شخصیت زال در این داستان از آنجا شکل میگیرد که اسفندیار بهمن را به عنوان پیک یا سفیر به نزد رستم میفرستد. اما شخصیت اصلی او در چهرهی پیر خرد، از زمانی نمود پیدا میکند که رستم پس از نخستین دیدارش با اسفندیار؛ به محض رسیدن به ایوان خود، زال را میبیند و با او درد دل میکند و از اسفندیار سخن میگوید:
بیامـــد دمـــان تـــا بــه ایـــوان رســـید رخ زال ســـــــــــام نریــــــــــمان بدیـد
بــــدو گفــــت کــــای مهــــتر نامـــدار رسیـــــدم بــــــه نــــــزدیک اســــفندیار
ســـــــواریش دیـــدم چو ســرو سهـــی خردمنـــد و بـــــا زیــــب و بــا فرهــــــی
تـــو گفتــی کـــه شــاه آفـــریدون گـرد بزرگـــــی و دانایـــــــــی او را ســـــــپرد
بـه دیــدن فــزون آمـــــد از آگـــــــهی همـــــی تافــــت زو فـــــر شاهنشهــــــی
(فردوسی،727:1389،ب538-534).
سخنانی که با سکوت محض زال رو به رو میشود. یونگ پیر دانا را تصویری ذهنی و ازلی در ناخودآگاه جمعی انسان میداند؛ تصویری که نمودی از” خویش” است(یونگ،157:1382). رستم زال را نمودی از خویش میداند و با او سخن میگوید؛ گویی حدیث نفس میکند.
ضد قهرمان-اسفندیار- نیز ضمن نکوهیدن نژاد رستم؛ زال را دیو زاد میخواند و رستم را به خاطر موی سفید پدرش مورد تمسخر قرار میدهد:
چنیــــن گفـــــت با رستـــــم اسفنـدیار کـــه ای نیــــــکدل مهتــــــر نامـــــدار
مــــن ایــدون شنیـــــدم از بخــــــردان بـــــزرگان و بیــــــدار دل موبــــــــدان…
که دستـــان بـــدگـــــــوهر دیــــــوزاد بــــه گیتـــــــی فزونــــی نــدارد نــــژاد
(فردوسی،729:1389،ب627-624)
و در نبرد دوم اسفندیار زال را جادو پرست خطاب میکند:
شنـــــیدم کــــه دستــان جـــادو پرست بــه هنگـــــام یــــازد بـــه خورشیـد دست
(همان:748،ب1329)
در صورتی که موی سپید، ضد پیری و زنده کنندهی مردگان و بخشندهی زندگی جاودان است. این داروی بیمرگی، خدای گیاهی و نیرومند، به صفاتی موصوف است که زال نیز از آن بهرهمند است(دادگی،147:1380). پیرسری او کمال خردمندی است، و خرد او خرد غریزی و موهبتی الهی است که به وسیلهی نیروهای مینوی پرورده شده است.
به باور یونگ، پیر اساطیری برای وادار کردن آدمی به تصمیمگیری، گاهی وی را به خویشتنداری و مراقبت از خود ترغیب میکند؛ چرا که او از خطرهای راه آگاه است(یونگ،117:1368). نمود این یاریگری و راهنمایی در شخصیت زال، آنگاه میبینیم که رستم از برادرش زواره میخواهد لباس و لوازم جنگی را برایش آماده کند. رستم در نخستین دیدار خود با اسفندیار؛ عزم خود را برای نبرد با او جزم میکند. اما زال همین که سخنان رستم را میشنود نگران میشود:
چـــو بشـــنید دستـــان ز رســـتم سـخن پــر اندیشــه شــــد جــــان مــــرد کهــن
(فردوسی،738:1389،ب941)
او را از این نبرد منع میکند؛ زیرا زال میترسد و یقین دارد اگر رستم به دست اسفندیار کشته شود:

                                                    .