رشته حقوق

نظریۀ بیگانگی روانی ملوین سیمن

دانلود پایان نامه

2-1-2. نظریۀ بیگانگی روانی ملوین سیمن
سیمن با دیدی روان‌شناختی، بیگانگی را تحلیل کرده است و بیشک نخستین روانشناسی است که کوشیده مفهوم بیگانگی روانی را در قالبی منظم و منسجم تدوین و تعریف نماید. وی در اشاره به رواج و توسعۀ این مفهوم در جامعۀ معاصر این نکته را متذکر می‌شود، که جامعۀ مدرن شرایطی را ایجاد و ابقاء کرده است، که در آن انسان‌ها قادر به فراگیری نحوه و چگونگی کنترل عواقب و نتایج اعمال و رفتارهای خود نیستند. نحوۀ کنترل و مدیریت جامعه بر سیستم پاداش اجتماعی به گونه‌ای است، که فرد نمی‌تواند ارتباطی را بین رفتار خود و پاداش اخذ شده از جامعه برقرار کند و در چنین وضعیتی است، که احساس بیگانگی بر فرد مستولی گردیده و او را به رفتاری از سر ناسازگاری در قبال افراد جامعه سوق می‌دهد (محسنیتبریزی، 1383: 150).
سیمن انواع رفتار بیگانه را در پنج نوع تشخیص داده؛ که عبارتند از:
احساس بیقدرتی
احساس بی‌قدرتی عبارت است از احتمال و یا انتظار متصوره از سوی فرد در قبال بی‌تأثیری عمل خویش و یا تصور این باور که رفتار او قادر به تحقیق و تعیین نتایج مورد انتظار نبوده و وی را به هدفی که بر اساس آن کنش او تجهیز گردیده، رهنمون نیست (همان، 151). سیمن، معتقد است احساس بیقدرتی زمانی به وجود میآید که انتظار یا احتمالِ شخص نمیتواند تعیین کنندۀ دستاوردها یا نیروهای کمکیای باشد که در حاصلِ رفتار خود جستجو میکند. وی در این مفهوم، به شرایط عینی جامعه توجه دارد. در واقع، سیمن معتقد است که در بررسی ویژگیهای وضعیتی هر رفتاری، باید به جنبههای عینی وضعیتها توجه شود. در این نوع از خودبیگانگی، انتظار فرد برای کنترل رویدادها با اموری از قبیل: وضعیت عینی ناتوانی، احساس فرد از تضاد بین انتظار او و خواست او در کنترل امور به روشنی متمایز میشود. به عبارتی، سیمن این نوع ازخودبیگانگی را برای توصیف رابطۀ شخص با نظام اجتماعی کلیتر به کار میبرد و در واقع به توانایی حسی برای کنترل پیامدها توجه دارد (سیمن، 1959: 784 – 785).
احساس بی‌هنجاری
به عقیده سیمن احساس بی‌هنجاری چون احساس بی‌قدرتی و بی‌معنایی وضعیتی فکری و ذهنی است، که در آن فرد این احتمال را به حد مفرطی بر خود مفروض و متصور است، که تنها کنش‌هایی او را به حوزه‌های هدف نزدیک می‌سازند، که مورد تأیید جامعه نیستند (محسنیتبریزی، 1383: 151). بنابراین، زمانی احساس بی‌هنجاری رخ می‌دهد، که فرد راه مقبول رسیدن به هدف را مسدود می‌داند و لذا راه‌هایی باید انتخاب شوند، که جامعه آن را نفی کرده است. در این حالت نیز فرد دچار بیگانگی است. بنابراین، از نظر سیمن بیهنجاری دلالت بر وضعیتی دارد که در آن هنجارهای اجتماعی که رفتار فردی را نظم میبخشد، در هم شکسته یا تأثیر خود را به عنوان قاعده رفتار از دست داده است. طی این مفهوم، ارزشهای همگانی به وسیلۀ منافع خصوصی، تضعیف میشود. افراد در فضایی از بی اعتمادی متقابل زندگی میکنند و در این حالت برای روابط انسانی پایدار، عاملی وجود ندارد. لذا بیهنجاری در جایی بروز میکند که تأثیر نظمِ معیارهای جمعی ضعیف شده باشد و در این حالت، وضعیت بیهنجاری منجر به رفتاری میشود که اولاً: چندان قابل پیشبینی نیست و ثانیاً منجر به اعتقاد به بخت و اقبال میشود. سیمن؛ بیسازمانی شخصی، آشفتگی فرهنگی و بی اعتمادی متقابل، از دست رفتن معیارهای همگانی و فردگرایی ناشی از آن و نهایتاً رواج رویکردهای ابزاری و عوام فریبانه را از نشانههای بیهنجاری میداند. در این معنا، رفتار نابهنجار را میتوان نشانۀ از هم گسیختگی بین اهداف معین فرهنگی و شیوههای مشروع رسیدن به آن اهداف دانست. لذا دانشآموزی که برای موفقیت در امتحان به جای تلاش و کوشش، حاضر به تقلب میشود مرتکب رفتار نابهنجار شده است. و یا به عنوان مثالی دیگر در این معنا، تأکید بر صداقت با تأکید بر نکوهشِ دروغگویی همراه است و بالعکس (سیمن، 1959: 787 و 788).
احساس بیمعنائی
به نظر سیمن، هنگامی که فرد نسبت به آن‌چه می‌باید عقیده داشته باشد، دچار ابهام است، یا هنگامی که حداقل استانداردهای فرد برای وضوح در تصمیم‌گیری بر‌آورده نمی‌شوند، ما با بیمعنایی روبرو هستیم. در این وضعیت فرد نمیتواند با اطمینان میان تبیین‌های بدیل نسبت به پدیده‌های زمان خود انتخاب کند، هم‌چنین فرد نمی‌تواند با اطمینان نتایج عمل را بر اساس عقیدۀ خاصی پیشبینی کند (خواجهنوری، 69:1376). به عبارت دیگر، فرد در تخمین پیشبینی بالنسبه دقیق رفتار دیگران و نیز برآورد عواقب نتایج رفتار خود با دشواری روبروست. سیمن این نوع ازخودبیگانگی را بر پایۀ شعور شخص در فهم رویدادهایی میداند که شخص در آن رویدادها شرکت میکند. در این حالت شخص نمیداند به چه چیز باید اعتقاد داشته باشد (در واقع در این زمان، حداقل معیارهای فردی برای تصمیمگیریِ مشخص فراهم نیست). به همین دلیل است که وی معتقد است بیمعنایی زمانی به وجود میآید که شخص نتواند پیامد عمل خود را که مبتنی بر اعتقاد مشخصی است، با اطمینان پیشبینی کند. لذا این نوع ازخودبیگانگی به توانایی حسی برای پیشبینی پیامدهای رفتاری مربوط میشود (سیمن، 1959: 786).
احساس انزوای اجتماعی
به نظر سیمن، چهارمین شکل از خودبیگانگی، احساس انزوای اجتماعی است. واقعیتی ذهنی که در آن فرد عدم تعلق و وابستگی و انفصال تامه‌ای را با ارزش‌های مرسوم در جامعه احساس می‌کند. در این حالت فرد همچنین دارای اعتقاد و باور نازلی نسبت به مکانیسم ارزش‌گذاری و سیستم پاداش اجتماعی است و با هر آن چه که از نظر جامعه معتبر و ارزشمند است، خود را هم عقیده و همسو نمی‌بیند (محسنیتبریزی، 1383: 51). در واقع، این مفهوم اشاره به شخصی دارد که با جامعۀ خود و فرهنگ آن بیگانه شده است. سیمن بیگانهشدگانِ با احساس انزوا را کسانی میداند که برای هدفها یا باورهایی که در جامعه، نوعاً بسیار معتبر است، ارزش پاداشی کمی قائل میشوند. در واقع در اینجا باید میزان التزام فرد به فرهنگ عامه را سنجید. وی همچنین ملاکهایی از قبیل اجتناب از صمیمیت، اطمینان و جدیت در برخوردهای اجتماعی از سوی فرد را در این نوع ازخودبیگانگی مؤثر میداند (سیمن، 1959: 788).
احساس تنفر از خویشتن
به نظر سیمن این جنبه از بیگانگی هم‌چنان که در کار مارکس نیز وجود دارد، به عنوان فقدان معنای ذاتی یا پاداش در کار است. در این‌جا، شخص فاقد خشنودی‌های بطور ذاتی با معنا در کارش می‌باشد (خواجهنوری، 1376: 70). به عبارتی منظور سیمن از این مفهوم، برخی از شرایطِ آرمانِ اجتماعی انسان است که فرد از آنها بیگانه میشود. کودک یاد میگیرد که هرچه در شخصیت اوست، یا هرچه دارد، استعداد، اسم و رسمی که به ارث برده است، هر کاری که انجام میدهد جز برای جلب توجه دیگران هیچ ارزش دیگری ندارد. سیمن در اینجا به آن جنبۀ ازخودبیگانگی توجه دارد که عموماً به صورت از دست دادن معنای درونی یا غرور در کار مشخص میشود. وی یکی از شیوههای سنجش این نوع از خودبیگانگی را میزان وابستگی رفتاری معین به پاداشهای قابل پیشبینی در آینده میداند. یعنی پاداشهایی که در بیرون از خودِ فعالیت وجود دارد. به عنوان مثال سیمن کارگری را که فقط برای حقوق کار میکند و یا خانمی که فقط برای از سر خود باز کردن آشپزی میکند نمونههایی از تنفر از خویشتن میداند. در مجموع، سیمن، فردی را که تنفر از خویشتن دارد را فردی میداند که ناتوان از فعالیتِ خودپاداشی است (سیمن، 1959: 790).
فروم با تأسی از ملوین سیمن، بیش از هر روان‌شناس اجتماعی دیگر در تفسیر و تحلیل مفهوم بیگانگی کوشیده است. فروم معتقد است که سرمایه‌هایی که در اقتصادهای وسیع تمرکز ‌یافته‌اند با تقسیم کار بصورت کنونی نوعی سازمان کار ایجاد می‌کنند که در آن آدمی فردیت خود را از دست می‌دهد و به یک مهره قابل تعویض تبدیل می‌شود. نتیجتاً انسانِ امروز، با خودش، با همنوعانش و یا با طبیعت بیگانه شده است. او به کالا مبدل گشته است؛ نیروی زندگی خود را نوعی سرمایه‌گذاری می‌داند که باید تحت شرایط بازار، حداکثر سود را برایش تحصیل کند. روابط انسان‌ها اساساً همانند روابط آدمک‌های مصنوعی از‌خودبیگانه است و هر کس ایمنی خود را بر نزدیکی به جمع و همرنگ شدن با آن، در عقیده و عمل و احساس مبتنی می‌سازد (کرایب، 1381: 145-146).
فروم منشاء و ریشه خرابکاری را در ناهمسازی انسان و نیازهایش با ساختارها و نهادهای مسلّط جامعه سرمایه‌داری می‌داند و معتقد است، که نظام اجتماعی با ارزش‌های فرهنگی و قواعد رفتار هنجارهای پذیرفته شده، پایه و مایه رفتارهای ضد اجتماعی هستند و از این رو، مسأله اساسی در نظامات طبقاتی و سرمایه‌داری در سلطه هنجارهایی است، که با نیازهای آدمی در ستیزند، هنجارهایی که از فرهنگ طبقه توانمند و زورآور سرچشمه می‌گیرند و هرگونه انحرافی از آن‌ها را به‌شدت مجازات می‌کنند (محسنی تبریزی، 1383: 147). به‌طور کلی، فروم در کتاب “جامعۀ سالم” بیگانگی را این‌گونه تعریف می‌کند: بیگانگی، حالتی است که در آن شخص خود را غریبه‌ای حس می‌کند؛ یا بهتر بگوییم از‌خود‌بیگانه می‌شود. دیگر خود را مرکز عالم به حساب نمی‌آورد و خالق اعمال خود نیست بلکه اعمال و نتایج آن حاکم بر وی هستند و از آن اطاعت می‌کند و یا حتی آن‌را ستایش میکند. شخصِ مبتلا به پدیده بیگانگی نه با خود و نه با سایرین تماس ندارد. مردمی را که دارای حس مشترک و عقل سلیم باشند دوست دارد؛ بدون آن‌که با خود یا جهانِ خارج از تولید، همبستگی داشته باشد (فروم، 1368: 147).
2-1-3. نظریۀ ساترلند (فراوانی معاشرت یا یادگیری افتراقی)
تداوم و گسترش اندیشۀ [بیسازمانی اجتماعی] با تأثیر‌پذیری از مکتب کنش متقابل نمادین، توسط ساترلند و دانشجویانش بویژه کرسی در دهه‌های 1930 و 1940 انجام می‌گیرد. بنابراین ساترلند در نظریۀ فراوانی معاشرت کوشش می‌کند، تا نشان دهد که بزهکاری از طریق انتقال فرهنگی در گروه‌های اجتماعی واقع می‌گردد.
ساترلند در زمینۀ رفتار مجرمانه 9 قضیه دارد که به شرح زیر است:
رفتار مجرمانه آموخته می‌شود و این بدان معنی است، که رفتار مجرمانه، ارثی نیست. همچنین شخصی که قبلاً در زمینۀ جرم آموزشی ندیده، مبدع رفتار مجرمانه نمی‌شود.
رفتار مجرمانه در جریان کنش متقابل با دیگران در یک فرآیند ارتباط آموخته می‌شود.
بخش اصلی یادگیری رفتار مجرمانه در درون گروههای شخصی صمیمی اتفاق می‌افتد.
زمانی که رفتار مجرمانه آموخته می‌شود این آموزش شامل: الف) تکنیک‌های ارتکاب جرمی که در برخی اوقات خیلی پیچیده و در برخی اوقات بسیار ساده است و ب) گرایش‌های ویژه، انگیزه، تمایلها، عقلانی شدن و گرایش‌ها، است.
جهت ویژۀ انگیزه‌ها و تمایلات به وسیله تعاریف موافق یا مخالف قواعد جهانی آموخته می‌شود.
یک نفر بزه‌کار می‌شود، زیرا تعاریف موافق قانون‌شکنی بر تعاریف مخالف قانون‌شکنی، بیشتر است. این اصل، فراوانی معاشرت است.
فراوانی معاشرت ممکن است در فراوانی، استمرار، مدت و شدت متنوع باشد.

مطلب مشابه :  صلح و امنیت بین المللی

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید