(نظامی، الف 1380: 108)
و زیرکی کنیزک در رتبهی دوم علت شیفتگی شاه بر او قرار میگیرد. همچنین در وصف شکّر میخوانیم:
به زیر هر لبش صد خنده بیشست لبش را چون شکر صد بنده بیشست
رطب پیش دهانش دانه ریزاست شکر بگذار کو خود خانه خیز است
چو بردارد نقــــاب ازگوشه ماه برآید ناله صد یوسـف از چـــــاه
( نظامی، ب1382: 278)
و در توصیف شیرین:
لب و دندانی از عشق آفریده لبش دندان و دندان لب ندیده
رخ از باغ سبک روحی نسیمی دهـان از نقطه موهـوم میمـی
کشیده گرد مه مشگین کمندی چـراغـی بسته بـر دود سپندی
(همان: 327)
همان گونه که گفته شد در منظومهی خسرو و شیرین، عشقی که بین خسرو و شکّر اصفهانی رد و بدل میشود؛ عشق صرفاً جسمانی و بر مبنای نیازهای جسمانی است. خسرو با شنیدن وصف شکّر، سودای دیدار او را در سر میپروراند . با فراهم شدن شرایط سفر به اصفهان، خسرو موفق به دیدار شکّر اصفهانی میشود و درنهایت با گذشت زمان و وقوع جریاناتی اورا همسری بر میگزیند.
ارژنگ مدّی بر آن است که عشق خسرو به شیرین نیز در عین برخی تعابیر عرفانی، در دستهی عشق های جسمانی قرار میگیرد و به نوعی هدف از آن بهرهی جسمانی بوده است. اما این عشق مشکلاتی را نیز با خود به همراه داشت. ازجمله خیانت، فراق و جدایی بین دو دلداده، وجود رقیب و … (مدّی، 1371: 110-111).
در خسرو و شیرین نظامی عشق با تمام شکوهش در نزدیکی بدنها معنا میشود و نقطهی اوج و محور اصلی تمام داستان وصال جسمانی با معشوق است «هر دو طرف با آنکه عشق بزرگی در سینه دارند؛ داستانی را میآفرینند که حاصل خودداری آنها از تسلیم در برابر عشق است. داستانی که باز به شکلی، قصهی نیاز عاشقانه و ناز معشوقانه را مکرر میکند. پارادوکس عشق که لازمهاش گذر از خود در راه دیگری است و غرور که در آن من نقطه ی محوری در رابطه با اوست، تناقض است که نزدیک شدن به داستان و باور عشق متعالی که آنها در سینه دارند را مشکل میکند. شاید بتوان به تعبیر خود نظامی، این داستان را هوسنامه خواند»(تبریزی، 1386 : 119).
تقریباً در تمامی عشقهایی که در هفت پیکر از آنها نامبرده شده، رنگ و بوی بعد جسمانی عشق مشهود است. عشق اسکندر به روشنک، عشق او به کنیزک چینی و همچنین عشق او به کید هندو از جمله داستانهای ذکر شده درشرفنامه نیز، دراین دسته جای میگیرند.
عشق جسمانی، به دور از افراط و تفریط، به خودی خود، مذموم نیست و در قیاس با عشق عرفانی از ارزش کمتری برخوردار است. ضمن این که این نوع عشق میتواند نردبانی برای عروج به عشق الهی باشد.
ب – عشق عرفانی
«عشق عرفانی، عشقی فراتر از مقولهی دوجسم است. عاشق عارف دیگر نظر بر چشم و خال و ابروی معشوق ندارد . زیرا معشوق او از محسوسات فراتر است و بالاترین نیروی عالم و منبع جمال لایتناهی است وآن نیروی خداست» (مدّی، 1371 : 118). همانگونه که ازتعریف فوق بر میآید این نوع عشق مرتبهای بالاتر از عشق جسمانی دارد. زیرا از نصیب و بهرهی مادی پاک است. اگر در خمسه، مخزنالاسرار را که در زهد و حکمت سروده شده است، کنار بگذاریم، در بیشتر داستانهای نظامی حکایت از عشقهای طبیعی و مادی است. هر چند از برخی حکایات برداشتهای عارفانه ای نیز صورت گرفته است. «پرندآبی که شیرین در هنگام شست و شوی تن، درمسیر تیسفون به کمر بسته، گیسویی که بخشی از چهره اش را پوشانده، وبه نوعی او را درحجاب کرده است، شبدیز؛ نوع نگاه شیرین و خسرو به یکدیگر که به هر دو هم نقش عاشقی بخشیده و هم نقش معشوقی از جمله مواردی است که از آنها تعابیر عرفانی صورت گرفته است»(پورجوادی، 1372: 34).
در تفسیر عرفانی از منظومهی هفت پیکر میخوانیم:
«هفت گنبد از سیاه تا سفید، همه رنگها و از کیوان تا زهره، همه سیارگان از شنبه تا جمعه، همه زمانها را در بر میگیرد وبه زبان رمز، تمامی قصهی آفرینش را از سیاه، که رمزی از اسم باطن یا مقام ذات الهی و خلوت ابدی شاهد هستی با خویش است تا سفید که ظهور کمال همهی رنگها و تجلی اسم ظاهر از اسمای حسنای الهی است، بازمیگوید[…]سیاه همه رنگها را درخود نهفته است و هیچیک را باز نمیتابد. از این روی رمز سکوت مطلق و غیب مطلق و مقام لااسم و لارسم یا عنقای مغرب است و سفید، همه رنگها راباز میتابد وچون روز، همه چیز را آشکار میکند و رمز جمال الهی است» (الهی قمشهای، 1381 : 363).
داستان های هفت گنبد را میتوان در حقیقت همان هفت مرحلهی سیر و سلوک دانست که سالکان طریق حق وجود دارد : قصهی روز شنبه و گنبد سیاه رنگ با اولین وادی یعنی توبه، مطابق دارد . قصهی روز یکشنبه و گنبد زرد رنگ با وادی دوم یعنی «ورع» سازگار است . قصهی روز دوشنبه و گنبد سبز با وادی سوم یعنی زهد وقصهی روز سه شنبه و گنبد سرخ با وادی چهارم یعنی« فقر» یکی است.
قصهی روز چهارشنبه و گنبد پیروزه رنگ با وادی پنجم یعنی صبر سازگار است و قصهی روز پنجشنبه و گنبد صندلی با وادی ششم یعنی توکل در ارتباط است و قصهی روز آدینه در گنبد سپید با آخرین وادی سیر و سلوک یعنی رضا مطابقت دارد.(همان : 382-333)
داستان روز سه شنبه و گنبد سرخ توسط شاهدخت سقلابی ماجرای شاهزاده ای است که جهت برگزیدن خواستگاری مناسب به قلع های صعب العبور و بر فراز کوهی رفته و شرایط سختی را برای خواستگارانش در نظر میگیرد. ازاین داستان نیز برداشتهای عرفانی شده است: «این دختر ناز پرورده چون آدمیان را هر یک به گونه ای عاشق خود میبیند، روی از همه پنهان میکند و سیمرغ وار در بلندای کوه قاف در قلعهای که محراب جلال و حریم عزت اوست مقام میکند و هفت طلسم یا وادی و امثال آن بر سر راه مینهد. آنگاه، خیالی از حسن بی مثال خود را بر لوح پرندگون آفرینش و اوراق آفاق وانفس نقش میکند و به زبان تکوین تمامی سوداگران عشق که اگر طالب اویند، این راه و این نشان، دعوتی عام مینماید. پس از آن که سرهای زیادی در راه عشق بریده میشود، جوانی هنرمند به کمک پیر و مرشدی دانا، همچون مرغان منطق الطیر، کوه به کوه و وادی به وادی پیش میرود تا آنکه خضر فرخنده را در غاری مییابد» (همان : 375).
در منظومهی لیلی و مجنون نیز، نمادهای عرفانی را میتوان یافت. «تلّونهای طبع مجنون به احوال عرفا میماند که گاه بر طارم اعلی مینشینند وگاه پشت پای خود نبینند . برای مثال وقتی نوفل برای یاری مجنون در به دست آوردن لیلی، با قبیلهی لیلی میجنگد، مجنونی که پیشتر از نوفل مدد طلبیده بود و با تصمیم او مبنی بر نبرد با قبیلهی لیلی خشنود شده بود . حال در میدان نبرد از کشته شدن جنگجویان قبیلهی معشوق آزرده خاطراست» (حمیدیان، 1373 : 199).

                                                    .