رشته حقوق

مقتضیات زمان و مکان

دانلود پایان نامه

با توجه به این موضوعات،‌ سنت را باید تعریف کرد، زیرا این اصطلاح مشترکی لفظی است که مدلول و محتوای آن در ساحتهای مختلف باید به روشنی تبیین شود و آنگاه بررسی کرد که چه تحولی در مفهوم و جایگاه سنت صورت گرفت. سنت در مفهوم مسیحی معنای عامتری در مقایسه با مفهومش در اسلام دارد. ما هنگامی که به طور مطلق از سنت در اسلام سخن میگوییم، مراد گفتار و کردار و سیره پیامبر(ص)‌ و جانشینان خاص آن حضرت یعنی سیزده تن دیگری هست که واجد مقام عصمت میدانیم (اصطلاح شیعی)‌ یا گفتار و رفتار پیامبر و صحابه آن حضرت (اصطلاح نزد اهلسنت)؛ اما سنت در مسیحیت کمتر بهرهای از خود مسیح دارد و شاید آن را در حد هیچ بدانیم. آنچه در قالب سنت معرفی میشود، میراث فکری و عملی حواریون و پس از آن آبای کلیسا و نیز عالمان برجستهای است که به بسط تفکر و اندیشه مسیحی در دوره زمانی طولانی پرداختند. این سنت تقریباً سیال است و البته اعتبارش در نهایت. کلیسای مسیحی پاسدار این سنت مستمره است. اگر در اسلام شیعی ادله چهارگانهای به نام کتاب،‌ عقل، سنت و اجماع داریم،‌ در اینجا تنها با یک معیار مواجهیم و آن سنت است. اگر سنت بر چیزی حکم کرد، در این صورت بر کتاب و عقل هم فرمان میراند. مصلحان مسیحی در نگاه اصلاحطلبانهشان با این موضوع دست و پنجه نرم کردند که تا تحولی اساسی در مفهوم سنت شکل نگیرد و آن انبوه اضافات دور ریخته نشود، نباید منتظر تحولی چندانی باشند. این نگاه را کسان دیگری نیز داشتند که همان متفکرانی بودند که با هر گونه اظهار نظر در هر حوزهای از اندیشه و فکر،‌ خود را رویاروی دستگاه نیرومندی میدیدند که برای هر فکری حدود و ثغوری قائل بود و شکستن خطوط را سخت جواب میداد و البته دستگاه تفتیش عقاید یا انکیزاسیون را برای همین راه انداخته بود که اگر به مسالمت مشکل حل نشد، راه حل داغ کردن را از قلم نیدازند، چنانکه گفتهاند «آخر الدواء الکی». نهضت اصلاح دینی اولین تلاش مستمر و نظاممند برای نقادی بنیادین سنت بود.
به هر حال آیین کاتولیک با تعریفی که از سنت ارائه میکرد، از یک سو راه را برای بسیاری از اندیشههای نو بسته بود و از سوی دیگر، در حوزه سیاست و اجتماع این نظریه لوازمی داشت که کلیسا سخت از آن پاسبانی میکرد. از همین رو، مخالفت با سنت هم در میان مصلحان دینی و هم در میان سایر متفکران طرفداران بسیاری پیدا کرد. کسی مثل هابز، متفکر قرن هفدهم و نویسنده کتاب لویاتان، نقد سنت را از آن جهت مورد توجه قرار داد که در تحول اندیشۀ سیاسیاش نقش مهمی داشت. او در تأسیس نظام عرفی از این نکته بهره جست که برقراری ملکوت و پادشاهی خداوند که در مسیحیت بدان وعده داده شده، در آخرالزمان صورت میگیرد و لذا ادعای پاپ مبنی بر جانشینی مسیح ناصواب است و نیز این تصور که کلیسای موجود همان پادشاهی الهی مسیح است.
البته این سخنان و دیدگاهها در قرن هفدهم ابراز شد ولی خود مارتین لوتر و بعضی دیگر از مصلحان، با طرح نظریه دوپادشاهی و ملکوت زمینی و آسمانی و تفکیک میان قدرت معنوی و قدرت جسمانی راه را برای تحولاتی این گونه فراهم ساخته بود. این نوع مواجهه سلبی با سنت حتی در کانون توجه ویلیام اکام (ح 1265-1308) بود که قائل به نظریه استره بود. به هر تقدیر، هابز مانند همۀ هواداران نهضت اصلاح دینی در امر ایمان، مرجعی جز کلام الهی نمیشناخت و نوری را که از بشارت عیسی مسیح میدرخشید برای راهنمایی مؤمنان در حیات دنیا تا بازگشت خداوندگار که پادشاهی الهی را برقرار میکند، کافی میدانست. این تأکید بر کلام الهی و نور بشارت را باید با در مخالفت با آن ظلمت معنوی فهمید که با تکیه بر نظریه فراگیر سنت خود را ادامه تشریع میداند. هابز ضمن برشمردن علل اصلی ظلمات روحانی (تفسیر به رای کتاب مقدس به دلیل عدم شناخت کتاب مقدس و ارتکاب اشتباه، استتناد حکما به کلمات افسانههای جاهلی، آمیختن کتاب مقدس با ترکیبی از فلسفه بیهوده یونانیان) عامل اول را برای ادامه سلطه دشمن مبنی بر این که پادشاهی الهی همین کلیسای جامع کاتولیک است، میداند. او در تأسیس نظام حکومت عرفی از این مسئله بهره میبرد و میگوید پادشاهی الهی تا ظهور عیسی مسیح در آخرالزمان بر روی زمین برقرار نخواهد بود و لذا ادعای پاپ مبنی بر خلافت مسیح فاقد وجه شرعی است.
به عقیده هابز، دریافتی نو از مفاهیم عمده الهیات مسیحی، موجبات تأسیس حکومتهای عرفی را فراهم آورد. به بیان دیگر، کلیسا با استناد به مبادی و مبانی الهیاتی بود که ادعا میکرد که در امر دین و دنیا مقدم است و حکومت او تحقق پادشاهی الهی بر روی زمین است. سنت به گونهای که هابز نقادی آن را چون دیباچهای بر دریافت نوآیین خود از فلسفه مطرح میکند، صرف ماثورات کلیسا نیست، بلکه مجموعهای از جریانهای فلسفی و دینی قدیمی است که ضابطهای جز مرجعیت قدما ندارد. جریانهای فلسفی یونانیان به ویژه ارسطو که هابز فلسفه او را خاستگاه بسیاری از خطاهایی میداند که سنت کلیسایی بر آنها تکیه داشت،‌ مدرسههای یهودیان که روح و نص قانون شرع را با تفسیرهای نادرست و سنتهای بیحاصل تحریف کردند، و دانشگاههای جهان مسیحیت که در آنها فلسفه، خدمتگزار دیانت مسیحیت بود و مرجعی جز ارسطو وجود نداشت، همگی بخشی از سنت است. خاستگاه سلطه کلیسای رم جز سنت نیست و آنکه به درستی به دستگاه خلافت پاپ نظر کند، خواهد دید که مقام پاپی جز شبح امپراتوری رم مرحوم نیست که مزین به تاج، بر سر گور آن امپراتوری نشسته است. این سخن بلومنبرگ جالب است که در حالی که امت عیسوی صدر مسیحت برای ظهور خداوندگار استغاثه میکردند، کلیسا برای تاخیر قیامت دعا میکرد. به دنبال هابز، جان لاک، فیلسوف انگلیسی، بود که در «رساله در باب فاهمه بشری» بحث سنت را از منظر راههای شناخت قانون طبیعی از طریق حس ادامه داد. انسان قوایی دارد که به مدد آن میتواند به حقیقت قانون طبیعی برسد و راه شناخت،‌ سنت نیست.
در پایان، به این نکته باید توجه داشت که در کنار مرجعیت کتاب مقدس، که در مسیحیت به طور کلی پذیرفته شده است، بحثهایی در چندوچون آن وجود دارد. سنت میتواند همه تفاوتهای ظریفی را که معتقدات مذهبی وجود دارد و در کتاب مقدس بدان پرداخته نشده، بیان کند؛ به خصوص آن که ویژگی پویایی از ممیزات آن است. شعار تنها کتاب مقدس بدان معنا بود که برای سنت جایگاهی در نظر گرفته نشود؛ زیرا گواهیهای مبتنی بر کتاب مقدس را تحریف کرده است. در کلیسای کاتولیک گرچه به شکلی صوری برای کتاب مقدس مرجعیت قائل شده بود، ولی عملاً این کلیسا بود که کتاب مقدس را بر اساس سنت مستمر تفسیر میکرد. به عبارت دیگر، کتاب مقدس مرجعیت دارد اما تعیین مفهوم آن با کلیساست که به دلیل عصمت راس کلیسا یا پاپ در مقام اظهار نظر در باب ایمان و اخلاق، معصوم و بری از خطاست.
در جهان اسلام از ابتدا مخالفتهایی با سنت صورت گرفت که شاخصترین آن شعار «حسبنا کتاب الله» بود که همان سنت نوپا را برنمیتافت اما علت مخالفت بیشتر، انگیرههای سیاسی بود؛ اما سنت و مخالفت با آن در ادوار بعد انگیزههای دیگری داشت که گاهی سیاسی و گاهی غیر آن بود، ولی در مجموع، سنت در دین اسلام نیز به دیده اعتبار نگریسته میشد، ولی گروههای شیعی و سنی در این موضوع تا حدی متفاوت بودهاند.
البته در اینجا و در بحث از کتاب و سنت به طور مقایسهای، نباید از موضوع و عنصر بسیار مهمی غافل شد که در بخشهایی از اسلام مقبول و رایج است و آن مسئله اجتهاد است. اجتهاد اصلی است که از یک سو بر پایبندی بر اصول تکیه دارد و از سوی دیگر بر حذف اضافات و مطالب نااستوار و نیز بر این نکته که حتی با داشتن خود اصول و بنیادها، چگونه میتوان ضمن محافظت بر آنها، از مقتضیات زمان و مکان غافل نبود. اما اجتهاد گاه ممکن است بدون رعایت ضوابط علمی باشد که به آن اجتهاد ممنوع گویند که غرض از آن، تقنین و تشریع قانون است یعنی حکمی را که در کتاب و سنت نیست، با فکر و رأی خود وضع کرد که گاهی به آن، اجتهاد رأی گویند. با آن که نمیتوان به طور کلی اجتهاد به معنای واقعی کلمه را در مسیحیت و یهودیت انکار کرد، به نظر میرسد که جایگاه ویژهای که در اسلام، به خصوص در شاخه شیعی آن، دارد که نظیرش در سایر ادیان دیده نمیشود. البته پذیرش مشروعیت این ابزار نه بدان معناست که به خوبی از آن استفاده شده و سازگاریها و ناهسمانیها یکسره رفع شده است. به این مطلب در جای دیگری نیز میپردازیم.
نگاه به روحانیت و انتقاد از عملکرد رهبران دینی در جهات مختلف فکری سیاسی اجتماعی و اخلاقی. موضوع روحانیت نیز از موضوعاتی است که در هر دو جریان اصلاحی در اسلام و غرب مورد توجه مصلحان بوده است، گرچه در هر یک به شکل متفاوتی بوده است. در هر دو دین و اصولاً در سایر ادیان روحانیان جایگاه و مقام ویژهای دارند. در مسیحیت کاتولیک به خصوص تصور بر این بود که روحانیون نه افرادی عادی بلکه طبقهای خاص و منتخباند که کارکرد انحصاری و ویژهای دارند و ارتباط خاصی با مقام غیبی و الوهی دارند. این طبقه بنا به شأن معنویش میتواند کاری بکند که در برههای عیسی مسیح کرد و سپس به حواریون و جانشینانش سپرده شد. طبعاً با این نگاه مردم تصوری خاص و انتظارات ویژهای از متولیان امر دین دارند که برکنار بودن از تعلقات مادی و وارستگی از اولین توقعات به حق است؛ به ویژه آنکه خود مسیحیت تا حدی در واکنش به رفتار و منش متکبرانه احبار یهود شکل گرفت که عیسی مسیح به شهادت انجیل با آنان سخت درافتاده بود. رفتار متکبرانه و خداگونه علما و احبار یهود دقیقاً همان چیزی بود که موجب گریزان شدن بسیاری از مردم از آنان شده بود. در انجیل متی آمده است که «کاتبان و فریسیان بر کرسی موسی نشستهاند. پس آنچه به شما گویند، نگاه دارید و بجا آورید، لیکن مثل اعمال ایشان مکنید، زیرا میگویند و نمیکنند، زیرا بارهای گران و دشوار را میبندند و بر دوش مردم مینهند و خود نمیخواهند آنها را به یک انگشت حرکت دهند…وای بر شما ای کاتبان و فریسیان ریاکار که درِ ملکوت آسمان را به روی مردم میبندید، زیرا خود داخل آن نمیشوید…خانههای بیوه زنان را میبلعید و از روی ریا نماز را طویل میکنید…نعناع و شبت و زیره را عشر میدهید و اعظم احکام شریعت یعنی عدالت و رحمت و ایمان را ترک کردهاید…ای راهنمایان کور که پشه را صافی میکنید و شتر را فرومیبرید…بیرون پیاله و بشقاب را طاهر مینمایید و درون آنها مملو از جبر و ظلم است…وای بر شما که چون قبور سفیدشده میباشید که از بیرون، نیکو مینماید لیکن درون آنها از استخوانهای مردگان و سایر نجاسات پر است» (متی 23: 1-30). به بیان دیگر، مسیحیت در اصل نه به عنوان یک دین جدید، بلکه اصلاحی در شریعت و آیین موجود و دمیدن روح در آن قدم به عرصه نهاد.
حال عملکرد نظام روحانیت کاتولیکی در مقایسه با عملکرد ناشایست علمای یهود آنچنان غیرقابل دفاع بود که کسی دیگر به گذشته و تباهیهای آن نمیاندیشید. ادوارد گیبون (1736-1794)، نویسنده و مورخ برجسته انگلیسی در اثر بسیار معروفش، انحطاط و سقوط امپراتوری روم، در خصوص رشد و انحطاط مسیحیت در امپراتوری روم معتقد است که پیروزی مسیحیت، معلول دلایل متقن اصول عقاید و رسالت مهیمن پیامبر بزرگ آن آیین بود، اما از آنجا که حقیقت و عقل به ندرت در جهان با شرایطی چنین مطلوب میافتد، و حکمت قادر متعال بارها عواطف قلبی و اوضاع عمومی زندگی آدمی را وسیله اجرای اراده خود میسازد، شاید بتوان گفت که علل ثانوی بسط و رشد کلیسا آن بود که مسیحیت آن محدودیتها و گرایشهای غیراجتماعی سنن یهودی را که مانع از گرویدن مردم غیریهودی به دیانت موسی بود، تعلیم نداد. ثانیاً، با توجه به اعتقاد به آخرت به عنوان یکی از ارکان تعالیمش، هر موضوعی که از این نظر مفید بود، یا بدان وزنی میداد، قبول کرد. ثالثاً معجزاتی که به کلیسای صدر مسیحیت نسبت داده میشد و نیز اخلاق پاکیزه و زهد عیسویان و اتحاد و انضباط جمهوری عیسوی در قلب امپراتوری روم و نیز جایگزین کردن شعایر و تشریفات یهود به پرستش پاکتر و روحانیتر (از جمله، غسل تعمید به جای سنت ختان) و تعمیم و تسری همه رحمت و عنایت خداوند به همه مردم جهان اعم از آزاد مرد و بنده، یونانی و بربری، یهودی و غیریهودی از عوامل دیگری بود که به مقبولیت و نفوذ آیین جدید کمک کرد.
اما آیا وضع به همین شکل باقی ماند؟ این مطلبی است که خود گیبون بدان پاسخ داده است: حکومت کلیسایی دستگاه خودکامهای شد که در آن روحانیون فقط میتوانستند در دادگاهی مرکب از اعضای روحانی محاکمه شوند. حتی اگر کشیشی یا اسقفی متهم به یکی از بزههای بزرگ مثل قتل نفس میشد، تنها مرجعی که برای دادرسی و تعیین جرم یا اثبات برائت وی صلاحیت داشت، مجمعی از براداران روحانی شخص متهم بود. این بدرفتاری در حوزههای دیگری نیز صورت گرفت که یکی استفاده از سادهدلی مردم عادی در مسائل اعتقادی تا تجملگرایی و اشرافیت در زندگی شخصی و نیز خونریزی و آدمکشی چه در مورد کسانی که به گونهای متفاوت میاندیشیدند یا با سایر اقوام و مردمانی که به گونهای به مفاهیم و ارزشهای آسمانی پایبند بودند، ولی دینی دیگر چون اسلام را پذیرفته بودند و به همین دلیل باید تاوانی برابر با دویست سال جنگ و کشتار و خونریزی را بپردازند و البته این بهای سنگین را نه تنها دیگران، که حتی خودیها نیز باید پرداخت میکردند و از خانه و کاشانه خود دل کنده، به قصد ستاندن جان دیگرانی در آن سوی عالم بار سفر بندند. اراسموس در کتاب در ستایش دیوانگی به نکته جالبی توجه داده است:‌
مدتهاست که سلطان روحانی مسیحیان یعنی پاپ و کاردینالها و اسقفهای او زندگی و رفتار پادشاهان و شهزادگان را تقلید میکنند و نه فقط در این راه توفیق یافتهاند، بلکه از آنان پیشی گرفتهاند. لیکن اگر یکی از ایشان در این اندیشه بود که جبه سفیدی که بر تن اوست و سپیدی آن همتای درخشندگی است، در مسیحیت مفهوم زندگی خالی از هر لکه و آلایشی دارد، و کلاه دو شاخه او که شاخههای آن با گرهی به هم متصلاند، نماینده آن است که وی در شناخت کتب مقدس عهد عتیق و عهد جدید صاحب اطلاع و تبحر است، و دستکشهایی که دو دست او را پوشیدهاند، نماینده آن است که وی باید اعمال تقدیس مسیحی را با دستهایی پاک و طاهر انجام دهد که از تماس با مسائل عادی بشر آلوده نباشد، و عصای مخصوص وی پیام آور آن است که باید در حفظ و توجه از گلهای که به او سپرده شده، نهایت مجاهدت نشان دهد، و صلیبی که بر سینه دارد، نماینده غلبه او برهمه امیال و هوسهای بشری است. آیا تصور نمیکنید که اگر یکی از جمله این اسقفها به این مسائل میاندیشید، حتماً امروز زندگی را با اضطراب و اندوه میگذرانید؟…اگر سلاطین مسیحیت یعنی پاپها که جانشینان عیسی مسیح هستند، کوشش میکردند که از زندگی او تقلید کنند، یعنی فقر او، اعمال او، احکام او، صلیب او، و تحقیر او را نسبت به جهان و آنچه در آن است راهنمای خویش میساختند، اگر آنان لحظهای درباره نام خویش یعنی پاپ که مفهوم پدر دارد، و در باره لقب خویش یعنی بسیار مقدس تفکر میکردند، آیا بدبختتر از ایشان وجود میداشت؟‌
در اینجا البته به این نکته نیز باید توجه داشت که نوع نگاه به روحانیت و کارکرد آن به نوع نگاه به خداوند نیز بستگی دارد. وقتی تصور ما در مورد خداوند،‌ قادر مطلقی است که هم به امر آخرت و هم دنیا،‌ هم ملکوت وهم ناسوت توجه و اهتمام دارد، ‌در این صورت خدا برای اجرای قدرتش بر زمین باید ابزارهای آن را نیز داشته باشد که از این لحاظ روحانیت یک ابزار است، چنانکه کلیسا نیز این گونه است. اما آنگاه که نگاهی متفاوت به این مقوله داشته باشیم، لاجرم نه نیاز به آن دستگاه زمینی و متولیان آن است و نه لزومی دارد انسان با عملش کاری کند که خدا بر سر لطف و مهر بیاید، به خصوص اگر کارگردان آن شخصی باشد که ردای دینی بر تن کرده باشد و کاسبکارانه از این سوی دنیا به آن سوی دنیا نقب بزند و موجب فلاح و رستگاری شود.
باری، در اصلاحات دینی مغربزمین یکی از موضوعاتی که به شدت مورد انتقاد قرار گرفت، همین موضوع جایگاه ویژه روحانیت است. البته از نگاه کسانی مانند مارتین لوتر، روحانیت جایگاه خاصی دارد که باید محفوظ بماند، ولی جایگاه ناشایستی که آیین کاتولیک بدو داده، باید تجدیدنظر شود. بر خلاف بعضی از تصورات رایج در میان ما، در نهضت اصلاح دینی و تفکر لوتری، مخالفت نه با اصل روحانیت بلکه نوع کارکرد آن بود. روحانی کسی است که کاری تخصصی انجام میدهد، همانند سایر رشتههای لازم در عرصه اجتماع که کسانی بنا به شایستگیهای اکتسابی آن را در اختیار دارند. بنا بر این، این تصور که لوتر و کسانی مانند او با روحانیت به طور کلی مخالف بودهاند، تصوری خطاست که شاهد آن، شعار پروتستانی«کشیشبودن همۀ مؤمنان» است. این شعار بر این معنا دلالت میکند که اولاً اصل قضیه لازم است، ولی انحصارش در افراد خاص یا تعریف کارکردی متمایز و انحصاری برای آن کاری ناشایست است. شاید این اشکال همان اشکالی باشد که قرآن کریم در مذمت یهودیان در مورد قائل شدن جایگاه خاص برای بزرگان و احبار حائل بودند، فرمود. در سوره اعراف آمده است: «اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون الله.»
به هر حال، یکی از اقدامات مثبت که توانست در جهان مسیحیت تحولی اساسی ایجاد کند، همین تحول در مفهوم و جایگاه روحانیت است. سهم مهم جریان پروتستانی و به خصوص لوتر در این بود که بحث نیاز به وساطت معنوی را به شدت زیر سؤال برد. پروتستانها با این نگاه خود، رویکرد آزادانهتری به دین را در پیش گرفتند. در اینجا مقایسهای میان آنچه در قرآن کریم آمده، جالب است. روحانی در سیستم دینی، کارکردهای مختلفی دارد که عبارت است از پیک بودن برای ساحت غیبی و قدسی؛ طبیب بودن یعنی همان نقشی که پیامبران در مرحلهای بالاتر داشتند؛ مقام داوری و سرانجام حاکم بودن است. این شئون برای پیامبران خدا و نیز جانشینان معصومشان که بسیار معدودند، طبق نظرگاه اسلامی قطعی است اما بعضی از این شئون در مرتبه پایینتر برای افراد عادی نیز که در مسند جانشینی قرار میگیرند، قابل تصور است.
اما در نظام روحانیت یهودی و مسیحی در ادوار مختلف، شکلها و جایگاههای مختلفی داشته است که بالاترین آن داشتن نوعی شأن و جایگاه خداگونه است. همین مخالفت با نظام روحانیت و چیزی که شاید بتوان نامش را مسیحیت بدون روحانیت گذاشت، به نوعی این تصور را پدید آورد که در اسلام هم برای نجات، نوعی فرار از روحانیت و چیزی به نام اسلام منهای روحانیت ضروری است. حال جای سؤال است که روحانیت چه کاردکردی در سیستم کاتولیکی داشت و آیا همان را میتوان در اسلام هم معادلگذاری کرد؟ واقعیت این است که در جهان اسلام روحانیت گرچه شأنی رفیع دارد، اما نه اینکه طبقهای متمایز باشد. روحانی کسی است که بنا به شایستگیهای ذاتی و اکتسابیاش به بعضی از مقامات معنوی دست یافته است، همان مقامی که شاید چوپان در بیابان یا کشاورز در مزرعه هم بتواند آن را کسب کند. البته مفهوم سلسله به خصوص با وصف ممیزه جلیله یا طبقه مفهومی است که به نظر میرسد از فرهنگ مسیحی به ما ارث رسیده است و بیگانه با فرهنگ اسلامی ماست.
روحانیت به لحاظ مبانی دینی جایگاهی منطقی داشته و دارد، ولی فهم عمومی همیشه شکلی درست نداشته است که اوج این نادرستی در همین ادوار اخیر است. در جهان معاصر اسلام، «عالمان» یا همان چیزی که در فرهنگ دینی جایگاه ویژهای دارد، رفتهرفته به «روحانیان» تبدیل شدند و خود صنف و طبقهای شدند که باید ارباب رجوع داشته باشند و احکام ازلی و ابدی را بیان کنند. در این فرض، دیگر کسی نباید خود را در چند و چون مسائل و احکام قرار دهد و صرف تقلید کافی و لازم است. این، نقطه مقابل دیدگاه کسانی چون شریعتی است که میگوید من روحانیون را با علمای اسلامی یکی نمیگیرم بلکه متضاد میبینم. اما در جهان مسیحی از اول فقه ضعیف بود و تنها از عیسی و پولس چیزهایی نقل شده بود. در مجموع، در دوره جدید گفته میشود که دیگر لازم نیست با روحانیت مشورت کنیم. نگاه سلفیها و جهادیها آن است که از فتوا بینیازیم. در دوره پروتستان نیز این سخن گفته میشد. اما این دیدگاه، دیدگاهی افراطی بود که جریان غالب در نهضت اصلاح دینی با آن موافق نبود. جریان غالب و اکثری در این نهضت بر این باور بود که روحانیت نه یک طبقه آسمانی و منحاز از توده مردم، بلکه طبقهای عادی و ساده و مردمی هستند که کارکردی حرفهای مانند بقیه صاحبان حرف دارند. وظیفه کشیش موعظه بر مبنای انجیل است و برگزاری مراسم و شعایر قابل قبول دینی. (مقایسه تابلوهای باقیمانده از کشیشان کاتولیک و پروتستان حاکی از نکات جالبی است. برای مثال، در حالی که کشیشی کاتولیک با هیکلی فربه و لباسی گرانقیمت از فاصلهای دوره با تحکم در کلیسایی پر زرق و برق به موعظه میپردازد، اما کشیش پروتستان ساده و لاغراندام و در عین حال مصمم، روبروی مومنان ایستاده و آیات کتاب مقدس را میخواند و همه سراپا محو سخنان او هستند. دیدگاه لوتر در مورد روحانیت این است. البته در میان بعضی از فرق پروتستانی تمایل به حذف کامل روحانیت وجود داشت.
ضدیت با عقل فلسفی و تمایل به بنیادگرایی. در مجموع، جریان اصلاحات در مغربزمین در دور اولش با فلسفه میانهای نداشت. لوتر که گاه از او به عنوان پدر اصلاحات دینی در غرب یاد میشود، به شدت مخالف فلسفه بود و به نوعی الهیات عرفانی علاقهمند بود. وی اصلاَ میان عقل و ایمان نسبتی نمیدید و بهتر آن میدانست که به سود ایمان کنار رود. لوتر میگفت که هنگامی که خدا سخن میگوید، عقل باید ساکت باشد. یکی از انتقادات لوتر در «رساله به اشراف ملت آلمان» در سال 1520 آن است که چرا در دانشگاهها یونانیمابی رایج، و ارسطو مورد توجه قرار گرفته است. وی خواهان آن است که کتابهای فیلسوفان کافر کنار گذاشته شود و انجیل به جای آن مورد توجه قرار گیرد. توصیه وی آن است که از کتابهای ارسطو فقط بخش منطق و شعر و سخنوری، آن هم بدون تفاسیر و شروحش خوانده شود. این در حالی بود که پاپ در همان زمان حامی و پشتیبان هنرمندان بزرگی مانند میکل آنژ و رافائل و نیز مدافع فلسفه در قالبی خاص بود که آن را کنیز ایمان و خادم آن میدانست. کالون، دیگر متفکر بزرگ نهضت اصلاحات در مغربزمین،‌ به همین شدت با عقل و منطق و فلسفه مخالف است و آن را دکانی در برابر کتاب مقدس میداند. البته این مسئله مربوط به تأثیر مستقیم نهضت بر تفکر فلسفی است و گرنه همان گونه که در معرفی اندیشههای لوتر بیان کردیم، جریان پروتستانی از جمله لوتر تاثیر مهم و مثبتی بر تفکر فلسفی گذاشت.
در جهان اسلام نیز بسیاری از مصلحان مانند سید قطب، اقبال و دکتر شریعتی – بر خلاف کسانی چون سید جمال، امام خمینی و عبده – توجه چندانی به فلسفه و فلسفهورزی نداشتند و شاید یکی از علل اصلی مشکلات در جهان اسلام این است که بر خلاف جهان غرب، که حداقل جریان فلسفی نیرومندی در خارج از جریان اصلاحات دینی وجود داشت که حتی جریان تفکر دینی را تحت تأثیر خود قرار داده بود،‌ در جهان اسلام متأسفانه این مزیت اصلاً وجود نداشت و نابگرایی مصلحان، توجه به فلسفه را مخل کار خودش میدید. از جمله این افراد دکتر شریعتی است که اصلاً روح حاکم بر افکارش غیرفلسفی است و بعضی اظهارنظرهای ضدفلسفیاش مزید بر علت است، همانگونه که خاستگاه او خراسان به ضدیت با فلسفه از دیرزمان معروف بوده است. وی میان اسلام به عنوان یک ایدئولوژی و عقیده و ایمان با اسلام به عنوان یک فرهنگ و تمدن تاریخی که حاوی علوم و معارف و فلسفه است فرق میگذاشت و معتقد بود که دین گاهی در نقش نهضت ظاهر میشود و گاهی در نقش نهاد، و اسلام نوع اول را که خواهان تغییر بود و سمبل آن ابوذر، بر اسلام دومی ترجیح میداد که اسلام تفسیر مینامیدش، که نمونه برترش ابنسیناست که او را به بیعملی و تماشاگری متهم میکند. شبیه این رویکرد را در میان بعضی از مصلحان دینی در مصر از جمله سید قطب میبینیم.
اما در خصوص وجود نوعی نگاه بنیادگرایانه باید گفت هم در اسلام و هم در غرب مسیحی نوعی بنیادگرایی افراطی و بیاعتنا به تحولات زمانه وجود داشته است. کمتر مصلحی در دو سوی این جریان میبینیم که نگاهی نوگرایانه و فلسفی داشته باشد. شاید در این میان کسی مثل امام خمینی اسثتثا باشد که علاوه بر نگاه سنتی فقهی به مسائل، اشراف کاملی به نگرشهای عرفانی، فلسفی و ادبی داشت و همین هم موجب مغضوبشدنش نزد عدهای از به اصطلاح متدینانی بود که این رویه را خلاف اصول و مبانی سنت میدانستند. در مجموع، اصلاح چه در جهان غرب و چه در جهان اسلام و در درون اردوگاه خود با دو جریان دگراندیش مواجه بود که یکی جریانی است که با تعابیری چون بنیاگرا، افراطی و تندور شناخته میشود و دیگر جریانی که با تعابیری مانند میانهرو، معتدل، لیبرال، سکولار و مدرن از آن یاد میشود. در جریان پروتستانی و در جناح چپ آن جریانهایی شکل گرفت که گر چه اقلی بود، ولی بعضاً اهداف و آرمانها و اندیشههای مترقیتری نسبت به جریان اصلی اصلاحات داشتند.
یکی از نکاتی که در اینجا باید بدان توجه داشت، این است که در همین موضوع، همسانیها و شباهتهایی میان اندیشههای مصلحان دینی مانند لوتر و غزالی وجود دارد. هر دو متفکر نامگرا بودند،؛ به قدرت مطلق خدا باور داشتند به گونهای که لوتر به سنتی در الهیات مسیحی تعلق داشت که مخالفت سخت و شدیدی با تفکرات پلاگیوسی داشت. وابستگی مطلق انسان به خدا وعدم هیچگونه قدرت مستقل و ابتکار. به عبارتی،‌ میتوان لوتر و حتی کالون را با توجه به اعتقاد به نظریه تقدیر ازلی – که در کانون الهیات او قرار داشت – اشعریمسلک دانست. اما این همسانیها در اصلاحات دینی در مغرب زمین به دلیل برداشت متفاوتی که از آن شد، منشأ حرکت و اقدام مثبت بود، بر خلاف جهان اسلام که نگرش قضا و قدری خود مزید بر علت و موجب توجیه و استمرار افول علمی و اجتماعی بود که آن را توضیح خواهیم داد.
این مخالفت با فلسفه را نه میتوان ویرانگر دانست و نه لزوماً مفید. در مغربزمین اگر فلسفه اسکولاستیک مورد نقد جدی قرار نمیگرفت، هیچ یک از تحولات مهم در ساخت اندیشه که در دوره مدرن خود را نشان داد، مجالی نمییافت. مبارزه با فلسفه خاص، لزوماً به معنای مخالفت کلی و از نوع تفکیکی با فلسفه نبود. برای مثال هابز در نقد فلسفه ارسطویی میگفت: «آنچه امروز دانشگاه جامع خوانده میشود، از ترکیب و ادغام بسیاری مدارس عمومی در تحت نظام اداری واحد و در شهر واحدی فراهم میآید. در این دانشگاهها سه مدرسه اصلی برای سه دانش اصلی یعنی مذهب و الهیات رومی، حقوق رومی و فن پزشکی مقرر شده است و برای مطالعه فلسفه هیچ مدرسه جداگانهای وجود ندارد، جز اینکه فلسفه کلفت الهیات در کلیسای روم محسوب میشود و چون تنها اقتدار ارسطو در حوزه فلسفه ساری و جاری است، پس آنچه مطالعه میشود، فلسفه نیست بلکه ارسطوفه است…حال به اصول فلسفه بیهوده و بیمعنایی میرسیم که بعضاً از عقاید ارسطو و بعضاً از کوردلی و کژفهمی ریشه گرفته و به دانشگاهها و از آنجا به کلیسا راه یافته است. وی در جای دیگری از همین کتاب میگوید: «در اینجا تنها این مطلب را میافزایم که آثار و مکتوبات متالهین مدرسی عمدتاً چیزی جز بقایای بیمعنای کلمات عجیب و غریب زبان لاتین و یا کلماتی نیستند که در آن زمان به معنای دیگری در آن زبان به کار میرفت… و همین زبان بیمعنای لاتین که گرچه از بیان معانی مربوط به فلسفه بیهوده و کاذب قاصر نیست، اما مشخصه اصلی اش این است که نه تنها حقیقت را پنهان و پوشیده نگه میدارد، بلکه آدمیان را گول میزند که به حقیقت رسیدهاند و در نتیجه ایشان از جستجوی بیشتر خودداری میکنند. سرانجام به خطاهایی میپردازیم که از کتب تاریخی مشکوک و کاذب گرفته شدهاند و باید پرسید که آیا افسانههای مربوط به معجزات خیالی و موهوم در زندگی قدیسان و نیز تواریخ مربوط به اشباح و ارواحی که علمای کلیسای مسیح برای اثبات عقاید خود در مورد جهنم و عالم برزخ و تطهیر ارواح و قدرت احضار و اخراج اشباح و دیگر عقاید بیپایهای میآورند که پشتوانه و مبنایی در عقل یا کتاب مقدس ندارند و نیز آن همه سنتهایی که قانون نامکتوب خداوند شمرده میشوند، چیزی جز قصههای پیرزنان هستند؟‌ گر چه بسیاری از این سنتها و افسانهها در آثار و نوشتههای آباء اولیه کلیسا پراکنده بودند، لیکن همین آباء‌ اولیه آدمیانی بودند که به سهولت به گزارشهای نادرست ایمان میاوردند…

مطلب مشابه :  مقاومت در برابر تغییر

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید