رشته حقوق

شرکت کنندگان

دانلود پایان نامه

برونر فسکى، جیکب، سنت روشنفکرى در غرب از لئونارودو تا هگل، ترجمه لیلا سازگار. تهران: انتشارات آگاه، 1383.
لین، تونى، تاریخ تفکر مسیحى، ترجمه روبرت آسریان. تهران: نشر فرزان روز، 1380.
مگ گراث، آلیستر، درسنامه الهیات مسیحى، ترجمه بهروز حدادى. قم: انتشارات مرکز مطالعات و تحقیقات ادیان و مذاهب، 1384.
ـــــــــــ ، مقدمه اى بر تفکر نهضت اصلاح دینى، قم: انتشارات مرکز مطالعات و تحقیقات ادیان و مذاهب، 1382.
براون، رابرت مک آفى، روح آیین پروتستان، ترجمه فریبرز مجیدى. تهران: مؤسسه نگاه معاصر، 1382.

یادداشتى بر “اعلامیه نود و پنج مادهاى لوتر”
مصطفى ملکیان
اشاره:
آنچه در پى مى آید، یادداشتى است از استاد مصطفى ملکیان بر مقاله «اعلامیه نود و پنج مادهاى لوتر» که در شماره 28 مجله هفت آسمان منتشر شد.
اگر نهضت پروتستانتیزم مسیحى را نوعى اعتراض بدانیم، جاى این پرسش هست که شرکت کنندگان در این نهضت به چه چیزى اعتراض داشتند و اعراض از چه امرى را مى خواستند. در پاسخ به این پرسش، کتب، رسائل، و مقالات بسیار پرشمارى به قلم موافقان و مخالفان این نهضت طبع و نشر یافته اند؛ و غرض این یادداشت گزارش مفاد آن مکتوبات نیست. آنچه در این جا مى آید فقط حاصل مطالعه بخشى از آن مکتوبات است که با تأملات شخصى نگارنده درآمیخته و در ذهنو ضمیراو نشستو رسوب کرده است.
مى توان موارد اعتراض نهضت پروتستانتیزم بر آیین کاتولیک رومى را به عنوان مصادیق جزئى و خردِ سه اعتراض کلى و کلان دانست: اعتراض نخست این که آیین کاتولیک رومى، در مقام نظر از آموزه هاى واقعى و اصیل عیسى مسیح(ع) به دور افتاده است؛ اعتراض دوم این که این آیین ربط و نسبت خود را با زندگى عملى و هر دو زمینه آدمیان از کف داده است؛ و اعتراض سوم این که روحانیانى که پاسدار این آیین اند به انواع بدسگالى ها و کژرفتارى ها و تبهکارى ها گرفتار و آلوده شده اند و صلاحیت جانشینى و سخنگویى عیسى مسیح(ع) را ندارند.
اینک توضیحى در باب هر یک از این سه اعتراض:
اعتراض نخست، در واقع، به پاکى و خلوص خودِ دین تاریخى و نهادینه ناظرست و ناشى از این دغدغه که این پاکى و خلوص، که چیزى جز مطابقت دقیق و موبه موى دین تاریخى و نهادینه با آموزه هاى بنیانگذار دین نیست، به تدریج و نرم نرمک راه زوال پیموده است. آموزه هاى بنیانگذار دین، بر سبیل تمثیل، همچون چشمه آب پاک و زلالى است که در نقطه اى برمى جوشد و روان مى شود و، طبعاً، روانى اش جز به این معنا نیست که دم به دم از نقطه جوشش آغازین خود دورتر و دورتر مى شود و، البته، این دورشدن همراه است با آمیخته شدنِ آب پاک نخستین با بسا مواد و زوائد دیگر و کَدِر و گل آلوده شدن آن آب زلال. هرچه آن دورشدن بیشتر، این آمیختگى و کدورت بیشتر. مهم این است که این آمیختگى و کدورت لازمه طبیعى گذر آن آب در بستر خاک آگین و درازآهنگى است که آب در آن به جریان مى افتد. اما، بى شک، کسانى که فرسنگ ها دور از سرچشمه از این آب برمى گیرند و مى نوشند اگر بخواهند که واقعاً از آبِ سرچشمه برگرفته و نوشیده باشند چاره اى جز تعبیه تصفیه خانه ندارند تا به کمک آن، آب برگرفته را به پاکى و زلالى آغازین خود باز گردانند و آنگاه از آن بنوشند، وگرنه این آب پر خس و خاشاک را چه نسبت با آن آب زلال و پاک؟ در سرتاسر طول مسیر آب چشمه به وجود این تصفیه خانه ها حاجت هست و هیچ تصفیه خانه اى مردم را از سایر تصفیه خانه ها بى نیاز نمى کند؛ چون اگر در نقطه اى، تصفیه خانه اى کلِ آب چشمه را نیز تصفیه کند، باز، این آب تصفیه شده بر اثر روان شدن دوباره اش پاکى و زلالى خود را از دست مى دهد و محتاج به تصفیه اى مجدد، در نقطه اى دیگر، مى شود، چرا که گذرگاه با آب تصفیه شده همان مى کند که با آب آغازین مى کرد. وضع آموزه هاى بنیانگذار دین، در بستر زمان، عیناً مانند وضع آب سرچشمه است، در بستر مکان.
آموزه هاى بنیانگذار دین، در گذرگاه تاریخى خود، با چه مواد و زوائدى مخلوط و مشوب مى توانند شد؟ مى توان گفت که، لااقل، سه نوع مواد و زوائد مى توانند پاکى و زلالى آغازین آموزه هاى بنیانگذار دین را از میان ببرند: نوع اول شامل موادى است که از سایر نظام هاى اندیشگى، اعم از دیگر نظام هاى دینى و مذهبى و نظام هاى فلسفى یا عرفانى یا اخلاقى اخذ و اقتباس شده باشند. نوع دوم موادى اند که فرآورده فرایند تفسیر آموزه هاى خود بنیانگذار دین اند، اما فرایند تفسیرى اى که در آن ضوابط و قواعد تفسیر درست رعایت نشده اند. بسیارند مفسران و الاهیدانانى که با کمال صداقت و جدّیت و بدون این که سر سوزنى قصد تحریف آموزه هاى دینى را داشته باشند، در پى تفسیر آموزه هاى بنیانگذار دین خودشان بر مى آیند اما چون از ضوابط و قواعد علم تفسیر بى خبرند حاصل کارشان چیزى جز تحریف آن آموزه ها نیست. نوع سوم موادى اند ساخته خواسته هاى نفسانى مفسران. و این «ساخته خواسته»ها ناشى از خودشیفتگى، پیش داورى، جزم و جمودگرایى، تعصبورزى، بى مدارایى، کوتاه بینى و تنگ نظرى، خودنمایى، افراط گرى و گزافه پویى، شخصیت پرستى، بزدلى، بیدادگرى، سنگدلى، ناسپاسى، خودبزرگ بینى، تجمل پرستى، ناپاکدامنى، سوءنیت و بدخواهى، و نفرتورزى مفسران اند. هر یک از این امور نفسانى، اگر در مفسر وجود داشته باشد، مى تواند باعث ورود عنصر یا عناصرى بیگانه با آموزه هاى بنیانگذار دین در این آموزه ها شود.
اعتراض دوم به کارآمدى و مسئله گشایى و مشکل زدایى دین تاریخى و نهادینه ناظرست و برخاسته از این رأى است که این دین، اگر هم روزگارى در حل مسائل نظرى و رفع مشکلات عملى مردمان توفیق داشته است، امروزه دیگر این توفیق را ندارد. آدمیان، در هر عصرى، با یک رشته مسائل نظرى و مشکلات عملى مواجهند که، به حق یا نابحق، حل و رفع آنها را از دین انتظار و توقع دارند (و در واقع، این انتظار و توقع، در مورد پاره اى از مسائل و مشکلات بحق است و در مورد پاره اى دیگر نابحق) و حضور فرهنگى واقعى دین در گرو حل و رفع آنها است. حضور دین یک امر جمعیت شناختى و آمارى نیست، یعنى به شمار کسانى که، در سرتاسر جهان، به لحاظ شناسنامه اى پیرو آن دین محسوب مى شوند بستگى دارد، بلکه امرى فرهنگى است، یعنى قیامش به این است که آن دین در ذهن و ضمیر کسانى حضور داشته باشد، خواه آن کسان اسماً نیز پیرو آن دین به حساب بیایند و خواه نیایند؛ و مقصود از حضور دین در ذهن و ضمیر آدمیان نیز چیزى جز این نیست که باورها، احساسات و عواطف، خواسته ها و اراده هاى آنان واقعاً و بجدّ از آموزه ها و فرموده هاى آن دین متأثر باشند. این حضور وقتى حاصل مى آید که آدمیان ببینند که دین مسائل نظرى و مشکلات عملى پیشاروى آنان را، به راستى، حل و رفع مى کند. هرچه بر شمار مسائل و مشکلاتى که دین آنها را عملا (و نه ادعاءً) حل و رفع مى کند افزوده شود رسوخ آن در باورها، احساسات و عواطف، و خواسته ها و اراده هاى انسان ها افزایش مى یابد، و این یعنى افزایش حضور فرهنگى دین. اگر آنچه الاهیدانان و عالمان دین در مدارس علوم دینى تعلیم و تعلّم مى کنند، وقتى در صحنه زندگى عملى و واقعى انسان ها حضور مى یابند، هیچ مسئله واقعى اى را نگشاید و هیچ مشکل واقعى اى را نزداید، یعنى اگر آنچه اینان آموزانده و آموخته اند به کار حل مسئله و رفع مشکل نیاید و آنچه را به کار حل مسئله و رفع مشکل مى آید نیاموزانده و نیاموخته باشند، در این حال، دین از حضور فرهنگى خود محروم شده است؛ و عدم حضور فرهنگى دین یعنى عدم حضور دین؛ چرا که اهمیت و هویت دین اهمیت و هویتى فرهنگى است، بدین معنا که موطن اصلى دین درونِ آدمیان است و دین، چون در این موطن رسوخ و قرار یافت، سایر جنبه هاى حیات آدمى، یعنى زندگى بیرونى او را ارتزاق و تغذیه مى کند و قوت و قوّت مى رساند.
به دیگر سخن، هیچ دینى نیست که، در آنِ واحد، هم نقشه، هم کتاب قانون، و هم نسخه نباشد. درست است که ادیان گونه گون، به لحاظ تأکیدشان بر یک یا دو چیز از این سه چیز، با هم متفاوتند؛ اما همه شان، کمابیش و با اختلاف مراتب، از این هر سه شأن برخوردارند. دین نقشه است، بدین معنا که جغرافیاى کلى و اجمالى هستى و جهان را پیشاروى آدمیان مى گذارد و آنان را از وضع و حال دنیا، آنچه پیش از دنیا است، آنچه پس از دنیا است، طبیعت، و ماوراى طبیعت آگاه مى کند. دین کتاب قانون نیز هست، یعنى وظائف و تکالیف آدمیان را در ارتباطاتى که با خدا، خودشان، دیگر آدمیان، و عالم طبیعت دارند معین و مقرر مى دارد. و سرانجام، دین نسخه هم است، یعنى براى شفاء و علاج دردها و رنج هاى آدمیان توصیه هایى دارد و راه هایى نشان مى دهد. حال اگر همین انسان هایى که هم نقشه اى به دستشان داده اند و هم کتاب قانونى و هم نسخه اى، هرچه نظر و دقت و کندوکاو مى کنند ببینند که نقشه شان راه هایى را که مى جویند بدانان نشان نمى دهد (و لو راه هاى دیگرى را که نمى جویند نشان بدهد) و/یا کتاب قانونشان قوانین و مقرراتى را که زندگى اجتماعى شان را بسامان مى کند و آرمان هاى زندگى اجتماعى را محقق مى سازد تعیین نمى کند (هرچند قوانین و مقررات دیگرى را که به زندگى و آرمان هاى اجتماعى و واقعى شان ربط و نسبتى ندارد مقرر بدارد) و یا نسخه شان دردها و رنج هاى بالفعل آنان را شفا نمى دهد و علاج نمى کند (اگرچه دردها و رنج هایى را که در دردها و رنج هاى آنان نیست شفاء دهد و علاج کند)، در چنین وضع و حالى، دین، فارغ از حقانیت و بطلان و صدق و کذبش، ارتباطش را با حیات جمعى و فردى انسان ها از دست داده است. از دین انتظار مى رود که، افزون بر حقانیت و صدق، از ارتباط با زندگى واقعى و بالفعل جمعى و فردى انسان ها خالى و عارى نباشد. بى ارتباطى دین با زندگى واقعى به این معناست که آموزه ها و فرموده هاى دین بلاموضوع شده باشند، و در این صورت، آن آموزه ها و فرموده ها، حتى اگر حق و صادق باشند، در زندگى واقعى سریان و جریان نمى یابند، و این تعبیرِ دیگرى است از این که دین حضور فرهنگى، یعنى یگانه حضورى که در شأن ماهیت و هویت دین است، ندارد، هرچند میلیاردها انسان اسماً منتسب به آن دین و پیرو آن به حساب آیند.
پس، اعتراض دوم اعتراض به ذى ربط نبودن و بى ربط بودن دین به مسائل و مشکلات واقعى و بالفعل زندگى فردى و جمعى انسان هاست. این ذى ربط بودن/نبودن با صدق و حقانیت داشتن/نداشتن، به اصطلاح منطقیان قدیم، عموم و خصوص مِنْ وَجه دارند، یعنى امکان دارد که: الف) دینى هم برحق باشد و هم ذى ربط، ب) دینى برحق باشد ولى ذى ربط نباشد، ج) دینى برحق نباشد ولى ذى ربط باشد، و د) دینى نه برحق باشد و نه ذى ربط. در واقع، اعتراض دوم نهضت پروتستانتیزم این بود که مسیحیت، که روزگارى مصداق دین (الف) بود، اکنون مصداق دین (ب) (و اگر اعتراض اول را نیز ضمیمه کنیم، تقریباً مصداق دین (د)) شده است و باید کارى کرد که وضع گذشته خود را بازیابد.
و اما اعتراض سوم نهضت پروتستانتیزم به طرز عمل و شیوه زندگى روحانیان کاتولیک مربوط مى شد که، از سویى، و در مقام ادعاء، خود را جانشین و سخنگوى عیسى مسیح(ع) و واسطه میان خلق و خالق مى دانستند و، از سوى دیگر، و در مقام عمل، به اصناف بداندیشى و کج رفتارى ها و نادرستى ها گرفتار و آلوده بودند. جان کلام پروتستان ها این بود که روحانیان کاتولیک دقیقاً شبیه همان کاتبان و فریسیان ریاکار یهودى اى شده اند که عیسى مسیح(ع) در سه انجیل همنوا، یعنى انجیل هاى متّى، مرقس، و لوقا، آنان را مشمول شدیدترین نقدها و عنیف ترین حملات خود قرار داده بود و درباره آنان گفته بود: «کاتبان و فریسیان بر کرسى موسوى نشسته اند. پس آنچه به شما گویند نگاه دارید و به جا آورید، لیکن مثل اعمال ایشان نکنید، زیرا مى گویند و نمى کنند؛ زیرا بارهاى گران و دشوار را مى بندند و بر دوش مردم مى نهند و خود نمى خواهند که آنها را به یک انگشت حرکت دهند. و همه کارهاى خود را مى کنند تا مردم ایشان را ببینند. حمایل هاى خود را عریض و دامن هاى قباى خود را پهن مى سازند، و بالا نشستن در ضیافت ها و کرسى هاى صدر در کنایس را دوست مى دارند، و تعظیم در کوچه ها را و این که مردم ایشان را آقا آقا بخوانند…. و ]حال آن که[ هر که از شما بزرگ تر باشد خادم شما بُوَد. و هر که خود را بلند کند پست گردد و هرکه خود را فروتن سازد سرافراز گردد.» (انجیل متى، باب بیست و سوم، آیات 12ـ2) و خطاب به خود آنان عتاب کرده بود که: «واى بر شما، اى کاتبان و فریسیان ریاکار، که دَرِ ملکوت آسمان را به روى مردم مى بندید، زیرا خود داخل آن نمى شوید و داخل شوندگان را از دخول مانع مى شوید. واى بر شما، اى کاتبان و فریسیان ریاکار، زیرا خانه هاى بیوه زنان را مى بلعید و از روى ریا نماز را طویل مى کنید. ـ واى بر شما، اى کاتبان و فریسیان ریاکار، زیرا که برّ و بحر را مى گردید تا مریدى پیدا کنید و چون پیدا شد او را، دو مرتبه پست تر از خود، پسر جهنم مى سازید! واى بر شما اى راهنمایان کور… اى نادانان و نابینایان… اى جهّال و کوران… واى بر شما، اى کاتبان و فریسیان ریاکار، که نعناع و شوید و زیره را عُشر مى دهید و اعظم احکام شریعت، یعنى عدالت و رحمت و ایمان، را ترک کرده اید!… اى رهنمایان کور، که پشه را صافى مى کنید و شتر را فرو مى برید!… واى بر شما، اى کاتبان و فریسیان ریاکار، که چون قبور سفیدشده مى باشید که از بیرون نیکو مى نماید لیکن درون آنها از استخوان هاى مردگان و سایر نجاسات پر است! همچنین، شما نیز ظاهراً به مردم عادل مى نمایید، لیکن باطناً از ریاکارى و شرارت مملو هستید. واى بر شما، اى کاتبان و فریسیان ریاکار، که قبرهاى انبیا را بنا مى کنید و مدفن هاى صادقان را زینت مى دهید… اى ماران و افعى زادگان! چگونه از عذاب جهنم فرار خواهید کرد؟» (انجیل متّى، باب بیست و سوم، آیات 33ـ13) (نیز رجوع شود به: انجیل مرقس، باب دوازدهم، آیات 40ـ38 و انجیل لوقا، باب بیستم، آیات 47ـ45).
نقاط ضعف اخلاقى روحانیان یهود، که عیسى مسیح(ع) را تا بدان پایه و مایه مى آزرد و به خشم مى آورد و به جوش و خروش و خطاب و عتاب مى انگیخت، در برابر نقاط ضعف اخلاقى روحانیان آیین کاتولیک رومى، که در طى یک هزاره و نیم نشر و بسط یافته بود و براى هر مسیحى آگاه و نیکخواهى به وضوح و ثبوت پیوسته بود، چیزى نبود. در ظرف یک هزاره و نیم، روحانیان کاتولیک، مسیحیان را گرفتار جنگى ناعادلانه، آکنده از خشم و خون و ویرانى و تجاوز، و بیهوده و پوچ با مسلمانان کرده بودند، آن هم به نام هوادارى عیسى مسیح که گفته بود: «خوشا به حال حلیمان، زیرا ایشان وارث زمین خواهند شد… خوشا به حال رحم کنندگان، زیرا بر ایشان رحم کرده خواهد شد… خوشا به حال صلح کنندگان، زیرا ایشان پسران خدا خوانده خواهند شد… خوشحال باشید چون شما را فحش گویند و جفا رسانند، و به خاطر من هر سخن بدى بر شما کاذبانه گویند. خوش باشید و شادى عظیم نمایید.» (انجیل متى، باب پنجم، آیات 12ـ5)؛ واردِ وقیح ترین و خیانت آمیزترین زدوبندها با شاهان و امپراتوران و امیران و امیرزادگان اروپا شده بودند؛ بیشترین املاک و مستغلات را، به بهانه هاى واهى، مصادره و غصب و تملک کرده بودند؛ با دسیسه چینى ها و فتنه انگیزى ها و مکر و خدعه ها سرتاسر اروپا را دستخوش جنگ و ناامنى کرده بودند؛ ده ها هزار متفکر، الاهیدان، فیلسوف، عالم، عارف، هنرمند، ادیب، و نویسنده را به بهانه ارتداد و بدعت انگیزى و فساد عقیده و، در واقع، به جرم حق گویى و آزاداندیشى و پاسدارى از آرمان هاى اخلاقى، به بدترین شیوه شکنجه کرده و کشته بودند؛ به انواع مفاسد اخلاقى، اعم از سیاسى، اقتصادى، تربیتى و جنسى آلوده شده بودند؛ به فرایند استعمار و استثمار کشورها و سرزمین هاى اقصى نقاط جهان کمک و یارى رسانده بودند و این فرایند نامیمون را به یُمن فتاواى به اصطلاح شرعى و الاهى خود مشروعیت و میمنت بخشیده بودند؛ همچون بختکى بر تن و جان و روان و مادّیت و معنویت انسان ها فرو افتاده بودند و بر نکبت و ادبار زندگى هاى پر درد و رنج مردم افزوده بودند و، با این همه، از عالم و آدم طلب کار بودند و فریادهاى آکنده از خشم و کینه و نفرت و برخاسته از بدخواهى و نادانى و خودشیفتگى خود را آواى لطیف، دلنشین، و مهرآمیزِ خداى ودود، رحیم و رئوف فرا مى نمودند.
چکیده انگلیسی

مطلب مشابه :  عزت نفس در دوره نوجوانی

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید