علاوه بر کاووس، رستم مخالف دیگر سهراب است. هرچند به هدف رسیدن سهراب، بهرهمندی رستم را نیز در پی دارد، اما این وضع مورد تأیید رستم نیست؛ چرا که رستم همیشه میخواهد پهلوانی آزاده، وظیفهشناس و در خدمت میهن باشد، نه خواستار تاج و تخت. پس در عمل به ندای قلبی خویش(که همان نیروی ناخودآگاه است)، و حتی مهرورزی سهراب اعتنا نمیکند. تقابلی که در این روایت بین شخصیت رستم و سهراب وجود دارد، در سخن یاحقی به خوبی نمایان است:«سهراب مطلق و سرشار از حقیقت که منادی صلحی بزرگ است، در برابر رستم نسبی که واقعیت را در استحکام بنیادهای ملی ایران در برابر توران میبیند، قرار میگیرد»(یاحقی،30:1366).
جایگاه و موقعیت رستم در کشور، سبب میشود که کاووس از کردهی خود پشیمان شود و دستور دهد با دلجویی کردن از رستم، کینهای که از کاووس در سر دارد، از یاد ببرد:
ســـرش کــردن از تیــــزی مــــن تـــهی نـــمودن بـــــدو روزگــــــار بهـــــــی
(فردوسی،183:1389،ب416).
و پس از بازگشت رستم به دربار، کاووس اینچنین پشیمانی خود را ابراز میدارد:
چــــو در شــــــد ز در شـاه بر پای خاست بســـی پـــــوزش انــــــدر گذشته بخواست
کــــه تـــــندی مــرا گوهر است و سرشت چنـان رســـــت بایـــــد کـــه یزدان بکشت
(همان:184،ب443-442).
همچنین:
چـــــو آزرده گــــــشتی تـــو ای پـیلتن پـــــشیمان شــــدم، خـــــاکم انـــدر دهن
(همان:185،ب446).
رستم در دوره کاووس، هم پشتیبان نظم موجود است، هم گرفتار نابسامانی آن، زیرا ذهنیت او ذهنیتی برخاسته از خرد پهلوانی و محدود به آن است، که در این بیت می‌توان به ژرفای آن بیشتر پی برد:
مـــــــن آن ایـــــزدی فـــره بــاز آورم جــــــــهان را بــــــه مهـــرش نیـــــاز آورم
(همان:102،ب43).
اکنون نیز، سهراب در هیأت یک مهاجم به ایران تاخته است و درصدد است نظام نوینی را جایگزین نظام سنتی کند. او درصدد است نظام شاهنشاهی شاهنامه را دگرگون کند و پهلوانی چون رستم را، جایگزین پادشاهی خودکامه کند. پس تقابلی میان دو نسل شکل میگیرد و اندیشههای کهنه و نو در تقابل با یکدیگر قرار میگیرند. این داستان میکوشد تا نیروی جوانی سهراب را تحتالشعاع عقل و خرد رستم قرار دهد:
تهــمتن بیامـــــــد بـــــــه نزدیک شاه میـــــان بستـــــهی جــــنگ و دل کینهخواه
کـــــــه دستـــــــور بـــاشد مـرا تاجور از ایــــــــدر شـــــوم بـــــیکلاه و کــــــمر
بـــبینیم کــــه ایــن نوجــهاندار کیست بــــزرگـــان کــــداماند و ســــــالار کیــست
(همان:181،ب481-479).
«سفر معمولا با یک یا همهی کهنالگوهای مربوط به موقعیت ترکیب میگردد. از سفر برای رهسپار ساختن قهرمان در طلب اطلاعات یا حقایق روشنگرانه استفاده میشود»(سخنور،37:1379). رستم نیز برای گردآوری اطلاعات تصمیم میگیرد پنهانی به اردوگاه سهراب برود؛ بنابراین از کاووس اجازه میگیرد:
کـــــــه دستـــــــور بـــاشد مـرا تاجور از ایــــــدر شـــــوم بـــــیکلاه و کــــــمر…
( فردوسی،185:1389،ب480).
تاخت و تازهای سهراب که در راستای هدف اهریمنی افراسیاب شکل میگیرد، به عنوان نمودهایی از بروز سایه، روان را از شکوفایی و بالندگی باز میدارد و خودآگاه را به بحران سختی دچار میسازد. سهراب نمیخواهد بداند که رستم خویشکار است، به این معنی که وی کمر بسته در خدمت مردم و ملت ایران است. او کیقباد را از البرز کوه آورده و به تخت نشانده است. رستم به دست خود تاج بر سر کاووس نهاده، و او را از بند دیو سفید رهانیده، پس مسلماً در برابر دشمن دیرینهی ایران -توران- میایستد و میجنگد.

                                                    .