4
شباهتها و تفاوتها
در فصول گذشته به معرفی تفصیلی جریانهای اصلاحی در غرب مسیحی در سده شانزدهم و نیز جریانهای اصلاحی معاصر در جهان اسلام و نیز معرفی جریانهای فکری دیگر پرداختیم. در این فصل بر آنیم تا به شباهتها و توازیهای این دو جریان اصلاحی از یک سو و نیز وجوه تفاوت و مفارقات آنها بپردازیم. به طور کلی میتوان گفت که جریانهای اصلاحی در اسلام و مسیحیت معمولاً در اسلام و مسیحیت در سه حوزه متفاوت تلاشهای خود را متمرکز کردهاند. البته شاید بتوان این سه حوزه را در همه ادیان دید ولی بنا بر موضوع رساله فقط در اینجا به اسلام و مسیحیت میپردازیم:
بازگشت به سرچشمهها و آموزههای واقعی دین و زدودن پیرایههای بستهشده بر قامت دین. این موضوع یکی از مشترکات اصلی بین همۀ جریان اصلاحی در اسلام و مسیحیت است. در جریان اصلاحی در مسیحیت غرب بر دو چیز تأکید میشد که یکی بازگشت به سرچشمهها بود و دیگری کنار زدن اضافاتی که در طول زمان ایجاد شده بود و به سان حجابهای تو در تو مانع از بهرهگیری از اصل و اصول آیین بود. به طور کلی هر دین به خصوص اگر آسمانی و الهی باشد، از سرچشمهای صاف و زلال مسیر خود را آغاز میکند و به تدریج که در مسیر حرکت قرار میگیرد، ممکن است تحت تأثیر شرایط پیرامونی قرار گیرد. منظور از این، شرایط پیرامونی یا اندیشههای گذشته ولی مغایر اصول اولیه است که آرامآرام سر از دینی جدید درمیآورد و هم شرح و تفسیرهایی است که به اسم دین تمام شده، ولی لزوماً برگرفته از آن و با رعایت اصول تفسیر صورت نگرفته است؛ نیز افزودههایی که صرفاً برخاسته از خواستهها و هوسهای متولیان امر دین است که بنا به مصالحی و با علم به خارجبودنشان از دایرۀ دین بدان اضافه شدهاند. تلاش برای زدودن غبارها و دیوارههای حائل با انتقاد از دور ماندن از اصل اندیشه دینی (استره اکام) از محورهای مشترک مصلحان در ادیان مختلف مسیحیت و اسلام است. برای نمونه، لوتر هنگامی که سخت تحت فشار قرار گرفته بود تا از مواضعش دست بکشد،‌ اعلام داشت حاضر است چنین کند، مشروط به اینکه منتقدان ثابت کنند که دیدگاههای او خلاف کتاب مقدس است. شعار اصلی نهضت پروتستانی بازگشت به انجیل یا کتاب مقدس بود. در این نگاه الهیاتی، آنچه موجب آمرزیدگی و نجات است، ایمان است نه رسوم و شعایر کلیسایی. یکی از مشکلات در ناحیه دین، آلودهشدن سرچشمهها توسط کسانی است که رنگ و قالب دین را مستمسکی برای تغییر و تحریف باطن و حقیقت دین میکنند تا جایی که گاه اصل دین قابل شناخت نیست، چنانکه نظامی گنجوی میگوید:
دین تو را در پی آرایشند
در پی آرایش و پیرایشند
بس که ببستند براو برگ و ساز
گر تو ببینی، نشناسیش باز
شاید به جرئت بتوان گفت که بدترین آفت و بلای دین، دورماندن از درونمایهها و بنمایهها و نشاندن چیزهای دیگری به جای آن است. مسیحیت قرن 14 -15 مصداق اتم این بود: خشک و بیروح، با نظامی کلامی یا فلسفی سخت و دشوار، و بیچاره زوار مسیحی در این عصر که به رغم خطرات جانی، به مراکز زیارتی در رم و بیتالمقدس میرفتند تا از برکات روحی آن بهره گیرند.
کارآمدساختن دین در عرصه اجتماع. نقش دین در اجتماع نقشی تزئینی و تجملی نیست و اگر دینداران بدان دل دادهاند و شیفته آن شدهاند، نه بدان جهت است که متاع و کالایی را یافتهاند تا بیجهت بدان دل خوش کنند. هر پدیدهای که در اجتماع مورد توجه مردم قرار گیرد، قطعاً به دلیل کارکردهای مثبت آن است. دین آمده است که هم عقل را اشراب کند و هم دل و احساسات و ضمیر باطن او را. ازاین رو، اگر دین به این امر وافی باشند، اهل دین از جان و هستی و حیثیت اجتماعی و توان اقتصادی خود در راه ترویج و پیشرفت آن استفاده میکنند و اگر غیر این باشد، رفتهرفته از آن دلزده میشوند.
آنگاه که دستارود علمی اهل مدرسه و حوزه صرفاً قیل و قالهای مدرسی شود و دردی دوا نکند، دین آرامآرام از صحنه حذف میشود و به فراموشی سپرده میشود و در این صورت چیز دیگری جای آن را میگیرد. «به دیگر سخن، هیچ دینی نیست که در آن واحد، هم نقشه، هم کتاب قانون، و هم نسخه نباشد. درست است که ادیان گونهگون، به لحاظ تأکیدشان بر یک یا دو چیز از این سه چیز با هم متفاوتند، اما همه، کما بیش و با اختلاف مراتب، از این هر دو شأن برخوردارند… حال اگر همین انسانهایی که هم نقشهای به دستشان دادهاند و هم کتاب قانونی و هم نسخهای، هر چه نظر و دقت و کند و کاو میکنند، ببینند که نقشهشان راههایی را که میجویند بدانان نشان نمیدهد یا کتاب قانونشان قوانین و مقرراتی را که زندگی اجتماعیشان را بسامان میکند و آرمانهای زندگی اجتماعی را محقق میسازد، تعیین نمیکند یا نسخهشان دردها و رنجهای بالفعل آنان را شفا نمیدهد، در چنین وضع و حالی دین فارغ از حقانیت و بطلان و صدق و کذبش ارتباطش را با حیات جمعی و فردی انسانها از دست داده است و دین حضور فرهنگی ندارد، هر چند میلیاردها انسان اسماً منتسب به آن دین و پیرو آن به حساب آیند.»
البته این نه بدان معناست که همه جریانهای اصلاحی یا مدعی اصلاح لزوماًً معتقد به کارآمد ساختن دین در عرصه اجتماع باشند؛ چنانکه شواهد و مواردی از عکس این مطلب وجود دارد که برای مثال میتوان از جریانهای سلفی یاد کرد که صرفاً بازگشت به گذشته آرمان آنهاست و کارآمدی نامفهومترین چیز در منظومه فکریشان است یا حتی مهدویت در شیعه که چندان دنبال کارآمد ساختن دین در عرصه عمل اجتماع نمیباشد. ولی در مجموع، جریان غالب خلاف این بوده است. با توجه به این توضیحات، ابتدا به ذکر وجوه تشابه میان دو جریان اصلاح دینی در غرب و اسلام میپردازیم و سپس به بررسی وجود افتراق آن دو.
محور تشابهات عبارت است:
نگاه به روح و گوهر دین در برابر نگاه سطحی (با ملاحظه نگاههای تقریبگرایانه یا نگاه اومانیستی که تا حدی اینگونه مینگریست) و پرهیز از شعایرزدگی. یکی از عوامل و معدات نهضت اصلاح دینی همین مسئله شعایرزدگی و توجه به معنا و باطن و لب در برابر صورت و ظاهر و قشر است. در نتیجۀ همین نگاه است که هم سنت دچار تحول شد و هم مسئله کلیسا. در این خصوص، یکی از شعارها این بود که هر جا که مسیح هست، آنجا کلیسا هست. کلیسا در جایی است که کلام خدا در آنجا موعظه شود. این موضوع چندان مهم است که گفته میشود نهضت اصلاح دینی پیروزی نهایی آموزۀ آگوستینی در باب فیض بر آموزۀ دیگر او در باب کلیساست.
به طور کلی، میتوان سه نظریه در باب کلیسا وجود دارد: نظریۀ اول که نظریه کلیسای کاتولیک است که بر پایه آن، کلیسا نهادی مشهود و تاریخی است که با کلیسای رسولان پیوند تاریخی دارد. نظریۀ دیگر نظریه افراطی است که معتقد است که کلیسای حقیقی در آسمان است و هیچ نهاد زمینی شایسته نام کلیسای خدا نیست. در برابر این نظریه، که در جناح تندرو اصلاح دینی مطرح بود، جریان غالب بر این باور بود که اصل بر ایمان است و نجات و سعادت به وسیله آن حاصل میشود و قوام و دوام کلیسا به آن بستگی دارد. نسل دوم اصلاحگران در توجیه کلیسای جدید به تقریر دیگر دست یافت و آن این بود که میان کلیسای کارکردی و کلیسای تاریخی فرق است. این بدان معناست که نخست روشن شود مهم آیا پیوستگی الهیاتی است یا پیوستگی تاریخی. این دسته از اصلاحگران بر این باور بودند که هر جا کلمه خدا موعظه شود، آنجا کلیساست. کالون معتقد بود که نشانه کلیسا دو چیز است: اول آنکه کلام خدا در آن موعظه شود و دیگر آنکه آیینهای دینی به درستی در آن برگزار شود.
اما در خصوص شعایرزدگی، همیشه در تاریخ پرتحول ادیان این خطر بزرگ وجود داشته که جوهر و اصل دین تحتالشعاع قرار گیرد؛ شریعت و آداب در صدر نشیند و اخلاق و معاداندیشی در حاشیه قرار گیرد و کسانی به تحکم و تجبر بر قاعده دین نشینند و دیگران را از حوزه دین برانند و مجال را بر همگان تنگ کنند که نتیجه این کار، واکنشهای انفجارآمیزی است که شیرازۀ جریان موجود رسمی را هدف قرار میدهد. شریعتورزی افراطی و غفلت از ارزشهای انسانی در یهودیت به هنگام ظهور عیسای ناصری، نمونهای از این روند است و همه جریانهای اصلاحی ریشه در همین موضوع دارد و این خود یکی از عبرتهای تاریخ ادیان است. چه بسیار بوده که دین رسمی به بتپرستی و خودپرستی تبدیل شده و چه بتی بالاتر از مدعیات خردگریز و سرشار از خرافات، به ویژه آنگاه که رنگ منفعتپرستی و خودخواهی تندی بر آن نقش بسته باشد. واقعیت آن است که مسیحیت دچار همان بلیهای شد که بر سر دین یهود آمده بود، و ظهور پیامبر از دل بیابانهای سوزان عربستان با ندای «قولوا لا اله الله تفلحوا» و «انی بعثت لاتمم مکارم الاخلاق» برای حل همین مشکل بود. قرآن کریم نیز در بیان راز موفقیت پیامبر اکرم، تنها بر اخلاق آن حضرت تکیه کرده است که «انک لعلی خلق عظیم» (قلم: 4) و «لو کنت فظاً غلیظ القلب لانفضوا من حولک» (ال عمران:‌158).
به هر حال، یکی از بحرانهای عصر اصلاحات دینی در اروپا، بحران معنویت بود و نفی این که امور جسمانی و فیزیکی میتواند واسطه شایستهای میان خدا و خلق باشد. در نهضت اصلاح دینی در غرب باز هم موضوع شریعت و جایگاه پررنگ آن مسئلهای بود که مصلحان با آن مخالف بودند. جالب اینجاست که یکی از دعواهای مسیحیت پولسی با یهودیت بر سر نقش و جایگاه پررنگ شریعت است که جای اخلاق را گرفته است. شریعت در این جا در مقابل ایمان و آزادی قرار گرفته است و این همان چیزی است که در نامه پولس به غلاطیان 3 تا 5 آمده است. به نظر میرسد که مفهوم آزادی در جملاتی مانند «شما به آزادی فراخوانده شدهاید، ولی نگذارید که این آزادی به بی بندوباری برای ارضای امیال جسمانی شما تبدیل شود، بلکه با محبت یکدیگر را خدمت کنید، زیرا تمام شریعت در یک حکم خلاصه میشود:‌ «همسایهات ( =همنوعت) را مانند خودت دوست دار» به نوعی آزادی از شعایر بیاثر یا کم اثر باشد. بر همین اساس، موضوع کاستن از شعایر هفت گانه به دو مورد تعمید و عشای ربانی در دستور کار همه مصلحان قرن شانزدهم قرار داشت، گر چه اختلافاتی در چند و چون آن نیز قابل انکار نبوده و نیست. از سوی دیگر، نگاه افراطی کسانی در جناح افراطی نهضت اصلاحات دینی، این تصور را ایجاد کرد که کلیسا و کشیش نمادهای دوره بندگی هستند و مؤمن مسیحی از آنها آزاد است. لوتر با این تصور از آزادی مسیحی که به حذف کلیسا و کشیش به طور کلی میانجامد، مخالف بود. اما نگاه کاتولیکی به صومعهها و زیارتگاهها را نمیپذیرفت و حتی به تخریب آنها مُصرّ بود. از این جهت نهضت پروتستانی قرابت زیادی با نهضت سلفی در جهان اسلام دارد که سخت مخالف مسئله شفاعت و زیارت است و تخریب بسیاری از اماکن و قبور اولیا از جمله حرم ائمه در مدینه و عراق با همین توجیه صورت گرفت. وهابیان چنان در این امر دچار افراط شدند که خواستار تخریب قبر نبی اکرم(ص) با این توجیه شدند که مانع بتپرستی میشود، ولی سرانجام با فشارهای همهجانبه، با این توجیه که این بنای عظیم بخشی از مسجد است نه مقبره، کوتاه آمدند. به هر حال، سلفیگری در جهان اسلام مساوی بود با نفی الهیات نظاممند به اتهام واردات یونان که این خودش داستان یونانیان و ایمانیان را در ادبیات دینی پدید آورد، نفی هر چیزی که نشان یا توهم و تصور چندخدایی یا شراکت دارد مانند تقدیس قدیسان و اولیاء، نفی عرفان و رهبانیت،‌ تأکید بر ابتنای حیات اسلامی بر کتاب مقدس.
بحران مرجعیت. (تو را که فرستاده؟ اعتبارنامهات کو؟)‌ شاید بتوان گفت که بزرگترین مناقشه و محور همه جدلها و بحثها همین بود که چه چیزی را باید مبنا و ملاک قرار داد. تا این زمان، کلیسای کاتولیک این حق را برای خود قائل بود و به شدت بر آن اصرار داشت که بنا به مبانی الهیاتی، کلیسای کاتولیک و سنت دیرینه که کلیسا از آن پاسداری کرده، ملاک حجیت و مرجعیت دینی و مبنای اثبات و رد است و حتی کتاب مقدس عملاً در مرحله بعد قرار دارد. نهضت اصلاح دینی این جرئت و جسارت را از خود نشان داد که در این اصل بسیار مهم و سرنوشتساز خدشه وارد کند و زمینه را برای انتقادات بعدی آماده سازد. «دکارت در دورهای است که انسان مجبور است خود را از مرجعیت و حجیت دین و کلیسا و تعالیم آن رها کند و لذا حجیت دینی و یقین دینی دچار شک شد. او عزم آن داشت که یقین کاذبی را که در این دوره ادعا میشد با شک میتوان به آن رسید، به یقین جدیدی تبدیل کند. این یقین جدید بر معنای جدید عقل استوار است. دکارت عصر «رنسانس» را به عصر جدید تبدیل کرد، نه «قرون وسطی» را. معنای یقین جدید آن است که انسان مستقل از یقین ایمانی و با سعی خویش کوشید تا موجودیت انسانی خویش را در میان سایر موجودات مطمئن شود. یقین به رستگاری در قرون وسطی پذیرفته شد، ولی این رستگاری به ابدی و نه این رحمت و سعادت اخروی، یقینی به دستآورد که خود انسان یافته باشد. پرسش اصلی فلسفه که موجود چیست، به این تبدیل شد که چگونه انسان میتواند به حقیقتی اولی و تزلزلناپذیر دست یابد و این حقیقت چیست. انسان جدید دیگر منقاد یک اعتقاد دینی نمیشود و در یک مسیر خاص خود به دنبال معرفت عالم نمیگردد بلکه خود را به نحوی مطلق موجودی میشناسد که وجودش از هر چیز دیگری یقینیتر است.»
بحران سنت. مسئله سنت و مرجعیت را باید بزنگاه همه جر و بحثها در هر دو جریان اصلاحی دانست. جریان اصلاحات در مغربزمین، سنت شکلگرفته در طول قرون و اعصار و کلیسا به عنوان مهمترین پشتیبان آن، را بزرگترین مشکل بر سر راه خود میدید. از سوی دیگر، سایر صاحبان اندیشه و فکر در جهان غرب نیز به گونهای مشابه به این موضوع نگریستهاند. در جهان اسلام نیز تا حدی مشابهت وجود دارد. اما یکسانی کاملی وجود ندارد و دلیل آن به تعریفی برمیگردد که غرب و شرق از سنت داشته است.
واقعیت این است که در هر دو جامعه مورد بحث (اسلامی و غرب مسیحی)‌ دین جایگاه رفیعی داشته و دارد و هرگونه تغییر و تحول در هر یک از ساحتهای مختلف، بدون تغییری اساسی در نگرش دینی،‌ سطحی و ناموفق است. در مغربزمین، توده عظیم مردم نگاهی به مسیح دارند که با هیچ نگاه دیگری قابل مقایسه نیست،‌ حتی در میان آنان که تعلق ظاهریشان به دین، البته به ملاکهای ظاهری، چندان مشهود و قوی نیست. از سوی دیگر، در مغربزمین الهیات و فلسفه بسیار در هم تنیدهاند و فهم و درک هر یک بدون دیگری تقریباً نشدنی است، زیرا فلسفه در بستر اندیشههای الهیاتی و آموزههای مسیحی و چه بسا در واکنش به آن شکل گرفته است و از سوی دیگر،‌ اندیشههای فلسفی سخت بر تفکر مسیحی و الهیات آن تأثیر گذاشته است. مسیحیت از همان ابتدای ظهور و بروزش با نگاه فلسفی آشنا شد و کوشید تا آن را به خدمت بگیرد و از آن به سان ابزاری در مواجهه با مشرکان و پاسخگویی به نقدها و پرسشهای آنان بهره گیرد.

                                                    .