برای گفتن داشته باشیم.
2-2-4- کنار گذاشتن این اعتقاد که نظریههای سیاسی غربی مسیر درست و صحیح به سوی درک و شناخت پدیدهای سیاسی را کشف کرده به گونهای که دیگر نیازی به نظریات دیگر وجود ندارد.
پذیرش این ادعا که نظریههای سیاسی غربی مسیر درست و صحیح به سوی درک و شناخت پدیدههای سیاسی را کشف کرده و دیگر نیازی به نظریات دیگر وجود دارد مستلزم این نکته است که ما علم سیاست را چیزی شبیه فیزیک، شیمی و یا ریاضی بدانیم. نظریههایی که در این علوم مطرح میشوند بدون توجّه به بافتهای فرهنگی، میتوانند یک جایگاه جهانی را ادعا کنند. امّا علم سیاست یک علمی نیست مانند فیزیک، شیمی و ریاضی که مسائل فرهنگی، تاریخی، اجتماعی و… روی آن اثر نگذارد. فرهنگ جزء ذاتی نظریههای سیاسی است. پس فرهنگ غربی نیز جزء ذاتی نظریههای سیاسی غربی میباشد. قوام در باب نقش فرهنگ در نظریات روابط بینالملل می گوید: « در حقیقت نظریه روابط بینالملل، مجموعه داستانهایی را در مورد دنیای سیاست بینالملل در اختیار ما می گذارد. تحت این شرایط نظریهی روابط بینالملل به طور عمده بر اسطورهها، فرهنگ و ایدئولوژی متکی است. در واقع تصاویری بدین ترتیب که از سیاست بینالملل به دست داده میشوند، تابعی از این گونه اسطوره سازیها هستند. بدون توجّه به عناصر هنجاری، ارزشی، اسطورهای و ایدئولوژیک فرهنگ، نمیتوان مبادرت به ارائه نظریهای نمود و سیاست بینالملل را در چارچوب رویکردی خاص مورد تجزیه و تحلیل قرار داد. بر اساس این تجزیه و تحلیل، در اکثر موارد نظریهپردازان بدون آنکه ذکری از اسطوره سازیها، ایدئولوژی و فرهنگ خاص به عمل آورند، عملاً و به صورت ناخودآگاه بر مبنای این متغیّر سیاست بینالملل را تبیین و تفسیر می کنند.»( قوام، 1384- مقاله : 291 )

                                                    .