منوچهرآتشی، از ذوق و قریحه ی زیادی برخوردار بود و به خطاطی نیز، علاقه نشان می داد، او خواندن و نوشتن را در مکتب خانه ی علاء مرودشت آموخته بود و زمانی که به کنگان می آیند، وارد دبستان می شود.
«مدتی در کلاس اول درس خواند ولی به دلیل اینکه از همکلاسی های خود بزرگ تر بود و از نظر استعداد او نیز در سطح بالاتر قرار داشت. او را در کلاس دوم نشاندند و در همان زمان به دلیل علاقه و استعدادی که به خط داشت، فرا گرفتن خطاطی را نیز آغاز نمود». (سید خشک بیجاری، 1387، ص 97) .
محمد جعفر آتشی که در اداره ی ثبت احوال استخدام شده بود، پس از مدتی به بوشهر منتقل می شود. منوچهر در مدرسه ی «فردوسی» نام نویسی می کند؛ اما به دلیل نداشتن گواهی مستندی از تحصیل دبستان کنگان، مجدداً کلاس دوم می نشیند. منوچهر تا سال چهارم در دبستان فردوسی تحصیل می کند، پس از مدّتی به دلیل جا به جایی خانه ی پدر از محله «دهدشتی» به محله «کوتی» که انگلیسی ها هم در آن ساکن بودند، تغییر مدرسه می دهد و سال پنجم و ششم را در مدرسه ی «گلستان» به ادامه تحصیل می پردازد.
«بعد از آن پدرم به بوشهر منتقل شد، البته در آن زمان کارنامه چاپی هم نبود و آنها نوشته بودند، می تواند به کلاس سوم برود، ولی من همان کلاس دوم درس خواندم و به قول معروف، تعریف نباشد، شاگرد زرنگی هم بودم». (آتشی، 1382، ص 8).

3-1-3- بازگشت به روستا :
باز هم حال و هوای روستا به یر منوچهر می زند و با وجود مخالفت های پدر و مادر باسوادش و حتّی آموزگارش که به استعداد و قریحه ی سرشار منوچهر پی برده بودند، به بهانه ی سرپرستی خانواده در غیاب پدرش، راهی روستای «چاهکوتاه» می شود و در آن جا، نه یک دل که صد دل، برای اولین بار عاشق یک دختر نجیب و ساده ی روستایی می شود؛ و همین عشق او را شاعر و ترانه سرا می کند.
«یکدفعه هوای ده به سرم زد و با یک حیله و ترفند، بالاخره پدرم را راضی کردم تا مرا به «چاهکوتاه» فرستاد و آن جا بود که در اوج جوانی هم عاشق شدم و هم شاعر و ترانه خون». (آتشی، 1382، ص 8).
منوچهر در چاهکوتاه به هر آب و آتشی می زند تا به معشوقه ی خود برسد، امّا او هیچ گاه به معشوقه ی دلخواه و نجیب و روستایی خود نمی رسد و در عشق خود ناکام می ماند و سرخورده می شود؛ عشقی که هیچ گاه از صفحه ی ذهنش پاک نمی شود و زمینه ی اشعار عاشقانه ی اومی گردد. «در آن دو سالی که مدرسه را ترک کردم و به «چاهکوتاه» رفته بودیم کار دست خودم دادم. من عاشق شده بودم و با وجود نوجوانی به خاطر عشق خود به آب و آتش می زدم و حتّی نوکری خانه معشوق را می کردم». (تمیمی، 1387، ص 23).
منوچهرازکودکی،عاشق فایزودوبیتی های حزن انگیزش بوددرهمین سال هااشعاری رادر قالب دو بیتی به تقلیدازفایز می سرود.
چنان که بیان کردیم، منوچهر با تمام تلاشهایش، با تمام دربدری هایش، ترانه های پر سوز و گداز سرودن هایش و با تمام رویاهای شبانه اش، به وصال عاشق چهارده ساله ی گیسوی کمندش نمی رسد و این شکست عشقی در اوج جوانی شاعرش می کند، تا شکست خورده از وصال معشوق دوباره به بوشهر برگردد و فقط در رویاهایش با معشوقه بماند و زندگی کند.

3-1-4- آتشی در سعادت بوشهر :
پس ازمدّتی ماندن در چاهکوتاه باز هم سرسختی و مخالفت های مادر فهمیده اش، که نمی خواست فرزندش با آن همه استعداد و توانایی تلف شود، موجب می شود که منوچهر به همراه خانواده به بوشهر برگردد و منوچهر در حالی که یاد و خاطره ی معشوقه اش برای همیشه در شعر و خیالش، زنده است، باز به بوشهر برمی گردد و در دبیرستان سعادت به تحصیل مشغول می شود.
«بیش از همه این ها، این مادرم بود که واقعاً، پرورنده ی روح من بود، چون او دریایی از شعر،داستان و ادب بود.دیری نپایید که دوباره به بوشهر برگشتم و دوران سیکل را در مدرسه ی سعادت بوشهر به پایان رساندم». (آتشی، 1382، ص 8). در همین مدرسه ی سعادت بود که منوچهر، با«عبدالرسول حامدی» و «محمدرضا نعمتی زاده»آشنا می شود.

3-1-5-آتشی در شیراز و شاعری :
منوچهر آتشی که تا آن روز توانسته بود غزل هایی به صورت دست و پا شکسته، با تاثیر پذیرفتن از محیط روستا، دریا، نخلستان، و با الهام گرفتن از دو بیتی های فایز بسراید، نیاز داشت به محیطی وارد شود که هم بتواند ادامه تحصیل دهد و هم به کتابها و نشریات بیشتری دسترسی پیدا کند و شیرازکه شهر شعر و فرهنگ و ادب بود، می توانست برای او بهترین انتخاب باشد؛ بنابراین وارد دانشسرای مقدماتی شیراز می شود.

                                                    .