نظریۀ بیگانگی روانی ملوین سیمن

اعتماد در مقابل عدم اعتماد
استقلال عمل در برابر شرم و تردید
ابتکار در برابر احساس خطر و تقصیر
تحقق عمل در برابر احساس کهتری
احراز هویت در برابر پراکندگی نقش
دیگر آمیزی (مردمآمیزی) در برابر مردمگریزی (انزواطلبی)
پدیدآورندگی در مقابل راکدماندگی
شکفتگی و رشد یافتگی در مقابل نومیدی
با توجه به اهمیت مراحل 5 و 6 در فرآیند اجتماعیشدن اشارۀ مختصری به ویژگیهای آن داریم. در مرحلۀ پنجم، نوجوان تمام اکتسابهای قبلی یعنی تمام دلبستگیهای هیجانی، استقلال، ابتکارها، و تحققهای خود را دوباره به میدان میآورد، در آستانۀ زندگی بزرگسالانه، خود را ناگهان در یک انقلاب هورمونی واقعی غوطهور میبیند. انقلابی که بر اثر رشد و نمو بدنی شدید و رسیدگی به بلوغ به وجود آمده است. بنا بر نظر اریکسون، نوجوان در جستجوی من یا هویت خویش است. او سعی میکند که عناصر پراکنده و متفرق شخصیت خود را با همدیگر مرتبط سازد و تعارضهای قبلی را از نو تجربه کند. در این راه، غالباً با والدین درگیر میشود. مفهوم هویت که اریکسون در این دوره مطرح میکند دو چهره دارد. از یک سو به احساساتی رجوع میکند که یک فرد در مقابل خویشتن دارد یعنی خودسنجی و از سوی دیگر بر روابط بین هویت شخصی و توصیفهایی که دیگران یعنی افرادی که برای فرد واجد ارزشاند، از او به عمل میآورند، تکیه میکند: این توصیفها مربوط به رفتارهایی هستند که جامعه آنها را برای یک رفتار مناسب، اساسی میداند و در اطراف مجموعههایی که نقشهای اجتماعی نامیده میشوند، سازمان یافتهاند. والدین، همسالان و معلمان در توصیف نقشها اهمیتی اساسی دارند. مفهوم خود در نوجوانی مستلزم رها کردن ادراک آیینهای خویشتن به سود هویتی مستقلتر و فردیتر است. در رسیدن به این مفهوم جدید از خود تفاوتهای فردی زیادی موجود است:
1- یکی از خط مشیهای متداول عبارت از تغییر دادن جامعه برای منطبق کردن آن با اصول و نیازهای نوجوان است. 2- راهحل دیگر تغییر خویشتن برای سازش با نظام و تقلیل دلهره و احساس تلاقی است. 3- راهحل سوم عبارت از یافتن مکانی خاص در درون جامعه است که در آنجا نیروهای بالقوه شخصی بتواند به فعل درآید و تحول یابند. برخی دگرگونیهای تحول، توحید همسانسازیهای دورۀ کودکی را به مخاطره میاندازند و به آنچه اریکسون “همادگردی”، مینامد منجر میشوند. پدیدۀ “همشکلیطلبی” میتواند به رهایی تدریجی نوجوان از وابستگی خانوادگی کمک کند و یا در صورت شدت و تداوم آن مانع استقلال وی شود. اریکسون معتقد است وقتی شخصی به یک هویت قابل اعتماد دست یافته باشد در تن خود، خود را در خانۀ خود احساس میکند، میداند در چه جهتی پیش میرود. به طور کلی افرادی که برای خود قدر و منزلت ناچیزی قائلند مفهوم نسبتاً پایداری از خود ندارند و چنین وضعی، اضطرابی را در آنها به راه میاندازد که کوششهایی که فرد برای حفظ ظاهر از خود نشان میدهد، آنرا تشدید میکنند. در مرحلۀ ششم یعنی مردمآمیزی در برابر انزواطلبی، مشاهده میکنیم که پس از آنکه نوجوان به کسب هویت خود نائل آمد میکوشد که آنرا در مقابل دیگران تقویت نماید. آن وقت است که برای صمیمیت و سرمایهگذاری در این راه آماده است. بدون آنکه خطر مستحیل شدن در دیگری در کار باشد. در این مرحله فرد ظرفیت عشق واقعی را دارد. وظیفۀ او عبارت از به هم پیوستن خواستههای زندگی خصوصی است. در این مرحله فرد به علت ترس یا زمینۀ فکر رقابت ممکن است با خطر جدا ساختن خود از دیگران مواجه گردد. اگر نوجوان در محیطی مناسب قرار گیرد ورود وی به یک سطح رشد یافتگی معقول و رضایت بخش تسهیل میگردد. او در برابر چندین تناوب قرار میگیرد و اگر مورد تشویقهای به جا قرار گیرد میتواند بزرگسالی مستقل با اغماض، دیگر دوست و اخلاقی شود.
از نظر تحولی، نوجوانی دورۀ شکلگیری و آماده شدن است. یکی از امکاناتی که در دورۀ نوجوانی گسترش مییابد، تعهد است. یعنی ظرفیت پیگیری بیکموکاست ارزشها، آرمانها که روابط پایدار، تعهد نسبت به خود و تمام تعهدات دیگر را زیر سیطرۀ خود قرار میدهد. تعهد بین شخصی برای هر فرد مستلزم داشتن ظرفیتهای مبادله متقابل یعنی امکان برقرار ساختن روابط صادقانۀ متقابل است. یعنی روابطی که نیازها و ویژگیهای شخص دیگر را محترم میشمارد. جوانی نه به معنای یک ساخت جدید، بلکه به صورت دگرگونیهای روانی-اجتماعی، دورهای از زندگی را تشکیل میدهد. معمولاً جوانی در پایان تحصیلات متوسطه آغاز میشود و زمانیکه فرد در نقش حرفهای بزرگسال در میآید، پایان میپذیرد. ویژگیهای اصلی جوانی عبارتند از: 1- تحلیل روابط بین خود و جامعه، 2- کنار کشیدن نسبی خود از جامعه و 3- هویت مخصوص جوانی که فراسوی این دوره ادامه نخواهد یافت. به محض آنکه جوان به یک تعهد اجتماعی قطعی تن در دهد، جوانی پایان میپذیرد (منصور و دادستان، 1369).
2-2-4. نظریۀ بازگشتی
روانشناسی به نام جان کِر در اوایل دهه 1990 با ترکیبی از چند نظریۀ روانشناختی و جامعهشناختی تلاش نمود رفتارهای خرابکارانه در طرفداران فوتبال را تبیین کند. این تئوری بر مبنای تفسیر افراد از معنا یا مقصود کنشهایشان قرار دارد. به نظر وی جوانانی که درگیر خشونت طرفداران فوتبال میشوند، مبادرت به ارضای نیازهای خویش از طریق رفتارهایی میکنند که مستلزم خطر، هیجان یا وضعیتهای متفاوت است. به اعتقاد کِر، رفتار انسان کاملاً ناپایدار است و ترکیبی از رفتارهای فراعاطفی در بروز رفتارهای خرابکارانه مؤثر است و چنین رفتارهایی لزوماً شرارتآمیز نیست، بلکه عمدتاً به منظور هیجان و خشنودی ناشی از رها شدن از قواعد و محدودیتها صورت میگیرد (رحمتی، 1382: 83-84).
از دیدگاه رامون اسپایچ (2006)، هیجانات و برانگیختگیهای احساسی لذتآور که با مقابله خشونتآمیز همراه میشود، یکی از اجزای کلیدی ساختار رفتارهای خرابکارانه است. خرابکارها هیجانطلب هستند به طوریکه مقابله خشونتآمیز باعث یک تجربۀ سریع احساسی میشود که هیجانی لذتبخش همراه با ترشح بالای آدرنالین را برای آنها به دنبال خواهد داشت. وی فضای استادیومها را جای خوبی برای آنان جهت عدول از قوانین انضباطی میداند.
2-2-5. دیدگاههای جنسیتی
برخی از روانشناسان، رفتارهای خرابکارانه و اوباشیگری را به ساختار هویت خشن مردانه نسبت میدهند. به طور مثال آرمسترانگ (1994)، معتقد است که ساختار خرابکارها بر پایه یک قدرت بدنی مردانه شکل گرفته است (اسپایج، 2006: 19-20). در برخی دیدگاهها نیز در مورد مردانگی اشاره شده است که این مسأله بین تمامی فرهنگها مشترک و تغییر ناپذیر است و به تعابیر و تفاسیر و مذاکرات ملّی و محلی ربطی ندارد. در حقیقت تحقیقات مربوط به جنسیت و مردانگی همیشه در یک جوّ خاص بررسی شده ولی با این حال بیشتر این مردان جوان هستند که در اکثر جوامع به رفتارهای خرابکارانه میپردازند و با آن درگیرند (نورمن چستر، 2001: 7).
2-2-6. نظریۀ دلبستگی
بالبی معتقد بود که رفتار انسان را تنها از طریق بررسی محیط انطباقی آن، یعنی محیطی بنیادی که این رفتار در آن محیط تکامل یافته است، میتوان درک کرد (کرین، 1389: 78). نظریۀ وی بر این فرض استوار بود که کودک، سلسله مراتبی از روابط دلبستگی را ابتدا با مادر به عنوان مراقب اولیه توسعه میدهد. بعدها اینزورث (1967) نشان داد که تقریباً تمام کودکانی که در یک دورۀ خاص به مادران خود دلبسته میشوند، به چهرههای آشنای دیگر همچون پدر، مادربزرگ و پدربزرگ نیز دلبسته میشوند (پاکدامن و همکاران، 1390: 87). اینزورث معتقد بود که همۀ کودکان به والدینشان دلبسته میشوند اما احساس ایمنی آنها در ارتباط با بزرگسال متفاوت است. وی درجۀ سهولتی را که یک کودکِ درمانده، توسط مراقب خود به احساس امنیت دست مییابد را کیفیت یا الگوی دلبستگی مینامد (بهزادیپور و همکاران، 1389).
اینزورث و همکاران سه الگوی دلبستگی را مشخص کردهاند: 1- دلبستۀ ایمن. 2- دلبستۀ ناایمن اجتنابی. 3- دلبستۀ ناایمن اضطرابی/دوسوگرا.
نوزادان با دلبستگی ایمن، کودکانی بودند که پس از ورود مادرانشان به اتاق بازی، مادر را به عنوان پایگاهی برای کاوش مورد استفاده قرار میدادند و اگر مادر، اتاق را ترک میکرد برآشفته شده و با بازگشت مجدد مادر دوباره آرام میگرفتند. اینزورث بر این باور بود که این کودکان، الگویی سالم از رفتار دلبستگی را نشان میدهند. اما کودکان با دلبستگی نا ایمنِ اجتنابی، زمانیکه مادر اتاق را ترک میکرد، آشفته نمیشدند و در زمان بازگشتِ مجدد او نیز، در صدد نزدیک شدن به مادر بر نمیآمدند. اینزورث در مطالعه روی مادرانِ این دسته از کودکان متوجه شد که آنها افرادی نسبتاً بیتوجه، مداخلهکننده و طردکننده هستند و کودکانشان، اغلب نا ایمن به نظر میرسند. بالبی نیز معتقد بود کودکان این گروه، بزرگسالانی میشوند که بیش از حد متکی به خود و غیر وابسته هستند و دائماً بدگمان بوده و به دیگران آنقدر اعتماد نمیکنند که بتوانند روابط صمیمی با آنها برقرار کنند (کرین، 1389). اینزورث، کودکان دستۀ ناایمنِ دوسوگرا را اینگونه معرفی میکند که آنها در موقعیت نا آشنا، چنان نگران حضور مادر هستند و به او میچسبند که اصلاً به کاوش در محیطِ اطراف خود نمیپرداختند. این کودکان، هنگامی که مادر، اتاق را ترک میکرد بسیار آشفته میشدند و هنگام بازگشتِ مادر، رفتاری دوسویه در پیش میگرفتند به طوریکه ابتدا به او نزدیک میشدند و لحظاتی بعد او را با خشم از خود میراندند. اینزورث مادرانِ این نوع کودکان را مادرانی میدانست که با شیوهای متناقض با فرزندانشان رفتار میکردند. به نحوی که گاهی نسبت به کودکِ خود، صمیمی و پاسخگو و گاهی عصبی بودند (همان).
آنچه مسلّم است، یکی از نکات مهم در مطالعۀ دلبستگی نوجوانان، تعارض میان رفتارهای دلبستگی و تحول استقلال آنها از والدین و هدفمند شدن دلبستگی است؛ چراکه در این سن، فعالیتهای پیشین نظام دلبستگی میتواند به عنوان تهدیدی در برابر تلاش نوجوان برای استقرار خودمختاری باشد و در نتیجه نوجوان در برقراری تعادل میان این دو حالت با مشکل روبرو شده و دچار نوعی بیگانگی خواهد شد (پاکدامن و همکاران، 1390).
2-3. چارچوب نظری منتخب
با رجوع به تعابیری که نظریه‌های مختلف از خرابکاری ارایه داده‌اند، به نظر می‌رسد که هیچ نظریه‌ای نمی‌تواند به‌طور کامل، آنرا تبیین نماید. هر نظریه‌ای قوت و ضعف‌های خاص خود را داشته و بعضی از نظریه‌ها در موارد خاصی از خرابکاری روی هم رفته از دیگر نظریه‌ها متقاعد کننده‌ترند. هر نظریه‌ای بر جنبه‌های متفاوتی از رفتارهای خرابکارانه تأکید نموده و جنبه‌ای دیگر را مورد انکار قرار داده است، بنابراین، آن‌چه در نظریه‌ها و تحقیقات مربوط به خرابکاری مهم است، درک بهتر از چگونگی گسترش و چگونگی دوام و استمرار اینگونه رفتارها در دورۀ کوتاهی از زمان یا برای همیشه است. با توجه به اینکه تبیین ما از مسألۀ مورد پژوهش یک تبیین روانشناختی خواهد بود به نظر میرسد بهترین نظریهای که میتواند ما را به مقصود نزدیک کند نظریۀ بیگانگی روانی ملوین سیمن خواهد بود. لذا از آنجا که توانایی تبیین این نظریه بیش از نظریات دیگر است به آزمون تجربی این نظریه در فضای تربیتی جامعه ایران خواهیم پرداخت. بنابراین اساسِ این پژوهش بر تئوری وی بنا خواهد شد. بر اساس این نظریه، میتوانیم میزان ازخودبیگانگی دانشآموزانِ مورد مطالعه را تعیین کرده و نسبت به تبیین مسأله اساسی پژوهش، اقدام کنیم. از سوی دیگر از آنجا که کیفیت دلبستگی دانشآموزان به والدین و دوستان نیز در مسیر تحولی آنها مؤثر بوده و میتواند در ظهور و بروز رفتار بهنجار یا نابهنجار اثرگذار باشد، میتوان از نظریۀ دلبستگی بالبی و اینزورث نیز در این پژوهش بهره برد. بدیهی است که تغییرات شناختی، تحولی، اجتماعی و عدم وابستگی به والدین موجب میشود نوجوانان، آمادگی بیشتری برای شروع استفاده از همسالان، به عنوان چهرۀ دلبستگی داشته باشند.
بنابراین از آنجا که الگوی دلبستگی بر روابط بَعدی افراد اثرگذار است، میتوان به ترسیم آثار دلبستگی در نوجوانان پرداخت. تا جایی که برخی معتقدند شخصیت کامل هر انسانی در شیوۀ دوست داشتن وی نمایان میشود. در واقع، موضعگیری نسبت به عشق بر اساس کیفیت رابطه با مادر در خلال نخستین سالهای زندگی مشخص میگردد. اگر فرد مانند کودک لوس و نازپروردهای به مادر دلبسته باقی بماند کم و بیش مانند انگلی تحول خواهد یافت که همواره ارضاء همۀ نیازهایش را از دیگری طلب میکند. دلبستگی در جریان چرخههای زندگی از مادر به نزدیکان و بالأخره به گروههای دیگری تسری مییابد و به صورت عاملی مهم برای ساختدهی شخصیت کودک در میآید. لذا تحول فرد را زمانی میتوان تضمین کرد که حس اجتماعی وی به اندازۀ کافی گسترش یافته باشد. از آنجا که نوجوانی به عنوان آخرین مرحلۀ تحول ساختهای شناختی و وهلهای که فرد چهارمین جدایی مهم زندگی خود، یعنی جدا شدن از بزرگسال را تجربه میکند و با مسألۀ هویتیابی درگیر است (اریکسون، 1958؛ به نقل از منصور، 1375، 1376) تمامی تجارب گذشته و مسائل دلبستگی در سطحی جدید برایش مطرح میشوند که طی این مرحله، نوجوان برای مقابله با مسائل زندگی مجهز میشود. در این مرحله است که نوجوان برای پذیرش مسئولیتهای اجتماعی آماده میگردد. بنابراین رفتار دلبستگی و پیامدهای عاطفی آن در سرتاسر زندگی، همواره حاضر و فعالند و بدین ترتیب روابط عاطفی یک فرد در سراسر زندگی به چگونگی توحیدیافتگی رفتار دلبستگی در چارچوب شخصیت وی وابسته است و میتواند تأثیر قاطعی بر تحول شخصیت داشته باشد و حتی در آینده به اختلالهای وخیم مرضی منجر گردد. لذا به نظر میرسد این نظریه با در نظر گرفتن کیفیت دلبستگی دانشآموزان به والدین و همسالان بر اساس سه بُعد درجۀ اعتماد متقابل، کیفیت ارتباط و میزان بیگانگی، به خوبی میتواند مسألۀ اصلی این پژوهش را تبیین کند.
2-4. مبانی تجربی خرابکاری

                                                    .