پشـــــوتن بـــــدو گـــفت ایــنســت راه بـــرین بــــاش و آزرم مـــــردان بخـــــواه
(فردوسی718:1389،ب216).
در واقع هدف اسفندیار از این گفته این بوده که رستم اجازه بدهد که به راحتی اسفندیار دست او را ببندد اما هدف پشوتن از تأیید کردن سخن او از روی اخلاص و نیکویی محض بوده نه بخاطر بستن دست رستم. و باز هنگامی که اسفندیار خلف وعده میکند و رستم را به میهمانی نمیخواند پشوتن اسفندیار را پند میدهد که این کار را نکند و رستم را دعوت به میهمانی کند:
…چـــو در کــــــارتان باز کـــــردم نـگاه ببنــــــدد هـــــــمی بـر خـــرد، دیـــو، راه
تــــوآگــــاهـی ازکـــار دیــــن وخـــرد روانــــت هــــــمیشه خـــــــــرد پــــرورد
بپــرهیز و بــــا جــــان ستیــــزه نکــن نیـــــوشنده بــــــاش از بــــــرادرسخــن…
(همان:727،ب550-548).
بــزرگـــی و از شــــــــاه دانـاتــــــری بــــه مـــــردی وگــــــردی تــــــواناتـری
یکـــی بــــزم جــــوید،یکــی رزم وکین نـــگه کــــن کـــــه تـا کـیست بـــــاآفرین
(همان،ب559-558).
و در جایی دیگر پشوتن به اسفندیار پیشنهادی خردمندانه میدهد که دست ازجنگ کردن با رستم بردارد ودلش را ازکین و خشم پاک کند:
پشـــوتن بــــتدو گـفت بشنو سخـــــــن همـــی گــــویمت ای بــــــرادر، مــــــکن
تــــورا گـــــفتم و بیــش گـویم همــــی کــــــه از راستـــــی دل نشویــــــم همــی
مـــــیازارکــــس را،کـــــه آزادمــــــرد سرانـــــدرنــــــیارد بـــــــــــه آزار و درد…
(همان:737،ب907-905).
این سخنان را، پشوتن زمانی میگوید که خود اسفندیار از فّر، بزرگی و مردی رستم سخن میگوید:
…همــــی ســـــــوزد از مــــهر فرش دلم ز فــــــــــرمان دادار دل نـگــــــــــسلـم
(همان،ب903).
از این گونه سخنها و رفتارها به وضوح میتوان دریافت که سراسر وجود اسفندیار دچار نوعی تناقض و دوگانگی درونی شده است. او مدام در ستیز و تنش با واقعیتهای زندگی و تعارض با سنتهای حماسی است که خود در بستر آن فعالیت میکند. او در واقع از آموزههای دینی؛ که اجرای فرمان شاه، اجرای فرمان خداست سوء استفاده میکند. او حتی به ندای دل خود که در اینجا در شخصیت پشوتن نمود پیدا کرده است هم گوش نمیدهد. پشوتن که در این ماجرا نقش راهنما و پیر فرزانه را بر عهده دارد؛ با فّر دانش و دانایی خود، راه را از چاه باز میشناسد و میخواهد آن را هم به اسفندیار بیاموزد، و به برادر خود میگوید که رستم:
همــــــــی سرنـپیچد ز فـــــرمـان تـــو دلــــــش راســــت بینم بـــــه پیمان تـــو
تــــو با اوچــــه گویی بـه کین و به خشم بـــشوی از دلـــت کیـــن و زخــــشم، چشم
(همان،ب912-911).
4-7-7 . بررسی کهن الگوی سایه در شخصیت اسفندیار:
چهرهی اسفندیار در این داستان، چهرهای است نه چندان اهورایی؛ در واقع او اسیر وسوسه و دیو درون خویشتن است و برای رسیدن به آرزوی خود، دستیار اهریمن درون گشتاسپ میشود. بدین معنی که سایه حیوانی درونی گشتاسپ در وجود اسفندیار هم رخنه کرده است. در حقیقت میتوان گفت در این داستان جنگ میان دو نیروی اهورایی و اهریمنی است، هرچند که چهرهی اهریمنی آن را گشتاسپی بدانیم که اسفندیار، روح خود را به او فروخته است؛ ولی به هر صورت او در جبههی اهریمنی ماجرا قرار دارد. اسفندیار با نیروی اهریمنی خود که در پشت لایه‌های ناخودآگاهش پنهان است، خواهان نابودی نیرویی اهورایی(رستم) است که صاحب حشمتی پادشاهانه است و هرگز هم در طول زندگانی مدید خود، در سر سودای سلطنت نداشته است. بنابراین میتوان گفت اسفندیار شهریاری است که آرزوها و خیالات خام گشتاسپ و همچنین چهرهی تاریک و اهریمنی او را به همراه دارد. او به وسیلهی نقاب و سایه، خویشتن و هدف نهایی خود را پنهان میسازد. و این پنهان‌کاری‌ها باعث شد که در طول داستان دارای شخصیتی متزلزل و ناپایدار شود و در نتیجه نتواند خوب را از بد تشخیص دهد:

                                                    .