بوچکوار و تایتل (2005) با استفاده از دادههای پیمایشی در روسیه، به بررسی و سنجش شرم انگزننده و شرم بازپذیرکننده پرداختهاند. در این تحقیق، احتمال پنداری شرم و بخشش در برابر تعدادی از تخلفات مورد سوال قرار گرفته است. در اینجا نیز مجدداً حمایت ضعیفی از نظریه شرمساری بازپذیرکننده بدست آمد. هم شرمساری جداکننده و هم شرمساری بازپذیرکننده با کژرفتاری آتی رابطه مثبت و مستقیم داشت. ضمناً بین بدگویی و انحراف بعدی رابطهای مشاهده نشد. به نظر میرسد بههمپیوستگی اثرات متغیرهای شرمساری را افزایش میدهد. بعلاوه گناه و ترس از بیاحترامی و آبروریزی ناشی از کژرفتاری، نه ارتباطی با تجربههای شرمساری گذشته داشت و نه واسط میان تجربه های شرمساری گذشته و کژرفتاری بود.
بوچکوار و تایتل (2008) به بررسی اثرات نظریه شرمساری بازپذیرکننده در نمونهای از جامعه روسیه پرداخته و به این نتیجه رسیده است که شرمساری بازپذیرکننده با سطوح بالاتر بزهکاری فرافکنیشده ارتباط دارد. بوچکوار و تایتل به تشخیص این امر پرداختند که آیا کنترل احتمالات و تعاملات میتواند یافتههای ضعیف و ناهمساز را توضیح دهد. آنها سعی کردند با استخراج پیشبینهایی از نظریه خودکنترلی، فشار عمومی و بازدارندگی، و تشخیص شرایطی که تحت آن فرایندهای علّی ممکن است در تبیین کژرفتاری موثرتر باشد، نظریه شرمساری بازپذیرکننده را ارتقاء ببخشند. یافتههای این تحقیق نشان داد که شرمساری بازپذیرکننده برخلاف پیشبینهای این نظریه، با کژرفتاری فرافکنی رابطه مثبتی دارد. گرچه برخی از احتمالات فرضی به نظر میرسد اثرات شرمساری را بر کژرفتاری فرافکنی شده مشروط کند، اما هیچ کدام از یافته های تحقیق موید فرضیات اصلی نبود. در اینجا هم بر خلاف نظریه شرمساری، اثبات کردند که شرمساری بازپذیرکننده بزهکاری را افزایش میدهد و تعاملات معناداری با احتمالات ویژه فشار، خودکنترلی و قطعیت مجازات ندارد.
بزهکاری نوجوانان
نظریه شرمساری بازپذیرکننده به موازات بررسی کارآیی آن در حیطه تخلفات بزرگسالان (یعنی تخلفات مجرمانه خرد و یقه سفیدها)، در حوزه بزهکاری نوجوانان نیز مورد استفاده یا آزمون قرار گرفته است (بنت،1996؛های،2001؛زنگ و زنگ،2004؛ لوسونز و تایسون،2007؛ ربلون و دیگران،2010).
نخستین تحقیق در زمینه بزهکاری نوجوانان، توسط بنت (1996) در نیویورک به انجام رسیده است. هدف از این تحقیق بررسی اکتشافی سطح فردی دلالتهای تجربی مدل خانوادگی شرمساری و بزهکاری بر اساس نظریه شرمساری بازپذیرکننده بریث ویت (1989) بوده است. این تحقیق در میان نمونهای از نوجوانان به تعداد 524 نفر که به گزارش بزهکاری علیه اشخاص و اموال پرداخته اند، به اجرا درآمده است. نتایج نشان داد که مهمترین عامل تعیینکننده بزهکاری جدی، دوستان بزهکار و بزهکاری پیشین است. بازپذیری در مرحله سوم عامل تعیین کننده بزهکاری در مرحله پنجم بوده است که از تأثیر بلندمدت بازپذیری حکایت دارد. انگزنی عامل اصلی فراوانی تخلفات بوده است. شرمساری به تنهایی و به خودی خود عامل تداوم بزهکاری جدی و یا کنارهگیری از آن نبود. خودانگاره انحرافی اثری بر تکرار تخلف نداشت، اما انگزنی، بازپذیری، به هم پیوستگی و شرمساری همگی عوامل نیرومند خودانگاره انحرافی بوده اند.
تحقیق بعدی در این حوزه به های (2001) تعلق دارد که بر آزمون مستقیم این نظریه در حوزه والدپروری و بزهکاری نوجوانان تمرکز دارد. وی در پژوهش خود مستقیماً به بررسی نظریه شرمساری بازپذیرکننده پرداخته است. نوجوانان در این تحقیق واحد تحلیل بودند و رابطه بین استفاده والدین از بازپذیری و شرمساری و گزارشات نوجوانان از بزهکاری غارتگرایانه فرافکنی شده مورد تاکید بوده است. سه پرسش اساسی بدین شرح بوده است: 1) چه متغیرهایی پیشبینکننده استفاده والدین از بازپذیری و شرمساری است؟ 2)آیا بازپذیری و شرمساری به لحاظ آماری بر بزهکاری اثر تعاملی دارند یا اثر افزایشی؟ 3)آیا اثرات مشاهده شده بازپذیری و شرمساری بر بزهکاری صرفاً یک نتیجه کاذب است؟ یافتهها کم و بیش در جهت حمایت از این تئوری ظاهر شدند. های مشاهده کرد که به هم پیوستگی با شرمساری و بازپذیری و این دو نیز با بزهکاری تجاوزکارانه همبستگی دارد. اما مشاهدات و یافتههای های، از تأثیر تعاملی شرمساری و بازپذیری بر بزهکاری حمایت نکرد و ثابت کرد که اثر بازپذیری بر بزهکاری به نحو کاذبی به متغیر به هم پیوستگی منسوب شده است. به این ترتیب، این پژوهش نتایج آمیختهای بدست میدهد.
پژوهش بعدی در حوزه بزهکاری نوجوانان توسط زنگ و زنگ (2004) انجام یافته است. این پژوهش بر اساس دو مرحله از پیمایش ملی جوانان صورت گرفته و به شناسایی گویههایی پرداخته که معرف توبیخ بزهکاری توسط والدین و دوستان به عنوان شاخص شرمساری و گویههای معرف گرایش ذهنی والدین و دوستان در حفظ حمایت و ابراز اعتماد به پاسخگویان در صورت ارتکاب بدرفتاری به عنوان شاخص بازپذیری بوده اند. گرچه اثرات مستقیم برخی از متغیرهای شرمساری در راستای کاهش بزهکاری خوداظهاری بوده، اما بخشش و گذشت دوستان به جای تأثیر کاهنده بر میزان بزهکاری، اثر فزاینده بر آن داشته است. در ضمن جمله تعاملی که نشانگر شرمساری بازپذیرکننده است، واجد هیچ نوع اثری نبود. طبق نتیجهگیری نویسندگان، شواهد حاصله آشفته و ناروشن بوده و در حمایت از استدلال اصلی نظریه مبنی بر اثر شرمساری بازپذیرکننده نیز ناموفق بوده است.
تحقیق مشابهی توسط لوسونز و تایسون (2007) در استرالیا در میان نوجوانان انجام یافته است. در این تحقیق از گویههای پیمایش برای اندازهگیری شرم، شرمساری بازپذیرکننده و شرمساری انگزننده استفاده شده است. همچنین جهت آزمون مسیر علّی در بین مفاهیم مزبور، مدلسازی معادله ساختاری بکار رفته است. نتایج و یافتههای این مطالعه از گزارهها و مدعیات نظریه شرمساری حمایت کرده است. طبق یافتههای حاصله معلوم شد که بازپذیری با بزهکاری ارتباط منفی و انگزنی با بزهکاری ارتباط مثبت دارد.
ربلون و دیگران (2010) از گویههای پیمایش و تصاویر فرضی در میان نمونه ای از دانشجویان دانشگاه به منظور آزمون پیشبینهای نظریه شرمساری بازپذیرکننده (اینکه انتظار شرم به همنوایی منتج میشود) استفاده میکند. این نویسنده ها انتظار شرم را در کنار شاخص خودکنترلی، دوستان انحرافی، قطعیت مجازات و فشار مالی به آزمون گذاردند و دریافتند که انتظار شرم مهمترین عامل در پیشبینی رفتار مجرمانه آتی است. آنها با استفاده از تحلیل مسیر و تحلیل توبیت نشان دادند که انتظار شرمساری در میان دوستان و خانواده در مقایسه با متغیرهای رایج مورد آزمون، با قصد مجرمانه ارتباط محکم و مستقیم دارد و تأثیر این متغیرها بر قصد مجرمانه نیز عمدتاً غیرمستقیم و با میانجی انتظار شرمساری صورت میگیرد.
قلدری
نظریه شرمساری بازپذیرکننده در برخی مطالعات در حوزه رفتار قلدری در خانه و مدرسه به اجرا درآمده است (احمد،2001؛ احمد و بریث ویت،2004،2005،2006؛ توفی و فارینگتون،2008؛ دانیل پوتزر،2010).
احمد (2001) در پژوهشی با گردآوری دادههایی از 1400 بچه مدرسهای و والدینشان در استرالیا، به بررسی ارتباط بین سبک تربیتی خوداظهاری والدین و رفتار قلدری خوداظهاری بچهها پرداخت. وی دریافت که والدینی که اسنادهای انگزنندهتری بعمل میآورند با احتمال بیشتری صاحب فرزندانی هستند که قلدری خودآغازین علیه سایر کودکان را گزارش میدهند. و برعکس، سبکهای والدین غیرانگ زننده با سطوح پایینتر نوع جدیتر قلدری پیوستگی داشت.
احمد و بریث ویت (2004) در پژوهشی کوشیدهاند با استفاده از متغیرهای خانواده، مدرسه و مدیریت شرم به پیش بینی قلدری بپردازند. در گردآوری دادهها از دانشآموزان (1401=n) و والدین آنها (978=n) در پایتخت استرالیا، از چارچوب نظری نظریه شرمساری بازپذیرکننده استفاده شد. با توجه به اهمیت مدیریت شرم در رابطه با قلدری، ابزار (مدیریت حالت شرم-تصدیق شرم و جابهجایی شرم) طراحی شد. قلدری با تصدیق شرم و جابه جایی آن با خشم و ملامت دیگران ارتباط داشت. نتایج تحلیل مسیر نشان داد که مدیریت شرم تا حدودی واسط و میانجی تأثیر متغیرهای خانواده، مدرسه و شخصیت بر قلدری است.
احمد و بریث ویت (2005) در تحقیق مشابهی با استفاده از سه متغیر شرمساری، گذشت و شرم به پیش بینی قلدری پرداخته اند. دادهها از 1875 کودک مدرسهای بنگلادشی بدست آمدهاند. نتایج نشان داد که شرمساری بازپذیرکننده و گذشت با قلدری کمتر و تصدیق بیشتر شرم (مسئولیتپذیری، عذرخواهی) و جابهجایی پایین شرم با خشم و ملامت دیگران نیز با قلدری کمتر ارتباط دارد. علاقمندی به مدرسه حافظ کودکانی بود که در منزل تجربه شرمساری بازپذیرکننده کمتر و شرمساری انگ زننده بیشتر داشتهاند. همچنین در غیاب رغبت و علاقمندی به مدرسه، شرمساری بازپذیرکننده بیشتر و شرمساری انگزننده کمتر، حافظ و سپر کودکان در برابر قلدری بود. تأثیر گذشت بر قلدری (4/22 درصد کاهش) بسی بیش از (نزدیک دو برابر) تأثیر شرمساری بازپذیرکننده (3/11 کاهش) بود. نتایج فوق با این بینش همسو و سازوار است که بخشش در مقایسه با شرمساری بازپذیرکننده عملکرد ترمیمی قویتری است.
احمد و بریث ویت (2006) در تحلیلی مشابه با استفاده از مدل معادلات ساختاری نشان دادند که هم بخشش و هم آشتی و مصالحه مستقیماً قلدری پایین را پیشبینی میکنند. علاوه بر اثر مستقیم، یک مسیر غیرمستقیم نشان داد که آشتی و مصالحه از رهگذر مدیریت شرم انطباقی میزان قلدری را کاهش میدهد. مطابق با نظریه مدیریت شرم، تصدیق شرم پیشبینکننده قلدری کمتر و جابهجایی شرم پیشبینکننده قلدری بیشتر بود. یک مدل بدیل نیز آزمون شد که نشان داد وقتی کودکان شرم خود را جابهجا میکنند، بخشش والدین تنزل مییابد.
توفی و فارینگتون (2008) در پژوهشی به بررسی فایده و سودمندی نظریه شرمساری بازپذیرکننده در تبیین قلدری همبازیها در خانواده و همالان در مدرسه پرداختهاند. پرسشنامهها در بین 182 کودک 11-12 ساله در 10 مدرسه ابتدائی در نیکوسا و سایپراس (واقع در ایالت ویسکانسین آمریکا) درباره قلدری هم بازیها و همالان تکمیل شدند. برای سنجش انتظارات کودکان درباره نوع شرمساری والدین در قبال خطاهای آنها، روششناسی مبتنی بر تصویر بکار گرفته شد. از بچهها خواسته شد به پرسشهایی درباره احساسات و عواطف پاسخ دهند که آنها در صورت قرار گرفتن در موقعیت کودک در تصویر تجربه میکنند (مثلاً شرم، پشیمانی، گناه یا خشم). میزان پیوستگی به هر یک از والدین اندازهگیری شد. شرمساری جداکننده (یعنی شرمساری به شیوه انگزننده یا ردکننده) اثر مستقیم بر شیوه مدیریت شرم در بین بچهها داشت. مدیریت شرم مستقیماً بر قلدری همبازیها و همالان تأثیر داشت. پیوستگی به پدر در این مدل حاوی هیچ اثر مستقیم یا غیرمستقیم نبود. برخلاف این نظریه، شرمساری بازپذیرکننده (شرمساری که به اصلاح خطاکار ضمن توبیخ خطا اشاره دارد) اثر مستقیمی بر مدیریت شرم نداشت. فراسوی مفروضه های نظریه شرمساری بازپذیرکننده، پیوستگی به مادر – شاخص مطلوب کارآمدی خانواده – دارای اثر مستقیم بر قلدری همبازیها و همالان بود. پیوستگی به مادر اثر قویتری بر پسران در مقایسه با دختران داشته است. نتیجه اینکه نظریه شرمساری بازپذیرکننده برای تبیین ارتباط عوامل خانوادگی و قلدری سودمند است و این نظریه در فرهنگهای مختلف قابلیت اجرا و کاربست دارد.
پوتزر (2010) در پژوهشی در میان 527 دانشجوی دانشگاهی در پنسیلوانیا به بررسی رفتار قلدری پرداخته است. نوع فرزندپروری و حضور ویژگیهای شخصیتی برگرفته از نظریه شرمساری بازپذیرکننده مورد ارزیابی قرار گرفته است. قلدری فعلی با قلدری دوره کودکی، تکانشی بودن، گرایش به جابهجایی شرم، مرد بودن، انگزنی والدین، و جوان بودن همبستگی مثبتی داشته است. قربانی بودن با گرایش به درونی کردن شرم، قربانیشدن در دوره کودکی، جوان بودن و قلدری در کودکی همبستگی مثبتی داشته است. جابهجایی شرم همبستگی منفی با قربانیشدن داشته است.
طرح آزمایشی شرمساری بازپذیرکننده

                                                    .