پارهای دیگر از نظریهپردازان و پژوهشگران کوشیدهاند بر حسب ابعادی چند از قبیل تمرکز بر خود در برابر دیگری، خشم معطوف به خویش در برابر خشم معطوف به رفتار، تمرکز بر درون در برابر تمرکز بر بیرون، رفتار فردی در برابر رفتار عمومی و رفتار بداخلاقانه در برابر رفتار غیراخلاقی بین این دو احساس تمییز قائل شوند. رایجترین تمایز ایجاد شده در باب شرم و گناه، مبتنی بر اثر لوئیس بوده است که در تحقیقات تجربی تانگنی پیرامون شرم و گناه به اوج رسیده است (دانسی،30:2010). طبق مفهومسازی لوئیس،
تجربه شرم مستقیم در باب خود است که در کانون ارزیابی قرار دارد. در گناه، خویشتن ابژه مرکزی ارزیابی منفی نیست، بلکه در عوض آنچه انجام شده یا انجام نشده در کانون قرار دارد. در گناه، خود در رابطه با چیزی به طرز منفی ارزیابی میشود، اما خود در کانون تجربه نیست.
شرم تمرکز بر خویشتن کلی توسط خود یا دیگری واقعی یا خیالی قلمداد میشود (من چگونه توانستم چنین کنم؟)، اما شخصی که تجربه گناه دارد، بر رفتار یا کنش خود تمرکز دارد (من چگونه توانستم چنین کنم؟).
بر پایه تحقیقات تجربی در زمینه ساختار عاملی شرم استدلال کردهاند که شرم و گناه عملاً عواطفی جدا و متمایز نیستند، بلکه در عوض سه گونه شرم وجود دارد که حایل بین نوع شرمساری ابراز شده و احتمال راهحلهای انطباقی یا غیرانطباقی با جرم است. ناتان هاریس (2003) با استفاده از دادههای آزمایش شرمساری بازپذیرکننده، در پژوهشی تحت عنوان بازشناسی تکبعدی بودن احساسات اخلاقی به بررسی و آزمون این موضوع پرداخت که آیا تمایز نظری ما بین احساسات خاص از حمایت و پشتیبانی تجربی برخوردار است یا نه. از مجموع 720 نفر متخلف رانندگی در حین مستی که دارای تجربه احساسات مرتبط با احساسات اخلاقی بودند، بعد از حضور در دادگاه یا نشست عدالت ترمیمی مصاحبهای بعمل آمد. تمایزات مورد انتظار میان شرم و گناه مشاهده نشد. در واقع تحلیل مولفههای اصلی سه عامل را شناسایی کرد: شرم-گناه، نمایش-خجلت، و شرم حلنشده. همچنین نتایج نشان داد که شرم-گناه با احساس همدلی بیشتر و احساس خشم/خصومت کمتر ارتباط دارد. نتیجه این که تفاوت مابین شرم و گناه ممکن است مبالغهآمیز باشد. (سالوین،458:2006). بریث ویت نیز بر آن است که نظریه شرمساری بازپذیرکننده، مابین فرهنگهای شرم و گناه تمایزی قایل نمیشود، زیرا وجدانی که موجب احساس گناه میشود … از طریق شرمساری در فرهنگ شکل گرفته است. به زعم وی، شرمساری مرکب از چیزهایی است که میتواند ریز و ظریف همچون اخم کردن باشد و یا مستقیم و صریح همچون برخورد در دادگاه باشد (لیو،61:1998).
شرمساری و شرم به مثابه تجربههایی مخرب
با اینکه بریث ویت تأثیر بالقوه مثبت عملکرد شرمساری بازپذیرکننده را به دلیل تجربه عاطفه شرم توسط متخلف مفروض میانگارد، ولی همه محققان و پژوهشگران با ماهیت مثبت شرم موافق نیستند. در حقیقت بسیاری از محققان حامی و پشتیبان این طرز تلقی بودهاند که تجربه احساس گناه و نه احساس شرم است که به نتایج و پیامدهای مثبت نظیر نرخ پایین تکرار جرم منتهی میشود. با این حال محققان دیگری (احمد و دیگران،2001؛ هاریس،2003؛ بایبی،146:2009) همساز با مفهومسازی لوئیس از شرم و گناه، برخی از پژوهشگران در حوزه جرمشناسی، جامعهشناسی و نیز روانشناسی تجربی این موضوع را پذیرفتهاند که شرمساری و شرم به شدت با پیامدهای منفی و احیاناً مخرب ارتباط دارد. مثلاً در حوزه روانشناسی برخی مطالعات در خصوص رابطه شرم و پارهای از متغیرهای وابسته نظیر افسردگی، اضطراب اجتماعی، کمالگرایی و مصرف الکل و مواد به اجرا درآمده است. نتایج این تحقیقات نشان دادهاند که استعداد پاسخگویی با عاطفه شرم، با هر کدام از پیامدهای مضر و آسیبرسان به طور معنیدار ارتباط دارد. روندا لی دیرینگ (2005) در پژوهشی میان دانشجویان دانشگاه، ضمن تفکیک استعداد شرم از استعداد گناه، نتیجه گرفت که استعداد شرم به طور عام با مسائل مربوط به مصرف مواد دارای همبستگی مستقیم، و استعداد گناه با مسائل مربوط به مصرف دارای همبستگی معکوس است. نتایج حاکی از این بوده است که شرم و گناه باید در پیشگیری و درمان مسائل مربوط به مواد، به صورت مجزا مد نظر قرار گیرد.
به همین سان، در حوزه جرمشناسی و جامعهشناسی نیز توجه به تجربه و عملکرد شرمساری مورد تاکید بوده است. جیمز گیلیگان روانشناس برجسته زندان استدلال میکند که احساس شرم «علتالعلل همه خشونتهاست» و مدعی است که تا به حال هیچ رفتار خشونتبار مهمی دیده نشده که برخاسته از حس شرم و حقارت، بیاحترامی و استهزا نبوده باشد. همین طور، توماس شف استدلال میکند که «هدفِ» خشونت،کاهش شدت شرم شخصی با تخلیه آن به شکل خشونت علیه دیگری است (سالیوان،456:2006). بر پایه استدلال شف، تجربه شرم میتواند از طریق شرم-شرم بازگشتی و مارپیچ شرم-خشم به خشم و خشونت ختم شود. یعنی هر جا که تجربه شرم به شرم بیشتر بیانجامد و تصدیق نشود، میتواند در بیرون بر ضد دیگری به شکل خشم معطوف گردد (دفلم،233:2006؛دانسی،31:2010). گلیگان و شف هر دو جذبه رهبرانی همچون هیتلر را با توانایی آنها در تبدیل شرم افراد تحقیرشده به خشم موجه علیه «دیگریِ» قربانی تبیین کردهاند. بنابراین ترویج شرم و شرمساری به نام صلحآفرینی و دامن زدن به خشونت به نظر می رسد که صورت و ظاهر یک امر موهوم باشد (سالیوان،456:2006). برخی از پژوهشگران نیز از جمله ماکسول و موریس، تاکید کردهاند که هر نوع شرمساری ممکن است به صورت انگزننده تعبیر و تفسیر شود. از این گذشته، آنها مدعی شدند که شرمساری به منزله بازدارنده جرم، ممکن است به جای ترمیم آسیب وارده توسط متخلف، عملاً خطر انسداد روابط میان بزهکار و بزهدیده را به بار بیاورد (دانسی،31:2010). در حقیقت، طبق استدلال موریس، دیدگاه شرمساری بازپذیرکننده در تاکید بر احساس شرم به راه خطا رفته است. وی استدلال میکند که مهمترین مکانیزمها در عدالت ترمیمی، ایجاد ندامت و پشیمانی در متخلفان به عنوان محصول و ثمره همدلی است. طبق استدلال وی، همدلی حاصل بحث و فحص در باب پیامدهایی است که تخلف برای قربانی ها به دنبال داشته است (سالیوان،457:2006).
تایلور نیز شرم را احساس خطرناکی میداندکه در متخلفان بوجود میآید؛ چرا که تهدیدی علیه حس خودارزشمندی متخلف بوده و از همین رو بالقوه مخرب و ویرانگر است. این موارد برخی حمایت ها از تحقیقاتی بعمل میآورند که اظهار میدارند احساس شرم، و نه احساس گناه، به مثابه نتیجه تخلفات با پاسخهایی نه چندان سازنده همچون خشم و خصومت همراه است. ندامت و پشیمانی توسط تایلور به عنوان مفهومی بهتر و مهمتر از شرم یا گناه معرفی شده است؛ زیرا در تضاد و تقابل با خود نیست، بلکه معطوف به رفتار است و شامل هیچ نوع احساس منفی نسبت به خود نمیباشد. ماکسول و موریس (2000) در پژوهشی، حمایتهایی در اهمیت ندامت بدست دادهاند که به بررسی تکرار جرم در بین نمونهای از متخلفان، که ده سال پیش در نشستی ترمیمی حضور داشتهاند، پرداخته است. این تحقیق ثابت کرد که در بین سایر متغیرها، نداشتن حس بد نسبت به خود در جریان نشست (که میتواند به عنوان شاخصی از عدم انگزنی تعبیر شود) و احساس ندامت و پشیمانی، پیشبینکننده پایین بودن تکرار جرم است (سالیوان،458:2006).
از منظر این پژوهشگران، استفاده از مشتقات شرم به مثابه راه علاج و درمان جرم، بالقوه آسیبزا و زیانبار خواهد بود. لذا سوالی که در اینجا مطرح میشود این است که چرا بریث ویت و همکاران وی گفتهاند که شرمساری و شرم میتواند به مثابه بازدارنده اثرگذار جرم بکار رود و بایستی در محافل ترمیمی اجرا شود. بخشی از این تناقض به شیوههای گوناگون مفهومسازی شرم از سوی پژوهشگران مربوط میشود. با اینکه تعاریف متعددی از شرم وجود دارد، احمد و همکاران وی (2001) تاکید داشتهاند که مفهومسازیهای متعدد و پراکنده شرم میتواند بر اساس سه اصل خلاصه شود: 1) اینکه در مورد نحوه تفکر دیگران نسبت به خود، چه احساسی داریم، 2) اینکه در مورد خود چه احساسی داریم، 3) اینکه نسبت به آنچه که به لحاظ اخلاقی شرمآور است و در بین ما و دیگران مشترک است، چه نگرشی داریم. آنچه در این تلخیص مهم است عبارتست از این تلقی، که شرم نه تنها شامل واکنش عاطفی به نقض اصول و موازین اخلاقی و یا شکست در برآورد معیارهای شخصی است، بلکه بر محور اهمیت روابط اجتماعی ما با دیگران نیز میچرخد. لذا تجربه شرم با افزایش پیروی از هنجارهای ارزشمند اجتماعی ارتباط دارد. وقتی نتوانیم با ارزشهای مشترک همراه و همگام شویم (مثلا برخورد احترامآمیز با دیگران، دزدی نکردن و آسیب نزدن به دیگران)، نه تنها هشدار میدهد که با معیارهای شخصیِ اخلاقی هماهنگ نشدهایم، بلکه گروه اجتماعی ما نیز، نقض و سرپیچی ما را توبیخ خواهد کرد. چنین نگاهی در تقابل کامل با مفهومسازی شرم در مدل تانگنی و همکاران وی قرار دارد که با شرم به عنوان استعداد واکنش به ارزیابی منفی با ارزشزدایی کلی از خود برخورد میشود (دانسی،32:2010).
نه تنها در ادبیات مزبور، مفهومسازیهای متعددی از شرم وجود دارد، بلکه این گونه مینماید که در باب آنچه به عنوان «شرمساری» در نظریه بریث ویت عنوان شده نیز تناقضاتی وجود داشته باشد. ظاهراً وقتی که افرادی مانند گیلیگان از شرمساری سخن میگویند، به اشکال انگزننده شرمساری اشاره میکنند که طبق نظر بریث ویت بالقوه مخرب و آسیبزا است. مثلا گیلیگان تاکید میکند که شرمساری موقعی در شخص رخ میدهد که دیگران او را «رد کرده»، «ترک کرده»، «نادیده انگاشته» و یا با او به شکل «نامحترمانهای» برخورد کنند و بر آنها برچسب «ضعیف»، «فاقد مهارت» و «بیکفایت» الصاق کنند. گذشته از این، هر چند شف اذعان می کند که شرم میتواند از رهگذر مارپیچ شرم- خشم به خشونت بیانجامد، ولی وی به نحو متقاعد کنندهای بیان میکند که شرم دو نقش را بر عهده دارد؛ 1) شرم میتواند سازنده باشد، وقتی که تصدیق شود و بنابراین به دیدهبان اجتماعی خود بیانجامد و نگهبان رفتار اخلاقی و روابط ما با دیگران باشد؛ یا 2) شرم میتواند مخرب و «آسیبشناختی» باشد، وقتی که تصدیقنشدهیا فرعی است و موجب پیدایش «مارپیچ بالقوه نامحدود» میشود. (دانسی،33:2010).
شرمساری و شرم
شرمساری و شرم اولین تعابیر و اصطلاحاتی است که مورد تاکید بوده است. مفاهیم مذکور ویژگیها و وجوه مشترکی دارند، اما از هم متمایزاند. شرمساری به عنوان یک عمل و یا رفتار تادیبی یا انضباطی تلقی میشود، اما شرم به مثابه عاطفهای است که توسط هر کدام از طرفین در نشستها احساس و ابراز میشود. مطابق نظر بریث ویت، شرمساری به معنای تمام فرایندهای اجتماعی است که بیانگر عدم تأیید یک رفتار به منظور ایجاد پشیمانی یا شرمساری و سرزنش در یک شخص برای احساس شرم از دیگران است. هر چند همه شرمساری، شکلی از عدم تأیید اجتماعی است، اما شرمساری میتواند عملاً در دو سطح عمل کند. شکل اول شرمساری متضمن ابراز توبیخ و عدم تأیید به دنبال سرپیچی است که القا میکند شخص متخلف عزت و احترام خود را در اعیان افراد القا کننده توبیخ و عدم تأیید از دست داده است و لذا بیانگر امکان طرد و رد است. این شرمساری میتواند ضمنی یا صریح باشد، مانند اخم کردن، خندیدن، سر تکان دادن، تذکر مستقیم کلامی، توبیخ توسط قاضی یا میتواند غیر مستقیم از طریق بدگویی انجام پذیرد. نحوه اجرای شرمساری به لحاظ فرهنگی، خاص و ویژه است. بعلاوه شرمساری ممکن است از طریق مجازات رسمی القا شود یا به همراه مجازات ضمیمه شود (دانسی،20:2010).
شکل دوم شرمساری، توسط عملکردهای اجتماعی انجام میگیرد که به شکلگیری وجدان در کودکان میانجامد. توبیخ و عدم تأیید که القا کننده شرمساری است، از رهگذر جامعهپذیری کودکان در خانواده یا شبکه اجتماع، وجدان را پرورش میدهد که از درون بر رفتار مجرمانه نهیب میزند. به این طریق، کودکان در خلال جامعهپذیری در چارچوب خانواده و اجتماع، یاد میگیرند که در برابر کنترلهای بیرونی که از طریق توبیخ آشکار و صریح والدین القا میشود، پاسخگو باشند. به مرور زمان، کنترلهای بیرونی رفتار، آنگاه که کودک معیارهای رفتارهای «درست» و «غلط» را رشد میدهد، بسته به فرهنگی که در آن جامعهپذیری رخ میدهد، موثرتر و کاراتر میشوند. رشد و پرورش وجدان به مثابه شکلی از کنترل اجتماعی، بر طبق فرض، در مقایسه با مجازات صریح و آشکار، عامل بازدارنده برتری است. زیرا مبادرت به انجام رفتاری که در اجتماع توسط دیگران ارزشمند توبیخ میشود، بازتاب نمادین یک «نقص یا کاستی» در شخصیت و وجود فردی است که دست به چنین رفتاری زده است (همان:21).
طبق پیشفرضهای نظریه شرمساری بازپذیرکننده، شرمساری در هر شکلاش، به تجربه عاطفه منفی شرم میانجامد که در خلال تهدید تجربه عاطفه دردناک، طبق فرض، از بروز رفتار مجرمانه پیشگیری میکند. تحقیقات متعددی در جهت واکاوی ماهیت شرم در پارهای از حوزههای مختلف علمی و دانشگاهی به اجرا درآمده است، گرچه توافقی در خصوص تعریف این عاطفه بوجود نیامده است.
سه نوع تلقی از شرم
در تلاش به منظور تلخیص ادبیات عریض و طویل، احمد و همکاران وی (2001) سه نوع مفهومسازی از شرم بدست دادهاند: 1) مفهوم تهدید اجتماعی، 2) مفهوم شکست شخصی، و 3) مفهوم اخلاقی. (سالوین،454:2006).
شرم به مثابه تهدید اجتماعی
در تلقی نخست، شرم به عنوان نتیجه تصور و برداشت فرد از طرد اجتماعی یا توبیخ معرفی میشود. ما چنین موردی را مفهوم تهدید اجتماعی خواهیم نامید. شف و ریتزرو لیری هر دو شرم را به عنوان مفهومی وصف کردهاند که روابط فرد یا پیوندهای اجتماعی او با دیگران دچار صدمه یا آسیب شده و یا مخدوش گردد. گیلبرتچنین میانگارد که شرم با تصور و تلقی عدم جذابیت در حضور دیگران ارتباط دارد، و گیبونزشرم را نتیجه و پیامد عدم دریافت تأیید در نظر میگیرد. دیدگاههای انسانشناختی بندیکت و مید، احساس شرم را به مثابه نتیجهای از عدم تأیید ادراکی توصیف کردهاند. نظریههای فوق در عین اینکه در تبیین چرایی حساسیت افراد به ارزیابی اجتماعی تفاوت دارند، همگی بر نیاز به پذیرش دیگران تاکید میگذارند. ضمن اینکه لیری استدلال میکند که نیاز به داشتن پیوندهای محکم شخصی یکی از عمدهترین انگیزههای آدمی است، گلیبرت (1997) اظهار میدارد که نیازی تکاملی برای حفظ احترام و جایگاه در آدمی وجود دارد. شف استدلال میکند که شرم با تصور فرد از خودارزشمندی خاص او ارتباط دارد. یکی از ویژگیهای مهم این نوع تلقی به قول شف توصیف شرم به عنوان امری خارجی و فشارآور است. فرد به سبب تصمیمات دیگران در رد او احساس شرم میکند. در نتیجه شرم یا بیم از شرم، به عنوان یکی از انگیزههای نیرومند افراد توصیف میشود که پیوسته و بیوقفه، روابط شخصی خود را دیدهبانی و نظارت کرده و انتظارات اجتماعی را در سطح گستردهای برآورد میکنند. این دیدگاه میتواند اجمالاً تلقی از تهدید اجتماعی نام بگیرد.
شرم به مثابه شکست شخصی
تلقی دوم که میتواند به عنوان تلقی از شکست شخصی تعریف شود، بر این اصل مبتنی است که شرم زمانی بروز میکند که شخص تصور کند در همراهی با معیارهای خود ناموفق بوده، و همین نیز به این نوع برداشت میانجامد که خودِ کلی قاصر و ناموفق است. نزد اچ بیلوئیس و وورمسر، شکست و عدم توفیق تصوری است مبنی بر این که من به اندازه من ایده آل خوب و پسندیده نیست. لوئیس (1992) شرم را با صفت و خصلتی تعریف میکند که کلیت خود شکست می خورد، و لیندسی-هاتز نه تنها بر شکست در همراهی با یک ایدهآل بلکه در شکست در همراهی با حداقل معیار تاکید میگذارد. و بالاخره، گافمن و ناتانسون، به عنوان نظریهپردازان عاطفه، احساسات مربوط به شرم را به عنوان حقارت و شکست ادراکشده تعریف کردهاند. خصلت مشترک در تلقی دوم شرم، احساس شکستی است که به کلیت و تمامیت خود منسوب میگردد. برخلاف سایر احساسات مثل گناه، کانون توجه به جای اینکه قانونشکنی باشد، خود است و مهمتر اینکه تلقی مزبور عنوان نمیکند که مفهوم شکست لزوماً ناشی از تعامل اجتماعی است، بلکه میگوید احساس مزبور میتواند در تمام زمینهها رخ دهد. این دیدگاه میتواند به عنوان تلقی از شکست شخصی عنوان شود
.
شرم به مثابه تهدید اخلاقی

                                                    .