نظریۀ فضای عاطفی خانواده

بحرانها و وقایع که به احساس کسالت، درماندگی، افسردگی و خشم فرد منجر میگردند
شرایطی مثل خیابانهای مناطق فقیرنشین، مکانهای فاقد گشت پلیس، مکانهای مخروبه و متروک و …
جریانهای شناختی و ادراکی و نیز حالات و وضعیتهای انگیزشی فرد (میرفردی و دیگران، 1390: 191-192).
2-1-8. نظریۀ تأثیر گروهی، رفتار جمعی و همنوایی اجتماعی سولومناش
همنوایی اجتماعی اغلب در تغییر نگرش و برنامههای تغییر رفتار بهکار برده میشود. اش در آزمایشی نشان داد که چگونه شخصی که به طور غیر منتظره با گروهی از افراد که با او در رابطه با موضوعی هم نظر نیستند مواجه میشود، تحت تأثیر آنها قرار گرفته و با آنها همنوا شده و به دنبال دلایلی دال بر درستی نظر گروه میگردد. از اینرو نظریۀ اجتماعیِ اش در تبیین رفتارهای خرابکارانه گروهی قابلیت کاربرد دارد. بدین ترتیب خرابکارها در داخل گروههای عضویتی بزهکار نظیر دارودستههای منحرف تحت تأثیر گروه عضویتی، ضمن همنوایی با گروه و پذیرش نظر آن، عمل میکنند. بعدها اگنیو این نظریه را در قالب نظریه فشار عمومی، بسط داد (محسنیتبریزی، 1383: 157).
2-1-9. نظریۀ فضای عاطفی خانواده
دوروتی لاونولت کوشیده است تا با ربط رفتارهای آسیبزای خانواده به شکلگیری رفتارهای نابهنجار اعضاء، تعیینکنندههای ساختاری رفتار نابهنجار در خانواده را توضیح دهد. وی معتقد است که تجربیات اولیۀ زندگی در تعیین رفتار مؤثر بوده و خانواده اولین گروه و نهادی است که زمینه و شرایط چنین تجربیاتی را فراهم میکند. (مرادی، 1365: 130). طبق تحقیقات بیشتر روانشناسان، تجارب سالهای اول کودکی که معمولاً در خانواده ایجاد میگردد سازنده و زیربنای شخصیت و رفتارهای بعدی کودک است (احدی، 1378: 88). به همین دلیل توجه به روابط میان اعضای خانواده و تأثیرات متقابل این کنشها در رفتار کودک و جوان امری ضروری است. لاونولت مهمترین عوامل رفتاری آسیبزای خانواده را چنین بر شمرده است:
تنبیه، شدت عمل بیش از حد و سختگیری افراطی
زیادهروی در ابراز مهر و محبت و مراقبت و محافظت بیش از اندازه
توقعات نامعقول و انتظارات نابجا از فرزندان
نظم و انظباط نامعقول و افراطی (مرادی، 1365: 131-132).
۲-2. تبیینهای روانشناختی:
بسیاری از روانشناسان، پدیدۀ خرابکاری را ناشی از عدم رشد کامل شخصیت فرد میدانند و به زعم بعضی از آنها، برخی از تیپهای شخصیتی، تمایل بیشتری به انجام کنش کجروانه از خود نشان میدهند. در این دیدگاهها، خرابکاری به عنوان یک اختلال رفتاری تلقی شده و ناشی از خصوصیات و ویژگیهای فردی بوده و چنین شخصی آدم غیر عادی محسوب میشود.
2-2-1. نظریۀ ناکامی-پرخاشگری
این رویکرد که نخستین بار در سال 1939 به وسیلۀ دالاد و همکاران ارائه شد، فرض میکرد که اگرچه ما دارای یک سائق پرخاشگرانه فطری هستیم، اما رفتار پرخاشگرانه به وسیلۀ ناکامی از بالقوه به بالفعل تبدیل میشود (جارویس، 1380: 90). به عبارتی هرگاه کسی در تلاش برای دستیابی به هدفی ناکام بماند، سائق پرخاشگری فعال شده و این نیز به نوبۀ خود رفتاری را برای صدمه زدن به فرد یا شیء منبع ناکامی بر میانگیزد. در این دیدگاه دو نکته مهم مطرح شده است. یکی اینکه علّت پرخاشگری معمولاً ناکامی است و دیگری اینکه پرخاشگری از ویژگیهای سائق است یعنی نیرویی است که تا رسیدن به هدف پایدار میماند و واکنشی فطری است (اتکینسون و دیگران، 1380: 745). البته ارونسون (1373)، معتقد است که ناکامی تنها علّت پرخاشگری نیست بلکه عوامل دیگری نیز در بروز رفتار پرخاشگرانه دخیل هستند.
برخی دیگر از محققان نیز آمیختگی ناکامی با احساس محرومیت نسبی را زمینهساز بروز اعمال خرابکارانه و خشونتآمیز میدانند. در واقع این دسته از نظریات بیشتر به برداشت ذهنی از محرومیت نسبی تأکید دارند (رابرتگر، 1379: 53-54). گابریل موزر طی تحقیقاتی نشان داد که احساس اجحاف و احساس ناکامی دو انگیزۀ مهم در بروز رفتارهای خرابکارانه و پرخاشگرانه به شمار میآیند. تیم تحقیقاتی، تعدادی باجۀ تلفن شهر پاریس را که بیشتر از باجههای دیگر در معرض تخریب و حملۀ خرابکارها قرار داشت تحت نظر قرار دادند. نتایج حاکی از آن بود که اکثریت قریب به اتفاق کسانی که عامل تخریب تلفنهای عمومی بودند دو انگیزۀ مهم در رفتار ویرانگرانه خود داشتند. اولاً دستگاه تلفن شمارۀ مورد نظر را نمیگیرد و سکه را میخورد و پس نمیدهد و ثانیاً فرد تلفن کننده از این که در کار خود موفق نشده است، خشمگین میشود و به دستگاه تلفن مشت میکوبد. به عبارتی انگیزۀ خرابکاری دو چیز بود: احساس ظلم و ستم و اجحاف و عدم موفقیت در کار (ژانورن، 1367: 32-33). از جمله مفاهیمی که در جریان تحولات نظری نظریۀ ناکامی- پرخاشگری وارد آن شده است، مفهوم جابجایی یا تعویض میباشد. بر اساس این فرضیه، اگر شخص ناکام شده نتواند پاسخ پرخاشگرانه را در برابر مسبب ناکامی به اجرا در آورد، آنگاه این شخص تلاش میکند پرخاشگری و خشونت را به شخصی منتقل کند که از لحاظ ویژگیهای جسمانی شبیه مسبب ناکامی است (عبدلی، 1385: 108).
2-2-2. نظریۀ یادگیری اجتماعی
نظریۀ یادگیری اجتماعی در نقطۀ مقابل نظریۀ غریزی بودن پرخاشگری و خشونت، توسط آلبرت بندورا (1973) مطرح شد. وی معتقد بود که تمام پرخاشگری بشر، همانند دیگر رفتارهای اجتماعی به وسیلۀ تقلید و تقویت آموخته میشود (جارویس، 1380: 87). این نظریه بر کنش متقابل بین فردی انسانها توجه دارد اما ریشۀ آنرا باید در بررسیهای مکتب رفتارگرایی جستجو کرد. سروکار این مکتب با شکلهایی از رفتار است که از آدمیان در پاسخ به شرایط محیط سر میزند. بعضی رفتارهای اجتماعی ممکن است تقویت شوند در حالی که برخی دیگر ممکن است پیامدهای نامطلوبی داشته باشند. آدمها از طریق فرایند تقویت افتراقی سرانجام موفقترین الگوی رفتاری را انتخاب میکنند (اتکینسون، 1380: 749). در این دیدگاه پرخاشگری پاسخی آموخته شده است که از راه مشاهده یا تقلید آموخته میشود و هرچه بیشتر تقویت شود احتمال وقوع آن بیشتر است.
بندورا در تئوری یادگیری اجتماعی فرضیههای زیر را مطرح میکند:
الف: پرخاشگری فقط یکی از چند واکنش احتمالی در قبال تجربۀ ناکامی ناخواسته است.
ب: پرخاشگری واکنشی غیر غریزی است و در نتیجه، تحت تأثیر پیامدهای پیشبینیپذیر رفتار قرار دارد (محسنیتبریزی، 1383: 188).
دیگر نظریهپردازان یادگیری اجتماعی در تحلیل خود توجه خاصی به رسانههای همگانی دارند. به عنوان مثال برایانت و زیلمن اشاره میکنند که تولیدات رسانهای از طریق نشان دادن تعداد زیاد بازیهای خشونتآمیز، اشتیاق برای خشونت و پرخاشگری را افزایش میدهد (تننبوم و سینگر، 1997: 4).
2-2-3. تحول روانی- اجتماعی بر اساس نظریۀ اریکسون
این اصطلاح، ویژگیهای رشد و تحول شخصیت در نظریۀ اریکسون را بیان میکند؛ نظریهای که بر تعامل شخص و محیط جسمانی و اجتماعی وی تأکید دارد (وبر و همکاران، 1992). اریکسون در اولین کتاب خود، “کودکی و جامعه” و نوشتههای استادانهای که به دنبال آن ارائه کرد نظریهاش را تداوم بخشید تا درک ارزشمندی از تحول شخصیت را در خلال تمامی چرخۀ زندگی ایجاد کند. نظریۀ وی تجارب هر فرد را در چارچوب 8 مرحلۀ تحولی در خلال چرخۀ زندگیاش مطرح ساخت. هر مرحله به وسیلۀ یک تضاد یا بحران مشخص شده است که منحصراً متعلق به خود شخص است این تضاد حاصل تعامل نیروهای زیستشناختی، روانشناختی و فرهنگی است. تضاد در هر مرحله دارای فقط یک قطب مثبت در برابر یک قطب منفی است که بیانگر بازخوردها و یا اسنادهای مربوط به شخصیت است. نتیجه این تضاد حل موفق یا ناموفق آن است. انحلال تعارضهای این مراحل، پویایی ویژگیها و شخصیت فرد را شکل میدهد (هاولی، 1988). اگرچه مراحل مورد نظر اریکسون با یک ترتیب توالی ثابت آشکار میشوند اما سرعت پیشرفت مرحله ممکن است از نظر شتاب زمانی، افزایش آن از فردی به فرد دیگر متغیر باشد. مراحل به طور سلسله مراتبی با هم در ارتباطاند؛ هر یک از تضادها در لحظاتی از زندگی وجود دارند اما یک وهلۀ بحرانی در مرحلۀ خاصی به دست میآید. درجۀ حل شدن تضاد نسبی است و تضادِ هیچ مرحلهای یک بار و برای همیشه حل نمیشود بلکه بایستی در سراسر زندگی، مسائل مجدداً مطرح شود تا مرحلۀ موفق در حل تضادها مشخص شود. درجه و جهت حل تضاد، در سطح بالایی، تعیین کنندۀ سلامت شخصیت است (همان).
بنابراین، از نظر اریکسون شکلگیری و تحول شخصیت طبق مراحلی و بر اساس رشد بدنی که تعیین کنندۀ کشش فرد نسبت به جهان خارجی، هشیار شدن وی نسبت به آن و تعامل با آن است، تحقق میپذیرد. وی تحول را به منزلۀ انحلال فزایندۀ تعارضهایی میداند که از تلاقی بین خواستههای متفاوتی که بر مبنای درونی و بیرونی دارند سرچشمه میگیرد. همانطور که اشاره شد، تحول از نظر اریکسون دارای 8 مرحله است. در هر مرحله بنا بر موفقیت یا عدم موفقیت، تحول در جهت مثبت یا منفی صورت میپذیرد. این مراحل عبارتند از:

                                                    .