(فردوسی،752:1389،ب1477-1476).
رستم هم به درخواست اسفندیار، بهمن را در زابل نگه میدارد و آیین پهلوانى و فرهنگ را به او مىآموزد:
همــــــــی بــــود بهــــمن بـــزابلستان بــــنخجیر گـــــر بــــا مـــی و گلـســتان
ســــواری و مــــی خــــوردن و بارگــاه بـیاموخــــت رســتــــــم بـــدان پـور شـاه
بهــــر چـــیز پیـــش از پـسـر داشـتش شــــب و روز خنـــــــدان بــبـــر داشـتش
(همان:756،ب1615-1613)
در واقع رستم در شکل استاد، معلم و حتی پدر نقش پیر خرد اسفندیار را در بخش پایانی این داستان به عهده میگیرد. او بهمن را به بهترین شکل ممکن- از نظر جسمانی و روحانی- پرورش میدهد، به گونهای که مورد شگفتی گشتاسپ میشود:
گــــوی بـــود بــــا زور و گـیـرنده دسـت خــــردمند و دانــــا و یـــــزدان پـــــرست
(همان:758،ب1667)
اما همانگونه که پیش‌تر گفته شد؛ خاطرهی مرگ پدر و انتقامجویی او را به سمت ناخودآگاه شخصی و عقده کشاند و پس از اینکه گشتاسپ تخت شاهی را به او سپرد؛ از کهن الگوی پیر خرد فاصله گرفت با خاندان رستم بدترین رفتار را در پیش گرفت.
4-14-4. نتیجهگیری:
میتوان گفت بهمن در این داستان با تصمیمی که برای از بین بردن رستم در سر پروراند؛ به طرز ناخودآگاه و غیر عمد، در مسیر سایهی اهریمنی گشتاسپ و اسفندیار قرار میگیرد. او سعی دارد تا از این طریق، و بعدها نیز از طریق انتقام از خاندان رستم؛ عقدههای انباشته شده در ناخودآگاه شخصی خود را -که بیشک برآمده از تجربه و دیدههای دوران کودکی وی است- از بین ببرد. پیر خرد بهمن، یعنی رستم در این داستان باعث میشود، تا حدودی شخصیت بهمن از مسیر سایه و عقده خارج شود اما پس از مرگ اسفندیار بلافاصله به همین مسیر بازمیگردد و در نهایت در دوران پادشاهیاش پس از اینکه اعمال و رفتارهای ناشایستی را در حق خاندان رستم روا میدارد؛ با راهنماییهای پشوتن- پیر خرد- با غلبه بر سایهی خود از انتقامجویی دست برمیدارد. شخصیت بهمن در این داستان پویاست و مدام در حال تغییر و تحول است و نیز همچون پدرش اسفندیار در کشمکشهای بین خوبی و بدی است که همین درگیری باعث به وجود آمدن شخصیتی ناسالم و بیمار در وجود او میشود.
فصل پنجم
نتیجهگیری کلی
شاهنامه، نمونههای خوبی از کهنالگوهای شاهنامه و متون کهن را در اختیار روانکاوان و خودکاوان مینهد تا بتوانند با این نمونهها و شخصیتها رابطه برقرار کنند، و برخی از الگوها را در خیال خود بپرورانند و آنها را با فردیت و شخصیت خود مقایسه کنند. توجه بسیار دقیق و نقادانهی فردوسی در شخصیتپردازی این مهم را گوشزد میکند که فردوسی بیش از هر چیز در اثر خود به واکاوی درونی و روانی شخصیتها پرداخته است. فردوسی توانسته است چهره‌ای ملموس و محسوس از شخصیتهای این دو داستان ارائه بدهد. در این داستانها، عنصر گفت و گو، جریان بسیاری از رویدادها را تعیین میکند. شاهنامه صحنهی نمایش شخصیتهای متعدد، متفاوت و گاه ضد و نقیضی است که هر خواننده با خواندن حوادث آن میتواند تصویری از شخصیت خود را در آن جستجو کند.
ما نیز برای پی بردن به شخصیتهای دو داستان به تحلیل آنها از نظر روانشناسی پرداختیم. در پرتو علم روانشناسی و با بهرهگیری از دیدگاههای برجسته یونگ، فروید، آدلر، اریکسون، مزلو ،و به ویژه در پرتو کهنالگوها و مکانیسمهای دفاعی توانستیم تا حدودی به فرآیندهای رفتاری که راهی برای تحلیل و تبیین شخصیت میباشند پی ببریم. در متن پایان‌نامه در پایان مطالب مربوطه درباره هر شخصیت به طور مفصل استدلالهایی تحت عنوان نتیجهگیری جزیی آورده شده است اما در برآیند کلی نیاز به ذکر است، که شخصیتهای اصلی و فرعی بر اساس این دیدگاهها مورد تحلیل قرار گرفته است:
شخصیتهای اصلی در داستان رستم و سهراب:
1- رستم:
رستم از دیدگاه یونگ در راستای کهن الگوهایی چون: آنیما و قهرمان مورد بررسی قرار گرفته است. این داستان با سفر رستم به سرزمین سمنگان آغاز میشود، که سفر به جایی دیگر، آرزو یا تکانهای از ناخودآگاه جمعی است، که هر انسانی ناخودآگاه؛ آرزوی آن را دارد. کهن الگوی سفر یا جایی دیگر(غیر از وطن)، جای دیگری در روان است که چون شخص طی فرآیندی درونی باید به آن دست یابد، جایی دیگر نامیده میشود.
رستم همچنین، از دیدگاه فروید در راستای مکانیسمهای دفاعی، دلیل تراشی، بازگشت، برون فکنی، سرکوبی، جبران، جابهجایی، هیستری و انکار، مورد تحلیل و بررسی قرار گرفته است.
2- سهراب:

                                                    .