رشته حقوق

میزان استفاده

دانلود پایان نامه

1-3-3- چیستی فلسفه علومانسانی اسلامی
الف – در باب تعریف فلسفه علم و علومانسانی بیان شد که در فلسفه علم به دو نکته اساسی پرداخته میشود. بررسی و شناخت پیش فرضهای علم و دیگری تعریف مفاهیم آن علم. در مورد فلسفهی علومانسانی اسلامی نیز باید ابتدا به این دو مورد پرداخت.
پیش فرضها، گذارههایی هستند که ما درست یا غلط بودن آنها را قبلاً پذیرفتهایم. یکی ازایرادهای مهمّی که علومانسانی غربی دارند همین پیش فرضها میباشد. بسیاری ازپیش فرضهایی که درعلومانسانی غربی مطرح میشود ادله محکمی درباب آنها وجود ندارد. بنابراین هنگامی که علومانسانی غربی بر این پیش فرضهای سست، بنیان میشود احتماًل به خطا رفتن آنها بسیار زیاد است. به عنوان مثال یکی از پیش فرضهای مهمّی که اساس بسیاری از نظرات علومانسانی،خصوصاً شاخه علوم سیاسی شده است بحث نیک سرشت یا بد سرشت بودن انسان است. کسانی چونهابز، ماکیاولی، کنان و نیبور(درحوزهی روابط بینالملل) و…. بر بد سرشت بودن انسان تأکید میکردند و در مقابل کسانی چون جان لاک و کانت و… بر نیک سرشت بودن انسان. هرکدام هم معتقدند که پیش فرض آنها درست است. این افراد دلایلی برای پیش فرضهای خود مطرح می کنند.امّا این دلایل چقدر متقن و قانع کننده است؟ دوگروه هرکدام دلایلی ذکر میکنند که ضد و نقیض همدیگراست. آنها در فضای بعد از رنسانس و نوزایی یعنی فضایی که دین کنار زده شده ویا حداقل به حاشیه رفته است این مباحث را مطرح می کنند. آنها وحی را کنار زده و آن را به عنوان یکی از راههای شناخت قبول نداشته و رد می کنند و خود جای آن نشسته و سرشت انسان را تعیین می کنند. بنابراین هیچ وقت نمیتوانند حقیقت انسان را درست بشناسند. در همین راستا سیّد حسین نصر بیان می دارد که « در رابطه با علومانسانی تصوّر جاهلانه از انسان به عنوان یک ماشین موجب تجاوز قانونمند و مترقیانهای بر انسان شده که با نام صنعتی شدن جوامع، رشد شهرنشینی و از همه فریباتر، توسعه شناخته می‏شود. حال آن‏که، ثمرهی بزرگ آن اسارت انسان در کارخانه‏ها و نظام پیچیده شهری جدید، بروکراسی و مقتضیات تمدّن تکنولوژیک با همه تلخی‏ها و تاریکی‏هایش بوده است.( نصر، 1379 : بخش سوم).
اگر قرار باشد کسی سرشت انسان را مشخصکند خداوند است که میتواند این سرشت را تبیینکند. چون اوست که خالق بوده و طبیعتاً بهترین شناخت را نسبت به مخلوق خود دارد. انسان اگر از وحی برید دیگر هیچ منبع مطمئن و صحیحی برای شناخت سرشت خود نخواهد داشت. قبلاً گفتیم هنگامی که از علومانسانی اسلامی صحبت می کنیم باید فلسفه علومانسانی اسلامی را درست بشناسیم تا به بیراهه نرویم. با توجّه به آنچه که در باب فلسفه علم و فلسفه علومانسانی بیان شد، باید به دنبال شناخت و تبیین پیش فرضها و مفاهیم مورد استفاده علومانسانی اسلامی رفت. پیش فرضهایی که روند پیدایش و تکامل علومانسانی اسلامی بر اساس آن پیش فرضها میباشد. در جهان بینی اسلامی خداوند متعال خالق انسان و سایر مخلوقات بوده و همانطور که بیان شد بهترین شناخت نسبت به انسان را خداوند متعال دارد. بنابراین در علومانسانی اسلامی ما باید پیش فرضهایی که علومانسانی اسلامی بر آن بنا میشود را از وحی الهی بگیریم. هنگامی که صحبت از مبانی فلسفه علومانسانی مبتنی بر قرآن به میان می آید در حیقیقت بحث از علومانسانی اسلامی است. مهمترین مؤلفهی علومانسانی اسلامی این است که مبانی فلسفه این علوم یعنی پیش فرضها، مفاهیم، جهانبینی، معرفتشناسی و روششناسی مبتنی بر قرآن باشد که اصلیترین منبع معارف و جهان بینی اسلامی است. اسلامی بودن این علومانسانی به این مؤلفهها بستگی دارد و تا نتوانیم این مؤلفهها را از دل قرآن به عنوان اصلیترین و مهمترین منبع، و حدیث و عقل مبتنی بر این دو گزاره بیرون بیاوریم صحبت از علومانسانی اسلامی سخنی به گزاف خواهد بود.
« نظریه‌سازی براساس تعالیم و فرهنگ اسلامی اصلی‌ترین مرحله تولید علومانسانی اسلامی است و توجّه به قرآن کریم و اساس قرار دادن آن در این مرحله ضروری است. چرا که علومانسانی مربوط به انسان بوده و ابعاد وجودی ورفتار فردی و اجتماعی وی را بررسی می‌کند و خدا که به تمام ویژگی‌های ظاهری و باطنی انسان آگاه است و بهتر از هر کسی می‌داند چگونه گنجینه‌ها و استعدادهای نهفته وی به فعلیت می‌رسد. قرآن کریم آخرین مرحله سخن و وحی الهی است که آمده تا ابد راهنمای انسانها در ابعاد گونا‌گون زندگیباشد. در کشور ما حتّی بومی‌سازی و کاربردی کردن علومانسانی بدون توجّه به قرآن و آموزه‌های این کتاب خداوندی امکانپذیر نیست.» ( کریمی، 1389 : 12) عنصری که جهان غرب از آن بی بهره بود، امّا در اسلام کلام الهی بدون هیچ تحریفی – آنگونه که وحی در غرب تحریف شد – در قالب قرآن در اختیار است. بنابراین قرآن بهترین پیش فرضها را در باب انسان و جامعهانسانی را در اختیار ما قرار میدهد. ما باید برای پیدایش و تکامل علومانسانی اسلامی به قرآن رجوع کرده و پیش فرضیهای این علوم را از قرآن و کلام الهی استخراج کنیم. در این صورت میتوانیم از علومانسانی اسلامی حقیقی صحبت کنیم. در همین راستا بود که مقام معظّم رهبری فرمودند: «مبانی علومانسانی غرب که در دانشگاههای کشور به صورت ترجمهای تدریس میشود، جهان بینی مادی و متعارض با مبانی قرآنی و دینی است، در حالی که پایه و اساس علومانسانی را باید در قرآن جستجو کرد. اگر این کار انجام شود پژوهشگران با استفاده از مبانی قرآنی و همچنین استفاده از برخی پیشرفتهای علومانسانی، میتوانند بنای رفیع و مستحکمی را از علومانسانی پایهگذاری کنند.» ( 28/7/1388، در دیدار با جمعی از بانوان قرآن پژوه).
ب- در باب شناخت مفاهیم مطرح در علومانسانی اسلامی نیز همین طور است. انسان فصل مشترک تمام شاخههای علومانسانی است. در هر یک از شاخههای علومانسانی علاوه بر انسان مفاهیم دیگری وجود دارند که ذیل مفهوم انسان تعریف میشوند. یعنی برداشتی که ما از انسان داریم تعیین کننده نوع برداشت ما از سایر مفاهیم مطرح در علومانسانی میشود. به عنوان مثال در علوم سیاسی مفاهیمی مانند قدرت، حکومت، دولت و… یا در اقتصاد مفاهیمی چون سود، تقاضا، مصرف و… وجود دارد. تعریف انسان بر ماهیّت و تعریف این مفاهیم اثر می گذارد. در علومانسانی اسلامی هنگامی که ما شناخت انسان را بر اساس پیش فرضهایی که خداوند در قرآن مطرح نموده رقم زدیم بالطبع سایر مفاهیم نیز متناسب با آن تغییر خواهند کرد. یعنی سایر مفاهیم شاخههای مختلف علومانسانی اسلامی – مانند اقتصاد اسلامی، جامعهشناسی اسلامی، سیاست اسلامی و… – را نیز باید از دل قرآن استخراج کرده یا مبتنی بر پیش فرضهای که قرآن در اختیار ما قرار میدهد به تبیین و تعریف این مفاهیم بپردازیم.
نکته دیگری که در باب شناخت مفاهیم به عنوان یکی از مؤلفههای شناخت فلسفه علومانسانی اسلامی وجود دارد دامنه مفاهیم است. یعنی اصولاً چه مفاهیمی را میتوان در حوزه علومانسانی قرار داد. به تعبیر دیگر فقط انسان و کنشها و تعاملات او در حیطه علومانسانی قرار دارد یا نه، غیر از انسان گزارههای دیگری نیز وجود دارند که بر خود انسان و جامعهانسانی تأثیر گذار هستند. در علومانسانی غربی انسان فعال مایشاء در نظر گرفته میشود و اعمال و رفتار و کنشهای او چه بصورت منفرد و چه در غالب اجتماع مورد بررسی و تحلیل و مطالعه قرار میگیرد و صرفاً اراده و غریزه انسان را مبنای شکل دهندهی کنشها و پدیدههای انسانی میداند و خارج از این دایره قائل به هیچ گزارهی دیگری نیستند. امّا آیا در علومانسانی اسلامی میتوان چنیناندیشید؟ آیا در حوزه علومانسانی اسلامی غیر از این مفاهیم مطرح شده در علومانسانی غربی مفاهیم دیگری وجود دارند که بر انسان و جامعهانسانی و پدیدههای انسانی تأثیر گذار باشند. برای شناخت این مفاهیم نیز راهی جز رجوع به کلام الهی نداریم. با مراجعه به قرآن میتوان بسیاری از مفاهیم کلیدی دراندیشه اسلامی را یافت که علاوه بر اراده و غریزه انسان بر خود انسان و جامعه و پدیدههای انسانی تأثیر گذار هستند. مفاهیمی چون اراده الهی، امدادهای غیبی، توکل و….. مفاهیمی که تفکّر غربی در چارچوب پارادایم اومانیسم از درک آنها عاجز است.
پ- در تبیین و شناخت فلسفه علوم اسلامی یکی از مهمترین کارها مشخص کردن مفهوم علم در جهان بینی و تفکّر اسلامی است. علم در غرب به معنای science در برابر امر غیر تجربی و غیر آزمون پذیر بکار میرود. یعنی هر چه که تجربی و آزمون پذیر باشد میتواند در دایره علم قرارگیرد و هر چه که غیر تجربی و غیر آزمون پذیر باشد از حوزه علم خارج است. (علیا، 1382 : bashgah.net) با این تعبیری که از علم وجود دارد ابتدا باید نسبت علم و اسلام را مشخص نمود.آیا در تفکّر اسلامی نیز علم به همین معنا است یا معنای دیگری برای آن در نظر گرفته میشود؟ اگر علم را صرفاً در امر تجربی و آزمون پذیر خلاصه کنیم مهمترین سوالی که در تفکّر اسلامی به وجود می آید این است که نسبت وحی که یک امر غیر تجربی و غیر آزمون پذیر است ( کسی نمیتواند آن را تجربهکند ) با علم چه میشود. این سؤال وقتی اهمیّت پیدا میکند که قرار باشد علم را از قرآن که وحی الهی است استخراج کرده و مبانی علومانسانی را بر پایه قرآن و وحی قرار دهیم. در این صورت آیا میتوان از گزارهای که خود علم نیست (قرآن، وحی) علمی را استخراج کرد و یا مبانی و بنیانهای علمی را بر آن استوار ساخت. هنگامی که از فلسفه علومانسانی یا بطور کلّی از فلسفه علم در اسلام صحبت می کنیم اولین سوالی که باید پاسخ دهیم این است که علم از منظر اسلام چیست؟آیا اسلام این تعریف غربی از علم را قبول دارد؟ نکتهای که باید به آن دقّت شود این است که منظور ما از تعریف علم از منظر اسلام، مفهوم علم دینی نیست. سؤال ما این است که علم از منظر اسلام چه ویژگیهایی دارد و اصولاً به چه چیزی در اسلام علم می گوییم؟ در یک مقایسه تطبیقیآیا اسلام آن ویژگیهایی که اندیشه غرب برای علم در نظر میگیرد یعنی تجربی بودن و آزمون پذیر بودن را قبول دارد؟ اگر ندارد به چه دلیل؟آیا ویژگیهایی اضافه بر این موارد هم اسلام برای علم قائل است یا خیر؟ این مباحث با مبحث علم دینی متفاوت است.
در همین راستا سوء برداشتهایی در باب علم در اسلام صورت میگیرد. به عنوان مثال حجه الاسلام محسن غرویان دین و دینشناسی را مصداقی از علم به شمار می آورند. « دین و دین‌شناسی مصداقی از علم به شمار می آید، زیرا دین پدیده‌ای است که باید از طریق علوم مطالعه شود که حاصل این مطالعه و بررسی، معرفت دینی است.». ( غرویان، 1389 : 12) البتّه بر این گفته ایشان نقد وارد است. شاید بتوان دینشناسی را یک علم نامید. امّا آیا خود دین که وحی به عنوان مغز و ستون فقرات آن است را میتوان علم نامید. یعنی دین علم است؟ استدلالی که در ادامهایشان بر این ادعا می آورند اینگونه است که دینشناسی مصداقی از علم به شمار می آید، زیرا دین پدیدهای است که باید از طریق علوم مطالعه شود که حاصل این مطالعه و بررسی معرفت دینی است. بر اساس این استدلال میتوان نتیجه گرفت که ایشان پدیدهای را که از طریق علوم مطالعه شود را علم می نامند. که این ویژگی – مطالعه یک پدیده از طریق علوم – هیچ ربطی بر علم بودن یک پدیده ندارد. نکته دیگر اینکه ایشان حاصل این مطالعه را معرفت دینی میدانند باز هم سؤال اینجاست آیا معرفت دینی را میتوان معرفت علمی نامید؟
ت- امروزه مراد از علم در فلسفه علم صرفاً علوم تجربی است. در اینجا صحبت از فلسفه علومانسانی چقدر میتواند درست باشد؟ یکی از مهمترین رشتههای علومانسانی یعنی جامعهشناسی، به گفته اگوست گنت، واضع آن، فیزیک اجتماعی است. یعنی نوعی از علوم تجربی طبیعی. علومانسانی غرب برای اعتبار بخشیدن به خود سعی میکند از روشهای علوم تجربی استفادهکند.
به هر حال در غرب میزان اعتبار علومانسانی به میزان استفاده آنها از روشهای تجربی بستگی دارد. این مدل از تفکّر که انسان را تک ساحتی می بیند، یعنی صرفاً به بعد مادی انسان توجّه می کنند و بر همین اساس برای بررسی این بعد، از روشهای تجربی که با این بعد تناسب دارد استفاده میکند، شاید در تفکّر غربی مشکلی ایجاد نکند. از منظر غرب انسان همین جسم مادی است شاید در علومانسانی غربی از روان و روانشناسی صحبت کنند امّا این هم نوعی از وجود مادی انسان است. روان در اینجا با روح به عنوان ساحت دیگر وجود انسان دراندیشه اسلامی تفاوت اساسی دارد. با توجّه به اینکه دراندیشه اسلامی برای انسان علاوه بر ساحت مادی او ساحت دیگری نیز در نظر گرفته میشود که مفاهیمی چون فطرت و روح در آن ساحت تعریف میشود آیا میشود باز هم از روشهای علوم تجربی برای شناخت انسان استفاده کرد. با این اوصاف اصولاً چقدر میشود از علومانسانی اسلامی صحبت کرد. در اینجا در اولین کلمه اصطلاح « علومانسانی » یعنی در علوم و علم بودن جای بحث و مجادله بسیار وجود دارد.آیا علم میتواند به آن ساحت دیگر انسان وارد شده آن را مورد تجربه و آزمایش قراردهد.آیا وقتی از علومانسانی اسلامی صحبت می کنیم، مانند علومانسانی غربی صرفاً با ساحت مادی انسان کار داشته و سعی میکند مؤلفهها و گزارههای اسلامی را در شناخت و تحلیل این ساحت بکار ببرد یا نه با ساحت غیر مادی انسان یعنی فطرت و روح او نیز کار دارد.
ث- نکتهای دیگر که در باب فلسفه علومانسانی اسلامی مطرح میشود این است که آیا قرار است همه مسائل و پرسشهای مربوط به حوزه علومانسانی حتّی ریزترین و جزئیترین مسائل را از قرآن استخراج کنیم؟ برخی گفتهاند بیش از 77 هزار علم در قرآن وجود دارد!. به همین جهت کوشیدهاند تا اثبات کنند در قرآن کریم اشارههایی به قوانین طبیعی وجود دارد و آنها را به عنوان وجوه اعجاز علمی قرآن برشمردهاند.آنها مدعیاند قرآن میتواند پاسخگوی سؤالات ما در همه زمینهها، اعم از اجتماعی، اقتصادی و علمیباشد. قرآن به گفته خود: (تبیاناً لِکُلِّ شیء) است. برخی اشخاص فکر می کنند که مطابق این عبارت قرآنی باید بتوان جواب هر سؤالی را از قرآن کریم دریافت کرد. درحالی که خود قرآن تصریح کرده است که درباره برخی مسائل اصلاً سخن نگفته است؛ به طور مثال، در مورد نقل داستان پیامبران در قرآن می خوانیم: « وَرُسُلًا قَدْ قَصَصْنَاهُمْ عَلَیْکَ مِن قَبْلُ وَرُسُلًا لَّمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَیْکَ» و پیامبرانی را فرستادیم که داستان آنها را برای تو پیشتر گفتهایم و پیامبرانی که داستان آنان را برای تو نگفتهایم. (نساء : 164) همچنین خداوند در وصف کتاب موسی و الواحی که در کوه طور بر آن حضرت نازل گردید می فرماید: « ثُمَّ آتَیْنَا مُوسَی الْکِتَابَ تَمَاما عَلَی الَّذِیَ أَحْسَنَ وَتَفْصِیلًا لِّکُلِّ شَیْءٍ وَهُدًی وَرَحْمَهً لَّعَلَّهُم بِلِقَاء رَبِّهِمْ یُؤْمِنُونَ »؛ سپس به موسی کتاب دادیم تا نعمت را بر آن که نیکی کرده است تمام کنیم, و برای روشن کردن هر چیز و برای رهنمون و بخشایش؛ شاید آنان به لقای پروردگارشان ایمان آوردند.(انعام : ۱۵۴) و نیز می فرماید: « وَکَتَبْنَا لَهُ فِی الأَلْوَاحِ مِن کُلِّ شَیْءٍ مَّوْعِظَهً وَتَفْصِیلًا لِّکُلِّ شَیْءٍ »؛ و برای او در الواح در هر زمینه، پندی و برای هر چیز، تفصیلی نوشتیم. (اعراف : ۱۴۵(آیا میتوان باور داشت که در الواح موسی نیز همه چیز بیان شده است. باید گفت همان طور که مفسران نیز یادآور شدهاند، منظور از «هرچیز»، آن چیزی است که از تورات یا قرآن انتظار میرفته و می رود؛ به طور مثال، اگر کسی به میهمانش بگوید که ما همه چیز در خانه داریم, منظور او آن است که وجود میهمان برای او اسباب زحمت برای تهیه لوازم میهمانی نیست و خوراکیهایی را که معمولاً برای برگزاری یک میهمانی لازم میشود در خانه او حاضر است. بنابر این استدلال به جمله (تبیاناً لکل شیء) برای اثبات این فرضیه که قرآن حاوی همه علوم و فنون است، استدلال نابجا و ناشی از سوء فهم است. (شاکر، 1385 : bashgah.net)
روایت معروفی از امام رضا(ع) نقل شده است که حضرت فرمودند: «علینا القاء الاصول و علیکم التفریع»؛ یعنی شما مبانی و اصول را باید از ما بگیرید. این بیان شریف در حوزه اسلامی‌سازی علوم بدین معنی است که شما راهبردها و مبانی را از ما بگیرید، امّا مسائل، جزئیات و برنامه‏ها را خودتان از اصول استخراج کنید.
بسیاری از مسائل و موارد جزئی در علومانسانی، در دو منبع ارزشمند قرآن و سنّت وجود ندارد. امّا مبانی علومانسانی لابداً باید از قرآن و سنّت استخراج کرد و اگر چنانکه نتوانستیم از قرآن و سنّت استخراج کنیم، باید به سراغ مبانی استنباطی دیگر در دین مانند عقل – مبانی استنباط شده توسط عقل، نباید مخالفت با شرع داشته باشند- برویم. البتّه مقصود این نیست که این مبانی وجود ندارد، بلکه فرض بر این است که ماتوان استخراج آن ‏را نداشتیم. مقصود از اسلامی‌سازی همین است و ضرورتی ندارد که بخواهیم تمامی مسائل علوم را نیز از قرآن استخراج کنیم. هنگامی که ما مبانی، ملاک‏ها و اصول را از درون دین، قرآن و سنّت در اختیار گرفتیم، دیگر بر اساس همین اصول می‏توانیم پاسخ‏گوی تمامی مباحث جزئی در علومانسانی و ملاک‏ صحت آن مسائل باشیم. ( یوسفی مقدم، 1388 : isca.ac.ir )
ج – طبق آیه 81 سوره اسراء : « وَقُلْ جَاء الْحق وَزَهَقَ الْبَاطِلُ آن الْبَاطِلَ کَان زَهُوقًا » ( و بگو حقّ آمد و باطل نابود شد. آری، باطل همواره نابود شدنی است) اساس و حقیقت جهان بر حقّ است و نه بر باطل. بنابراین در شناخت جهان نمیتوان به باطل رسید. باطل هیچ گاه شکل دهنده حقیقت جهان نبوده و نیست. چون این باطل نابود شدنی است و اگر قرار بود اساس جهان بر باطل باشد جهان تا کنون بارها نابود شده بود. بنابراین علم دراندیشه اسلامی – قرآنی که به دنبال حقیقت است در واقع به دنبال حقّ است. محصول و نتیجه علم در تفکّر قرآنی حقّ است. در گفتمان قرآنی، علم و توسعه تعالی‌جویانه علم به جز از طریق درک ارتباط آن با حق میسر نمی‌باشد. به عبارت دیگر، تلا‌ش علمی در صورتی ثمربخشخواهد بود که با حق مرتبط باشد.(افتخاری، 1389 : 52)
هیچ گاه باطل نمیتواند مورد تأیید علمباشد. علم دراندیشه اسلامی هیچ گاه به باطل امر و توصیه نمیکند که در این صورت علم اسلامی نیست. در جهت گیری علوم اسلامی، این علم از حق است و باید به حق یعنی علّت همه امور بازگردد. (نصر، 1386 : 27) در علومانسانی اسلامی هیچ گاه شناختها و راه حلها به باطل منجر نمیشود. شاید این راهحلهای باطل در کوتاه مدّت مفید و مؤثر باشند امّا چون بر بنیان باطلند نه تنها دردی از دردهای جوامع را درمان نکرده که در آینده خود این راه حل و درمان، خاصّیت درمانی خود را از دست داده و دردی میشود بر دردهای قبلی.
بحث حقّ و باطل در باب تبیین نسبت علم و اسلام و علم اسلامی بسیار تبیین کننده است. اگر علم اسلامی قرار باشد خود حقّ و باطل را تعیینکند و بعد خود را با آن هماهنگکند نقض قرض شده و دور باطل به وجود می آید. یعنی وجود علومانسانی منوط به وجود شناخت حقّ و باطل، و شناخت حقّ و باطل خود توسط علوم اسلامی صورتگیرد و این یعنی دور باطل. حقّ و باطل توسط علوم اسلامی تبیین نمیشوند. بلکه حق و باطل توسط وحی قرآن و احادیث و روایات تبیین شده و بر همین اساس است که علم اسلامی باید حق و باطل تبیین شده در قرآن و احادیث ( به عنوان بهترین تفاسیر قرآن ) را مبنا و اساس کار خود قرار داده و بر اساس آن عمل میکند. به عنوان مثال ظلم در قرآن یک امر باطل تلقّی میشود. در علومانسانی در باب اداره جامعه هیچ گاه نمیتوان از راه حل و ایدهای برای حل مشکلات جامعه و اجتماع استفاده کرد که در آن مفهوم و مصداق ظلم مستترباشد. به عنوان مثال امروزه غربی‌ها به این نتیجه رسیده‌اند که چون فقرا بار سنگینی برای توسعه اقتصادی به شمار می‌ آیند، بهتر است آنها را از بین ببریم. فقرا مسئول فقر خویش هستند و با وجود این، بار سنگینی برای توسعه اقتصادی به شمار می‌ ایند. پس می‌توان بدون تأسّف، خویشتن را از دست آنان رها ساخت.( اختر شهر، 1386 : 222 )به همین دلیل است که ـ مثلاً ـ به کشور مصر پیشنهاد می‌دهند برای دست‌یابی به توسعه و بهترین راه مقابله با بحران اقتصادی این است که هر سه سال یکبار، بگذاریم سه میلیون انسان در این کشور از گرسنگی از بین بروند.( جیروند، 1368 : 46 ) چنین راه حلی به هیچ وجه از نظر اسلامی پذیرفته نیست. علم اقتصاد اسلامی هیچ گاه برای افزایش تولید، توصیه به استثمار کارگر یا استفاده از منابع روزمینی و زیرزمینی سایر کشورها (به شکل استثمار گونه) نمیتواند بکند. چون در این گزارهها مفهوم ظلم مستتر است.ایدههایی که بعضی از اقتصاددانان غربی به آن سفارش کرده و می کنند این چنین است. یا بعنوان مثال در روانشناسی اسلامی برای حل برخی مشکلات روانی نمیتوان توصیه به راه حلهایی نمود که از نظر قرآن و شرع باطل است. راه حلهایی مانند برقراری رابطه با جنس مخالف به عنوان راه حلی برای برخی مشکلات روانی که متأسفانه توسط برخی در جامعهترویج میشود هیچ گاه از نظر علم روانشناسی که اسلامی بوده و مبنای خود را جهان بینی اسلامی قرار داده پذیرفته نیست. چون اساسش بر باطل است. شاید این راه حل در کوتاه مدّت و در ظاهر جواب مثبت بدهد امّا چون بر باطل بنا شده و باطل هم طبق آیه قرآن نابود شدنی است، راه حل و درمانی که بر اساس باطل باشد از بین رفته و خود دردی دیگر به وجود می آورد.
چ- «پدیدهها در ورای واقعیتهای خود یکی از آیات الهی هستند » (نصر، 1386 : 22). علوم در پی بررسی پدیدهها هستند. علومانسانی نیز یکی از وظایفش طبق تعریف بررسی پدیدههای انسانی است. پدیدهها صرفاً یک گزاره مادی نیستد بلکه باید به آنها به عنوان یک آیت و نشانه الهی توجّه کرد. در علومانسانی اسلامی نیز باید به پدیدههای انسانی به عنوان نشانهها و آیات الهی توجّه کرد. به عنوان مثال ما روایات خود گزارهای داریم که حکومت با کفر باقی می ماند امّا با ظلم نه (الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم). میشود به انقلابها در جهان از این زاویه نگاه کرد. حکومتهایی که در اثر انقلابها سرنگون شدند یک نکته تقریباً در تمام آنها مشترک بوده و آن بحث ظلم آنان بود است و به عنوان مثال دیگر در سوره رعد آمده « آن اللّهَ لاَ یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حتّی یُغَیِّرُواْ مَا بِانفُسِهِمْ » (درحقیقت‏ خدا حال قومی را تغییر نمی‏دهد تا آنان حال خود را تغییر دهند ) چرا در بحث توسعه و نوسازی به این گزاره توجّه نمیشود و یا در بررسی توسعه یافتگی خیلی از جوامع به تغییراتی که آنها در نفوس خود صورت دادند توجّه شود. اینگونه است که میشود در علومانسانی به پدیدهها نه صرفاً یک نگاه مادی کرده بلکه در پس آنها آیات الهی را مشاهده کنیم.
ح – یکی از مهمترین گزارهها در علم اسلامی یا علم دینی پیوند آن با اخلاق است. عدم پیود علم با اخلاق از ویژگیهای علم مدرن و غربی است. این امر باید در حوزه فلسفه علم صورتگیرد نه توسط دانشمند.(نصر، 1386 : 24) اخلاق، محتویات ذهن گراییهای محض نیستند بلکه ویژگیهای بنیادی کیهان و واقعیات فراکیهانی هستند.(نصر، 1386 : 27) تصوّر این که بتوان به بنای رفیع و استوار علوم اسلامی به همراه هواپرستی و نادیده انگاشتن احکام الهی نایل آمد، اصولاً تصویر باطلی است. حتّی برخی از متفکّران غربی که جز شارحان و رهبران نقد علم هستند نیز بر پیوند علم و اخلاق تأکید کرده و معتقدند علم برای رسیدن به نقطه کمال باید اخلاقی باشد (Soden, 1995). به عبارت دیگر، جامعه دینی‌ای که افرادش و روندهای اصلی حاکم با آن، منطبق و همسو با احکام الهی نباشد- به تعبیری دور از اخلاق باشند- در تأسیس علوم اسلامی هم ناکامخواهد بود. چنان که خداوند متعال در موارد بسیاری هواپرستی را در مقابل علم، قرار داده و نفی نموده است:… و آن کَثیراً لَیُضِلّوُنَ بِاَهْوائِهم بِغیرِ عِلْمٍ… (انعام : 119) علومانسانی اگر چه دارای ارزش راهبردی هستند، امّا در چارچوب گفتمان اسلامی، امکان رشد و توسعه آن وجود ندارد، مگر آن که قبل از آن بتوان مسأله مهم تربیت را حل و فصل نمود.(افتخاری، 1389 : 52)
با این بیان هنگامی که می خواهیم در حوزهی فلسفهی علم صحبت کنیم و از چیستی آن حرف بزنیم پیوند آن با اخلاق بسیار مهم است. یعنی در پاسخ به این که از نظر اسلام یا قرآن علم چیست؟ یا همان فلسفه علم (علومانسانی) مبتنی بر قرآن، یکی از گزارههایی که در چیستی و ماهیّت علم از نظر اسلامی بسیار مؤثر است و علم اسلامی را رقم می زند بحث اخلاق و پیوند آن با اخلاق است. آن نوع علمی، علم اسلامی است که شناخت حاصل از آن با هنجارهای اخلاقی سازگار باشد. علومانسانی اسلامی باید مبتنی بر نظام ارزشی اسلامیباشد. ارزشهای اسلامی تعیین کننده ارزشها و اهداف علومانسانی اسلامی هستند.
خ – علم دارای دو بعد است، محتوا و جهت. در اسلامی کردن علوم و یا فلسفه اسلامی علم یا فلسفه قرآنی علم (یا علومانسانی) ما باید هم به محتوای علم توجّه کنیم و هم به جهت علم. جهت علم به این معنا که یک زمان علم در جهت شناخت آیات الهی و افزایش معرفت الهی و کمال بشر به کار می رود، چیزی که بعنوان جهت گیری اسلامی علم میتوانیم از آن نام ببریم. در مقابل دراندیشه مدرنیسم جهت گیری علم به سمت تسلط بر طبیعت (در علوم طبیعی) و انسان (در علومانسانی) است که این تسلط خود در جهت افزایش قدرت است.(نصر، 1386 : 10) این نوع نگاه به علم باعث شده که در جامعه اروپا تلقیهای انتقادی از علم شکل بگیرد. « پیشرفتهای علم و فناوری علی رغم تمام دستاوردهای مثبت و سازنده‎ در زمینه بهبود «کیفیت زندگی» انسان، با پیامدهای مخرب نیز همراه بوده است. در چند دههی اخیر، در جامعه اروپا تلقّی انتقادی از علم شکل گرفته و رواج یافته است و به تعبیر راوتز علم «مجموعه‎ای از دانشهای رمزآلود، غیرانسانی و سلطه جویانه شناخته شده است». از دهه 1960، جنبش انتقادی علیه نگرشهای تثبیت شده علم در اروپا شکل‎گرفت. این جنبش به تعبیر دیکسون بر پیامدهای مخرّب اجتماعی «توسعه لگام گسیخته فناوری» تأکید نهاد» (Dickson, 1988)
البتّه نکتهای که باید به آن توجّه کرد این است که در علوم تجربی شاید – توجّهشود «شاید»- بحث محتوا بیشتر مطرح باشد تا جهت گیری. امّا در علومانسانی بحث جهت گیری بهاندازه محتوا مهم است. در علوم طبیعی یا تجربی ما با طبیعت سر و کار داریم. در بسیاری از موارد طرز تفکّر،ایدئولوژی، بینش سیاسی، مذهب و…. بر روی پدیده مورد مطالعه ما تأثیر نمی گذارد. معمولاً آن چیزی که از دل مطالعات تجربی طبیعت بدست می آید بیشتر متکی بر حقایق علمی است تا چگونگی تفسیر فلسفی آنها. (نصر، 1386 : 21) امّا آنچه که در علومانسانی مطالعه میشود انسان و جامعه است. در این گونه مطالعات و علوم، طرز تفکّر،ایدئولوژی، بینش سیاسی، مذهب و…. بر روی پدیده مورد مطالعه (واقعیت) اثر گذاشته و ذهن محقق نیز متأثر از آنهاست. این امور در محتوای علومانسانی بسیار تأثیر می گذارد و طبیعتاً از دل این جهت گیری، محتوای خاصّی بیرون می آید. به عنوان مثال در حوزهی رابطه علی و معلولی یک پدیده، هم به علّت آسمانی آن و هم به علّت زمینی آن میشود توجّه کرد. در فلسفه اسلامی (قرآنی) سرچشمه و منشاء همه دانشها خداوند علیم است. قرآن بارها از خداوند با صفت علیم یاد نموده است : « آن اللَّهَ عِندَهُ عِلْمُ السَّاعَهِ وَیُنَزِّلُ الْغَیْثَ وَیَعْلَمُ مَا فِی الْأَرْحَامِ وَمَا تَدْرِی نَفْسٌ مَّاذَا تَکْسِبُ غَدًا وَمَا تَدْرِی نَفْسٌ بِأَیِّ أَرْضٍ تَمُوتُ آن اللَّهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ » ( لقمان : 34 ) (در حقیقت‏خداست که علم [به] قیامت نزد اوست و باران را فرو می‏فرستد و آنچه را که در رحمهاست می‏داند و کسی نمی‏داند فردا چه به دست می‏آورد و کسی نمی‏داند در کدامین سرزمین می‏میرد در حقیقت‏خداست [که] دانای آگاه است ).
د- نکتهای که در باب استخراج مبانی علومانسانی از قرآن باید به آن توجّه کرد این است که کسی که میخواهد این کار را انجامدهد باید تسلّط لازم را در جهان بینی اسلامی، فلسفه اسلامی، فقه و تفسیر داشته باشد تا بتواند چنین کاری را انجامدهد. این موارد ابزارهای لازم یک متفکّر پژوهشگر اسلامی است تا به وسیله آنها بتواند به بطون قرآن سیر کرده و از لایههای مختلف کلام وحی مبانی و مفاهیم لازم را استخراجکند. از سوی دیگر باید با علومانسانی جدید غرب نیز آشنایی داشته باشند. اگر کسی چنین تخصصهایی نداشته باشد و به سراغ استخراج مبانی و اصول علومانسانی از دل قرآن بیاید یا ممکن در در ظواهر قرآن متوقف شده و نتواند آنگونه که شایسته است این مهم را محقق سازد و یا اینکه به انحرافرفته و قرآن را وسیله توجیه نظریات و مفاهیم علومانسانی غربی قراردهد.
2-3-3- انسانشناسی در قرآن

مطلب مشابه :  علامه طباطبایی

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید