رشته حقوق

مشکلات اقتصادی

دانلود پایان نامه

در سکانس گفتگو با سرباز کارگردان گرۀ قبلی را که حول سؤال چرا بدیعی دنبال کسی می گردد؟ کاری که باید آن شخص انجام دهد را می گشاید همچنین اینکه چرا یک سرباز را انتخاب کرده است. اشاره به سرباز و تفنگ و جنگ و کردستان ذهنیتی که بدیعی از کنار هم قرار گرفتن این سه کلمه دارد بیان می شود. از طرفی بدیعی ذهنیتی که از خودش دارد را با تشبیه خود به کود نشان می دهد. در جای دیگر بیان می کند که این قصد خودکش اش از روی دیوانگی نیست و حتما مشکلی دارد. مشکلی که بیننده را کنجکاو می کند که بداند چیست.
اصرار بدیعی به اینکه من به تو احتیاج دارم و التماس او برای کمک نه تنها درماندگی او را به تصویر می کشد از سوی دیگر این سؤال را به ذهن مخاطب می آورد که اینهمه درماندگی از چیست. و وقتی به سرباز می گوید روی دهها نفر در همین لحظه خاک ریخته می شود. نزدیکی مرگ به زندگی را تأکید می کند و وقتی در ادامه می گوید من گورکن نمی خوام دلیل نگاه انتخاب گرانه ابتدای فیلم را توجیه می کند. پس او به دنبال یک مرگ یا خاک شدن معمولی نیست. مرگی که خود محل و زمان آن را به عنوان پیش زمینه و صدا کردن و بیست بیل ریختن و شخص دفن کننده با ویژگی های خاص را به عنوان مراحل پس از مرگ برگزیده است.
سرباز و تفنگ که می تواند مرگ بیافریند و زارع و بیل که می تواند زندگی بیافریند، هر دو در یک شخص جمع شدهاند، تا بر این نکته تأکید کند انسانها نیستند که می کشند یا می آفرینند، بلکه موقعیت آنهاست که از آنها چیزی که باید باشند را می سازد. گاهی موقعیتی مثل جنگ چنان بر ذهن و وجود شخص غالب است که باعث می شود بدون آنکه به نفس عمل کشتن بیاندیشد، تفنگ دست بگیرد. از طرفی وقتی در موقعیت مرگ و موضوع مربوط به آن قرار بگیرد، حتی بیل هم ماهیت همیشگی اش را برایش از دست بدهد و حاضر نباشد آن را بدست بگیرد حتی اگر در ظاهر برای کمک به کسی باشد.
تشبیه خود به کود از سوی بدیعی همانطور که نشان می دهد او به بی ارزشی وجودش رسیده از سوی دیگر نگاه اگزیستانسیالیستی او را به تصویر می کشد که او را وا می دارد بدن خود را پای درختی بکارد تا کود آن درخت شده و هیئت آن درخت به حیات خود ادامه دهد.
4-3-3 پاساژ (صحنه بدون گفتگو)
پس از گفتگو با سرباز و فرار او بدیعی از راهی که رفته دوباره برمی گردد. در راه گروهان سربازها را می بیند که بلند بلند در حال شمردن یک، دو، سه هستند. صدای سربازها فضا را می شکافد. بدیعی می ایستد و به آنها نگاه می کند و انگار مرور خاطراتی کرده باشد به راه خود ادامه می دهد. حرکت مدور ماشین در نماهای این صحنه بیشتر جلوه می کند. ناگهان چرخ ماشین داخل چاله می افتد. کارگران با دیدن این صحنه بدون آنکه در خواست کمکی صورت گرفته باشد با سرعت به طرف ماشین بدیعی می آیند و با کمک هم ماشین را از چاله در می آورند.
ارجاع این صحنه به فرهنگ کمک به دیگری که در بطن جامعه ایرانی با وجود مشکلات اقتصادی و اجتماعی همچنان به حیات خود ادامه می دهد، دارد. کمک کارگران که لباس سبز به تن دارند با خنده نشان از رضایتمند از کاری که انجام دادهاند دارد.
4-3-4 سکانس گفتگو با طلبه
در ادامه بدیعی به جایی می رود که شن و ماسه تولید می کنند. در پس زمینه یک آهنگ افغانی پخش می شود. در ابتدای گفتگو کارگر افغانی در کادر حضور ندارد ولی بعد از آنکه بدیعی دعوت او را قبول کرده و به اتاقک نگهبانی می رود هر دو در کادر دیده می شوند. بدیعی با دیدن منظره می گوید: – عجب جا با صفائی دارین اینجا. –چه با صفائی؟ یه مشت خاک و خله. –مگه خاک صفا نداره؟ هر چی خوبه از خاک در میاد. –بله اونطور که شما می گید هر چی خوبه یه روزی می ره تو خاک… زیبایی که بدیعی در خاک سرزمینش می بیند برای یک افغانی که ریشه در این خاک ندارد قابل درک نیست. حتی زمانی که فکر می کند حرف بدیعی را فهمیده باز به مسأله ارزش انسانها اشاره می کند که یک آموزۀ دینی است، نه به ارزش خود خاک. پس از گفتگوی کوتاه کارگر افغانی به داخل اتاقک می رود بدیعی از بالا جایی را نگاه می کند.
دوربین بولدوزری را نشان می دهد که داخل دره خاک می ریزد. زاویه دید دوربین نما را از پایین می گیرد. بولدوزر بر بالای تلی از خاک احساس حقیر بودن انسان در مقابل خاک را القا می کند. خاک که سرازیر می شود به طرف پایین جایی که بدیعی ایستاده می ریزد. در مقابل این صحنه تمنای بدیعی برای بیست بیل خاک را به یاد می آورد. ولی تصویر بولدوزر از این زاویه، در انتقال این حس عجز بدیعی در برابر تکنولوژی یا انبوه خاک به بیننده مشارکت دارد.
گفتن جملۀ به تنهایی هم عادت کردیم، از طرف کارگر افغانی این حقیقت را در مورد زندگی انسانها یادآور می شود که با اینکه انسانها ذاتاً گرایش به زندگی جمعی دارند ولی گاهی موقعیت زندگی آنها را وادار به پذیرش عاداتی می کند که به طور طبیعی برایشان آزار دهنده است. گسترش زندگی شهری و افزایش استفاده از گجتها اگرچه در ظاهر رفاه نسبی برای بشر به همراه داشته، ولی بیش از پیش او را به انزوا و تنهایی فرو برده است. انزوایی که نه برای تعالی روح است و نه به درد خودسازی می خورد. بلکه با گسترشاش سادهترین لذتها را که میتواند گوش دادن به صحبت یک انسان دیگر باشد را نیز از او میستاند. تنهایی که اگر از کسی پیشنهاد همصحبتی و همراهی نگیریم خود را به مجموعۀ عادتهای ناخواستۀمان گره خواهد زد و تا آنجا پیش میرود که زندگی جز مرور عادتها تعریف دیگر نخواهد داشت و آن روز است که بدیعیها سرگردان بین ماندن و رفتن می شوند.
در نماهای بعدی بدیعی با آنکه در کادر است ولی صدایش به سختی شنیده می شود ولی کارگر افغانی با آنکه در کادر نیست صدای کاملا رسا و غالب به کادر دارد. در این صحنه نیز صدای خارج از قاب و شیشه که میان دو شخصیت در حال گفتگو است بر شکل نگرفتن رابطه تأکید می کند. در ادامه بدیعی با دیدن شخصی دیگر که آشنای مرد افغانی است به دیدن او که یک طلبه افغان است می رود.
در اولین نمایی که طلبه به تصویر کشیده شده او کتاب به دست کنار چند درخت است که این درختان کاملا شکل داده و هرس شدهاند. اشاره ضمنی دارد به افکار یک طلبه که سعی می شود هرس شده و شکلی در قالب مذهب پرورش یابد. نمای لانگ شات قبل از سوار شدن فضای اطراف را و سپس همان نمای مدیوم کلوزآپ که از داخل ماشین گرفته شده است. طلبه لباس ساده ای به تن دارد و با ریش و آرایش موی خاص طلبگی و همچنین چهره و لهجهای که افغانی بودن او را نشان می دهد به تصویر کشیده شده است. ابتدا بدیعی دلیل آمدن طلبه به ایران را جویا می شود سپس در مورد هزینه تحصیل و زندگی طلبگی صحبت به میان می آورد در طی این گفتگو مشخص می شود طلبه به اصرار پدرش برای تحصیل به ایران آمده است چون در افغانستان جنگ بوده و سطح آموزش خوب نبوده است. وضع اقتصادی پدر خوب نیست و کمک هزینه حوزه که دو هزار تومان است نمیتواند کمک کافی برای طلبه باشد لذا او تعطیلات تابستان را کارگری می کند تا خرج تحصیلش را در بیاورد.
هرمنوتیک
معنایی یا ضمنی
نمادین
کنشی
فرهنگی یا ارجاعی
سکانس گفتگو با طلبه
چرا بدیعی طلبه افغانی را انتخاب می کند؟
آیا طلبه می تواند بدیعی را منصرف کند؟
درختان هرس شده/طلبه

مطلب مشابه :  دادرسی عـــادلانه در دادگاه

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید