رفتارگرایان: (اسکینر). هدف غائی پیشرفت انسان بقای نوع بشر است؛ و هر چیزی که به این هدف کمک کند، مطلوب است. آماده سازی محیط ها در کمک کردن به بقا نقش اساسی دارد. محیط هایی که به طور مقتضی آماده باشند، می توانند تقویت کننده قشرهایی باشند که احتمال بقا را افزایش می دهند (مانند سازندگی، صلح، کنترل جمعیت، و غیره).
تجربه گرایان: (هابز). استفاده از داده های تجربی برای پیش بینی و کنترل رفتار انسان راه خوبی برای کمک به پیشرفت انسان است.
سودگرایان: (بنتم؛ میل). اجتماع باید رفتار را «کنترل» کند به نحوی که بیشترین سود عاید بیشترین مردم گردد.
انسان مداران : مازلو می گوید هر شخصی دارای یک میل فطری است که او را به سوی رشد و تحقق خویش سوق می دهد؛ ولی این نیروی درونی چنان خرد و ظریف است که در مواجهه با فشارهای محیطی متعارض به سادگی کنار گذاشته یا نادیده گرفته می شود. از این روی، کلید بهسازی کیفیت زندگانی انسان در شناسایی اجتماع و تشویق به بروز نیروی درونی نهفته است. راجرز معتقد است که افراد به تایید بی قید و شرط دیگران نیاز دارند تا خود را به عنوان یک شخص بپذیرند و سپس شروع به رشد و پیشروی تا نهایت استعداد خود کنند، بنابراین، افزایش میزان تایید، کلید بهسازی وضعیت انسان است. خود متحقق سازی تک تک انسان ها هدف پیشرفت انسان است.
انسان مداران اگزیستانسیالیت : می معتقد است انسان معاصر باید بداند که هنوز اراده یی از آن خود دارد، و بیاموزد که باید مواقعی را که آن را اعمال می کند بشناسد. انسان با بازیافتن حس اراده می تواند وضعیت خود را بهبود بخشد فرانکل نیز می گوید هر انسان نیاز دارد که با یافتن چیزی یا کسی که بتواند برای خاطر آن زندگانی کند، به حیات معنا بدهد. این معنی برای تصمیم گیری ها یک مبنا فراهم می کند و انسان را از یاس و تنهایی می رهاند.
اگزیستانسیالیت های خداباور: (بوبر؛ تیلیش؛ فورنیه). رابطه دو جانبه، صریح، و صادقانه ما با خدوند و مردم، یک منبع هدایت برای اعمال آزادانه، و تسریع پیشرفت انسان است .
تحلیل مبانی توسعه در غرب
تحلیل مبانی هستی شناسی
در غرب جریاناتی اتفاق افتاد که موجب شده، نگرش «آخرت خواهی» به نگرش «دنیاخواهی» چه در شکل ماتریالیسم فلسفی چه به صورت ماتریالیسم اخلاقی تبدیل شود. این جریان نیرومند دنیا خواهی مبداء هستی شناختی سکولاریسم است و این واژه به معنی اعتقاد به اصالت اموی دنیوی است که با غفلت از غیب و حقیقی که محیط بر عالم و آدم است، جلوه می‌یابد و باعث شده که هم کلیسا را به نحوی از متنزندگی به انزوا کشاند و هم اصلاح گران دینی را در نیل به هدف اصلی‌شان که تقویت مبانی ایمان دینی بود، ناکام گذاشت (اخترشهر، 1386، ص115).
حال سوالی که مطرح می‌شود، این است که چه شد، دنیا خواهان بر اصلاح گران دینی چیره شوند؟ در جواب به این سوال باید گفت، دو دلیل عمده برای چیرگی این عده وجود دارد: 1- نارسایی مفاهیم کلیسایی در مورد خدا و ماوراء الطبیعه 2- خشونت‌های کلیسا (اخترشهر، 1386، ص115).
در مورد نارسایی مفاهیم کلیسایی در مورد خدا و ماوراء الطبیعه باید گفت که در قرون وسطی که مسئله خدا به دست کشیش‌ها افتاد، یک سلسله مفاهیم کودکانه و نارسا درباره خدا به وجود آمد که به هیچ وجه با حقیقت وفق نمی‌داد و طبعاً افراد باهوش و روشنفکر را نه تنها قانع نمی کرد، بلکه متنفر می ساخت و بر ضد مکتب الهی بر می انگیخت (مطهری، 1370، ص 479).
اگر نارسایی مفاهیم دینی و کلامی کلیسا را قرین نارسایی مفاهیم فلسفی مغرب زمین بدانیم، به خوبی روشن خواهد شد که در اروپای قرن هیجدهم چگونه ماتریالیسم و سکولاریزم متولد شدند. عدم رشد تفکر فلسفی و الهیات، بردگی اندیشه در قرون وسطی، فقر فلسفه در اروپا، وقوع رنسانس و تحول خیره کننده علوم بشری مستقل از اندیشه دینی و… را هم سرنوشت کرده بود، فرو ریخت (اخترشهر، 1386، ص 116).
فلاماریون در کتاب «خدا در طبیعت» می‌گوید: کلیسا به این شکل خدا را معرفی کرد که چشم راستش تا چشم چپش، شش هزار فرسخ فاصله دارد. بدیهی است افرادی که از دانش بهره‌ای داشته باشند، ولو بسیار مختصر به چنین موجودی نمی‌‍‌توانند معتقد شوند. فلاماریون از اگوست کنت که پایه گذار پوزیتوسم است و به اصطلاح «اصاله العلمی» است، مطلبی نقل می‌کند که دورنمای خوبی است، برای این که نشان دهد، تصویری که دانشمندانی مانند اگوست کنت در محیط کلیسایی آن روز از خدا داشته اند، چگونه تصویری بوده است: «علم، پدر طبیعت و کائنات را از شغل خود منفصل و او را به محل انزوا سوق داد و در حالیکه از خدمات موقت او اظهار قدردانی کرد، او را تا سر حد عظمتش هدایت نمود». مقصودش این است که قبلاً هر حادثه‌ای در جهان پیدا می‌شد، با استناد به خدا تعلیل می‌شد. مثلاً کسی تب می‌کرد و این پرسش به وجود می آمد که چرا تب کرده است؟ جواب این بود که خدا تب را آورده… مفهوم این جمله این بود که خدا مانند موجودی مرموزی و مانند جادوگری که جادو می‌کند، یک مرتبه تصمیم گرفت، بدون مقدمه تب بیافریند و آفرید. بعد علم آمد و علت آن را کشف کرد، در اینجا خدا یک قدم عقب نشینی کرد. بعد خداشناس مجبور بود، بگوید بحث را به میکرب منتقل می‌کنیم. میکرب را کی آورد؟ علم علت میکرب را هم کشف کرد که در چه شرایطی میکرب به وجوب می آید، باز در اینجا خدا قدیمی عقب‌تر رفت. باز از علت آن علت بحث می‌شد و همچنین عقب نشینی خدا ادامه می یافت تا آنجا که بالاخره علم توسعه یافت و عمومیت پیدا کرد و علت بسیاری از پدیده‌ها کشف شد و آن پدیده‌هایی هم که علت آن مجهول ماند، یقین حاصل شد که علتی از نوع علتهای شناخته شده دارد. اینجا بود که بشر برای همیشه عذر خدا را خواست، زیرا جایی و پستی برایش باقی نمانده بود. اگوست کنت از خدا به «پدر طبیعت» تعبیر کرده است. این تعبیر درباره خدا نشان دهنده طرز تفکر کلیسایی اوست (مطهری، 1370،صص 479-485).
اما در مورد خشونت کلیسا به عنوان دلیل دوم برای بی‌میلی مردم اروپا نسبت به خدا و مذهب مسیحیت و کلیسا نیز دو دلیل عمده ذکر شده است؛ 1- کلیسا پاره‌ای معتقدات علمی بشری را در ردیف اصول مذهبی قرار داد و مخالفت با آنها را موجب ارتداد می دانست.2- حاضر نبود که صرفاً به ظهور ارتداد اکتفاء کند، بلکه معتقد بود از جامعه مسیحیت باید طرد شود، لذا در جستجوی عقاید و مافی‌الضمیر افراد بود تا از این طریق به آزار آنها بپردازد (اخترشهر، 1386، 117). شهید مطهری در این باره می نویسد: مذهب که می بایست دلیل هدایت و پیام آور محبت باشدع در اروپا به این صورت درآمد که مشاهده می‌کنیم. تصور هر کس از این دین و خدا و مذهب، خشونت بود و اختناق و استبراد، بدیهی است که عکس العمل مردم در مقبال چنین روشی، جز نفی مذهب از اساس و نفی آن چیزی که پایه اولی مذهب است، یعنی خدا نمی‌توانست باشد (مطهری،1370، صص487-488).
بدین ترتیب، این خشونت‌ها و قشری گرها و آن خداشناسی نارسای کلیسایی از یک طرف و اشتیاق فطری بشر برای آزادی و رهایی از ظلم و ستم در عین نیاز فطری به خداوند از طرف دیگر، اندیشمندان خداپرست را بر آن داشت که برای نجات دین و تقدس خداوند دست به اقداماتی بزنند. از مهمترین اقدامات می‌تواند به موارد ذیل اشاره نمود.
1- تفکیک بین قضایای ایمانی و عقلی 2- تفکیک میان ارزش و دانش 3- ارتقای خداوند به جهان ایمان و فراتر از عقل 4- رهایی جهان طبیعت از دخالت دینی؛ و بدین ترتیب نقش فعال خداوند در جهان تنزل کرد، به نحوی که انسانها با خدا همان می‌کنند که ونیزی‌ها با امیر خود. خدا سرور اسمی جهان باقی ماند، حال آن که کنترل واقعی کائنات به قوانین طبیعت واگذار شده بود، قوانینی که در حیطه مطالعات علمی و درک عقلانی می‌گنجید (آربلاستر، 1367، ص 166).
تاثیر اندیشه علمی بر اندیشه دینی، در هیچ زمینه دیگر به اندازه تعدیل آرای مربوط به نقش خداوند در رابطه با طبیعت نبود. خداوند صرفاً معمار جهان بود، هر چند که کوششهای گوناگونی می‌ورزیدند که محل و محملی برای فعالیت مستمر خداوند، در یک نظام طبیعی ماشینی وار، پیدا کنند (‌باربور، 1362، صص53-49).
لذا انسان غربی درباره خدای خود آن طوری قضاوت می‌کند که خود انتظار دارد. به عبارت دیگر انسان غربی به آن خدایی معتقد است که به دور از هر گونه دخالت دولت باشد. خدایی که همه را برابر در امکان استفاده از نعمات قرار داده و قهراً سرمایه داران هستند که بیشترین استفاده از این نعمات الهی را می برند و بالاخره خدایی که حق بنیادین مالکیت بر سرمایه‌ای منقول به خصوص ابزار تولید قرار داده و احترام آن را واجب نموده است (جهانیان، 1376، ص32).
و حال آنکه در نظام توحیدی، اولاً، خداشناسی توحیدی برخلاف خداشناسی غربی است. ثانیاً، در نظام توحید حیات نتیجه مستقیم اراده خداوند است، زیرا منطق قرآن بر آن است که حیات مطلقاً فیضی است، عالی و بالاتر از افق جسم محسوس، این فیض روی هر حساب و قانونی که برسد، از افق عالی‌تر از جسم محسوس سرچشمه گرفته، لهذا تطورات حیات تطورات ایجاد و تکوین خلق و تکمیل است. ثالثاً، قرآن کسانی را که به مدیریت و ربوبیت خداوند معتقد نیستند، خدا ناشناس معرفی کرده، می‌فرمایند: «ما قدروا الله حق قدره انَّ لقوی عزیز» علامه طباطبایی در ذیل این آیه می نویسد:
این آیه اشاره است به این که مشرکین معتقد به ربوبیت خدای تعالی نیستند و از پرستش او اعراض دارند (طباطبایی، 1374، صص 578-579). وی در ادامه می نویسد: پس مشرکین درباره پروردگار خود سهل انگاری کردند که میان خدای تعالی که نیرویی است که هر چیزی بخواهد خلق می‌کند و عزیزی است که هیچ چیز بر او غالب نگشته، ذلیل هیچ کس نمی‌شود و میان بتها و الهه که از خلقت پشه یا پس گرفتن از آنها عاجزند برابری انداختند و به این هم قناعت نکردند، بلکه خدا را از بتها هم کمتر گرفته آنها را ارباب گرفتند و خدا را رب ندانستند (همان).
تحلیل مبانی انسان شناختی
نارسایی مفهوم خداشناسی، گسترش فساد و بی‌بندوباری در میان ارباب کلیسا، ظلم و جنایات محکمه تفتیش عقاید، تقدم ایمان بر عقل و تحقیر عقل از یک طرف و آشنایی اروپاییان با جهان خارج از طریق جنگهای صلیبی و آشنایی با روشهای عقلی و تجربی دانشمندان مسلمان و… موجب آن شد که اعتقادات قرون وسطایی کنار زده شود، حکمت و فلسفه حاکم بر آن بی‌ارج تلقی شود، دین با علم در تعارض دانسته شد و سعادت این جهان اصل قرار داده شد و آنچه از دیدگاه علمی می‌تواند معتبر انگاشته شود، واقعیاتی بود که بتوان آن را در بوته آزمایش و تجربه آزمود (اخترشهر، 1386، ص120).
در نظریه رایج و غالب غربیان، جوهره و ماهیت انسان «استعدادها و غرایز دنیوی» اوست، همین استعدادها و غرایز است که مدار کنش و واکنش و انتخاب گری انسان قرار می‌گیرد و مسیر حیات هر فرد انسانی را ترسیم می‌کند. چنین ماهیتی، امیال و خواستهای بسیاری را به دنبال می آورد که نه تنها طرد برخی از آنها ضرورت ندارد، بلکه پذیرفتن هر میل و خواسته‌ای در جای خود و میدان باز کردن برای پاسخ و ارضای آن، قابل بررسی است. بدین ترتیب، استعدادها و غرایز و خواسته‌های انسان اصل می‌شود و بنیان فلسفی «اصالت فرد» شکل می گیرد عقلانیت و تجربه دو ابزاری تلقی می‌شوند که خادم اصالت فردند و راه را برای رسیدن انسان به خواسته‌ها و امیال خود باز می‌کنند؛ نتیجه این روند طبیعی چیزی غیر از «آزادگی مطلق» نبوده و نیست (اخترشهر، 1386، ص 120).

                                                    .