ولیکــن تـــــرا مـــــــن یـکـــی بنــدهام بـه فرمــــــان و رایــــــت سرفکنــــــدهام
( همان،142).
گفته شد که «خود قاضی واقعبینی است که بین تمایلات نهاد و امکانات محیطی برای برآوردن آنها قضاوت میکند»(شاملو،30:1374) اما فقدان خود در اسفندیار باعث شده است که نتواند تفاوت بین خواستههای خود – تاخ و تخت- و چگونگی رسیدن به آنها – نبرد با رستم- را ببیند و تشخیص دهد. اسفندیار میداند که بستن دست رستم با سلطنت خواهی او در تضاد است و باز میداند که پدر چه اندیشهای در سر دارد اما باز رفتار و سخنان متناقضی از او دیده میشود که بیانگر تضاد و تقابل درونی وی است.
“خود”، که از اصل واقعیت تبعیت میکند و به انسان کمک میکند تا از تنش درونی خویش بکاهد و نیازهایش را بر اساس واقعیت و در ارتباط با آن و با استفاده از امکانات واقعی برآورده سازد؛(شاملو،29:1374) در شخصیت اسفندیار نمودی ندارد. چرا که اسفندیار نه تنها از اصل واقعیت و منطق پیروی نمیکند، بلکه تا زمان مرگ خارج از مسیر حقیقت حرکت میکند و خواهان قبول حقیقت نیست. او فاقد طرز تفکر واقعبینانه است و نمیخواهد این موضوع را بپذیرد که هدف گشتاسپ از فرستادن او به زابل، تنها یک دلیل دارد؛ و آن هم از بین بردن خود اسفندیار است نه چیز دیگر.
آنگاه که اسفندیار به دیدن مادرش کتایون میرود و کتایون هم که از رفتن اسفندیار و تصمیم او آگاه شده بود؛ به خاطر شّم زنانهاش بوی خطر را حس میکند و پسرش را از رفتن و جنگیدن با رستم منع میکند. اما اسفندیار که هوس تاج و تخت در دلش ریشه کرده بود و نمیتوانست از آن دل بکند در جواب سخنان مادر میگوید سخنان تو درست میباشد و کار پادشاه و بستن دست رستم کار ناپسندی است، اما من باید فرمان پدر را انجام بدهم و از طریق مکانیسم دفاعی دلیلتراشی خود را از اضطراب ناشی از واقعیت تضاد بین بزرگی رستم و بند کردن او میرهاند:
چـــگونه کـــــشم ســــر ز فرمـــان شـاه چــگونه گـــــــذارم چنـــــین دستـــــگاه
(فردوسی،717:1389،ب173).
در ادامه به مادر خود کتایون میگوید اگر تقدیر من این باشد که بمیرم به هر حال به سوی زابل کشیده خواهم شد. اسفندیار در واقع میخواهد خودش را قانع کند و به خودش دلخوشی بدهد که کار من اشتباه نیست.
مــــرا گـــر بـــه زاول ســر آیـــد زمـان بـــدان ســـو کشـــد، اختـــرم، بـــیگمـان
(همان،174)
یکی از مکانیسمهای دفاعی فروید عذرتراشی یا منطقتراشی نام دارد. بدین معنی که فرد پس از فکر و یا ارتکاب به عمل نامطلوب، برای رهایی از اضطراب، با آوردن عذر و بهانه سعی در توجیه رفتار و عمل خود را دارد. اسفندیار چون میداند بند کردن رستم کار ناپسندی است؛ با آوردن دلیل و بهانه سعی میکند عمل خود را توجیه کند. او به بهانهی دین و نیز به بهانهی فرمانبرداری از فرمان شاه-که در حکم فرمان خدا است-، عمل ناشایست و گناه خود را توجیه میکند.
زمانی که پشوتن بار دیگر اسفندیار را از کین جستن و نبرد با رستم باز میدارد:
بپـــرهیز و بـــــا جــــان ستیــــزه مکن نیـــوشنده بــــاش از بـــــــرادر سخــــن…
(همان:727،ب550).
و از بزرگیهای رستم سخن میگوید:
نســاید دو پـــــــای ورا بنــــــد تــــــو نیایـــد سبـــک ســــوی پیونـــد تـــــــو
ســـــوار جــــــهان پــــور دستان ســـام ببـــازی ســـــــر انـــــدر نیـــارد بـه دام….
(همان،ب553-552).
اسفندیار نیز با توسل به مکانیسم دفاعی دلیلتراشی:
چنـــــــین داد پاســـــخ ورا نامـــــــدار کــــه گــر مــــن بپیچـــم ســـر از شهریار
بدیـــــن گیـــــتی انــــدر نکوهش بــود همــــان پیــــــش یـــــزدان پژوهــش بود
دو گیــــــــتی بــه رستم نخواهم فروخت کســــی چشـــــم دیـن را به سوزن ندوخـت
(همان:728-727 ب،563-560).
اضطراب و کشمکشهای درونی خود را کاهش میدهد. و باز هنگامی که میخواهد به رستم پیغام بدهد در لابه لای سخنان خود از خوبی او و نیکی و نیک بودن سخن به میان میآورد و در واقع از نیک و نکویی سخن گفتن اسفندیار در برابر با آنچه در درونش میگذرد تفاوت و تضاد بسیاری وجود دارد. او با این شیوه سخن گفتن میخواهد به رستم بفهماند که سخن پادشاه را باید گوش کرد و بتواند به راحتی و بدون نبرد دست او را ببندد.

                                                    .