خواست خدا از نظرش اولویت دارد
با استدلال حرف می زند
با ارجاع به سنت و کتاب صحبت میکند
از جانب خودش حرف می زند
از جانب خودش حرفی برای گفتن ندارد
پیشنهاد پول میدهد
به پول نیاز دارد
کنشگر/ خودت به نتیجه رسیده
کنشپذیر/ به او یاد دادهاند
در سکانس گفتگوی بدیعی با سرباز، پس از آنکه سرباز در برابر خواستۀ او مبنی بر خاک ریختن رویش پس از خودکشی، سکوت می کند عصبانی شده و می گوید: -سهمت همونه که تو تفنگ دستت بگیری. بیل دستت نمی شه داد. دست زارع بیل نمی شه داد.
از این جمله میتوان اینطور برداشت کرد که، «بیل دستت نمی شه داد ولی تفنگ می شه داد.» و به نظر میرسد کارگردان نگران این برداشت از دیالوگ نبوده است. این دیدگاه که نوعی مخالفت با جنگ و اینکه اگر تفنگی دست سربازی، کشاورز یا هر کسی از روی اجبار قدرتی بیرونی صورت می گیرد را، بیان میکند که مطمئنا با گفتمان معنادهندۀ دالهایی مثل دفاع مقدس همسویی ندارد
گفتگوی نقش اول فیلم با طلبه که نمایندۀ مذهب و فقه اسلامی در جامعه است، از لحظۀ انتخاب کاراکتر طلبه به نوعی وارد شدن به حوزۀ ممنوعه می باشد. با طرح سؤالاتی که به چالش کشیدن این قشر و نظام باورهایی که آنها نه تنها به آن باور دارند بلکه وظیفۀ آنها تبلیغ و نهادینه کردن این باورهاست، را به دنبال دارد. همانظور که قبلا ذکر شد روحانیت و فقه از دالهای مهمی هستند که نظام معنایی گفتمان اصولگرا را شکل می دهند.
با پیشروی گفتگو، وقتی طلبه از بدیعی می خواهد تا خواسته و کارش را به صراحت بیان کند او می گوید: «شما فکر می کنین خداوند خودش به انسان جون داده، هر وقت هم لازم شد میگیره. اما یه موقعی میرسه که انسان دیگه خسته است. نمیتونه منتظر بشینه که خداوند به مصالح خودش عمل کنه دیگه خودش رأساً عمل میکنه. به هر حال این همون چیزیه که بهش میگن خودکشی. بعد هم باید پذیرفت که واژه خودکشی رو فقط برای فرهنگنامه که نیاوردن. بالاخره یه جایی باید کاربرد داشته باشه. کاربردش همین جاست. خود انسان باید تشخیص بده کاربردش کجاست.»
در اینجا خواست انسان در مقابل خواست خداوند قرار داده شده است (شکل 4-1) و همچنین رنج و خستگی انسان بر مصالح خداوند ترجیح داده شده است. بنابراین انسان با در رأس هرم قدرت قرار گرفتن خودکشی را که انتخاب پایان زندگی است و به طور عادی با ممنوع کردن و منفی شمردن از حوزه اختیارش خارج کردهاند، می تواند برگزیند. این دیدگاه که کاملا مغایر با ارزشهای دینی و در راستای آن، با ارزشها و قرار دادهای اجتماعی است، مطرح می شود و امکان شکستن یا زیر سؤال بردن این قرار داد را در ذهن مخاطب توسط کارگردان میسر می نماید.
کارگردان مرگ در سایۀ تقدیر را در تقابل با خودکشی قرار می دهد و اینگونه حیات انسان از جبر به انتخاب ارتقا پیدا میکند.
شخصیت سوم یک فرد روشن بین، یک فیلسوف است که با وجود بیسوادی، خیلی ساده با تجربیاتی که در طی زندگی کسب کرده به ارزشهای واقعی آن وقوف پیدا کرده است، و از اینجاست که آزادمنشانه، از آزادی مردن صحبت میکند: «تو خودت هستی که تصمیم میگیری. هیچ کس جلودار تو نیست….» تاکسی درمیست، رابطه بخصوص و بینش عقلانی نسبت به مرگ دارد. او خودش میگوید به خاطر زندگی و به خاطر آموختن «حرفه زیستن» است که میکشد. او پرندگان را میکشد برای آن است که آنها را خشک کند و نگاه دارد و به گونهای به آنها زندگی ابدی ببخشد.
پیرمرد «ما» کارگردان پس از طی طریق
بدیعی «ما» گذشتۀ کارگردان تبدیل به «دیگری»
فیلسوف
روشنفکر
با تجربه
بی تجربه

                                                    .