ســــر انــجمن پور دســتان کجـــــاست کـــه دارد زمــــانه بــــــدو پـــشت راســت
(فردوسی،720:1389،ب298-297).
او در اولین دیدارش با خاندان رستم بیادبی و گستاخی میکند. در صورتی که اسفندیار بهمن را بیاندازه پند داده بود. و از دیگر سو این فرستاده- بهمن- میبایست دو ویژگی مهم را دارا باشد: نخست وجههی دینداری. دوم جنبهی پهلوانی. اسفندیار در پیغامی که به بهمن میدهد به ویژگیهایی چون: شاهزادگی، دینداری، پهلوانی اشاره میکند و به بهمن تاکید میکند که بر طبق این ویژگیها باشد و رفتار کند.
بنـــــه بــــر ســرت افــــسر خســـروی نـــــگارش هـــــمه گــــــوهـر پهلـــــوی
بـــران ســـان کـــه هــر کس ببیند تو را ز گــردنکـــــــشان بــــرگـزیند تــــــو را
بــــداند کـــه هستــی تــو خـــسرو نژاد کنـــــد آفــــریننده را بـــر تـــــو یــــــاد
بـــبر پنـــج بــــالای زریــــن ستــــام سر افـــــراز ده مــــــوبد نــــــیک نـــــام
(همان:718،ب222-219)
از سخن حکیم توس برمی‌آید که بهمن نوجوانی کم تجربه بوده وگرنه اسفندیار اینچنین سخت و محکم به او پند و اندرز نمیداد. او شخصیتی است که در انجام فرمان‌ها و کارها هیچگونه کوتاهی ندارد. به همین دلیل پیشنهاد زال را مبنی بر استراحت کردن و منتظر رستم ماندن را نمیپذیرد. و نهایت نظم و سرعت را دارد:
چــــنین داد پـــــاسخ کــــه اسفنـــدیار نفــــــرمودمــان رامــــــــش و میگـــسار
گـزین کـن یکـــی مـــــرد جــــوینده راه کـــه بـــا مــــن بـیایـــد بــه نخـجیرگــاه
(همان:720،ب304-303)
بهمن پس از رسیدن به جایگاه رستم؛ ضمن بررسی اوضاع، سر از خود نقشهی قتل رستم را میکشد. که این کار او یادآور صفات عجولانه و فزونخواهی پدر و پدر بزرگ است. و از دیگر سو میتوان پرتاب سنگ توسط بهمن را عملی برای آزمودن جهان پهلوان، رستم دانست. اما از نجواهایی درونی بهمن برمیآید؛ که او قصد از بین برده رستم را داشته تا پدرش اسفندیار در این نبرد شکست نخورد، چرا که بهمن با دیدن عظمت و هیبت رستم، شکست پدر را پیشبینی کرده بود. او هم مانند کتایون و پشوتن بیم از مرگ پدر دارد:
بـــه دل گــــفت بهمــن که این رستمست      و یـــا آفـــــــتاب سپیـــــــده دم اســـت؟
بــه گیتـــی کســـی مـرد از این سان ندید نـــه از نـامــــــداران پیشـــــــی شنــــید
بـــتــرسم کــــه بـــا او یـل اســفنــدیار نــــتابد، بـــــــپیچد ســــــر از کـــــارزار
(همان:721،ب323-321)
نجواها یکی از شگردهای عالی شاعران در بیان داستانها و درونکاوی قهرمانان؛ از طریق بازگفت اندیشههای درونی آنها است. فردوسی با شیوهی ویژهی خود حجاب شخصیت را کنار میزند و آنچه را در درون و روانش هست به خواننده میشناساند.
ارائهی درون شخصیت به واسطهی تک گویی(مونولوگ) یکی از شیوههای شناخت درون شخصیت میباشد. به این معنی که با سخن گفتن شخصیت با خود، کشمکشهای ذهنی و عواطف و احساسات درونیاش آشکار شده، و خواننده نیز غیر مستقیم به شخصیت وجودی او پی میبرد(روزبه،1388: 47-46). فردوسی همچون روانکاوی، از طریق درونکاوی شخصیتها، شخصیت آنها را آشکار میسازد. و ذهن خواننده را آمادهی کنشی میکند که ممکن است از قهرمان سر بزند. بهمن پس از اینکه با خود سخن میگوید بیدرنگ تصمیم میگیرد:
مـــن ایـــن را بــه یک سنگ بیجـان کنم دل زال و رودابــــــه پــیچـــــان کــــــنم
یکــــی سنـــگ زان کـــوه خـــارا بکـند فـــــروهــشت زان کـــــوهسار بـلنـــــــد

                                                    .