منابع تاریخی

ابن قیم نیز مانند استادش مورد انتقاد و لعن علمای اهل سنت قرار گرفته است. ابن هجر هیثمی درباره او و استادش می‌گوید: «مبادا به چیزهایی که در کتاب‌های ابن تیمیه و شاگردش ابن قیم جوزی و دیگرانی که پیرو هوای نفس خود هستند و خداوند آن‌ها را گمراه ساخته و قلبشان را مهر زده و چشمشان را پوشانده، گوش کنی» سپس آن‌ها را ملحدی می‌نامد که از دین خارج شده‌اند.
ابن قیم جوزی از طرف شمس‌الدین مالکی محکوم به کفر و اعدام شده بود لکن ابن قیم به او می‌گوید قاضی حنبلی توبه و اسلامم را پذیرفته و مرا حقون الدم شمرده است. قاضی مالکی بعد از این اظهارات ابن قیم، او را شلاق زده و بر الاغ سوارش نموده و در خیابان‌ها می‌گرداند. ابن قیم جوزی می‌گوید: اگر زنی شوهر نداشت و شهوات بر وی غلبه کرد بعضی از فقیهان ما گفته‌اند می‌تواند از آلت مصنوعی استفاده نماید.
برهمین منوال ابن حزم اندلسی می‌نویسد:
اما زنا: مالکی‌ها (زن بی‌شوهری را) که حامله شده، حد می‌زنند؛ هرچند که شاید مجبور به این عمل شده باشد، و مرد همسردار را که با زن اجنبی از پشت نزدیکی کند سنگسار می‌کنند؛ همچنین اگر عمل قوم لوط را انجام دهد؛ چه همسردار باشد یا نباشد؛ اما اگر با حیوانات نزدیکی کند، حد نمی‌زنند همچنین زنی را که به سگ زنا می‌دهد حد نمی‌زنند و همه آن‌ها را حلال کردن فرج برای امر باطل می‌دانند و نیز اگر زن عاقل، بالغ و مختاری به کودکی زنا دهد حد نمی‌زنند؛ اما اگر مردی با دختر خردسال که همسن این کودک باشد، حد می‌زنند. ابن تیمیه در یکی از دفعات مدت 5 ماه و 18 روز در زندان تا روز دوشنبه عاشورای 721 هـ.ق. فرمانی از سلطان مبنی بر آزادی ابن تیمیه از زندان رسید و او از زندان خارج شد. در روز دوشنبه ششم شعبان 726هـ.ق. بار دیگر ابن تیمیه را برادرش زین‌الدین عبدالرحمن در قلعه دمشق زندانی کرد.
سبب صدور فرمان سلطان این بوده که ابن قیم در شهر قدس در مسأله‌ی شفاعت و توسل به انبیاء سخن گفت و به فتوای ابن تیمیه آن را جایز نشمرد و مجرد قصد قبر حضرت منکر را شد. مردم بیت المقدس از این فتوا ناراحت شدند و به قاضی القضاه دمشق نامه نوشتند و این خبر به سلطان رسید. او مسأله را به قاضی القضاه حنفی ارجاع داد. قاضی القضاه حنفی ابن تیمیه را سخت نکوهش کرد و این موجب شد که ملک ناصر فرمان دهد که او را به زندان بیندازند. این خبر را یکی از حاجیان نایب السلطنه به ابن تیمیه رسانید. می‌گویند: ابن تیمیه از شنیدن این خبر اظهار سرور کرد. او را سوار اسب به قلعه دمشق بردند و در آن‌جا اتاقی به او اختصاص دادند. برادرش زین‌الدین نیز برای خدمت به او بدانجا رفت.
روز چهارشنبه نیمه شعبان قاضی القضاه دستور داد جمعی از یاران ابن تیمیه را در زندان حاکم محبوس سازند و جمعی از آنان را نیز تعزیر نمایند و بر چارپایان سوار کنند، اما بعد از تعزیر آنان را آزاد ساختند. از این میان ابن قیم را به زندان انداختند و کتک زدند. ابن قیم سرانجام پس از شصت سال زندگی در دنیا، در شب سیزده رجب 751 هـ.ق. مرد، وی در دمشق در قبرستان باب الصغیر در کنار پدرش به خاک سپرده شد، قبرش تا امروزه معروف است و در سمت چپ قبرستان از جهت دخول از دروازه جدید قرار داد.
شرح حال محمد بن عبدالوهاب
محمد بن عبدالوهاب به سال 1115هـ.ق. در یکی از آبادی‌های صحرای نجد موسوم به عیینه به دنیا آمد. در آن زمان، صحرای نجد به طور کلی، منطقه‌ای خشک و محروم و از مراکز علمی آن روز به دور بود و بیش‌تر ساکنانش را بدویانی گرسنه تشکیل می‌دادند که افزون بر فقر مادی، به فقر فرهنگی نیز دچار بودند.
روشن است که چنین منطقه‌ای، به طور طبیعی برای شکل‌گیری جریان‌های افراطی و انحرافی، بسیار مناسب و به شدت آسیب‌پذیر است. محمد بن عبدالوهاب دوران کودکی خود را در چنین منطقه‌ای گذراند و این در حالی بود که از نظر روحی و شخصیتی نیز استعداد کژروی را داشت. هم‌چنان‌که به عنوان نمونه، برخی منابع از علاقه‌ی شدید او در این دوران به مطالعه‌ی تاریخ پیامبران دروغین به ویژه مُسَلَیمه کذاب یاد کرده‌اند. بر پایه‌ی این گزارش‌ها، دور نیست که مطالعات مذکور بر شخصیت و روحیه‌ی او تأثیر و از افکار و اوهام او حکایت داشته است. چنان‌که بعدها مشابه این مسأله، در گفتار و کردار او به روشنی بروز و ظهور نمود و روش او در جذب قبایل و حتی ادبیات گفتاری او به گونه‌ی محسوسی شبیه به روش و ادبیات پیامبران دروغین شد. عجیب‌تر آن‌که او حتی دعوت خود را در درعیه که به سرزمین مسیلمه کذاب مشهور است، متمرکز نمود؛ امری که به هر حال، تأمل برانگیز به نظر می‌رسد. افزون بر مطالعه‌ی تاریخ پیامبران دروغین در دوران کودکی، منابع وهابی از علاقه‌ی شدید محمد بن عبدالوهاب در این دوران به کتب ابن تیمیه یاد کرده‌اند. هر چند تأثیرپذیری شدید وی از اندیشه‌های ابن تیمیه، مسلّم است و نیازی به ذکر چنین قرائن و شواهدی برای آن نیست، ولی این قرائن و شواهد نشان می‌دهد که هویت وی از دوران کودکی بر پایه‌ی این اندیشه‌های افراطی شکل گرفته است.
محمد بن عبدالوهاب، تحصیلات مقدماتی خود را نزد پدرش عبدالوهاب بن سلیمان که قاضی شهر بود، آغاز و سپس برای ادامه‌ی تحصیل به مدینه مسافرت کرد. منابع وهابی با افتخار گزارش داده‌اند که وی در این شهر مقدس در جوار حرم پیامبر رحمت، آوای زیارت زائران دل‌شکسته را که می‌شنید، کوره‌ی خشمش برافروخته می‌شد و زبانه می‌کشید. شاید به همین خاطر بود که زمان زیادی در مدینه تاب نیاورد و پس از مدتی به بصره آمد. در این شهر بود که برای نخستین بار، برخی افکار انحرافی خود را در جمع هم‌نشینان و هم‌درسان خود ابراز داشت و با گستاخی و کوته‌بینی مخصوص به خود که پیش از او سابقه نداشت، توسل به اولیای خدا را توسل به چند استخوان پوسیده و مصداق شرک برشمرد.اما پس از برخورد جدی علمای بصره که از گستاخی و کوته‌بینی او به خشم آمده بودند، مجبور شد این شهر را ترک کند. در میان برخی منابع، از مسافرت او به کردستان، همدان، اصفهان و حتی قم سخن به میان آورده و ادعا کرده‌اند که وی فلسفه‌ی اشراق و تصوف اسلامی را در ایران خوانده؛ ولی این ادعا به طور کامل ثابت نشده است و بنا بر گزارش منابع وهابی، او پس از ترک بصره در سال 1140هـ.ق. به حریملا نزد پدرش که در آن‌جا ساکن بود، باز می‌گردد. به هر حال، اساتید محمد بن عبدالوهاب، علاوه بر پدرش، از فقیهانی چون عبدالله بن ابراهیم بن سیف محمد سلیمان کردی، محمد حیات سندی و محمد مجمعی یا مجموعی، یاد کرده‌اند که البته بنا بر گزارش منابع متعدد، نسبت به آینده‌ی این شاگرد خود بسیار بدبین بوده و زمینه‌های انحراف را در مشاهده کرده‌اند، تا حدی که دیگران را از ارتباط با او باز می‌داشته‌اند.
به اقرار منابع تاریخ وهابیت، حتی پدرش در طول این دوران، با افکار انحرافی او مخالف بوده و معروف است که به این خاطر میان آن دو، منازعه و جدال وجود داشته است. از این روست که به اتفاق همه‌ی منابع، او تنها پس از مرگ پدر توانست دعوت خود را آشکار کند. هم‌چنان‌که برادر عالم و دل‌سوزش سلیمان بن عبدالوهاب نیز از مخالفان سرسخت او به شمار می‌رفت و همواره تلاش می‌کرد با استدلال‌های عالمانه و توضیحات دل‌سوزانه، وی را از بازی خطرناکی که آغاز کرده بود، باز دارد. ولی متأسفانه مانند پدر، در مصاف کوته‌بینی، جزم‌اندیشی و بی پروایی وی توفیقی نیافت. حتی سلیمان در نقد برادرش دو کتاب ارزش‌مند، به نام‌های «الصواعق الإهیه فی الردّ علی الوهابیه» و «فصل الخطاب فی مذهب ابن عبدالوهاب» را نگاسته است. علت عدم توفیق او در این امر هم آن بود که محمد، اصولاً کسی جز خود را قبول نداشت و در واقع از این در شگفت بود که چرا هیچ‌کس جز خودش، دین را نمی‌فهمد! به همین دلیل، بعدها هنگامی که خودش را منجی مردمان از شرک معرفی کرد، تصریح می‌کند که هیچ یک از اساتید او توحید را نمی‌شناخته‌اند و معنی لا إله إلا الله را نمی‌فهمند.
کاملاً پیداست که او با چنین نگرشی، هرگز نمی‌توانسته است در محضر اساتید بزرگ مشرک خود زانوی شاگردی بزند و دانش دینی را فرا گیرد. فارغ از این نکته، او اساساً رجوع به آثار و آرای علما را البته جز مواردی که مانند ابن تیمیه، با دیدگاه‌های افراطی وی سازگار باشد، بدعت می‌دانست و معتقد بود که هر کتابی جز قرآن و حدیث، بی فایده و حتی زیان‌بار است. از این رو شاید بتوان گفت که دوران تحصیل به معنای مصطلح، اساساً برای محمد بن عبدالوهاب وجود نداشته و همین را هم باید منشأ اصلی اشتباهات و انحرافات وی دانست.
محمد بن عبدالوهاب پس از مرگ پدر به سال 1153هـ.ق. در منطقه‌ی حریملا از مناطق نجد، دعوت خود را آغاز کرد. کاملاً قابل درک است که با وجود پدرش که عالم برجسته و مورد احترامی به شمار می‌رفت، امکان طرح دیدگاه‌های انحرافی وجود نداشت. در حالی که پس از درگذشت او، عرصه‌ی طولانی برای جولان وی کاملاً خالی ماند و وی توانست با توجه به خلأ اهل علم در این منطقه، به آسانی و بدون هیج مانع و معارضی، دعوت خود را آشکار کند. دعوتی که مبتنی بود بر یک قرائت خاص و انحرافی از توحید که بر پایه‌ی آن، اکثر قریب به اتفاق مسلمانان «مشرک» و او به تنهایی «موحد» محسوب می‌شد!
البته مردم حریملا که او را در زمان پدرش می‌شناختند و از افکارش آگاهی داشتند، دعوت او را نپذیرفتند و در برابرش ایستادند. حتی به ادعای منابع وهابی مردم این منطقه را به جرم نپذیرفتن محمد بن عبدالوهاب «سُفله» یعنی اراذل و اوباش لقب داده‌اند. چند نفر از آنان بر سر راه او کمین کردند تا وی را به قتل برسانند، ولی موفق نشدندو به دنبال این اتفاق، محمد بن عبدالوهاب حریملا را ترک نمود و به زادگاه خود عبینه رفت و به امیر آن‌جا عثمان بن حمد بن معمر، پناه آورد و کوشید با تحریک قدرت‌طلبی و سلطه‌جویی او بر قبایل منطقه، وی را به حمایت از خویش تشویق نماید. منابع وهابی با افتخار گزارش کرده‌اند که محمد بن عبدالوهاب به عثمان بن حمد وعده داد چنان‌چه دعوت او را اجابت کند، خداوند سرزمین نجد و قبایل آن را به او ببخشاید. به دنیال این تطمیع فریبنده، عثمان بن حمد دعوت او را پذیرفت و دختر خود را به ازدواج او درآورد. این نکته، بسیار حائز اهمیت است که بنیان‌گذار وهابیت، در نخستین گام دعوتش، بدین‌سان خود را از مردم جدا می‌کند و با امیران و سلاطین پیوند می‌دهد و به طور رسمی در کنار آنان و در برابر مردم قرار می‌گیرد! و خواهیم دید که این شیوه‌ی شوم را تا پایان حفظ می‌کند و برای پس از خود نیز به یادگار می‌گذارد! وی پس از قرارداد مذکور، در یکی از نخستین اقدامات خود، در سایه‌ی حمایت عثمان بن حمد، قبر زید بن خطاب یکی از صحابه‌ی پیامبر و برخی مشاهد و قبور دیگر را ویران می‌کند. و بدین‌سان، تلاش گسترده‌ای را برای گسترش خشونت در منطقه به بهانه‌ی زدودن شرک آغاز نمود. با این حال، همراهی سیاست با دین، دیری نپایید و پس از مدتی عثمان بن حمد که جایگاه خود را در میان مردم از دست رفته می‌دید، از پیامدهای اشتباه خود هراسان شده بود، تحت فشار برخی قبایل، ناگزیر دست از حمایت محمد بن عبدالوهاب برداشت.
پس از روی‌گردانی عثمان بن حمد، محمد بن عبدالوهاب به اجبار عبینه را ترک کرد و روی به درعیه نهاد. جایی که به زودی تبدیل به مرکز سیاسی و نظامی وهابیت شد. در آن زمان، امیر درعیه محمد بن سعود بود. وی که به دنبال بهانه‌ای برای توسعه‌ی قدرت سیاسی خود و تسلط بر قبایل منطقه بود، وجود ابن عبدالوهاب را غنیمت و حمایت از او را مغتنم می‌شمارد. منابع تاریخی گزارش می‌دهند که محمد بن سعود پیش از بیعت با این عبدالوهاب، از دو جهت ابراز نگرانی نمود و خواستار تعهد او شد. یکی آن‌که پس از یاری او و تسلط بر دو منطقه، محمد بن عبدالوهاب درعیه را ترک نکند و به فرد دیگری روی نیاورد و دیگر آن‌که وی که در فصل برداشت محصول، از اهل درعیه مالیات می‌گیرد، ابن عبدالوهاب نباید او را از این کار بازدارد! ابن عبدالوهاب شرط نخست را پذیرفت و درباره‌ی شرط دیگر ابراز امیدواری کرد خداوند به جای مالیات مذکور، غنائم و فتوحاتی را نصیب او گرداند که بسی بزرگ‌تر از آن باشد! بدین ترتیب، محمد بن سعود با محمد بن عبدالوهاب بیعت نمود و حمایت سیاسی و نظامی خود را از وی آغاز کرد. این در واقع آغاز تاریخ خونین وهابیت بود. چرا که محمد بن عبدالوهاب در سایه‌ی این حمایت‌ها، به تدریج، اندیشه‌ی افراطی خود را به سرتاسر عربستان تحمیل و جان و مال بسیاری از مسلمانان را دست‌خوش خشونت خویش نمود. محمد بن عبدالوهاب سرانجام در سال 1206هـ.ق. درگذشت. اما جریانی که با بهره‌گیری از نیروی شمشیر بنیان نهاده شده بود، با بهره‌گیری از همان نیرو، به گسترش خود ادامه داد. پس از او، فرزندانش که با لقب آل شیخ شناخته شدند، راه وی را ادامه دادند.
گفتار دوم: ‌پیدایش وهابیت
تاریخچه‌ی وهابیت
وهابیت دیدگاه جدیدی در مذهب سنّی حنبلی است که بنیان‌گذار آن محمد بن عبدالوهاب می‌باشد. اما با توجه به تفکرات انحرافی وی، ریشه‌ها و زمینه‌های فکری او را می‌توان نشأت‌گرفته از افرادی هم‌چون معاویه ابن ابی سفیان، مروان بن حکم، حجاج بن یوسف ثقفی، ابو محمد حسن بن علی بن خلف بربهاری و سرانجام ابن تیمیه دانست که هر یک از این تفکرات، در زمان خود محکوم به شکست بودند تا این‌که بار دیگر در قرن دوازدهم هـ.ق.، همان افکار و اندیشه‌های از رونق افتاده، توسط محمد بن عبدالوهاب، جان و رمقی تازه یافت و با تفصیلی که به آن اشاره خواهد شد، تا امروز بلای جان، مال، عِرض، ناموس و حیثیت جامعه‌ی اسلام و بشریت گردیده است. ناگفته نماند در صورتی که محمد بن عبدالوهاب نیز به تنهایی و صرفاً به عنوان عالم و اندیشمندی دینی به بیان و ترویج افکار و اندیشه‌های خود می‌پرداخت، او نیز همچون اسلاف و پیشینیان خود که به آن‌ها اشاره شد، پس از برخوردها و موضع‌گیری‌هایی که از سوی پدر، برادر و دیگر عالمان و اندیشمندان دینی با وی صورت گرفت، افکار وی نیز پس از چند صباحی به همراه وی دفن گردیده و به فراموشی سپرده می‌شد. چرا که گرچه این بار نیز پس از افکار و آرای وی مخالفت شدید و عکس‌العمل تند علمای فرقه‌های مختلف اهل سنت را به همراه داشت. اما این مخالفت‌ها و نقدها مانع از انتشار این افکار نشد و هم‌چنان‌که در ادامه گفته خواهد شد، به قوت خود باقی و مدعی مانده است.
ریشه‌های تفکرات وهابیت در قرون نخستین اسلامی

                                                    .