رشته حقوق

مقام استدلال

دانلود پایان نامه

و یاد کن بنده ی ایوب را ، هنگامی که پروردگارش را خواند و گفت : پروردگارا ! شیطان مرا رنج و عذاب افکنده است . به او گفتیم ! پای خود را بر زمین بکوب ! این چشمه آبی خنک برای شستشو و نوشیدن است ! و خانواده اش را به او بخشیدیم ، و همانند آن ها را بر آنان افزودیم ، تا رحمتی از سوی ما باشد و تذکری برای اندیشمندان و به او گفتیم : بسته ای از ساقه های گندم را برگیر و با آن همسرت را بزن و سوگند خود را مشکن ! ما او را نبره ای صابر و شکیبا یافتیم . چه نیکو بنده ای بود او که هموار ه روی به درگاه ما داشت . (سوره ی ص ، آیه های 41-44) .
حضرت ایوب (ع) پیامبری صبور و مهربان ، خوش خو ، پرهیزکار ، نیکوکار و بخشنده بود . خداوند او را به پیامبری برگزید . وی مردم را به سوی خداوند فراخواند ، ولی بیش از چند نفر به او ایمان نیاوردند . حضرت ایوب (ع) مردی از روم بود . او پسر اموس یا افرص ، پسرر دارح ، پسر روم ، پسر عیص ، پسر اسحاق ، پسر ابراهیم (ع) بود . او از نوادگان حضرت اسحاق (ع) بود . مادرش دختر لوط(ع) بود . همسرش «رحیمه» دختر افرایم فرزند حضرت یوسف(ع) بود . حصرت ایوب(ع) صاحب چندین سرزمین از بلاد شام بود و نیز صاحب گله از قبیل شتر و گاو و اسب و گوسفند و . . . بود . او فردی نیکوکار و متّقی و مهربان بود . همواره از شیطان و وسوسه های او پرهیز می کرد . به حضرت ایوب(ع) فقط 3نفر ایمان آوردند : فردی از اهل یمن به نام «یفن» و دو مرد از سرزمین خودش به نام «بلاد» و «صافن» .
حضرت ایوب(ع) دارایی بسیار و فرزندان زیادی داشت . شیطان بر سپاسگزاری او رشک و حد برد . شکرگزاری آن حضرت(ع) را نتیجه ی رفاه و نعمت زیاد خدا بر او قلمدار می کرد . شیطان می گفت : سپاسگزاری ایوب(ع) به دلیل سلامتی و دارایی فراوان اوست . خداوند نخست ایوب را از دست دادن اموال و آن گاه به مصیبت های جسمی و بیماری گوناگون آزمود ، ولی ایوب (ع) همچنان صابر ، شکیبا و سپاسگزار ماند . درباره چگونگی و مصائب حضرت ایوب (ع) سخن های نارو او افسانه های زیادی گفته اند که از ساحت قدس آن پیامبر الهی بسیار دور است .
شیطان وقتی از فریفتن ایوب(ع) ناامید شد ، بر آن شد تا همسر ایوب را همانند حواء بفریبد تا از این راه بر حضرت ایوب(ع) با دلی سرشار از شور و شوق معنوی ، پروردگار خود را خواند و گفت : « . . . خدایا به سختی و رنج گرفتار آمدم جز تو فریاد رسی ندارم . » خداوند دعای ایوب(ع) را پذیرفت . بیماری هایش را درمان بخشید . آن چه را از دست داده بود به وی بازگردانید .
حضرت ایوب(ع) با پرداختن به کشاورزی و دامپروری ، ثروت زیادی بدست آورد . زندگی اش سرشار از نعمت های الهی گردید . او همواره شکرگذار خداوند بود . ابلیس به او حسد برد . به خدا عرض کرد؛ اگر ایوب این همه شکر می کند ، به خاطر نعمت هایی است که بر او ارزانی داشته ای ، مرا بر او مسلط کن ، تا معلوم شود که مطلب همین است یا نه ! .
خداوند برای اینکه زندگی حضرت ایوب(ع) سندی برای رهروان حق گردد ، ابلیس اجازه یافت . ابلیس پس از آن ، دام ها ، باغ ها ، زراعت ها ، اموال ، خانه و فرزندان ایوب (ع) را نابود کرد . او چند همسر داشت همه ی آن ها یکی پس از دیگری بر اثر بی صبری ، او را تنها گذاشته و رفتند ، تنها یکی از همسرانش به نام «رحمه» ماند . حضرت ایوب(ع) در برابر تمام این حوادث نا خوشایند ، سنگین و پررنج ، استقامت نمود و همچنان به شکر الهی ادامه داد . خداوند در برابر آن حوادث دشوار بر درجات مقام شکر حضرت ایوب(ع) می افزود .
در برابر این حوادث رنج آور حضرت ایوب(ع) سر بر سجده نهاد . چنین با خدا راز و نیاز کرد: . . . پروردگارا، تو به من نعمت دادی ، از من پس گرفتی،ای آفریننده ی شب و روز ، برهنه به دنیاآمده ام، برهنه به سوی تو می آیم ، بنابراین هرچه برای من بخواهی ، خشنودم .
پس از آن همه گرفتاری ، حضرت ایوب(ع) به پا درد شدیدی مبتلا شد . ساق پایش زخم گردید . دیگر قدرت حرکت نداشت 17 سال با این وضع گذراند ، ولی هم چنان مثل کوهی استوار ، به شکرگزاری ادامه داد.او نه در نهان و نه آشکار ، نه در دل و نه در زبان و عمل،هرگز اظهارکوچک ترین نارضایتی نکرد . همه ی همسر آن حضرت (ع) او را تنها گذاشتند و رفتند .تنها همسرش هم کاسه ی صبرش پس از مدتی مدتی لبریز شد او هم ایوب را تنها گذاشت . حضرت ایوب(ع) تنها شد ، در بیابان با آن همه بلا و درد ، همچنان صبر و استقامت و شکر می نمود . زمانی رسید که کنار خود هیچ گونه غذا و آب ندید . بسیا گرسنه و تشنه شده بود ، به سجده افتاد . با کمال ادب به خدا عرض کرد : . . . پروردگارا ، به حالی و مشکلات به من روی آورده است تو مهربان ترین مهربانان هستی .
دعای حضرت ایوب به استجابت رسید بلاها رفع شد . نعمت های الهی جای گزین بلاها گردید . با استقامت و شکر حضرت ایوب (ع) آب رفته به جوی خود بازگشت . بر اثر صبر ، چهره ی درخشان ظفر نمایان گردید . آری ! . . . این است نتیجه ی درخشان و استقامت که پایه ی شکر و وصول به مقام رضاست .
خداوند از حضرت ایوب(ع) به نیکی یاد کرد . حضرت ایوب(ع) را ستایش نمود ابلیس شنید خیلی ناراحت شد . به حسد و کفیه شدیدی دچار گشت . به خداوند عرضه داشت : خدایا به کار بنده ات ایوب نظر کن . می بینی ؛ او بنده است که چون به او نعمت داده ای ، شکر تو را می گوید . از آن جا که به او صحّت و عافیت داده ای ، حمد و سپاس تو را بر زبان می راند ، اما هرگز او را با سختی و بلا امتحان نکردی . من ضامن هستم ، اگر او را دچار بلا و مصیبت کنی ، کافر شده و تو را فراموش می کند . خدای متعال فرمود : تو آزادی که بر مال او مسلط شوی ، آن دشمن خدا به سرعت همه بچه شیاطین را جمع کرد و گفت : هر قدرتی دارید به کار ببندید و مال ایوب را نابود کنید ، خداوند مرا بر مال او مسلط نمود.
یکی از شیاطین گفت : من قدرتی دارم که وقتی اراده کنم ، درختان را به آتش می کشم ، هر چیزی را به آن نزدیک شود می سوزانم ، ابلیس گفت : به نزد شترهای ایوب و چوپان او برو . همه ی آن ها را یکی یکی به آتش بکش و چوپانانش را هم هلاک کن . سپس خودش به صورت آن چوپان در آمد . به نزد ایوب رفت او را در محراب عبادت مشغول نماز دید . گفت : ای ایوب ، میدانی خدایی که او را عبادت می کنی ، با شتران تو و چوپانت چه کرده است ؟! ایوب گفت : اموالم متعلق به خدا بود که به من امانت داده بود ، او از من به حفظ یا هلاک آن ها سزاوار تر است . من همواره خود و اموالم را در نابودی می دانم .
ابلیس گفت : پروردگارت با آتشی همه آن ها را نابود کرد . مردم از این کار مات و مبهوت شدند . یکی گفت : ایوب خدایی ندارد ، دیگری گفت : اگر معبود ایوب قدرتی داشت ، مانع از هلاک شترانش می شد ، یکی دیگر گفت : این مسأله باعث می شود دشمنان ایوب شادمان شده و او را شماتت کنند و دوستان او اندوهگین شوند .
حضرت ایوب گفت : سپاس خدا را او بود که آن ها را بخشید ، اکنون آن ها را از من گرفت، من از شکم مادرم عریان متولد شدم و عریان هم به خاک بازمی گردم و به سوی او محشور می شوم . درست نیست ، وقتی خدا امانتی به تو می دهد شادمان شوی ، وقتی آن را پس می گیرد، ناراحت شوی . خدا به تو و آن چه به تو بخشیده سزاوارتر است .
ابلیس ناامیدانه گفت : کدام یک از شما قدرت بیشتری دارید؟! شیطان گفت : من صدایی ایجاد می کنم ، هر که آن را بشنود می میرد . ابلیس او را بسوی گوسفندان حضرت ایوب (ع) فرستاد . همه را نابود کرد . خودش به صورت چوپان گوسفندان درآمد . به سراغ ایوب رفت . همان حرف ها تکرار کرد. از ایوب همان جواب شنید . دوباره با ناامیدی از یارانش کمک خواست . این بار یکی گفت : من باد تندی ایجاد می کنم که هر چیز را نابود سازد . او به سراغ کشت و زرع و خانه حضرت ایوب(ع) رفت . همه را با خاک یکسان کرد . ابلیس به صورت دهقان مزرعه به نزد حضرت ایوب رفت ، همان حرف ها را تکرار کرد . حضرت ایوب(ع) همان پاسخ را به او داد حضرت ایوب (ع) خدا را شکر و سپاس می گفت.
ابلیس به خشم آمد . دید به هیچ وجه نمی تواند از دست حضرت ایوب (ع) خلاص شود . گفت : خدایا ایوب این نعمت ها را در برابر سلامتی خود و خانواده اش ناچیز می شمارد . مرا بر فرزندان او مسلّط ساز . مرگ فرزند مصیبت بزرگی است . هیچ مردی طاقت و تحمل ندارد .
ابلیس به فرزندان او مسلط شد . به سراغ فرزندان حضرت ایوب(ع) رفت . با زلزله سقف خانه اش را بر سر همه ویران نمود . آن ها مردند به صورت مردی خون آلود به سراغ حضرت ایوب (ع) رفت . گفت : اگر دیدی که چه طور فرزندانت تکه تکه شدند ، خون از سرو رویشان جاری شده و قلبت تکه تکه گردیده … ابلیس به این سخنان ادامه می داد .
حضرت ایوب (ع) مشتی خاک بر گرفت . آن را بر سر خود پاشید . ابلیس شاد و مسرور شد. حضرت ایوب (ع) به خود آمد و برای این بی تابی استغفار توبه نمود . ملائکه بلافاصله توبه او را دادند . ابلیس این بار هم ناامید شد . گفت : خدایا مرا در بدن او مسلّط ساز . اگ بیما شود کفر می ورزد . خداوند او را در جسم حضرت ایوب (ع) مسلط کرد ، مگر زبان ، عقل و قلب وی ، تا او مایه ی امید مؤمنان باشد که در مصیبت ها مأیوس نشده ، صبر نمایند . حضرت ایوب(ع) در حال سجده بود . جسم او ازز درون مشتعل شد . زخمی سراسری در او به وجود آمد . خارش و سوزش بسیار داشت . زخم عفونت کرد ، در خارج از شهر برایش سایبانی تهیه کردند . مردم او را ترک نمودند . فقط همسرش «رحیمه» دختر افرائیم ، پسر حضرت یوسف (ع) و سه تن پیرو او در پیش حضرت ایوب (ع) ماندند .
مردم او را سرزنش می کردند . ایوب گفت : ملامت شما ، از مصیبتی که به من رسیده دشوارتر است . به درگاه الهی مرضه داشت : پروردگارا برای چه مرا آفریدی ؟ ای کاش می دانستم مرتکب چه عملی شده ام که کرامت خود را از من بازگردانده ای . پروردگارا من بنده ی بی مقدار تو هستم . اگر نیکی کنی منّت سزاوار توست . اگر عقوبت نمایی ، کیفر بنده ات به دست توست . مرا در مقابل بلایی قرار دادی که اگر به کوه نازل می شد از تحمل آن در مانده می گردید . چگونه با این همه ضعف من آن را تحمل کنم؟! همه مرا ملامت می کنند ، فرزندانم همگی از دنیا رفتند . اگر یکی از ایشان زنده بود به من کمک می کرد و مرا تحمل مصیبت یاری می نمود . همه ی آشنایان و دوستان با من قطع رابطه کرده اند .
حضرت ایوب (ع) وقتی خدا را با این سخنان خواند ، ابری بر فراز سش قرار گرفت . از آن ندا داده شد: ای ایوب خداوند عزّ و جّل می گوید . . . هر آینه من به تو نزدیکترم . برخیز و حجّت خود را عرضه کن . در مقام استدلال برآی ! . آیا با این ضعف می خواهی با من مجادله نمایی؟!

مطلب مشابه :  اقدامات پیشگیرانه

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید