رشته حقوق

نوجویی و آمادگی اعتیاد

دانلود پایان نامه

ب-3). رویکرد دو سویه
از نظر رویکردهای دوسویه، همان گونه که والدین بر رفتار کودکان تأثیر می گذارند، کودکان نیز رفتار والدین را تحت تأثیر قرار می دهند. طرفداران رویکرد دوسویه، تعامل و جامعه پذیری را به عنوان فرآیندهایی دوجانبه در نظر می گیرند. نه تنها کودکان اجتماعی می شوند بلکه والدین نیز به عنوان اعضای در حال رشد جامعه، اجتماعی تر می شوند (گر چه به طریقی متفاوت). بدین ترتیب والد و کودک به طور همزمان دو نقش را عهده دار می شوند، جامعه پذیر کننده و جامعه پذیر شونده. در واقع، دیدگاه های دوسویه، کودک را به عنوان موجودی که با ارادۀ دیگران می توان بر آن نوشته ای را حک کرد، مورد مطالعه قرار نمی دهند. کودک در جای خود، فردی منحصر به فرد است که از بدو تولد، زندگی را تغییر می دهد. نظریات و تحقیقاتی که این فرضیات را بر میگزینند، می توانند به دو مقوله متضاد تقسیم شوند: نخستین مقوله که رویکرد بازتابی نام گذاری شده است، آشکارا نقطه مقابل دیدگاه یک سویه است. در این رویکرد روش های تأثیر گذاری کودکان بر والدین مورد بررسی قرار می گیرد. طبق رویکرد بازتابی، کودکانی که در حد میانی گستره خلق و خو قرار می گیرند ظاهراً تأثیر نسبتاً بیشتری را بر والدین اعمال میکنند. والدین در برخورد با کودکان نا آرام مجبور به اتخاذ روش واکنشی متفاوتی نسبت به کودکان آرام هستند (استانفورد و به یر، 1991، ترجمه دهگانپور و خرازچی، 1380).
حوزه معتبرتر رویکرد دوسویه، نظریه تأثیر متقابل است. در این الگو رابطه دو عضوی والد-کودک از اهمیتی خاصی برخوردار است و تحقیقات، چگونگی انطباق والد و کودک، تنظیم تعاملات آن ها و عمدتاً تأثیر بر یکدیگر را پی گیری می کنند. طبق تحقیقات رویکرد تأثیر متقابل، تعامل انطباقی والد-کودک از همان ابتدای تولد نوزاد و با شدت آغاز می شود. مطالعه ای با استفاده از روش مشاهده در مورد کنش های متقابل بین مادر و فرزند انجام شد. کودکان مورد مشاهده یا بهنجار بودند یا پر فعالیت و بین 4 تا 8 سال سن داشتند. کودکان پر فعالیت در طول بازی بیشتر سؤال می کردند و مادران آنها در مقایسه با مادران فرزندان بهنجار بیشتر جواب منفی می دادند. احتمالاً بعضی از این تفاوت ها در رفتار مادران، ناشی از پر فعالیتی کودکان، و رفتار کودک هم به نوبه خود تحت تأثیر واکنش های مادران بوده است (استانفورد و به یر، 1991، ترجمه دهگانپور و خرازچی، 1380).
ج-3). رویکرد منظومه ای
در رویکرد منظومه ای اعتقاد بر آن است که تمام افراد و روابط موجود در یک خانواده به طور تعاملی و بازتابی، سایر افراد و روابط را شکل می دهند. دیدگاه منظومه ای به طور نظری، ورای روابط علت و معلولی حرکت کرده در عوض تمرکز اصلی آن بر الگوهای متوالی تعاملات و تأثیر دو جانبه به عنوان مشخص کننده روابط است (اسماعیلی، 1382). در مجموع، هنگام بررسی خانواده به عنوان یک منظومه، متوجه خواهیم شد که تربیت بر نوزاد تأثیر می گذارد و از آن تأثیر می پذیرد و هر دو تحت تأثیر رابطه زناشویی قرار دارند که آن دو نیز به نوبه خود تحت تأثیر تربیت قرار می گیرند. در واقع چهار چوب منظومه ای به عنوان بسط دیدگاه های دوسویه بهتر شناخته می شوند (استانفورد و به یر، 1991، ترجمه دهگانپور و خرازچی، 1380).
بر اساس مشاهدات بامریند (1967، به نقل از حسین پور، 1381) کودکان والدین مستبد، نسبت به کودکان والدین مقتدر در برقراری رابطه با همتاها و احراز موضع فعال و نیز استقلال رأی در رتبه هایی پایین تر قرار می گیرند. این کودکان همچنین، به صورت افرادی با خصومت فعال، منزوی و غم زده، آسیب پذیر نسبت به فشار و محتاط توصیف شده اند.
وقتی بامریند در سال 1967 (به نقل از حسین پور، 1381) این سه شیوه فرزند پروری را به شخصیت های کودکان پیش دبستانی که در معرض هر سبک قرار داشتند مرتبط ساخت، دریافت که کودکان والدین مقتدر و اطمینان بخش رشد نسبتاً خوبی دارند، بشاش هستند، از نظر اجتماعی مسئول، متکی به خود، رو به پیشرفت بوده و با بزرگسالان و همسالان همکاری می کنند. برعکس کودکان والدین مستبد و قدرت طلب، مایل بودند ظاهراً بیشتر اوقات ناراحت باشند و به سادگی آزرده شده، غیردوستانه و نسبتاً بی هدف بودند، و بالاخره، کودکان والدین سهل گیر اغلب تکانشی و پرخاشگرند، به ویژه اگر پسر باشند. آنها گرایش دارند که ارباب منش، خود محور باشند، فاقد خویشتنداری بوده و در پیشرفت و استقلال در سطح پایینی قرار دارند.
بامریند مجدداً در سال 1977 (به نقل از استانفورد و به یر، 1991، ترجمه دهگانپور و خرازچی، 1380) آزمودنی ها را هنگامی که در سن 9-8 سالگی بودند و والدینشان را مورد مشاهده قرار داد. کودکان والدین مقتدر هنوز هم در مهارتهای شناختی و هم در مهارت های اجتماعی در سطح نسبتاً بالایی بودند. در همان زمان کودکان والدین مستبد به طور کلی در مهارتهای شناختی و اجتماعی متوسط تا زیر متوسط بودند. کودکان والدین سهل گیر در هر دو حیطه شناختی و اجتماعی مهارتی نداشتند. در واقع کودکانی که به شیوه مقتدر بزرگ شده بودند، در نوجوانی، مطمئن، روبه ترقی و از نظر اجتماعی با کفایت بودند، آنها تمایل داشتند از مصرف مواد مخدر و سایر مشکلات رفتاری مبرا باشند. به نظر می رسد در تمام گروههای قومی و نژادی مورد مطالعه در ایالات متحده، تاکنون بین شیوه های فرزندپروری مقتدر و پیامدهای مثبت کودکان رابطه وجود داشته باشد.
طبقه بندی بامریند در مطالعات بعدی با نمونه های بزرگتر والدین و کودکان مورد تأیید قرار گرفت. کار بامریند در سنجش دقیق رفتارهای ارتباطی والدین در شیوه های مختلف از اهمیت زیادی برخوردار است (استانفورد و به یر، 1991، ترجمه دهگانپور و خرازچی، 1380). در پژوهش حاضر نیز از این دسته بندی شیوه های فرزندپروری استفاده شده است.
پژوهش های مربوط به ارتباط شیوه های فرزندپروری و آمادگی اعتیاد
در پژوهشی (فیشر و فلدمن ، 1998) که به بررسی نقش عوامل خانوادگی در رفتارهای پرخطر نوجوانان از جمله مصرف مواد پرداخته شده است به این نتیجه دست یافتند که متغیرهای گوناگون خانوادگی مانند کشمکش و ناهمخوانی بین والدین، نبود نظارت والدین، روابط مستبدانه والدین با فرزندان با رفتارهای مخاطره آمیز از جمله مصرف مواد نوجوانان همبستگی مثبت دارد.
اوبیرنه، هادوک، پستون و سازمان قلب آمریکایی (2002) در پژوهشی که به بررسی ارتباط بین شیوه فرزندپروری و سیگار کشیدن در نوجوانان پرداختند، به این نتیجه دست یافتند که شیوه فرزند پروری به عنوان یک عامل خطر مهم در شروع مصرف سیگار است.
اندرسون و آیزمن (2003) در پژوهشی به بررسی نقش شیوه های فرزندپروری، آسیب پذیری فردی و مصرف مواد پرداخته و به این نتیجه دست یافتند که شیوه فرزند پروری طرد کننده و بیش از حد حمایت کننده با رشد رفتار غیرانطباقی روان شناختی شامل اعتیاد به مواد مرتبط است.
پاتوک-پکهام و مورگان-لوپز (2006) در پژوهشی به بررسی نقش میانجی شیوه فرزند پروری، کنترل تکانه و بروندادهای مرتبط با الکل پرداختند و به این نتیجه دست یافتند که شیوه فرزند پروری سهل گیر می تواند به طور مستقیم کنترل تکانه را تحت تأثیر قرار داده و به طور غیرمستقیم مصرف و سوء مصرف الکل را تحت تأثیر قرار دهد.
برانت-تینکیو، مور و کارانو (2006) در پژوهشی که به بررسی ارتباط پدر-فرزند، سبک های فرزند پروری، و رفتارهای پرخطر در نوجوانان پرداختند، به این نتیجه دست یافتند که ارتباط مثبت بین پدر-کودک، درگیری کمتر در رفتار پرخطر را پیش بینی می کند، به گونه ای که حتی والدین با شیوه فرزند پروری مستبد و سهل گیر نیز در صورتی که رابطه مثبتی با نوجوان داشته باشند، رفتار پرخطر کمتری را پیش بینی می کنند.
کاتاراین، فیسک و کرایگ (2008) در پژوهشی که به بررسی اثر شیوه های فرزندپروری بر روی آمادگی مصرف داروهای روانگردان پرداختند، به این نتیجه دست یافتند که در مقایسه مصرف کنندگان مواد با غیر مصرف کنندگان، والدین در مصرف کنند گان مواد بیشتر از شیوه فرزندپروری مسامحه کار استفاده کردند، شیوه مطلوب به کار برده شده در غیر مصرف کنندگان مواد، شیوه فرزندپروری مقتدر بود و بین گرمای والدین و مصرف کنندگان مواد رابطه ای وجود نداشت.
یانگ و شانینگر (2010) در پژوهشی به بررسی شیوه های فرزند پروری به عنوان عامل موثر در نوشیدن الکل از طریق اعتماد به نفس در نوجوانان پرداخته و به این نتیجه دست یافت که کنترل روان شناختی توصیه نشده و پاسخگویی والدین موجب بالا رفتن اعتماد به نفس شده و از مصرف الکل پیشگیری می کند.
زینالی و همکاران (1387) در پژوهشی که به بررسی زمینه های مستعد کننده پیش اعتیادی معتادان بهبود یافته با استفاده از پرسشنامه استعداد اعتیاد پرداختند به این نتیجه دست یافتند که خانواده به ویژه شیوه های فرزندپروری والدین به عنوان زیربنایی ترین و اساسی ترین بنیان شکل دهنده زمینه های آماده ساز مصرف مواد به شمار می رود.
نتیجه گیری
بنابراین با توجه به پژوهش های مطرح شده، به نظر می رسد که شیوه های فرزند پروری سهل گیر، طرد کننده، بیش از حد حمایت کننده، مسامحه کار، روابط مستبدانه، نبود نظارت، کشمکش و ناهمخوانی بین والدین و در آخر کنترل روان شناختی با شروع مصرف مواد ارتباط مثبت و شیوه فرزندپروری مقتدر، پاسخگویی والدین و ارتباط مناسب بین والد_کودک با شروع مصرف مواد ارتباط منفی دارد.
نوجویی و آمادگی اعتیاد
همان طور که قبلاً مطرح شد ویژگی های شخصیتی از جمله عوامل خطرزا و محافظت کننده گرایش به اعتیاد محسوب می شوند. بررسی ها درباره عوامل شخصیتی بیشتر بر روی ساختار علّی آن به ویژه مولفه های سرشتی و خصوصاً نوجویی و هیجان خواهی تأکید دارند (ویلز، ویندل و کلیری ، 1998). زیرا از میان متغیرهای شخصیتی متعدد نظیر پاداش طلبی، آسیب گریزی، و ویژگی های اضطرابی، متغیر نوجویی به عنوان یکی از عمده ترین ویژگی های شخصیتی موثر در آمادگی اعتیاد محسوب می شود (گراسزا و همکاران، 2006، به نقل از ویلکل ، 2010).
حس هیجان خواهی نوجوانان ،به عنوان یکی از زیرمولفه های نوجویی، ناشی از نیاز آنها به محرک های مبهم، پیچیده و جدید است. از این رو نوجویی و هیجان خواهی به طور گسترده در رابطه با مصرف مواد مخدر بررسی شده است. هیجان خواهی ویژگی شخصیتی است که با نوجویی، بلند پروازی، تجارب هیجانی و محرک های شدید هیجانی مربوط است (استفنسون و هلم، 2006). مطالعه بر روی حیوانات نشان می دهد که نوجویی و مصرف مواد مخدر سیستم پاداشی یکسانی را در مغز فعال می سازد (ماتیاس ، 1995). به طور کلی هیجان طلبی، نوجویی و آسیب گریزی پایین، کنترل ضعیف تکانه ها با مصرف مواد مخدر رابطه داشته و می تواند پیش بینی کننده مصرف مواد مخدر در دوره نوجوانی باشد (تسچان و همکاران، 1994). بنابراین یکی از متغیرهای مورد بررسی در پژوهش حاضر، نوجویی کلونینجر است که به تفصیل مطرح می شود.
کلونینجر در ارائه نظریه خود به ویژه از نظریه جفری گری (1981) و نظریه شخصیتی روان پزشک سوئدی، هنریک سجوبرینگ (1973) بهره برده است. گری در ساختار زیربنایی نظریه وی و برای ساخت سیاهه سرشت و منش نقش مهمی داشته است. گری برای اضطراب و تکانشوری به ترتیب سیستم های بازداری رفتاری و فعال سازی رفتاری را پیشنهاد نموده است. وی با گردآوری شواهد عمدتاً آزمایشی-تجربی نشان می دهد که هر یک از این سیستم ها در انسان و حیوان دارای مدار عصبی اختصاصی و مستقل از دیگری است. البته علاوه بر دو سیستم بالا، سیستم سومی را به عنوان سامانه ستیز و گریز نیز مطرح می سازد که برای آن نیز مدار عصبی ویژه ای را تعریف نموده است (گری، 1981). سجوبرینگ نیز در نظریه شخصیت خود، سه بعد متانت (در مقابل تکانشوری)، اعتماد (درمقابل وسواسی-اجباری) و پایداری (در مقابل ویژگی دمدمی مزاج اجتماع آمیز) را مطرح کرده است (کاویانی، 1382).
کلونینجر معتقد بود که سامانه های سرشتی در مغز دارای سازمان یافتگی کارکردی متشکل از سامانه های متفاوت و مستقل از یکدیگر برای فعال سازی، تداوم و بازداری رفتاری در پاسخگویی به گروه های معینی از محرک هاست. به طور کلی سرشت شامل چهار مولفه نوجویی، آسیب گریزی، پاداش-وابستگی و پشتکار است. فعال سازی رفتاری پاسخی به محرک های نو (جدید) و نشانه های پاداش و رهایی از تنبیه است. بنابراین تفاوت های فردی در چنین قابلیتی “نوجویی” نامیده می شود. بازداری رفتاری پاسخی به محرک های تنبیه یا نبودن پاداش است. تفاوت های فردی در قابلیت وقفه یا بازداری رفتاری، آسیب گریزی نامیده می شود. رفتاری که با پاداش تقویت می شود معمولاً تا مدتی پس از قطع پاداش ادامه دارد که همان ویژگی سرشتی پاداش-وابستگی است. بدین ترتیب در قسمت سرشت، کلونینجر این سه بعد را که هر یک دارای چهار مقیاس فرعی هستند، معرفی کرد و بعد چهارم را که فاقد زیر مقیاس است پشتکار نامید (کلونینجر، پریزبک، و شوراکیک ، 1991، به نقل از هیرامورا و همکاران، 2010).

مطلب مشابه :  اندازه گیری

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید