رشته حقوق

نهضت اصلاح دینی

دانلود پایان نامه

به هر تقدیر، از قرون وسطی تا دوره مدرن دو تفکر مهم در جهان مسیحی شکل گرفت که هر یک اهمیت خاصی داشت که یکی اسکولاستیک یا حکمت مدرسی بود و دیگری جنبش فکری اومانیسم که البته همزمان و مقارن با دوره اول نبود و در میانه راه همراه آن شد. به این موضوع در بخش بعدی میپردازیم، اما واقعیت این است که تحلیل درست نهضت اصلاح دینی بدون بررسی درست دو جنبش یادشده امکانپذیر نیست. تفکر مدرسی تفکری است که در قرون وسطی رواج داشت. اینکه عناصر فکری منظم و مرتبط به یکدیگری از این تفکر ارائه کنیم، موضوعی است ناشدنی، زیرا در دل همین تفکر، رویکردهای فکری مختلفی وجود داشت که تباین بسیاری با یکدیگر داشتند. اومانیستها سعی کردند که نگاهی تحقیرآمیز به این دوره را باب کنند و در این راه از بدنام کردن نوع تفکر مدرسی یا پرچمدران آن کوتاهی نکردند. اتهام تفکر خشک و بیروح، دقتهای زیاد بر سر امور هیچ و پوچ و نپرداختن به مسائل اساسی زندگی از جمله اتهاماتی بود که دائماً نصیب اصحاب اندیشه مدرسی شده است. اراسموس همان خدای اومانیسم که خود چندی در پاریس تحصیل کرده، یکی از علل گریزش از پاریس را جدای از فضای کثیف و متعفن آن شهر، بحثهای خستهکننده اصحاب تفکر مدرسی بیان کرده است. باری، حکمت مدرسی نه یک نظام فکری و اعتقادی منسجم که مجموعهای از رویکردهای بود که شباهتها و قرابتهایی با یکدیگر داشتند و بر نقش عقل و منطق و استدلال نظری تأکید میکردند. از چهرههای برجسته این جریان عظیم فکری میتوان از توماس آکویناس و دانز اسکوتوس و ویلیام اکام نام برد. از مهمترین اندیشهها و مکتبهای این دوره یکی رئالیسم با دو شاخه اصلی تومیسم و اسکاتیسم است که به ترتیب به توماس آکویناس و دانز اسکوت منسوب است. فرقههای دومینیکن مبلغ افکار آکویناس بودند و فرنسیسکن هم مبلغ افکار دانز اسکوتس. مکتب مهم دیگر نومینالیسم است که دو شاخه اصلی داشت که یکی «راه نو» بود که علاوه بر گرایش به نوعی نامانگاری فلسفی، برداشتی خاص از مفهوم آمرزیدگی داشت که به گونهای به دیدگاه پلاگیوس (354-420/440) نزدیک بود و بر این باور بود که بیشتر وسایل ضروری برای نجات در درون طبیعت بشری قرار دارد و شایستگیهای مسیح برای نجات، نمونهای است از تواناییهای بشر برای روی آوردن به طهارت و پاکی و امکان دوری از گناه. الهیات لوتری نیز در واکنش به آن شکل گرفت و بر این باور بود که بشر برای نجات چارهای جز نگریستن به بیرون از خود ندارد و این عمل و اقدام الهی است که میتواند آدمی را نجات بدهد. شاخه دوم، مکتب نوآگوستینی بود که واکنشی بود در برابر رویکرد سابق که توضیحش گذشت.
در بخشی از این دوره با میراث فلسفی ارسطو بهشدت مخالفت میشد و فتوا و دستور بود که کفر است و الحاد و زندقه. زمانی گذشت و همین ارسطوی آنچنانی چنان در دل تفکر رایج کلیسا جای گرفت که به سان مسیح، خود و افکارش تقدیس میشد و از این پس، کمتر کسی جرئت به خود میداد که با ارسطو مخالفت کند، چرا که هم اینک ارسطو نماد مسیحیت در برابر جهان کفر شده بود و کوشش بر این بود که با استفاده از افکارش، به جنگ مخالفان فکری و عقیدتی بروند. اما دوران ارسطوگرایی هم به درازا نکشید که موج فکری نیرومندتری بساط این جریان فکری را در هم پیچید. این جریان چیزی نبود جز نامانگاری یا نومینالیسم.
دوره رنسانس
این دوره دورهای مهم در تاریخ تفکر مغرب زمین است. مورخان و محققان در این که رنسانس پایان قرون وسطاست یا عصر جدید است، اختلاف دارند اما مسلم است که این عصر، دوره انتقال مفاهیم و آموزههای مهمی بود که از اواسط قرون وسطی شروع شده بود و در عین حال دورهای است که متفکران و هنرمندان آن به فردگرایی روی آوردند. البته آرمانهای رنسانس محصول نخبگان و برای آنان بود و در میان توده مردم چندان رواج نداشت. در این دوره، پرسشهایی تازه در باب سنتهای قرون وسطی مطرح شد و انسانگرایان به خاطر طرفداری از بازگشت به منابع اولیه مسیحیت و انتقاد از رسوم جاری مذهبی، مسائلی را پیش روی کلیسای کاتولیک گذاشتند. همین انقلاب فکری در سدههای بعد جای خود را به رنسانس دینی داد که توده مردم در آن نقش فعالی داشتند.
بعضی از محققان بزرگ مانند بورکهارت براین باورند که نگرش خاصی در این دوره شکل گرفت و همان نگرش بود که عصر جدید را پدید آورد. منظور وی از این نگرش خاص، آن بود که بشر به خود اندیشید و خویشتن را فردی مستقل دید. همین فردگرایی بود که منشأ تحولات مهمی در جهان فکری مغربزمین شد. خاستگاه این نگرش و نهضت نوی فکری، ایتالیا بود که علت این شأن و جایگاهش محل تأمل و بررسی محققان تاریخ اندیشه است ولی ملاحظاتی مانند دورماندن این منطقه از کانونهای متعصب و متصلب الهیاتی غرب، گذشتۀ غنی و میراث بهجایمانده از روم باستان که جرقههای فکری خوبی بود برای نوعی دیگر نگریستن و اندیشیدن و نیز کوچ دستجمعی متفکران یونانی به این منطقه بعد از سقوط قسطنطنیه از علل آن شمرده شده است. اصلاً خود رنسانس تا حدی واکنشی بود علیه رویکردهای حاکم بر دانشکدههای الهیات و ادبیات در شمال اروپا که شکل فنی، خشک و واقعیتگریز داشت.
البته باید توجه داشت که ما با دو رنسانس در مغربزمین مواجهیم که یکی رنسانس قرن دوازدهم است و دیگری رنسانس قرن پانزدهم و شانزدهم. رنسانس سده دوازدهم با نوعی بازگشت به دانش همراه بود که انجیل را نقطۀ ثقل و اتکای خود قرار داده بود. در این دوره، احیای ارسطو و نیز احیای حقوق رومی در کانون توجه قرار گرفته بود و در همین دوره بود که توماس آکویناس با بهره گرفتن از قلم توانا و فکر منظم و منطقی خود، دستگاه فلسفی تازهای بنا کرد که هم میراث یونان را در خود جای داده بود و هم از نوآوریهای فیلسوفان مسلمان به خصوص ابنسینا بهرهمند شده بود و تفکر مسیحی و میراث آن را به خوبی پاس میداشت. در همین دوره بود که نهضتی بزرگ در کلیساسازی آغاز شد که در طول تاریخ اروپا تا کنون بیسابقه بوده است.
از سوی دیگر کسانی نیز بودند که در اقدامی مشابه اقدام فلسفی آکویناس، کانون توجه و اهتمام خود را احیای حقوق رومی که البته کاملاًََ نمرده بود، گذاشتند که در رأس آنها گراتیان، راهب و فقیه ایتالیایی، قرار داشت که مجموعه عظیم فقه کلیسایی را پدید آورد که حاصل اجتهادی عظیم در میراث مشرکان و دستاوردهای کلیسای کاتولیک بود. وی توانست فقه مسیحی را به شاخهای مستقل از الهیات تبدیل کند.
در همین دوره با همت کسانی چون پیتر آبلار، علمی دینی که زیر چتر کلام جدلی نفس میکشید، پشتوانه بهتری به نام الهیات یافت که هم جنبه وحیانی و نقلی، و هم جنبه برهانی نیرومندی داشت. در این فرض، دانش جدید یعنی الهیات از دانش تفسیر کتابمقدس متمایز شد. بهترین تحقیقات در مورد رنسانس مربوط به یاکوب بورکهارت، مورخ سوئیسی، است که کتاب رنسانس ایتالیای او، که درهر سال 1850 منتشر شد، به بیشتر زبانهای اروپایی ترجمه شده است. وی این دوره را در تعارض با ظلمت و تاریکی قرون وسطی تعریف کرده است.
به هر روی، در این دوره، رنسانس ایتالیایی که تجدید دوباره تمدن کهن یونانی-رومی بود، جهان را وارد مرحلهای تازه کرد و به دوره هزار سالهای پایان داد که میان آنان و میراث گذشته فاصله انداخته بود. یاکوب بورکهارت مورخ صاحب نام سوئیس و محقق برجسته رنسانس ایتالیا، در اثر فوقالذکر، ایتالیای آن زمان را زادگاه دنیای جدید نامید. این دیدگاه بر خلاف دیدگاه کسانی است که رنسانس را به معنای انقطاع ناگهانی از گذشته نمیدانند، زیرا جنبههای اقتصادی و سیاسی و اجتماعی رنسانس را دنباله دوره قبل میدانند. از مهمترین ویژگیهای رنسانس ایتالیا میتوان از علاقه شدید به فرهنگ یونانی-رومی نام برد که جنبههای گوناگونی از حوزه سیاست تا هنر را تحت تأثیر خود قرار داده بود و به تلاش تازه ای برای آشتی میان فلسفه بتپرستان دنیای یونانی رومی و تفکر مسیحی و نیز جست وجوی طریقتهای جدید در نگرش انسان دست زد. نیز تأکید دوباره بر توانایی فردی انسان با شعار انسان میتواند هر آنچه را اراده کند، محقق سازد و حرمت و ارزش فراوان برای انسان و تصدیق فراوان استعدادهای فردی. رنسانس در شمال مسیر نسبتاً متفاوتی را طی کرد که از ویژگیهای آن، عدم آمیختگی به هرج و مرج و اخلاقیبودن و اخلاقیزیستن و علاقهمندی به کارگیری اصول دانش در مورد کتاب مقدس و ارائه متنی دقیقتر از وولگات بود و با آنکه از مادر ایتالیایی خود کمتر درخشان بود، بیشتر استوار بود.
اومانیسم
اومانیسم یکی از مهمترین جنبشهای فکری در روزگار رنسانس و رقیب و همکاری جدی برای نهضت اصلاحات دینی بود. طبیعی است در نظامی فکری و دینی که انسان اسیر و آلوده و گرفتار و ناتوان از هر گونه اقدامی است، گرایشهای این گونه شکل گیرد. تمدن امروز مبنای خود را بر اصالت انسان گذاشته است و این واکنشی است در برابر این نگرش اسکولاستیکی در الهیات مسیحی. اما اومانیسم به این شکل در اسلام به عنوان عکسالعملی در برابر الهیات طبیعتاً رخ نمیدهد. برای نمونه، در مسئله آفرینش انسان به عنوان یک مورد برای مطالعه، انسان در اسلام تنها موجود مسئول در عالم خلقت است که امانتدار خدا در زمین و جانشین او و مسجود فرشتگان و ملائک است که فطرت و طینتی پاک دارد و مرد و زن هر دو مخاطب وحی آسمانی هستند، و اگر آلودگی و غباری بر او هست، نه از ابتدا، که در میان راه بدان دچار شده، و به عبارت دیگر نه امری ذاتی بلکه عرضی است که قابل زوال و جبران است.
با آنکه به هیچ وجه نباید اومانیسم را با نهضت اصلاح دینی یکی دانست، و تصور ارتباط علی و معلولی کامل میان آنها نادرست است، واقعیت این است که نهضت یادشده سهم زیادی در هموارکردن راه برای نهضت اصلاح دینی داشت که از مهمترینش باید از مهارتها و تجربیات در زمینه لغتشناسی نام برد که به دنبال مطالعات اومانیستی بر متون کلاسیک حاصل شد و نیز تلاش آنها برای انتشار متون کتاب مقدس و آثار آبای کلیسا که سبب آشنایی هر چه بیشتر با کلیسای اولیه شد. اومانیستها همانند بعضی از نومینالستها، چون اکام، فرد انسانی را در مرکز جهان قرار میدادند و او را نه حیوانی عقلانی، که اشرف مخلوقات میدانستند. در نظر آنان، انسان هیچ هدف یا وجه طبیعی فطری ندارد و اصلیترین ویژگی انسان، اراده آزادش است. این اراده از یک جهت با اراده مورد نظر نومینالیستها متفاوت بود، زیرا این اراده نه تنها آفریده شده است بلکه خودآفریده است. به عبارت دیگر، انسانها میتوانند اراده هم بکنند یا نکنند، اما او در حد خدا نیست زیرا ضعف و ناتوانی و مرگ از ویژگیهای اوست. غایت آدمی افتخار است نه فروتنی، و برای رسیدن به این هدف، به جای فلسفه باید به هنر و خطابه روی آورد. بر خلاف بعضی از تصورات خام، اومانیسم دوره رنسانس در تضاد با مذهب شکل نگرفت. این نگرش بر مسیحیتی تأکید داشت که بیش از ایمان و شعایر، بر رعایت الگوها و معیارهای اخلاقی اصرار میورزید و تا حدی به اندیشههای پلاگیوس (354-420/440) نزدیک بود و همین موجب خشم و انزجار بسیاری از مسیحیان متعصب بود. نگرش آنها به شعایر و سنن دینی چیزی بود که نهضت اصلاح دین وامدارش بود.
در مجموع، جنبش فکری یادشده، یکی از مهمترین جنبشهای فکری دوره پس از قرون وسطاست که متفکران صاحبنام و پرشهرتی داشته است. این جریان در میان جریانهای فکری عصر مدرن دارای جایگاه خاصی است و با اندیشههای مختلف زمان خود نیز داد و ستد داشته است. این توقع و انتظار که اومانیسم در قرن شانزدهم را اولاً نظامند و منسجم بدانیم که در پی یافتن راههایی برای برونرفت از مشکلات فکری زمان خود بود و نگاه فلسفی عمیقی داشت، اشتباهی فاحش است. اولاً این نهضت فکری مانند حکمت مدرسی دربرگیرنده نظرگاههای مختلف و بعضاً متهافتی بود و اگر بخواهیم تا حدی، وجه اشتراکی میان همه رویکردهای موجود در آن بیابیم، باید به نوعی نگرش به انسان و اولویت دادن به او توجه خاصی داشته باشیم. به طورکلی، این نهضت فاقد فلسفهای عمیق، منسجم و نظاممند بود و توجه خاصی به آثار کلاسیک و باستانی داشت و در این راه تلاشهای ارزشمندی هم کرد و در حاشیه کارش، به احیای میراث دینی هم اهتمام ورزید که نمونه بارزش، ارائه متن انتقادی کتاب مقدس به زبان اصلی یونانی و ترجمه آن بود که بسیار مورد توجه عالمان دینی قرار گرفت. ثانیاً این جنبش گر چه نظرگاههای فکری خاصی در مورد جهان و انسان و خدا داشت، در مجموع فاقد سیستم منسجم و منظم فکری و فلسفی بود و لذا در میان اومانیستها چهرههای فلسفی برجستهای نمیبینیم. شاید بتوان گفت توجه به شان و جایگاه انسان بیشترین چیزی بود که اومانیستها در آن مشترک بودند. ثالثاً، برخلاف بعضی از تصورات امروزی، اومانیستهای اولیه افرادی دینگریز یا ضدمذهب نبودند، به گونهای که چهرههای برجسته اومانیست از دینداران جدی در عصر خود بودند و البته باید توجه داشت که اومانیسم جریانی است که تطورات فکری آن با گذشت زمان نیز زیاد بوده است، به گونهای که اومانیستهای قرن بیستم را شاید نتوان با اومانیستهای قرن شانزدهم در یک ردیف آورد. در مجموع، میتوان این جنبش را جنبشی فرهنگی دانست که فلسفه و سیاست و امثال آن در کانون تفکرش نبود و شعارش بازگشت به منابع کلاسیک دوره باستان بود.
به طور کلی، اومانیسم دو شاخه جغرافیایی داشت که یکی اومانیسم در ایتالیا و دیگری اومانیسم در شمال اروپا بود که متأثر از دو جریان رنسانس شمال و رنسانس جنوب بود. این دو جریان عمدۀ اومانیسم البته با یکدیگر ارتباط و مراودۀ فکری داشتند، اما اومانیسم ایتالیا، که به لحاظ زمانی تقدم نیز داشت، بیشتر جنبه ادبی داشت. ظهور و رشد فردگرایی و توجه به دنیا و طبیعت که از خصلتهای رنسانس ایتالیایی بود، بیشتر از هر هر جای دیگر، در قلمرو فکر و هنر تأثیر نهاد. در این دوره شکلی از تحصیل و فرهنگ مبتنی بر مطالعه آثار کلاسیک مورد توجه قرار گرفت. اما اینکه چرا ایتالیا در میان همه کشورهای مجاور به این سو کشیده شد، دلایلی ذکر شده است که از جمله میتوان به این موارد اشاره کرد: ایتالیا با داشتن جامعهای شهری و فرهنگ، دون شأن خود میدید که از سنتهای ادبی کلیسایی تقلید کند و ترجیح میداد که جامعه یونانی رومی را الگوی خود سازد که پیشینهای شهری و این جهانی داشت. از این گذشته، ایتالیاییها در قلب تمدن کهن رومی میزیستند و در اطراف خود آثار آن تمدن را به وضوح میدیدند.
پیشتاز انسانگرایی و اومانیسم ایتالیا پترارک است. وی نخستین کسی بود که قرون وسطی را عصر تاریکی خواند. در این عصر، نهضت اومانیسم تأثیر عمیقی بر تعلیم و تربیت نهاد. در مدارس اومانیستی آموزشهای کلاسیک و مسیحی هر دو آموزش داده میشد. یکی دیگر از تأثیرات اومانیسم، تأثیرش بر تاریخ و تاریخنگاری بود. آنان مسیری را در پیش گرفتند که از مسیر سایر مورخان قرون وسطی متفاوت بود که از شاخصههای آن، کاستن از نقش معجزات، میدان دادن به علایق ملی و توجه به چیزهایی بود که در طبیعت وجود داشت و میتوانست مستند قرار گیرد. در همین دوره بود که مفهوم علیت خداوند دگرگون شد و دیگر دخالت فعال خداوند در حوادث طبیعی جای خود را به انگیزههای بشری داد.
البته بعضی از محققان، اومانیسم قرن پانزدهم در ایتالیا را که به شمال نیز گسترش یافت، توقفی در رشد و توسعه علم دانستهاند، زیرا تجدید حیات ادبیات، توجه را از ماده به سبک ادبی منحرف کرد. آنها از مدرسیون چیزهایی را وام گرفتند بدون اینکه به حق آنها اعتراف کنند و سپاسگزارشان باشند. آ. سی. کرومبی معتقد است که این عادت همه علمای بزرگ، خواه کاتولیک و خواه پروتستان در قرنهای شانزدهم و هفدهم بود. اما این نهصت چند خدمت مهم برای علم انجام داد که شاید مهمترینش، ساده و روشن شدن زبان علم بود اما فوریترین آن، تدارک وسایل گسترش روشهای ریاضی بود. برای دانشجویان دانشگاه قرون وسطی خواندن بیش از کتاب اول اقلیدس امری غیرعادی به شمار میرفت و با آنکه سلسله ارقام هندی (عربی) شناخته شده بود، هنوز به کار بردن ارقام رومی در میان در میان ریاضیدانان تا قرن هفدهم رایج بود. ترجمههای سادهای که به دست انسانگرایان صورت میپذیرفت، و از طریق دستگاه چاپ تازه اختراع شده بود، در اختیار همگان قرار میگرفت و ثروت ریاضی را در دسترس همگان قرار میداد.
بر خلاف شاخه مذکور، رنسانس و اومانیسم شمال بیشتر جنبۀ الهیاتی داشت و به لحاظ زمانی نیز در مقایسه با جنوب، با تأخیر آغاز شد و به زودی به بلیه نهضت اصلاح دین دچار آمد. البته اگر قدری به عقب برگردیم، میتوانیم بگوییم که در سده دوازدهم نوعی از اومانیسم در فرانسه شکل گرفته بود که بر مطالعات مربوط به صرف و نحو و آثار کلاسیک استوار بود که جزئی از برنامه درسی مدارس وابسته به کلیسا در فرانسه بود، و سپس تحتالشعاع فلسفه و الهیات مدرسی و نیز مطالعه قانون رومی در دانشگاههای قرن سیزده و چهارده قرار گرفت. یکی از اهداف اومانیستهای شمال اروپا – بر خلاف جریان جنوب اروپا- اصلاح دین بود. دانش جدید کلاسیک حاصل از رنسانس ایتالیا تا نیمه دوم سده پانزدهم در کشورهای شمال اروپا منتشر نشد. اصلاً اروپای شمالی برخلاف ایتالیا به دوران گذشته کلاسیک چندان علاقهای نداشت و کمتر به احیای فرهنگ یونانی رومی روی خوش نشان میداد. به شهادت تاریخ، ایتالیای قرن 13 در عرصه توسعه فرهنگی منطقهای عقبافتاده بود و چیزی نداشت که با اومانیسم قرن دوازده فرانسه رقابت کند، اما به تدریج به دلیل ویژگیهای اخلاقی مردمان آن مناطق و سرازیر شدن انبوهی از متفکران و هنرمندان از شمال به ایتالیا، آنان نیز با تفکر و ادبیات کهن آشنا شدند و با میراث غنی روم باستان در حقوق و دستور زبان و فصاحت، پیوند دوبارهای برقرار کردند و بدین ترتیب اومانیسم ایتالیایی، به شکل نسبتاً متفاوتی بالید و در شمال هم منتشر شد. به طور کلی، میتوان موارد زیر را از مهمترین ویژگیهای اومانیسم شمال دانست:
کسب دانش کلاسیک و تلاش برای سازگار کردن آنها با اصول اخلاقی. به باور آنان در این متون، اصولی در باب اخلاق هست که در مقایسه با آنچه در مباحث الهیاتی قرون وسطی آمده انسانیتراست؛
دلمشغولی شدید به مذهب؛
مراجعه به منابع اولیه مسیحیت مثل کتب مقدس و نوشتههای آبای کلیسا؛
کشف مذهبی ساده و انسانی در این متون و اسناد؛ تلاش برای کسب مشاغل معلمی و امثال آن و مخالفت الهیدانان با آن؛
تدبر در آثار کلاسیک و تقاضا برای تغییر اساسی در روش و هدفهای مطالعات الهیاتی که دومی موجب مخالفت الهیدانان با آنان شد؛
تصدی مقام منشیگری پادشاهان و تسلط به نثر مرصع و خطابه؛
توجه خاص به مسئله اصلاح دین، اعتقاد به کاربرد دانش جدید برای اصلاح کلیسا و جامعه و ورود به عصر زرین از این مسیر. آنان اعتقاد داشتند که انسان، صاحب منطق و مایل به پیشرفت خود است و اندیشه آموزش منابع کلاسیک و خاصه مسیحیت و آثار قدما میتواند تقوای حقیقی و باطنی یا احساس مذهبی درونی را در مردم بدمد و کلیسا و جامعه را اصلاح کند. بدین سبب بود که آنان به چاپ تازهای از آثار کلاسیک دست زدند و نسخه جدیدی از انجیل و نوشتههای پدران کلیسا را فراهم کردند.

مطلب مشابه :  ایجاد انگیزه در کارکنان

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید