موج سوم فمینیسم‏‏
و زمینه های ظهور آن
مقدمه:
موج سوم اصطلاحی است که بیانگر احیای تمایل به مبارزه جویی فمینیستی(اما نه در حدّ و اندازه ی موج دوم) در بخشی از زنان می باشد. عملکرد افراطی فمینیست های موج دوم، باعث شد تا مشکلاتی دامن گیر خود زنان شود. خشونت روز افزون در چارچوب خانواده و محیط کار، عدم امنیّت جنسی و نبود آرامش فکری برای زنان از جمله بازتاب های منفی و یک جانبه نگری موج دوم بود و فمینیسم‏‏ را که در دهه 1960 و 1970 در اوج خود به سر می‌برد، در اواخر قرن بیستم با مشکلات زیادی مواجه نمود. به این ترتیب فمنیسم با ضد جنبش هایی قوی روبرو شد و فمنیسم موج دوم در شکل لیبرال و رادیکال نتوانست منافع و علائق همه زنان را در بردارد و شکاف‌ها و دسته‌بندی‌های آشکاری در درون جنبش زنان به وجود آمد تا این که فمینیست های مدرن را به پایه گذاری موج سوم واداشت. تحولات سرمایه داری و مطرح شدن دیدگاه پست مدرن نیز در شکل گیری این موج تأثیر گذار بود.از این رو، از اوایل دهه ی نود(1992)، جهان غرب در کنار رفع نابرابری نژادی و اقتصادی به نقش های سنّتی و نهاد خانواده و ارزش های آن رویکردی دوباره داشت. فمینیست های این موج به نقش زنان در بازتولید سلطه مردانه و جامعه پدرسالار تأکید داشتند و برای تغییر سلطه مردسالارانه جوامع انسانی قیام نمودند. اینان مخالف به کارگیری روش های یکسان برای احقاق حقوق بانوان بدون توجه به فرهنگ‌های متفاوت بودند و تشابه اولویت‌بندی میان آن ها را نامعقول می دانستند. بدین روی با این گفتمان جدید اغلب توانستند رابطه‌ای بهتر با فرهنگ‌های خود و مردم خویش برقرار کنند. از نتایج این موج که ناشی از روابط آزاد جنسی بود می توان به افزایش ناهنجاری‌های رفتاری، سوء‌استفاده‌ها و از همه مهم‌تر ازدیاد نسل بی‌هویت اشاره نمود.
بنابراین فمینیسم‏‏ در اوایل دهه 1990 یک فرآیند اعتدال را تجربه کرد و بر خلاف موج دوم در این برهه با نوعی آشتی با خویشتن خود و تأکید بر ظاهر زنانه و رفتار ظریف، خواهان احیای نقش مادری و خانواده ی فرزند محور بود. البته فمینیسم‏‏ موج سوم هنوز به شهرت فراگیر و حمایت پرشوری که فمینیسم‏‏ موج دوم در دوره ی اوجش(1980-1960میلادی) از آن برخوردار بود، دست نیافته است و بسیاری آن را صرفاً یک مُد کوتاه مدّت تلقّی کرده اند، نه نشانه ای واقعی از این که زنان درمبارزات فمینیستی به مرحله ی جدیدی رسیده باشند.
3-1-عوامل شکل گیری موج سوم:
عوامل متعددی در پیدایش جنبش ها مؤثر می باشد که شاید بتوان از جمله این علت ها در ایجاد بستر مناسب جهت شکل گیری موج سوم به موارد زیر اشاره نمود:
3-1-1- پیدایش تفکّر پست مدرنیسم
از علل دیگری که اقبال به موج سوم فمینیسم‏‏ را تشدید کرد، نظرات پست مدرنیسم بود. فمینیست های پست مدرن معتقد بودند که مطلق انگاری در دفاع از حقوق زن راه به جایی نخواهد برد و روش زنان برای درک خویش چندگانه و متنوّع است و نمی توان ایدئولوژی واحدی برای تبیین نظریّه ی فمینیسم‏‏ ارائه نمود. از این رو، روش و اعتقاد فمینیست های موج سوم بر این پایه نظرات زیر شکل گرفت:
3-1-1-1- تفسیری زنانه از جهان: فمینیست های این موج بر این باور بودند که باید با ایجاد زبان و شیوه های متفاوت، تفکّر جدیدی در باره ی هویت خویش بسازند، تا خویشتن را از معانی ستمگرانه ای که مردان بر آن ها تحمیل کرده اند، رها سازند. آنان معتقد بودند که ستم هایی که بر زنان روا می گردد، از ناحیه ی وجود فرهنگ مردسالاری است. پس برای نجات از این فرهنگ، باید جهان را از زاویه ی دید زنان نگریست و از جهان تفسیری زنانه ارائه گردد.
3-1-1-2- توجه به قابلیت های مثبت زنانه: فمینیست‌ها در این دوره، متأثّر از افکار پست‌مدرنی که بر اصل انسان‌ها تأکید دارد، معتقد شدند که در هویت زنانه، چه از نظر زیستی و چه از نظر اجتماعی، قابلیّت‌های مثبتی وجود دارد. از دیدگاه اینان نقش مادری، ظرفیّت پرورش‌دهندگی و حس مسئولیت زنان را افزایش می‌دهد. این گرایش، با تأکید بر کلیت خانواده، خواهان نقش برابر زن و مرد و وظایف و مسئولیت‌های خانگی و اجتماعی است و با تأکید بر ظاهر زنانه و رفتار ظریف، از خانواده، فرزندمحوری و زندگی خصوصی دفاع می‌کند و معتقد است آثار سوء افراط در حرکت هاى زن مدارانه ، بیش از همه دامان زن را گرفت و خشونت روز افزون در محیط خانواده و محیط کار و عدم امنیت جنسى، از آثاردوره پیش بود.
3-1-1-3- توجه به تفاوت های میان زنان: این موج که در فضای گفتاری متفاوتی با دو موج دیگر قرار دارد، با تأثّر از “کثرت‌گرایی و تنوّع‌گرایی” پست‌مدرنی، به‌جای وحدت، بر کثرت تأکید دارند.آن ها تلاش براى ایجاد یک مکتب فکرى فمینیستى خاص را رد می کنند و ضمن نفی وحدت رویه و مطلق‌نگری به امور مربوط به بانوان، حکم یکسان و ایدئولوژی خاص در مورد همه آن ها را غیر قابل قبول قلمداد می کنند و عناصری همچون قومیّت، طبقه، نژاد، ‌سنّ،‌ فرهنگ، تجربه و … را مؤثر می دانند و توجه به مسائل خاص را در کنار بررسی اشتراکات، لازم می‌شمرند.
اینان بیان می دارند که نظریه های فمنیستی «موج اول» و «موج دوم» بیش از حد زیر سلطه زنان سفید پوست طبقه متوسط قرار دارد و آن ها از منظر تجربه های شخصی خود دست به نظریه پردازی می زنند و به جای تمامی زنان جوامع خود بلکه به جای هر زنی در هر کجا سخن می گویند و بر مبنای تجربیات و اوضاع زندگی خود دست به تعمیم می زنند و این امر به نادیده گرفتن تجربه های بسیاری از زنان طبقه کارگر و سیاه منجر شده است. گویا فمینیسم‏‏ ها در این دو موج اندیشه ها و اعمال زنان سفید پوست در اروپا و امریکای شمالی را محور نظریات خود قرار داده اند و زندگی و تجربه های سایر زنان یا مشکلات خاص زنان سیاه و جهان سوم را نادیده گرفته یا کم ارزش برشمرده اند. اینان با روریارویی اعتراضات سایر زنان در صدد برآمدند تا بازاندیشی در نظریه های تعمیم دهنده خود در باره ستم مشترکی که بر زنان می رود، داشته باشند و تفاوت های میان زنان به مثابه یک گروه را بپذیرند. بدین ترتیب فمنیست ها اهمیت به حساب آوردن تفاوت های میان زنان را درک نمودند. اما در برخورد با تأثیرات متقابل شکل های متفاوت سرکوب دچار مشکل گشتند. برخی از فمنیست ها پرداختن به تفاوت را از بین بردن فمنیسم دانستند، زیرا نمی توان نظریه ای عام در باره تمام زنان ارائه داد. عده ای دیگر برای رفع این وضعیت دشوار به جستجو در نظریه های پساساختارگرا و پسامدرن پرداختند. آن ها تصور یک هویت زنانه ثابت را رد نمودند و نه تنها به تفاوت های بین مردان و زنان، یا تفاوت های بین خود زنان، بلکه به تفاوت های درونی و پدیدآورنده شخص زن یا تفاوتی در درون زن توجه داشتند. به نظر آن ها دور شدن از هویت های ثابت و قابل شناخت می تواند بر بحث های پایان ناپذیر تساوی و تفاوت غلبه کند. بر این اساس بود که برخی از فمنیست ها مانند جین فلاکس(1990)چنین استدلال نمود که نظریه فمنیستی اجباراً پسامدرن استویک فمنیست پساساختارگرا که قاعدتاً به اصل تفاوت و تعویق متعهد است، هرگز معنی را یکبار و برای همیشه تعیین و تثبیت نمی کند، در نظر ساختارگرایی زنانگی و مردانگی مدام در جریان اند. به بیانی دیگر ثابت وعام دیدن این دو خطایی بزرگ است. فمنیست های پسا مدرن و پساساختارگرا از ساخت شکنی مقوله ثابت زن دفاع می کنند و سایر انواع فمنیسم را به خاطر ذات گرایی شان در تلاش برای تعریف زنان و زنانگی به باد انتقاد می گیرند.
3-1-2-نگارش کتاب هایی در تأیید بر ویژگی زنانه و ضرورت نقش مادر
با بروز اعتراضات متعدد بر نظریات موج دوم دو گروه از نویسندگان به نگارش دیدگاه های خود اقدام نمودند، عده ای که به احیاء ویژگی زنانه معتقد بودند و گروهی که نقش سنتی مادر را می ستودند:
3-1-2-1- توجه به فطرت زنانه
در اواخر قرن بیستم، نویسندگانی چون جولیا کریستوا، لوس ایریگری و سایرین در موج سوم فمینیسم‏‏، نویسندگانی چون دو بووار را به خاطر نادیده گرفتن ساختارهای ژرف زبان و ناخودآگاه انسان که به باور موج سوم مانع آزادی زنان است، نقد کرده‏‌اند. این نویسندگان تأکید بیشتری بر زنانگی و ویژگی‏‌های بدن زنان دارند و بر این باورند که نویسندگان موج دوم، هم‌چنان مردان را مدل زنان قرار داده‏‌اند و ساختارهای مردانه‏ زبان را به قدر کافی نکاویده‏‌اند.
3-1-2-2- احیاء نقش مادری
فمینیسم‏‏ سعی می‌کند تا ضمن درک دلایل نابرابری‌های موجود، تمرکز خود را به سیاست‌های جنسیتی، معادلات قدرت و جنسیت معطوف نماید.
از جمله شخصیّت های تجدید نظر طلب در موج سوم، جمین گریز( نویسنده ی استرالیایی) و جین بِتکه الشتاین(فیلسوف امریکایی) هستند. جین با نوشتن کتاب «مرد عمومی، زن خصوصی» (1981) تلاش نمود، دیدگاه‌های افراطی و رادیکال در موج دوم را تعدیل نماید و بحث«احیای مادری» را مطرح کرد. همو به دفاع از زندگى خصوصى و خانواده فرزند محور پرداخت و مادر بودن را فعالیتى پیچیده، غنى، چند رویه، پر زحمت و شادى آفرین دانست که زیستى طبیعى، اجتماعى، نمادین و عاطفى است. آنان بانوان را به پیشینه و هویت خویش متوجه نمودند.
3-1-3- اعتراض به باورهای افراطی موج دوم

                                                    .