اراسموس دربارۀ مخالفت با ترجمه و چاپ کتاب مقدس، در مقدمۀ کتاب مقدس یونانی میگوید: «من عمیقاً مخالف کسانی هستم که مایل نیستند کتاب مقدس به زبان مردم ترجمه شود تا آدمهای معمولی هم بتوانند آن را بخوانند؛ گویی مسیح چنان اصول غامضی را تعلیم داده که هیچ کس جز معدودی الهیدان قادر به درک آن نیستند؛ یا گویی تصور میکنند که قوت دین مسیح در گرو جهالت انسان و ناتوانی در فهم آن است…من ترجیح میدهم دونپایهترین زنان بتوانند اناجیل و رسالههای پولس را بخوانند. لازم است این آثار مقدس به تمام زبانها ترجمه شود تا نه تنها اسکاتلندیها و ایرلندیها آنها را بخوانند، بلکه در دسترس ترکان و ساراسنها نیز قرار گیرد… تا شاید در نتیجه این کار، دهقانان در حال شخمزنی هم بخشی از آن را با آواز بلند بخوانند تا شاید بافنده در حین حرکت ماکوی نساجی قدری از آن را زمزمه کند و مسافر با نقل حکایتهای آن خستگی سفر را کم کند!»
اومانیستهای مسیحی مانند متفکران بعدی معتقد بودند که برای تغییر جامعه لازم است انسان تغییر کند. تغییرات بهوجودآمده نزد اراسموس چندان خیرهکننده و جذاب بود که وی در نامهای به پاپ نوشت که خود را خرسند از زیستن در این عهد، و این عصر را شایسته عنوان عصر طلایی میداند، و امیدوار است که این سه برکت اصلی انسانی به این عصر باز گردد: برگشت تقوای حقیقی مسیحی، آموختن بهترین نوع تقوا، همنوایی عمومی و پایدار در قلمرو مسیحیت. برای آشنایی بیشتر با افکار و اندیشههای اومانیستها، در اینجا به بررسی چهره مهم و برجسته آن دسیدرئوس اراسموس میپردازیم:
دسیدرئوس اراسموس (1466-1536)
اراسموس سرشناسترین چهره اومانیستی و به قول بعضی، ولتر قرن شانزدهم است و رهبر مبارزه بر ضد استیلای فکری کلیسا که به مبارزه و اصلاحات مسالمتآمیز معتقد بود. فولر میگوید که اراسموس مانند خفاش بود که دندانهای خود را به هم میسود، اما هرگز کسی را به دندان نگزید. دوران کودکی سخت و پرتلاتمی داشت،‌ همچنانکه شبهه در نسب، او را به «فرزند یتیم اصلاحات» ملقب کرد. در زمان کودکی جز فریب و ظلم از رهبانان ندیده بود؛ زیرا او را از میراث خانوادگیاش، که به آنان سپرده شده بود، محروم کرده بودند. کسی است که هم تربیت اومانیستی دارد و از دستاوردهای رنسانس بسیار بهره برده و هم با الهیات قرون وسطی آشنایی کامل داشت و همین آشناییاش منشأ آثار ارزشمندی شد. حلقهای بود میان اصلاحطلبان و حلقههای روشنفکری عمدتاً اومانیست. انتظارش از اصلاحات دینی فراتر از اصلاحات در نظم و آراء کلیسا بود و بیش از هر چیز بر جنبه ایمانی تأکید داشت. او را هم میتوان سردمدار اومانیسم شمال دانست و هم چهره شاخص در جریان اصلاحات کاتولیکی.
امروزه او را بیشتر با کتاب در ستایش دیوانگی میشناسند. اما شاهکار اصلی او در زمان خودش انتشار نسخه انتقادی عهد جدید به زبان یونانی با ترجمه جدیدی به زبان لاتین و نیز نکات و یادداشتها بود. با این حال، و به رغم دفاعش از وحدت قلمروی کلیسای کاتولیک، به دلیل سر باز زدن از قبول جایگاه ادعایی کلیسای مذکور، پس از مرگ تکفیر و نوشتههایش در شمار کتابهای ممنوع جای گرفت. با این حال، تأثیرش بر تحولات فکری و اجتماعی اروپا بسیار عمیق و انکارناپذیر بود. از نگاه کسی چون اراسموس برای نجات اخروی آدمی، مسائلی از قبیل گوشهگیری، زهد و عزوبت لازم نیست و این گونه مسائل مخالف زندگی شایسته انسانی است. الهیات اراسموس را میتوان در دو کلمه خلاص کرد: زهد درونی و کلام خدا به مثابه واسطه میان خدا و مومنان که تأکیدش بر امر اول، به ارائه و بسط مفهومی که فلسفه ساده و طبیعی مسیح مینامیدش، انجامید که آن را با موعظۀ سرکوه آغاز کرد و مرادش همان ایمان زنده بود و تأکیدش بر امر دوم در بهرهگیری از توان و تجربه علمیاش برای تحقیقات کتاب مقدسی و نسخههای منقح از آن. بر پایه اندیشه «فلسفه مسیح»، برای وصول به پاکی نه رسوم ظاهری و اجتماعات کلیسایی و نه رهبانیت لازم است. فقط سیرت نیک لازم است: فلسفۀ انسانی به تعالیم مسیح دادن. با آنکه برای مسیح جنبه تجسدی قائل بود، معتقد بود که مسیح را در زندگی زمینیاش باید شناخت. شاید این نکته آغازی باشد برای دریافتی دیگر از مسیح، که جنبۀ انسانیتری دارد و بیشتر در نقش یک معلم یا پیامبر دلسوز و مهربان ظاهر میشود، همان مسیحی که در دوره مدرن، منتقدان طرفدارش بودند.
در نهضت اصلاحات غرب باید به گونهای برای او حتی در مقایسه با لوتر حق تقدم قائل شد، به گونهای که بعضی از منتقدان کاتولیک اراسموس، در همان زمان اعتقاد داشتند که او تخمهایی گذاشت که لوتر و تسوینگلی از آن جوجه به بار آوردند. ولی اراسموس به این گفته اعتراض کرد که من تخم ماکیان گذاشتم، ولی لوتر از آن تخم مرغی از نژاد دیگر به بار آورد.
در یک ارزیابی اجمالی میان او و لوتر باید گفت که لوتر بیشتر به خدا و نجات و آخرت میاندیشید، اما وی به رغم پذیرش همه این امور، به انسان توجه داشت. مناقشه و رویارویی میان این دو نیز یکی از نقاط عطف مهم در تاریخ نهضت اصلاح دینی است. اراسموس از کسانی بود که به اصلاحات دینی به شکلی مسالمتآمیز و آرام اعتقاد داشت، اما جریان تندی که لوتر در رأسش قرار داشت و تناقضگوییهایش که مسیحیت را هم غیرعقلی و هم ضدعقل معرفی کرده بود، مجال را از دست او و امثال او ربود. در این مناقشه لفظی تند، اولین حملات از ناحیه لوتر در پاسخ به نوشتهای از اراسموس صورت گرفت. اراسموس در این اثر خود به موضوع اراده آزاد انسان پرداخته بود. در این رساله اراده گوید:
در میان اشکالاتی که غالباً در کتاب مقدس به میان میآید، شاید هیچ یک به اندازه مسئله اختیار یا آزادی اراده دالانی پر پیچ و خم و گریزناپذیر نباشد، زیرا این مسئله به نحوی شگفتانگیز الهیون را، اعم از متقدم و متأخر، به خود مشغول داشته است. در زمان ما این اختلاف به شکل حادتری به وسیله کارلشتات و اک تجدید شده و نیز با شدت بیشتری به وسیله مارتین لوتر مورد بحث قرار گرفته است… اما من میدانم که برخی از مردم گوشهای خود را خواهند گرفت و بر سبیل اعتراض خواهند گفت که دنیا آخر شده و کار به جایی رسیده که اراسموس با لوتر مخالفت میکند. حالا دیگر موش به جنگ فیل میرود… من هرگز اصول لوتر را نپذیرفتهام. پس هیچ کس نباید از اینکه من علناً عقیدهای را تأکید میکنم که میتواند مورد اختلاف میان دو نفرباشد متعجب باشد…یقیناً فکر نمیکنم که لوتر از اختلاف عقیده دیگران با خودش رنجیده خاطر شود، زیرا خود او از حمله به عقاید بزرگان کلیسا مضایقه نکرده و از آن گذشته، به تعلیمات تمام مکاتب و شوراها و پاپها حمله کرده است.»
لوتر در «رساله در باب اراده آزاد» که در سال 1523 منتشر کرد، ضمن رد دیدگاه اراسموس مدعی بود که وی به اموری که واجد روح است، کم بها داده است. اراسموس در نامهای به تسوینگلی در همین مبحث نوشت که من در این خیالم که تقریباً به همه چیزهایی که لوتر عقیده دارد، پایبندم مگر خشونت او و پرهیزش از بعضی از معماها و پارادوکسها که شاید مرادش از آن انکار اختیار و اراده است. پیشتر در سال 1521 پاپ لئوی دهم از اراسموس خواست که قلمش را علیه لوتر به کار برد و او اعلام کرد که نه دشمن لوتر است و نه یار پنهانش، و به عنوان یک کاتولیک وفادار معتقد بود که تنها راه حل مسئله لوتر استدلال و اقناع است نه زور.
آنچه در مورد این پرچمدار اومانیسم در قرن شانزدهم در شمال به ویژه در جریان نهضت اصلاح دینی مهم است، آن است که وی و سایر همفکرانش به نوعی احیا و رنسانس مسیحی میاندیشیدند و با تأکید بر شیوههای مسالمتآمیز و بدون درگیر شدن با مقامات دینی میکوشیدند که اصلاحات لازم را در مسیحیت به وجود آورند. این شیوه مسالمتآمیز چیزی بود که شاید بهتر میتوانست در خدمت مسیحیت قرار گیرد، زیرا در این شیوه بر تمامیت و یکپارچگی مسیحیت تأکید میشد و این خودش یک اصل اساسی بود، در حالی که جریان اصلاح دینی جریانی بود که گرچه در ابتدا هرگز تصور نمیکرد که اصلاحات مورد نظرش به انشقاق و دو تکه شدن مسیحیت غرب بینجامد، ولی آنگاه که آرمانهایش مورد بیتوجهی دستگاه رسمی دین قرار گرفت، دیگر آنچه برایش اهمیت داشت، خلوص و پاکی دین بود، نه بقای کلیسای یکپارچه با اندیشههایی که بدان رضایت نمیداد و همین مهم یکی از فارقهای اساسی و مهم میان جنبش اومانیسم و جنبش اصلاحات دینی بود.
از این جهت میتوان گفت که اومانیسم در ابتدای راهش دچار نوعی بدشانسی شد و دستاوردهایش در تندباد نهضت اصلاح دینی از بین رفت و دیگر مجالی برای پیش بردن پروژه خود به شکلی آرام در فضای توفانی ایجادشده توسط کسانی چون مارتین نیافت. به هنگامی که به تقدیس از جنبش اصلاح دینی و کسانی چون لوتر میپردازیم، شایسته است موضوع را از این منظر نیز بنگریم. شاید اگر جریان تند و انقلابی لوتر و کسانی تندتر از او نبود، همین جنبش اومانیسم میتوانست به مقاصد اصلاحطلبانه به شکلی بهتر نائل شود و علاوه بر دستاوردهای بهتر، شاهد تکهتکه شدن جامعه متدینان و آن همه جنگ و خونریزی و خسارات و تلفات نباشد. از این رو، باید گفت که بدون جنب و جوش اومانیسم، لوتر نمیتوانست به موفقیتی نائل آید، همچنانکه شاید اومانیسم بدون لوتر نیز نمیتوانست موج اجتماعی نیرومندی ایجاد کند. در هر حال، روابط لوتر که مردی اهل شریعت بود، با اراسموس که دیدگاههای انسانمدارانه و لغتشناسانهای داشت، چندان نپایید و هر دو سرانجام به رویارویی با یکدیگر برگشتند و البته این اراسموس بود که کمتر خواهان این رویارویی بود. از آثار مهم اراسموس کتاب در ستایش دیوانگی است. وی در این کتاب میگوید همان نوعی دیوانگی/ شور/حماقت یا امیال غیرمعقول است که چرخهای زندگی جهان را به گردش درمیآورند.
از نکات مهم در مورد این متفکر اواخر قرون وسطی و اوایل دوره رنسانس، روابط و مناسبات فکری و دوستانهاش با متفکر مهم دیگری به نام تامس مور (1477-1535) نویسنده کتاب مهم آرمانشهر است. وی در مورد دولت دیدگاهی داشت که با دیدگاه آرمانی مور نزدیک بود:‌ «آنگاه که بر کشتی نشستهایم، سکان را نه به آن کس که نیاکانی شریفتر، مکنتی بیشتر یا سیمایی زیباتر دارد، بلکه به آن کس میسپاریم که در کار هدایت کشتی ماهرتر، هشارتر، و معتمدتر است. به همین سان، بهتر آن است که سلطنت به کسی واگذار شود که بیش از خویشتنداری به صفات شاهی آراسته است؛ یعنی به خرد، دادگستری، خویشتنداری، پیشنگری و دلبستگی به رفاه مردمان.» کتاب یوتوپیا نیز تحلیلی است خردهبین و دادخواستی پرشور بر ضد وضع اجتماعی و اقتصادی حاکم بر اروپا و به ویژه انگلستان و روایتگر بهترین وضع اجتماعی، با دفاع از رواداری دینی میان پیروان ادیان گوناگون؛ گرچه وی در ضدیت علیه مخالفان مذهب کاتولیک تعصب به خرج میداد و طرفداران لوتر را ملحد و مرتد خواند و به شکنجه و آزار گرفتار کرد و همین از شگفتیهای زندگی اوست. وی خود نیز در سرانجام در ماجرای طلاق همسر هنری هشتم، پادشاه انگلستان، به دلیل مخالفت با این امر و نپذیرفتن تقدم رأی شاه در امور دینی بر رای کلیسا، گردن زده شد و مرگش اروپا را تکان داد و ارسموس او را «مردی چهار فصل» نامید و بعدها با عنوان «مردی برای تمام فصول» از راه نمایشنامه و فیلمی زیر این عنوان همهگیر شد.
دورۀ مدرن (1700- تا امروز)
واژه انگلیسی مدرن به معنای دوران جدید اولین بار در سال 1585 و واژۀ مدرنیته در سال 1627 به کار گرفته شد و از آن زمان به بعد، مفهوم مدرنیته به عنوان سرفصلی تاریخی و در تقابل با عصر کهن جا افتاد. واژه قرون وسطی نیز از سال 1753 به بعد رواج یافت، اما در قرن شانزدهم از واژه گوتیک برای اشاره به این دوران استفاده میشد.
شکلگیری مفهوم مدرن در قرن دوازدهم رخ داد که البته تفاوت معنایی جدی با مفهوم مدرن امروزی دارد. در آن زمان، مصلحان دینی بر این باور بودند که قرن تازهای آغاز شده است. آنان بر این باور بودند که، به قول برنار شارتره، کوتاهقامتان و کوتولههایی هستند که بر دوش غولان نشستهاند و با آنکه از گذشتگان خود شأن کمتری دارند، بینش وسیعتری دارند. البته آنان نه فردایی روشن و توسعهیافته، بلکه پایان تاریخ را پیشبینی میکردند که هر لحظه در حال نزدیک شدن بود. به باور وی، زمان رو به پایان است و جهان در حال تبدیل شدن به صومعهای بزرگ است. پس مدرن بودن یعنی در پایان تاریخ قرار داشتن و در آستانه ابدیت بودن. نوعی عقلانیت جدید و تمایل به بازگشت به گذشته و احیای دورۀ طلایی باستان مطلبی بود که بسیاری از متفکران آن عصر بر آن تأکید داشتند. پترارک با توصیف قرون تاریک به مثابه فاصلهای میان عهد باستان و دوران خود، مبنای تازهای برای عصر جدید به وجود آورد که مرادش احیای دوره طلایی گذشته است. این اعتقاد بسیاری از اومانیستها نیز بود.
تا سده شانزدهم، واژه مدرن در معنای امروزیش به کار نمیرفت و بعد از آن هم صرفاً برای اشاره به سبک هنری خاصی به کار میرفت. در قرن هفدهم، تحول تازهای رخ داد و جورج هورن و کریستوفر، تاریخی سهمرحلهای از جهان ارائه کردند که مرحله اول، عهد باستان بود که تا زمان قسطنطین ادامه یافت؛ مرحله دوم قرون وسطی تا پایان امپراتوری روم شرقی و مرحلۀ سوم عصر جدید است که از قرن شانزدهم آغاز میشود.
نگرش جدید دربارۀ مدرن به معنای بودن در جهان بود و این معنا که انسان را موجودی بدانیم که در خود ریشه دارد و آزاد و آفریننده است، نه موجودی که ساخته سنت و مقهور سرنوشت و تقدیر الهی است. در اینجا، مدرن بودن به معنای خودآزادسازی و خودسازی و ساختن تاریخ بود، نه ساختهشدن در تاریخ یا سنت. در این صورت، انسان مدرن تنها کسی نیست که هستی خود را با ارجاع به زمانه تعریف میکند، بلکه کسی که زمانه را هم با ارجاع به هستی خود تعریف میکند و در نتیجه، زمانه محصول تعامل میان انسان آزاد و جهان طبیعت است. گوهر امر مدرن جرئت و خلاقیت و سرکشی است.
این جنبش سپس از اروپا به ایالات متحده نیز نفوذ یافت و منطقه مذکور به خصوص با توجه به مهاجرتهای مردمانی از آلمان و انگلستان و اسکاتلند، رفتهرفته کانون تحولات جدید و حتی یکی از مراکز اصلی مسیحیت در جهان معاصر شد. این دوره دربرگیرنده دورهها و جنبشهای تاریخی مهمی است که از جمله آن میتوان از عصر روشنگری یاد کرد. عصر خرد نیز مصادف با عصر روشنگری است. البته مراد از خرد در اینجا اعتماد به توانایی بشر در تفکر برای خویشتن و کاربرد آزادانه عقل و تلاش برای حذف اسطورهها و هر آنچه افراد و جوامع را به الزامات گذشته ناگزیر کرده، بود و در نتیجه، حاکی از نوعی خردورزی است که از خردورزی دوره قرون وسطی – توانایی عقل در کشف اسرار جهان – متفاوت بود و عقل بشری را در درک امور جهان از جمله ساحتهایی که از دیرزمان به الهیات اختصاص داشت، توانا میدید.
جنبش روشنگری دومین شوکی بود که جهان مسیحیت پس از زلزله نهضت اصلاح دینی با آن مواجه شد. این جنبش فکری الهیات مسیحی را نیز از این جهت سخت تحت تأثیر قرار داد که معتقد بود باورهای اصیل مسیحی، عقلانی است و تاب انتقادات و نقادیها را دارد و به علاوه، میتوان باورهای دینی را از خود عقل استخراج کرد و لذا گفته شد که مسیحیت دین طبیعی است و قدمتش به قدمت آفرینش است. محور دیگر تأثیرگذاری این جنبش فکری بر اندیشۀ دینی اروپا، پذیرش داوری عقل در مورد مکاشفه روحی است.
به طور کلی، در اندیشه مدرنتیه این عناصر نهفته است: محور قرار گرفتن انسان یا نوعی اومانیسم که مهمترین محتوا و درونمایهاش ایمان به دانش و قدرت انسان است که در این فرض دیگر انسان نه آن موجود مفلوک فریبخورده و منتظر گوشهچشمی از عالم برتر و از ما بهتران، بلکه موجودی دارای شرافت ذاتی و دارای علم و آگاهی که با بهره گرفتن از آن میتواند بر هر امری غالب آید و حتی در حوزه اخلاقیات دیگر میان معرفت اخلاقی او و عمل اخلاقیش چندان فاصله نیفتد، زیرا قدرت به کرسی نشاندن خواستههای مختلف از جمله خواستههای اخلاقیش را دارد. از همین جاست که اندیشه پیشرفت و تحول شکل گرفت و این که به جای پسرفت و حسرت گذشته را خوردن، به آینده روشن و بهتر امیدوار بود و برای عملی شدنش کوشید. این نگرش نقطه مقابل دیدگاه سنتی مسیحی بود که فقط گذشته را دوره طلایی میدید که بالاترین اتفاق ممکن و مبارکترینش، بازگشت به آن بود نه نگاه به آینده و توسعه و تحول و پیشرفت.
با اذعان به این نکات، این مدعا که «در ادیان و مذاهب جهانی نه تنها چیزی به نام پیشرفت وجود ندارد بلکه به جای آن، ایده پسرفت به چشم میخورد» یا «تقریباً در تمامی ادیان و مذاهب جهان، برای دیدن و شناختن انسان آرمانی هر چه بیشتر باید به عقب و منشأ و سرچشمه بازگشت؛ زیرا انسان نخستین آرمانیتر از انسان بعد و بعدتر است» و اینکه «اندیشه پیشرفت حکم میکند که جهان روبه کمال است در حالی که در تفکر سنتی و دینی، انسانهای نخستین انسانهایی آرمانی بودند»، (ملکیان، مدرنیته) تا حدی قابل مناقشه است؛ زیرا از یک سو این معنا و این ادعا به طور یکسان در مورد همه ادیان گفته شده است، در حالی که با توجه به اختلافات ادیان در جهانبینی و انسانشناسی، همه ادیان در وضعیت برابری نیستند و عقلانیت حاکم بر ادیان شدت و ضعف زیادی دارد، گو این که رتبه عالی آن را برای اسلام قائلیم. ثانیاً اگر در اسلام نیز دوران طلایی، دوران اولیه معصومان تلقی میشود، این صرفاً به معنای الگو و اسوه بودن معدودی از رهبران و دوره بسیار کوتاهی است نه اینکه تمامی آنچه در گذشته بوده، در هالهای از قداست قرار گیرد و اتفاقاً در بسیاری از گفتهها و مأثورات دینی، جامعه آرمانی، جامعهای است که در آینده شکل میگیرد نه آن که معصومان در آن قرار داشتند و البته از آن رضایت نداشتد و کمال را در چیز دیگری میدانستند. این معنا تا حدی زیادی در مورد ادیان دیگری مثل یهودیت و مسیحیت نیز صدق میکند. ثالثاً گذشته میتواند چراغ راه آینده باشد و توجه به گذشته صرفاً برای قناعت کردن به آن نیست، که گاه هدف از آن بهرهگیری از آن برای ساختن آینده است.
مؤلفه دیگر در مدرنیته، مفهوم عقلگرایی یا راسیونالیسم است؛ به این معنا که امور تا جایی که در دایره فهم و درک بشر قرار میگیرند، ارزش و اهمیت بیشتری دارند و اموری که فراتر از آنند، یا اصلاً قابل پذیرش نیستند یا قابل اثبات و پذیرش، و در هر حال در رده بعدی قرار دارند. این دیدگاه در برابر دیدگاه سنتی بود که برای عالم مجردات و عالم مثل ارزش بیشتری قائل بود و عالم نفس را مقدم بر عالم جسم میدانست و از همین جا بود که نوعی عقلانیت اپیستمولوژیک شکل گرفت که صرفاً اموری را در کانون توجهش قرار میداد که با عقل بتواند برهانپذیرش کند، اما بعدها این موضوع به عقلگرایی آنتولوژیک انجامید که به انکار امور اثباتناپذیر به وسیله عقل پرداخت.
مؤلفه دیگر تجربهگرایی است که همه امور را به شرط آزمونپذیری و سنجش به توسط حواس ظاهری معقول و مقبول دانست و چیزی را از آزمون فراتر ندانست و بدین ترتیب، امر قدسی را که چند وچون ناپذیر است، در دایره انکار قرار داد. این دیدگاه در برابر دیدگاه ادیان سنتی قرار دارد که بسیاری از امور از جمله مفاهیم و آموزههایی مانند تثلیث را سری میداند که نافهمیده باید بدان ایمان داشت و اصلاً از فهم بشری فراتر است و باید ایمان آورد تا فهمید نه به عکس. چنین نگرشی موجب شد راه برای تحقیق و کاوشگری در مورد بسیاری از اسرار عالم وانسان باز شود و صنعت و تکنولوژی روز به روز شکوفاتر شود.
مؤلفه دیگر فردگرایی است به این معنا که هر نظم و سازمانی زمانی ارزش و اعتبار دارد که برای هر فرد آدمی به عنوان یک فرد ارمغانی داشته باشد و او را از آلام و دردها نجات دهد و زمینه لذت و رفاه و آسایش بیشترش را فراهم کند. در برابر این دیدگاه، نگرش سنتی موجود در بسیاری از ادیان وجود دارد که بر پایه آن، ملاک، سعادت اخروی است که برای تحصیل آن باید رنج و مشقت زیاد برد و چشمداشتی به نتیجه در این جهان نداشت، به خصوص که آدمی هر چه مقربتر باشد، رنج و دردش بیشتر است ( «ومن عشقته قتلته» یا هر که در این بزم مقربتر است، جام بلا بیشترش میدهند.) البته در اینجا معمولاً خلطهای زیادی صورت گرفته و میگیرد؛ از جمله این که در اسلام، سعادت و لذت دنیایی محکوم و مردود دانسته نشده است اما انحصارش باطل دانسته شده و نیز این مطلب که سعادت اخروی بس عظیمتر از سعادت دنیوی است.

                                                    .