کــــمر بــــستهی شهـــــریاران بــود بـــــــه ایــــران پنـــــاه سواران بــــــود
(فردوسی90:1389،ب1241-1239)
به فرجام میرساند. اگر احساسات ناخودآگاه رستم – شناخت سهراب- قوی هم باشد، باز در برابر سایهی غول آسای سیاست و قدرتطلبی سهراب و انگیزهی دفاعی و امنیت خواهی رستم، طبیعتاً نفی میشود و رنگ میبازد.
از نمونههای مکر رستم که در راستای اهداف کهنالگویی او قرار میگیرند، به شرح زیر است:
در داستان سهراب نیز آن زمان که سهراب در نبرد نخست پشت رستم را بر زمین میزند؛ با گفتن آیینی جدید، سهراب را میفریبد. در واقع «پهلوان ایرانی به دروغ، ترفند، مکر و فریب دست نمییازد، مگر برای نجات ایران و حفظ نام»(صفا،242:1389).
و در مبارزه با اسفندیار از او درخواست میکند که شام گاهان نبرد را خاتمه دهد و دلیل میآورد که هر گاه زخمهایش بسته شد تسلیم میشود:
ببنـــدم همـه خستگـیهای خـــویش بخوانم کسی را که دارم به پیش
زواره، فـــــرامرز و دســـتان ســــام کســی را ز خـــویشان کــه دارند نـــــــام
بـسازم کـنون هـر چـه فرمــان تـست همـــه راستــــــی زیــــــر پیــمان تست
(همان:744،ب1169-1167)
و بالأخره در لحظات پایانی عمر خود با خوشزبانی برادر خائنش- شغاد- را فریب میدهد که تیر و کمانش را به سوی رستم بیندازد:
بـــه زه کـــن بنــه پیش من با دو تیر نــباید کـــــه آن شـــیر نخچـــــــیرگیر
ز دشــت انــدر آیــد ز بــهر شــــکار مـــــن ایـــنجا فتـــاده چنین نابـــــــکار
(همان:763،ب196-195)
در نخستین برخورد میان سهراب و رستم، سهراب هویت او را جویا میشود:
بــــدو گـــــفت کــــزو بپرسم سخن هـــمه راستـــــــی بایـــــــد افـگند بـن
مــن ایـــدون گمــانم که تــو رستمی گـــــر از تــــــخمهی نامـــــور نیــرمـی
(فردوسی،191:1389،ب690-689)
رستم که میترسد اگر نام خویش را بازگوید هیبت سپاه ایران شکسته شود- زیرا اینک پیر شده است- از گفتن نام دوری میجوید:
چنـــین داد پاســخ کـــه رستـم نیـم هــم از تخــمهی ســــام نیــــرم نیـــــم
(همان،ب691)
رستم به خاطر کار ویژهی “امنیت بخشی” خود، ناگزیر از نیرنگ یازیدن میشود. زیرا «دلمشغولی او این است که میترسد اگر به دست این جوان نابود شود، ایران زمین نیز نابود گردد. از اینرو در راه حفظ ایران، خود را مجاز میداند با نیرنگ از چنگ جوان رها شود و در نبردی دیگر او را به زیر آورده و بدون اینکه به او بخت دوباره دهد، وی را بکشد»(طالع،210:1386).
رستم میداند که آخرین سد دفاع ایرانیان، اوست و اگر بشکند، کار ایران تمام است؛ افراسیاب میماند و ایران و ویرانیهای آن. از دیگر سو نمیتوان این نیرنگ را پستی رستم دانست«زیرا قانون مردی و قانون جنگ، قانون دیگری است و با معیارهای اخلاق به معنای جاری کلمه ارتباطی ندارد و از آنجا که ساختار جنگ، ساختاری از امر شهریاری است و شهریاری و نبرد در راه پاسداشت آن، سپهر مستقلی است، منطق خاص خود را دارد»(پرهام،69:1373). چنانکه فردوسی در آغاز داستان رستم و هفت گردان، در شکارگاه افراسیاب، چنین میسراید:

                                                    .