جان استوارت میل(1806-1873)
این افراد نیز نظراتی مشابه با ولستون کرافت ارائه نموده اند که به دلیل افزایش حجم رساله از ذکر آن خودداری می شود.
در مجموع می توان گفت: فمنیست لیبرال با انجام پژوهش های علمی به رد تفاوت سرشت میان زن و مرد می پردازد و اصل را بر برابری کامل دو جنس می داند و دیدی انتقادی به بنیادهای اجتماعی دارد و بر این نکته تأکید می کند که موقعیت فرودست زنان نتیجه قوانین یا تبعیضات حاکم بر جامعه می باشد که باید در رفع کامل آن کوشش شود.
1-3-بررسی و نقد فمنیست های لیبرال
1- معیار قرار دادن مردان: باید توجه داشت که «برابری زن با مرد» در رویکرد لیبرال فمنیست ها مستلزم این می شود که زنان و مردان تنها در چارچوب مردانه و طبقاتی موجود برابر شوند. برای دستیابی به این برابری، زنان باید به گونه ای عمل کنند که مردان آن ها را از خودشان بدانند یعنی آنان را به عنوان «‌مردان افتخاری» بپذیرند. در نتیجه، بر کسانی که برابری جنسی را به برابری شغلی محدود می کنند(محدود می کنند، نه این که مشمول بدانند) این انتقاد وارد است که در آرمان شهرآنان،‌ زنان به مردان تبدیل می شوند تا بدین طریق در چشم مردان مقام و منزلتی یابند. در چنین دنیایی زنان، برای آن که خود را با مردان برابر نشان دهند، مجبور می شوند، لباسی به تن کنند که در چشم مردان رسمی بنماید، رفتاری پیش گیرند که در دنیای مردان جدی ورسمی جلوه کند و افکاری داشته باشند که از دیدگاه مردان منطقی و علمی شمرده شود. در دهه 70 یک زن فمنیست، به جهت تیپ ظاهری خود، از جمله موهای کوتاه مردانه، کفش بدون پاشنه، کت و شلوار زمخت و چهره بدون آرایش، به راحتی از دیگران تشخیص داده می شد.
2- فمنیسم لیبرال به بنیادهای معرفت علمی نمی پردازد و مفروضات پایه پژوهش و نظریه پردازی در علوم اجتماعی را به چالش نمی کشد.
در این مبارزه زنان به آموزش مناسب تر دست یافتند، برخی قوانین حقوقی در حمایت از آنان و کودکان وضع گردید، برخی تبعیض های حقوقی رفع شد و اصلاحاتی در جامعه صورت گرفت و با کسب حق رأی اصلی ترین حقوق سیاسی خود را بدست آوردند و می خواستند از این طریق به رفع هر نوع تبعیض علیه زنان دست یابند. اما بانوان به دلیل عدم گسترش مبارزه در سطوح فرهنگی- گفتاری نتوانستند موقعیت حاکم بر جامعه را در هم بریزند و همین امر باعث تداوم تبعیض ها و عدم تداوم جدی مقاومت در مقابل آن می شود.
2-فمنیست های رادیکال/انقلابی
فمینیسم‏‏ رادیکالی (افراطی)که در قالب گروه های کوچکی از زنان آمریکایی، سفید پوست طبقه متوسط که تحصیلات دانشگاهی داشتند، در دهه 60 ظاهر شد. آنان،جنس مؤنث را دارای مشخصه ها و صفات برتر از مردان می دانستند و در پی کسب برابری زنان با مردان نبودند بلکه طبیعت مردان را پرخاشگری و ظلم و ستم به زنان می دانستند که در طول تاریخ موجب فرودستی بانوان شده است. این گروه تمام توجه شان به رهایی زنان و برتر جلوه دادن آنان نسبت به مردان بود. نظریه پردازان این گروه بر خلاف فمینیست های لیبرال نه تنها به تفاوت های ذاتی میان دو جنس معتقد بودند، بلکه بسیاری از صفات مشخصه و ذاتی بانوان را راهبردی جهت بهبود وضع جامعهبر می شمردند وبر خلاف فمنیسنت های لیبرال که می خواستند زنان در کنار مردان و برابر با آن ها باشند، فمنیست های رادیکال بر هر آن چه که نقش زنانه داشت، صحه می گذاشتند.
اینان بدنبال رهایی زنان از هر نوع سلطه مردان بودند و اصل را بر تقابل میان زنان ومردان قرار می دادند و لزوم ایجاد دگرگونی های بنیادی در همه عرصه های حیات خصوصی و عمومی را مطرح می کردند.در دیدگاه آن ها، خانواده اولین نهاد جامعه است که «تقسیم نابرابر کار اجتماعی» در آن صورت می گیرد و تبدیل زن به کالا در جامعه مردسالار، مستقیماً از بطن این نهاد آغاز می شود. بر پایه این اعتقاد، این گروه علاوه بر اصلاحات قانونی و تساوی امکانات در کلیه جنبه های تعلیم و تربیت و حیات اجتماعی و سیاسی برای زنان، خواستار دگرگونی های اساسی در کل جامعه و فرهنگ بودند و اعتقاد داشتند، ریشه ظلم و استبداد به زنان در وابستگی اخلاقی و اقتصادی آن ها به مردان می باشد.
بدین ترتیب بر این عقیده اند که زنان زمانی از استثمار رها می شوند که نظام اقتصادی سرمایه داری در خانه و کارخانه از بین برده شود.زیرا منزلت فرودست زنان در نظام سرمایه داری را ناشی از این می دانستند که در این نظام پول تعیین کننده ارزش است و چون کار زنان در خانه ارزش پولی ندارد، فعالیت آن ها و حتی وجود زن بی ارزش تلقی می شوند.
فمنیسم های رادیکال، زن(همانند مرد)را مقوله یی سیاسی و اقتصادی می دانند، نه مقوله یی زیست شناختی و تغییر ناپذیر و رابطه میان زن و مرد را رابطه قدرت بر می شمارندکه باید مورد تحلیل سیاسی قرار گیرد. بنابراین انقلاب و مبارزه سیاسی تنها راه رهایی زنان از دیدگاه آن ها می باشد.از منظر فمینیست های رادیکال نخستین وظیفه سیاسی آن ها کشف و بیان حقایق و مبارزه با اعمال ستمگرانه علیه زنان است.فمنیسم رادیکال تا حد زیادی از گفتار چپ و مارکسیست ها تأثیر پذیرفته است، با این تفاوت که پدر سالاری جای سرمایه داری، زنان جای کارگران، مردان جای سرمایه داران، نظام جنسی جای نظام طبقاتی را می گیرد. از طرف دیگرمنشأ اصلی استبداد حاکم بر زنان را، کتاب مقدس می دانند و برای اولین بار بطور علنی به نهاد مذهب حمله بردند.
2-1-دیدگاه فمینیست رادیکال
نظرات فمینیست رادیکال را می توان در موارد زیر خلاصه نمود:
2-1-1- جنسیت نشأت گرفته از فرهنگ حاکم بر جامعه؛
رادیکال های فلسفی که افکار خود را عمدتاً از فرانسه قرن نوزدهم گرفته بودند، اعتقاد داشتند که مردم به طور همسان از مادرزاده می شوند و اختلافاتی که در بزرگسالی میان آن ها به وجود می آید، ناشی از تربیت و محیط است. بنابراین جنسیت و تمایزات جنسی ریشه طبیعی ندارد، بلکه ساخته ای فرهنگی است که در آن به ارزش های مردانه ارج نهاده می شود و موجب سلطه مردان بر زنان و ایجاد نظام مرد سالاری می شود و نابرابرى اجتماعی حاصل می شود که البته قابل تغییر است و فمنیست ها نیز خواستار دگرگون ساختن آن می باشند. بنابراین هدف خود را جایگزینی جوامع مردسالار کنونی با جوامع زن محور معرفی می کنندتا علاوه بر نیل به تساوی حقوق با مردان به اصلاحات اجتماعی دست یابند که آرمان های خشن مرد سالاری(پدر سالاری) بر آن حاکم است و صفات ذاتی مردان آن را به تباهی کشیده، زمینه ساز ستم به زنان گردیده و تجربه آن ها را نادیده انگاشته و به حاشیه جامعه سوقشان داده است.
بدین ترتیب در نظر فمنیسم رادیکال «هیچ گونه خصوصیت، رفتار و یا نقشی را که بر پایه جنسیت استوار است، نباید به هیچ موجود انسانی نسبت داد» خشونت مردانه، درست به اندازه انفعال زنانه نامطلوب و هوش و کارایی مردانه به اندازه ملاطفت و ظرافت زنانه ارزشمند است.
2-1-2- تغییر حوزه شناخت؛
فمینیست های رادیکال بر ابعاد عاطفی و انسان دوستی زنان و دیدگاه های متفاوت آنان و در نتیجه تغییر بنیادی در نظریه ها و پژوهش های علوم اجتماعی تأکید داشتند و معتقد بودند موضوعات مورد مطالعه در علوم اجتماعی بر مبنای علایق مردان معطوف می باشد و به عواطف و احساسات توجهی نشان نمی دهد. در نتیجه معیارهای «خشک» و «همراه بافاصله» مردانه را نفی کردند تا از روش هایی همراه با مشارکت به ویژه مشارکت عاطفی استفاده شود. فمنیست های رادیکال نمی خواهند زنان را «وارد» علوم اجتماعی موجود کنند بلکه می خواهند چگونگی تولید شناخت را متحول سازند تا فهم ذهنی زنان ارزش خود را بازیابد.بنابراین با تأکید براین که «تولید شناخت یک فعالیت سیاسی است»حوزه شناخت به عنوان یک عرصه مبارزه فمنیستی شکل گرفت. بارزترین نمود نهادی این مبارزات را می توان در شکل گیری «مطالعات زنان» دید. فمنیست ها از اوایل دهه 1970موفق شدند، مطالعات زنان را به عنوان «شاخه آکادمیک جنبش آزادی بخش زنان» وارد برنامه درسی دانشگاه ها و کالج های سراسر آمریکا کنند. هدف این مطالعات «تغییر محتوای آموزش یعنی روش های آموزشی و ساختار نهادهای آموزشی به عنوان مانعی در راه رهایی جامعه از کلیشه های جنسیتی نقش ها» بوده است.
2-1-3- عدم تقلید از جایگاه مردان؛
از نظر فمنیسم رادیکال تقلید از جایگاه مردان در جامعه، نظام اجتماعی متکی بر پدر سالاری را بیشتر تقویت می کند. آنان بر این باورند که به دست آوردن حقوق مساوی با مردان یعنی قبول ارزش هایی که توسط مردان صورت می گیرد و زنان تلاش می کنند تا در نهایت مثل مردان شوند. در حالی که جنس مؤنث، بایستی ارزش های مربوط به خود را از نو تعریف کند. زیراتجربه زنان فقط توسط خودشان قابل بیان است و این تجربه بایستی جایگاه مستقل خود را در جامعه پیدا کند. برخی فمنیست های چپ گرا بر آن بودند که چون تقریبا همه مردان از سلطه زنان سود می برند پس هیچ جنبش سیاسی مردانه ای از جمله جنبش کمونیستی منجر به نابودی سرمایه داری به ستم بر زنان پایان نمی دهد و در نتیجه، مبارزه علیه قدرت طبقانی باید همراه با مبارزه علیه پدر سالاری و فرض تفوق مردان باشد.

                                                    .